چقدر از خشونت و بدرفتاری با سالمندان اطلاع دارید؟

چند نفر از شما پدر و مادرهای مسنی را سراغ دارید که از فرزند خود بخاطر رفتار خشونت آمیز شکایت کرده باشند؟ چه تعداد از شما افراد سالخورده ای را میشناسید که از بدرفتاری سرپرست یا کسی که از آنها مراقبت میکند شاکی و ناراضی باشند؟
آیا میدانید یکی از بزرگترین انواع خشونتهای خانگی که هرگز گزارش نمیشود، جایی از آن صحبت نمیشود، و کسی به اهمیت و گستردگی آن نمی پردازد خشونت و بدرفتاری با سالمندان است؟ سوء استفاده و بدرفتاری میتواند توسط اعضای خانواده و یا تیم مراقبت (مثلا در خانهء سالمندان یا بیمارستان) صورت بگیردwrferferfw.
بدرفتاری با سالخوردگان انواع مختلفی دارد:
۱- فیزیکی از جمله کشیدن مو، سیلی، هل دادن، تکان محکم دادن، و حتی داروی بیش از حد دادن
علایم هشدار دهندهء شامل: کبودی بدون دلیل، ترسیدن از فرزندان یا کسانی که از فرد سالخورده مراقبت میکنند، لنگیدن، بریدگی و خراش و درد و تورم و شکستگی و…
۲- روانی از جمله تمسخر، متلک، کنایه، بی توجهی، محدود کردن روابط اجتماعی، تهدید، تصمیم گیری بدون پرسیدن نظر، تحقیر کردن، رفتار با فرد سالخورده مانند یک کودک، داد و فریاد کردن و…
علایم هشدار دهنده: افسردگی، نا امیدی، عدم اعتماد به نفس، عدم برقراری تماس چشمی، ترس از خوابیدن، گاهی بیش از حد خوابیدن، عدم روابط اجتماعی، اضطراب، ترس، بیقراری و …
۳- مالی: شایع ترین نوع بدرفتاری با فرد سالمندان این نوع است. از جمله موارد سوء استفادهء مالی میتوان این مثالها را عنوان کرد: مجبور کردن برای امضای چک یا قولنامه یا سند قرارداد، مجبور کردن برای تغییر وصیتنامه، مجبور کردن برای فروش خانه و اموال، خرج بدون رضایت از اموال فرد سالمند، دزدین اموال، عدم پرداخت هزینه های مالی درمانی از پول خود بیمار سالمند، و…
علایم هشدار دهنده: عدم توانایی پرداخت هزینه های زندگی در حالی که درآمد یا ذخیرهء مالی فرد به نظر کافی است، محدودیت تغذیه و پوشاک، شرایط زندگی بد که با سرمایهء فرد همخوانی ندارد، اضطراب ناگهانی فرد راجع به پول و مایحتاج اولیه، عدم تصمیم گیری برای خرج کردن بدون مشورت با فردی که مشکوک به سوء استفاده است (اغلب فرزندان)
۴- کم توجهی کردن: انکار کردن نیازهای درمانی و مراقبتهای اولیهء فرد سالخورده، عدم مهیا کردن آب و غذای هنگام نیاز، بی توجهی به زمان مصرف داروها، عدم نظارت و مراقبت سلامت فرد، رها کردن در شرایط نامناسب و یا خطرناک، عدم تماس با اورژانس در مواقع ضروری، و…
علایم هشدار دهنده: سوء تعذیه، عدم بهبودی بدون دلیل، تشنگی مفرط، ژولیده و کثیف بودن، بوی بد، زخم بستر، محرومیت از لوازم مورد نیاز مثل سمعک یا دندان مصنوعی، کنسل کردن مدوام وقت دکتر.
غفلت از بی توجهی میتواند سهوی یا عمدی باشد
۵- سوء استفادهء جنسی: این نوع سوء استفاده یا بدرفتاری اغلب از سوی جامعه و اطرافیان نادیده گرفته میشود. فرد سالخورده میتواند به انواع مختلف مورد آزار یا سوء استفاده جنسی قرار بگیرد از جمله از طریق لمس کردن، یا استفاده از کلمات سکسی برای تحقیر یا تحریک.
علایم هشدار دهنده: سرخوردگی و شرمندگی و غمگینی مفرط، عفونت مجاری ادراری مکرر (بخصوص در زنان سالخورده)، احساس ناامیدی و بیچارگی مفرط، عدم آرامش در حضور افراد با جنسیت دیگر، عدم صحبت راجع به نحوهء برخورداری از مراقبتهای روزانه، درد و آسیب در نواحی تناسلی
امیدوارم هم جامعه،‌ هم پرسنل درمانی و هم دستگاههای اجرایی و انتظامی و قضایی در ایران به این موضوع بیشتر توجه کنند. روزی هر کدام از ما ممکن است جزو قربانیان باشیم.

تفاوتهای فرهنگی

برداشت بسیاری از ما راجع به کشورهای دیگر، بخصوص از داخل ایران، محدود به تصاویر رسانه ای و فیلم و کتاب، و تجربه ها و شنیده های دیگران است. این نوع اطلاعات اگرچه میتوانند مفید باشند اما قابل اعتماد و تعمیم نیستند و هر کدام ممکن است از زاویهء دیدی متفاوت، و بعضا اغراق یا اغماض آمیز به رویدادها نگاه کنند.
من هم از این قاعده مستثنی نبوده ام و پیش از مهاجرت از ایران، در هر مقعطی از زندگی برداشت و تخیلاتم از زندگی در غرب چیزی بود که حتی گاهی به واقعیت هم نزدیک نبود.
دبستان که بودم از همکلاسی ام شنیده بودم که در غرب به جای آب در لوله کشی خانه ها آبجو وجود دارد.
در دوران دبیرستان تصورم از غرب این بود که هر وقت اراده کنی میتوانی با هرکسی بخواهی بخوابی.
در سالهای اول دانشگاه خیال میکردم زندگی در غرب یعنی مدام در کلاب و دیسکو و سفر و تفریح و عیش و نوش بودن. یعنی بی عاری و خوشگذرانی.
در سالهای آخر دانشگاه غرب برایم صرفا درگاهی بود برای فرار از شرایط نامساعد و مصیبت.
bc00b1d923cf263f7233861621654feb
 
کمی بعدتر شاید آنچه که به عنوان «تفاوتهای فرهنگی» شنیده بودم تنها در آزادی حجاب و پوشش و روابط و رفاه و تفاوتهای تاریخی و ادبیات و شعر خلاصه میشد.
اما امروز به این نتیجه رسیده ام که اغلب اینها جزو تفاوتهای فرهنگی نیستند. درواقع آزادی و رفاه و پیشرفت و امنیت و فن آوری و آموزش سطح بالا و زندگی آرام و غیره هیچکدام جزو تفاوتهای فرهنگی نیستند. اینها محصول آن چیزی هستند که به قول عموم تفاوتهای فرهنگی نام گرفته اند.
 
هرچند از دید من تعریف واژه ای به عنوان «فرهنگ» ناممکن است و در هر جامعه ای آنقدر تنوع افکار و سلایق و افراد وجود دارد که عملا و منطقا نمیتوان بصورت کلیشه ای فرهنگی را منسوب به جامعه یا جمعی را محدود به فرهنگی کرد.
اما اگر بخواهم کلی صحبت کنم و به این تعریف عمومی فرهنگ، هرچند از دید من نادرست، تن بدهم آنچه امروز بعد از تقریبا یک دهه زندگی در خارج از ایران بعنوان تفاوتهای فرهنگی در دید من برجسته است، قطعا تنها در حجاب و مشروب و کلاب و رقص و سکس خلاصه نمیشود.
همانطور که در مقطعی تعریف غرب برایم همینها بود و هنوزِ امروز کم نمیبینم افرادی که از غرب و مهاجرت به غرب چنین برداشتی دارند.
 
طبق تعریف رایج، آنچه امروز بعنوان «تفاوتهای فرهنگی» برای من چشمگیر است تفاوت رفتارهای بین فردی، تعریف و نوع نگاه به زندگی، ارزشها و باورهای روزمره، سبک زندگی‌ (لایف استایل)، جایگاه رابطه و خیانت، محوریت فرد در مقابل خانواده، اهمیت فردیت و استقلال فردی، حد و مرز و بعبارتی حریم شخصی، اعتماد عمومی، و خویشتن داری است.
 
تفاوت فرهنگی در شکمهای برجسته و صورتهای نقاشی شده است. در ورزش منظم و اراده و برنامه ریزی است. در آمار سیگار کشیدن و نکشیدن است. در اهمیت دادن به سلامت ذهن و روان و جسم خود و دیگران است. در اولویت بندیهای زندگی و اخلاقی و فکری است. در تعهد و اخلاق و رفتار حرفه ای است. در حفظ حریم شخصی و فاصلهء بین افراد است. در احترام و ادب و کرامت انسانی است. در نوع رابطه و صمیمیت و نزدیکی و پیوند با اعضای خانواده و دوستان است. در نوع عکس العمل به اتفاقات بد و تلخ زندگی خود و دیگران است. در کتاب خواندن و نخواندن است. در نوع شوخی ها و کنایه ها و حرف و حدیثها است. در نوع واکنشهای عصبی و بحث و جدلهاست. در میزان التزام به رعایت حق و حقوق دیگران است. در قانون گریزی و قانون گرایی است. که مجموعهء اینها و شاید صدها مورد دیگر است که در نهایت بعنوان بلوغ فکری یک جامعه جلوه میکند.
 
با این معیارهاست که شاید افراد بتوانند خود را و قابلیت و توانایی و امکان مراودات و ورود و تلفیق شدن در جامعه ای جدید را ارزیابی کنند. از این رو توصیهء من این است که اگر برداشت شما از غرب صرفا عیش و نوش و پارتی و خوشگذرانی است، مهاجرت نکنید. فقط سفر کنید.

کلیشه

همسرش مدیر یک کارگاه صنعتی بود. صبح آنروز طبق روال چند  ماه گذشته درحالیکه از حیاط خانه به سمت کوچه میرفت دستی به علامت خداحافظی تکان داد و سوار ماشین شد و به سمت کارگاه رفت.

چند ماهی از مرخصی یکساله اش برای نگهداری از فرزندشان میگذشت. آنروز هم مثل روزهای گذشته در بالکن ایستاده بود و پس از خداحافظی با همسرش، با لبخندی بر لب و درحالیکه باد در موهای بلندش پیچیده بود، کودک یک ساله اش را به آغوش خود فشار داد، بوسیدش و از بالکن به سمت آشپزخانه بازگشت.

⭕️ اگر با خواندن قطعهء بالا تصویری که در ذهنتان مجسم شد یک زن است که برای بدرقهء شوهرش به بالکن رفته بود، ذهن شما هم، مثل خیلی از ما، تحت تاثیر کلیشه ها، قوانین، قراردادها و قالبهای تعریف شده در جامعه ای است که هنوز زن در آن به عنوان عنصری مستقل، موثر و فعال پذیرفته نشده و به نقش مرد بعنوان یک پرورش دهندهء فرزند و نگهدارنده ی امور خانه باور ندارد.

تصویر فوق،‌ یعنی روایت مردی با موهایی بلند که برای نگهداری از فرزندشان مرخصی یکساله گرفته، و زنی که شاغل است و مدیر کارگاهی صنعتی است، تصویری ناآشنا در جوامع پیشرفته نیست. سالهایی که در سوئد زندگی میکردم بارها با موارد مشابه روبرو شدم.

میگفت تو دیوانه ای اگر به ایران برگردی

دوستی این را برای دوستی که بعد از چند سال فکر برگشتن به ایران داشت نوشته…

«دیوانه خیلی خری اگه بر گردی ایران. خیلی خری اگه آزادی اونجا رو ول کنی و بیای توی این خراب شده ی عزاگرفته. دوست خواهرم که چندین سال خارج بود اومده ایران و دیشب یه مهمونی دوستانه گرفته. مهمونی توی باغ یکی از دوستای دیگه بوده . توی این اکیپ سه تا مرد بوودن مابقی زن.
دوستا بعضیها با شوهراشون رفتن و بقیه مجرد ، میگم مجررررد یعنی حتی دوست پسراشونو نبردن . خلاصه که نمیدونم چطوری ولی ساعت هشت شب میریزن همه رو میگیرن . ساعت ۱۲ شب خواهرم اسمس داد که ما رو گرفتن و دارن میبرن امنیت اخلاقی.
بماند دیشب چطور صبح شد .از ساعت ۷ صبح ما سه تا خواهر رفتیم پشت در امنیت اخلاقی ولی اون بدبختا رو برده بودن بازداشتگاه آگاهی رفتیم اونجا. کلی مجرم و دزد و قاتل هم آورده بودن . اونا که اومده بودن دنبال دختراشون فقط گریه میکردن.
بماند که چه رفتار زشتی با ماها میشد ولی بالاخره آوردنش دادگاه تا حکم ببرن. فکر کن واسه یه مهمونی دور همی کوچولو ۶ تا زن را گرفتن انداختن زندان اون سه تا مردها هم با زنهاشون بودن، زنهاشونو آزاد میکنن مردها رو میگیرن، بخاطر یه مجلس که بجز یکی از مردها کسی حتی لب به مشروب نزده بوده. چنان تحقیر شدیم که نگو. آخر سر هم که قاضی حکم به آزادی داد مامورهای امنیت اخلاقی گوشی موبایل هیچکدومشونو پس ندادند. گفتند بیاید امنیت اخلاقی بگیرید.
از ساعت چهار اینا رو بردن توی امنیت اخلاقی موبایلشونو بهشون بدن که بیان بیرون هنوووووز نیومدن. نه نامی ازشون هست نه نشونی.
وای از خودم، از هر کسی که توی این خراب شده زندگی میکنه و دستش به هیچ جایی بند نیست متنفرم.
دیوانه بعد تو میخوای برگردی توی این مملکت.
این مملکت ارزش نفس کشیدن نداره چه برسه که قلبت بخواد براش بتپه. ما هنوز به مامان بابام نگفتیم، بچه ها دعا کنین آزادشون کننن، همه میگن اینا دیگه غیب میشت تا بعد از اربعین»

افراد مجرد در لیست معلولین طبقه بندی میشوند

طبق تعریف جدید سازمان بهداشت جهانی که قرار است بزودی منتشر شود، از این به بعد مردان و زنان مجردی که به هر دلیلی شریک جنسی برای تولید مثل ندارند، نازا تلقی شده و در گروه معلولین (ناتوان جنسی) دسته بندی میشوند و از حقوق آنها بهره مند خواهند شد.
سازمان بهداشت جهانی که معتبرترین سازمان در حیطهء پزشکی است در بیانیهء اخیر خود اعلام کرده است که هر فردی حق تولید مثل دارد حتی اگر شریک جنسی و یا همسر نداشته باشد. به همین دلیل برای دسترسی به حقوق و خدمات برابر، از این به بعد کشورهای متعهد به پروتکل سازمان بهداشت جهانی موظف خواهند بود افراد مجرد و همچنین همجنسگرایی که متقاضی داشتن فرزند از طریق لقاح مصنوعی (آی.وی.اف) هستند را هم در لیست اولویت خود قرار دهند. قبلا فقط زوجهای متقاضی داشتن فرزند که قادر به تولید مثل طبیعی نبودند میتوانستند از این خدمات استفاده کنند.
البته بعیده ایران به این تعریف جدید توجهی کنه. چه از بُعد حکومتی و چه از بُعد قربونش برم اجتماعی!

برای پیگیری مطالب شبنویس در تلگرام روی لینک زیر کلیک کنید

http://Telegram.me/shabnevisblog

منظور شما دقیقا از فرهنگ چیست؟

شاهد بحثی بودم که یک طرف ماجرا میگفت ایرانیها بی فرهنگ شده اند و طرف دیگر که آشفته و عصبانی شده بود میگفت تو در غرب ذوب شده ای و فرهنگ غنی ایران را فراموش کردی.
aspects-of-culture-beyond-language-infograph-869x1024
واقعیت این است که خیلی از ما دچار اشتباه رایجی در بحث های مربوط به فرهنگ هستیم. وقتی صحبت از فرهنگ میشود، چه فرهنگ کشورهای مختلف، چه شهر یا جامعه و یا اشخاص، اول از همه باید پرسید تعریف شما از فرهنگ چیست؟ آیا وقتی شما از فرهنگ حرف میزنید از تاریخ و شعر و هنر و ادبیات صحبت میکنید؟ به طرز حرف زدن و رفتار کردن و لباس پوشیدن و غذاخوردن آدمها اشاره میکنید؟ منظورتان طرز رانندگی است؟ یا منظورتان باورها و اعتقادات یک جامعه است؟ از قوانین و پایبندی به رعایت قوانین حرف میزنید یا از اهمیت رعایت اصول اخلاقی؟ به عادتهای رایج و کلیشه ها و روال عادی زندگی اشاره میکنید یا از میزان کتابخوانی و دانش و توانایی و استعداد یادگیری افراد حرف میزنید؟ آیا از دید شما فرهنگ محدود به مرزهای جغرافیایی و تاریخی است یا افراد و جوامع دور از هم و با سابقهء تاریخی کاملا متفاوت هم میتوانند تشابهات و مشترکات فرهنگی داشته باشند؟ و… به نظر من به دلیل همین گستردگی تعاریف و اجزای مختلف چیزی به اسم فرهنگ است که اغلب در بحثهای عمومی، هر کس راجع به آنچه در ذهن خود تصور کرده حرف میزند بدون آنکه بداند طرف دیگر چه تصوری از فرهنگ دارد. مثلا اگر کسی بگوید من عاشق فرهنگ ایران هستم دقیقا منظورش چه اجزایی از فرهنگ است. و اگر کسی بگوید من از فرهنگ ایران متنفرم دقیقا به چه بخشهایی از آن اشاره میکند. آیا اساسا در توصیف فرهنگ، که نمیتوان هیچ دو آدمی را پیدا کرد که تمام اجزای فرهنگی آنها عین هم باشد، میتوان از صفات خوب و بد استفاده کرد؟ بی فرهنگ و بافرهنگ اصلا معنایشان چیست؟ فرهنگ غرب و شرق یا هر دو قطبی دیگری که برای فرهنگ استفاده میشود به چه چیزی اشاره میکند؟‌ آیا یک نفر از شرق الزاما فرهنگش شرقی است؟ غربزدگی که مستقیما به فرهنگ غرب با بار معنایی منفی اشاره میکند، دقیقا راجع به چه چیزی صحبت میکند؟ اصلا آیا غربزگی یا شرقزدگی باید بار معنایی خوب و بد داشته باشند؟ آیا پایبندی به فرهنگ یک ارزش است؟
اصلا وقتی میگوییم فرهنگ ایرانی، منظورمان چه کسانی است؟

نقاشی های روی دیوار در توالتهای زنانهء تورنتو

zahraتوی تراموا نشسته بودم. دیر وقت بود و بیشتر صندلی ها خالی بودند. بی حوصله و خسته از یک روز طولانی و سنگین به اطراف نگاه میکردم که چشمم افتاد به عکس دختری روی جلد روزنامه ای که روی صندلی کناری ام ولو شده بود. با خودم گفتم چقدر شبیه ایرانیهاست و اگر یکی از دوستانم همراهم بود شرط بندی میکردم که صاحب این عکس یک ایرانیه و توضیح میدادم که چهرهء ایرانیها یک حالت خاص و غیرقابل توصیفی داره که حتی توی کشورهای دیگهء خاورمیانه هم دیده نمیشه. نمیدونم چیه ولی کاملا میشه تشخیص داد. همینطور که با این افکار بازی میکردم از روی کنجکاوی خم شدم و روزنامه را برداشتم تا ببینم آیا حدسم درست بوده یا نه.
دیدم گوشهء تصویر نوشته زهرا سالکی گرافیتی های زنان را از دستشویی (توالت) بیرون می آورد.
موضوع برام جالب بود. سریع مبایلم را برداشتم و وبسایت شخصی اش را پیدا کردم. دیدم او هم ساکن تورنتو است و دانشجوی دانشگاه یورک.
توی وبسایتش که به زبان انگلیسی است قسمتی وجود داره به اسم «دخترها حرف میزنند» که زیرش نوشته:
«همه چیز از یک شب در یک بار (میخانه)  مورد علاقه ام در تورنتو شروع شد. بعد از کمی نوشیدنی در حالیکه در صف دستشویی خانمها ایستاده بودم چشمم افتاد به یک نقاشی کوچک روی دیوار که زیرش نوشته «ما دخترها همه خوشگلیم». وقتی که وارد دستشویی شدم متوجه شدم که دور و برم پر از نقاشی ها و نوشته های دیگه است و انگار صدای همهء اون دخترها را میشنوم.»
حس اون لحظه اش رو شبیه کسی که اولین باره رنگ قرمز را میبینه توصیف کرده.
نوشته «تصور کن تمام عمرت در اتاقی زندگی میکنی که پر از رنگهای مختلفه و هیچ وقت اونها را ندیدی تا اینکه یک شب که کله ات کمی گرم شده یکدفعه با خودت میگی خدایا این رنگها چی هستند! حس میکردم سرزمینی ناشناخته را کشف کردم. دنیای نامرئی و زیرزمینی فرهنگ زنانه که قرار بود از بین بره.
grafitty
«دخترها حرف میزنند» یک مستند و پروژه ای تصویری است که اغلب آن از توالتهای زنانه در بیشتر از ۵۰۰ بار(میخانه) تورنتو، نیویورک و مونترال جمع آوری شده». زهرا سالکی در ادامه نوشته که این پروژه قصد داره قسمت کوچکی از فرهنگ زیرزمینی شهری زنان راکه قرار نبوده بصورت عمومی و دائمی دیده بشه به تصویر بکشه. «این زنان و دختران آنچه را واقعا احساس میکنند روی دیوارها نوشته اند و از ردپایی صادقانه از خودشون بجا گذاشتند. هیچ کس نمیدونه چه کسی اونها را کشیده و ممکن بود هرزمانی همگی پاک بشن. این پروژه ۲ سال پیش شروع شد و من هیچ وقت تا این حد عاشق یک پروژه نبودم. گاهی اوقات که مشغول ویرایش تصاویر هستم سعی میکنم چهرهء صاحب اثر را تصور کنم اما نمیتونم. تنها چیزی که همیشه میتونم حس کنم احساس واقعی و خام اون افراد است.
برای من گرافیتی و جمله های افراد از آرزوهای اونها حرف میزنند. به نظرم مهمه که اینها حفظ و جمع آوری بشن و بصورت یک مجموعه و بخشی از جامعه بهشون نگاه عمیق تری بشه. حتی اگه خیلی از این جمله ها طعنه و یا هجو هستند باید سوال کرد چرا این دخترها در جامعه و جایی که دیگران حضور دارند خودشون را ابراز نمیکنند.
خیلی از این نقاشی ها نشان دهندهء یک روح چموش و بی پرواست که به شکلی بسیار محافظه کارانه آرام و اهلی شده.
چی میشد اگه یاد میگرفتیم تا این حد مراقب رفتار و افکار خودمون نباشیم؟ در اینصورت توی چه جور جامعه ای میتونستیم زندگی کنیم؟»
توی وبسایتش دیدم بزودی نمایشگاهی هم در این زمینه داره و آرزوش اینه که این مجموعه را در آینده بصورت کتابی منتشر کنه. شاید اگر برنامه های درسی و کاریم اجازه بده سری به نمایشگاهش بزنم. نمایشگاهی که در یک شب دیروقت و روی یک صندلی خالی تراموا پیدا کردم.

آیا قضاوت شما بر اساس خرد است؟ این ماشین چه رنگی است؟

%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%b1%d9%88
این ماشین چه رنگی است؟ اشتباه نکنید! این یک معما یا سرکاری نیست. واقعا جواب بدید. بله! ماشین زرد است. اما نکتهء این سوال چیست؟ این موضوع چطور به ما در فهم «سوگیری شناختی» کمک میکند؟
دیوید مک رینی میگوید:
« اگر متوجه شدید که تعداد گزارشات خبری از حملهء کوسه ها افزایش یافته است، کم کم به این باور میرسید که کوسه ها از کنترل خارج شده اند بخصوص وقتی که تنها منبع اطلاع گیری شما تعداد زیاد اخبار راجع به کوسه ها باشد. با خودتان میگویید که ای وای! کوسه ها وحشی شده اند. دیگر شنا کردن در ساحل امن نیست.
اما در واقع شما باید با خود بگویید ای وای! خبرگزاریها این روزهاعاشق این هستند که خبرهای راجع به حملهء کوسه ها را پوشش دهند.»
 البته به نظر خیلی منطقی است که هرچه بیشتر راجع به حملهء کوسه ها بشنوید، به این نتیجه برسیم که اوضاع وخیم تر است. مغز ما به همین روش کار میکند.
سوگیری شناختی یک الگوی ذهنی است که در قضاوت و استدلال ما انحراف ایجاد میکند و باعث میشود گاهی نتیجه‌گیری‌هایی که در مورد سایر افراد و موقعیت‌ها انجام میدهیم، غیرمنطقی باشد. گفته میشود که سوگیری شناختی میتواند منجر به بی خردی و قضاوتهای نادرست افراد در جامعه شود. مغز ما همواره پیش فرضهایی میسازد که البته در مقیاسهای کوچک بخوبی جواب میدهند و میتوانند ما را به سمت نتیجه گیریهای مفید هدایت کنند. مثلا اگر ما بطور مکرر بشنویم که این روزها کوسه ها در ساحل کیش به مردم حمله میکنند، منطقی است که برای مدتی به آن ساحل برای شنا کردن نرویم. اما اگر در مقیاسی بزرگتر مثلا در گزارشی بخوانیم که تعداد حملهء کوسه ها در مجموع سواحل دنیا نسبت به سال گذشته افزایش داشته است، غیرمنطقی است اگر نتیجه گیری کنیم شنا کردن در ساحل کیش خطرناک است.

روشی که مغز ما برای چنین فرضیات و نتیجه گیریهایی (مثل خطر حملهء کوسه در تمام سواحل) پیش میگیرد یک نوع میانبر ذهنی است که اصطلاحا «اکتشافات تجربی ذهن»* نام دارد و هدفش ساده تر کردن پردازش اطلاعات دریافتی است. مغز انسان یاد گرفته و این قابلیت را دارد که با اطلاعاتی محدود بتواند تصویری بزرگتر و جامع تر را تصور و تجسم  کند. این توانایی غالبا بسیار مفید است اما همیشه هم اینطور نیست، چون این اکتشاف ذهنی گاه برای درک تصویری دقیق از واقعیت و نتیجه گیری ای منطقی دچار محدودیت است. ذهن انسان بصورت خودکار در مواجهه با هر پدیده ای مشغول تولید پیش فرضها و حدسیات مختلف است که برای نتیجه گیری، استدلال، قضاوت و بطور کلی اکتشاف از آنها استفاده میکند و به دلیل خودکار بودن و نامحسوس بودن این فعالیت ذهنی، همیشه احتمال نتیجه گیری اشتباه وجود دارد.

و اما ارتباط این موضوع با عکس خودروی زرد رنگ چیست؟  آنچه شما در این تصویر میبینید و قاطعانه میتوانید راجع به آن حرف بزنید این است که سمت چپ خودرو زرد رنگ است، اما ذهن شما بسرعت و خودکار و نامحسوس تصویر بزرگتری را تجسم کرد و با پیش فرضهایی که تولید کرد نتیجه گرفت که سمت دیگر خودرو نیز زرد رنگ است. در این مثال، هیچ ایرادی در نوع تصورکردن مغز وجود ندارد و به احتمال خیلی زیاد هم نتیجه گیری زرد بودن تمام ماشین درست است، اما یادمان باشد که امکان زرد نبودن سمت دیگر خودرو نیز وجود دارد.

نکتهء مهم اینجاست که نه تنها ذهن شما چنین فرضیه ای را بصورت خودکار بکار برد، بلکه خود شما هم تا زمانی که به این موضوع اشاره نشده بود، از وجود چنین نحوهء قضاوت و نتیجه گیری و احتمال خطاپذیر بودن آن بی اطلاع بودید. در سوگیری شناختی مغز انسان دقیقا به همین روش عمل میکند. تولید فرضیات در مغز یک نوع اکتشاف ذهنی است و به همین شکل هم ذهن شما در زندگی بطور نامحسوس و خودکار انحراف و تمایل (سوگیری) به قضاوتها و نتیجه گیری های خاصی دارد که ممکن است اشتباه باشند.

نکتهء مهم و قابل توجه دیگر این است که حتی باوجود اینکه الان به این موضوع اشاره شد و احتمال وجود خطا هم مطرح شد، شما همچنان معتقد هستید که این خودرو تماما زرد رنگ است. شما ممکن است برای لحظه ای و از روی تفنن تصور کرده باشید که سمت دیگر ماشین به رنگ دیگری است اما همچنان معتقدید که سمت دیگر ماشین، زرد است و حتی حاضرید روی آن شرط ببندید. اگرچه شما احتمالا دلیلی کاملا منطقی و قابل قبول برای درست بودن فرضیه زرد بودن تمام خودرو دارید،‌ اما نکتهء اصلی این است که حتی با وجود اشاره به احتمال غلط بودن این فرضیه  و احتمال وجود انحراف (سوگیری) در ذهن شما، باز هم ذهنتان قادر به مقاومت دربرابر این سوگیری نیست. به عبارت دیگر، صرف اطلاع داشتن از احتمال اشتباه بودن یک پیش فرض ذهنی، برای مصون بودن از نتیجه گیریهای اشتباه کافی نیست. اساسا مغز ما گمان میکند که برای نتیجه گرفتن دلیل کافی و مناسب در اختیار دارد.

شما ممکن است از این به بعد تمرین کنید و ذهن خود را عادت بدهید که سمت دیگر ماشینهایی را که می بینید بصورت پیش فرض همرنگ با سمتی که می بینید تجسم نکنید. اما این بدین معنی نیست که ذهن شما در موارد دیگر چنین پیش فرضهایی را تولید نمیکند. دفعهء بعد که به خیابان میروید فرض خواهید کرد که سمت دیگر خانه هایی که می بینید به همین رنگ سمت جلوی چشم شماست. بعبارتی دیگر، شما ممکن است بتوانید ذهن خود را در یک موضوع خاص (مثل رنگ سمت دیگر ماشین) تمرین و عادت دهید اما این پیش فرضهای ذهنی در موارد دیگر همچنان وجود خواهند داشت.

البته دلیل عنوان کردن این مثالها این نیست که از این به بعد راجع به تصور رنگ ماشینها و خانه ها محتاط باشیم و یا ذهن خود را درگیر مقاومت دربرابر چنین پیش فرضهایی کنیم. این مثالها صرفا برای مطرح کردن چهارچوبی برای درک و فهم بهتری از عملکرد مغز انسان بود. نکتهء با اهمیت ار این بود که ما از چگونگی رفتار ذهن و سوگیری شناختی آن در پردازش داده های مغزی و نحوهء نتیجه گیری ها آگاه باشیم. اگر از نحوهء عملکرد ذهنمان آگاه شویم، آن وقت میتوان برای جلوگیری از انحراف به سمت نتیجه گیریهای غلط تمرین کرد.

برای درک بهتر این موضوع چند مثال میزنم.

اکثر ما هنرپیشه یا خوانندهء مورد علاقهء خودمان را داریم و اکثر ما چون فلان فرد مورد علاقه مان مشهور و جذاب و موفق است، پس نتیجه میگیریم که او در زندگی شخصی انسانی خوب و مهربان و مودب و خوش مشرب است.

در یک تحقیق روانشناسی، ویدئوی صحنهء تصادف دو ماشین را به گروهی از افراد نشان دادند و سپس از آنها راجع به جزییات تصادف سوالاتی پرسیدند. در پرسشنامهء گروه اول، یکی از سوالات این بود که به نظر شما سرعت خودروی عقبی که به خودروی جلویی برخوردکرد چقدر بود. در پرسشنامهء گروه دوم همین سوال اینطور پرسیده شد که سرعت خودروی عقبی که ماشین جلویی را له کرد چقدر بود. همهء شرکت کنندگان یک ویدئو را دیده بودند اما جالب این بود که اغلب افراد گروه دوم که در سوالشان از کلمهء له کردن استفاده شده بود سرعت ماشین را خیلی بیشتر از گروه اول فرض کرده بودند. جالب تر اینکه یک هفته بعد، از هر دو گروه سوال شد که آیا در صحنهء تصادف خرد شدن شیشهء ماشین را دیدند (در  ویدئوی تصادف شیشهء هیچ یک از خودرها خرد نشد) که اکثر گروه اول جواب منفی دادند ولی اکثر گروه دوم جواب مثبت دادند. میبینید که چطور به همین راحتی تفاوت در یک کلمه (برخورد کردن و له کردن) میتواند در نتیجه گیری و حتی حافظهء انسانها نقش داشته باشد. از همین مثال میتوان به اهمیت نقش تیترهای خبری و گزارشات  و تفاسیر رسانه ای در بازی کردن با ذهن مخاطبان و القای سوگیری های شناختی و نتیجه گیری ذهنی پی برد.

برادر شما ساکن فرانسه است و شما طی چند ماه گذشته سه خبر راجع به حملات تروریستی در فرانسه شنیده اید. ذهن شما بطور پیش فرض به این سو منحرف میشود که برادر شما در خطر آسیب در یک حملهء تروریستی است و در نتیجه نگران او میشوید. در  حالیکه احتمال خطر افتادن از پله ها یا آسیب و تصادف در یک حادثهء رانندگی و یا ابتلا به یک بیماری مهلک بطور منطقی و آماری از مواجهه با یک حملهء تروریستی بمراتب بیشتر است.

مثال آخر بصورت یک معما. در یک خانه چهار نفر که شغلشان لوله کشی آب و فاضلاب است مشغول ورق بازی هستند. یکی از این افراد متهم به قتل است. پلیس از حضور قاتل در این خانه با خبر است و تنها سرنخی که از قاتل دارد نام  او است. پلیس طی یک عملیات به داخل خانه هجوم می آورد و بدون هیچ درنگ و گفتگویی یقهء قاتل را میگیرد. به نظر شما پلیس از کجا توانست قاتل را از بین سه نفر دیگر تشخیص دهد؟ جواب این است. قاتل نامش مریم بود و تنها زن حاضر در جمع بود. همانطور که دیدید، پیش فرض ذهن شما این بود که لوله کش یک مرد است.

در پایان فراموش نکنیم که سوگیری شناختی با منطق و استدلال غلط تفاوت دارد. سوگیری شناختی یک پدیدهء پردازش ذهنی و خودکار و نامحسوس است و با طرز استدلال غلط فرق میکند

 

برای مطالعهء بیشتر بر روی عناوین زیر کلیک کنید

*سوگیری شناختی لینک به ویکیپدیا

*اکتشاف ذهنی: اکتشاف یک استراتژی است که از اطلاعات در دسترس، اگرچه خیلی قابل استفاده نیستند، برای کنترل حل مسئله در انسانها و ماشینها استفاده می‌کند.. لینک به ویکیپدیا

احتمال کم، اثر زیاد – چرا مردم از حملات تروریستی میترسند

اکتشاف ذهنی چیست و چگونه کار میکند

تعریف سوگیری شناختی و چند مثال 

ده نمونهء معروف از سوگیری شناختی

دوازده نمونه از سوگیری شناختی و توضیح اینکه چطور مانع منطقی بودن شما میشوند

اندام زن، خربزه و پیه شتر

کارلا سرنا در شرح احوال زنان دورهء ناصرالدین شاه در سفرنامهء خود مینویسد:
«در ایران، تنها زنان چاق، خاصه آنهایی که شکل خربزه را پیدا کرده اند، مقبول هستند.
آنهایی که از نعمت جاقی مورد نظر برخوردار نیستند، به درمان و دواهای مختلف متوسل میشوند. چون لاغری برای زنان ایرانی، نوعی مایهء ننگ و سرشکستگی است و حتی گاهی شوهرها به این بهانه، آنها را طلاق می دهند.
پزشکان برای علاج لاغری، داروهای بیشمار تجویز میکنند ولی هیچکدام موثر واقع نمی گردد.
دوایی که برای چاق و چله شدن، بیش از همه تجویز می گردد، پیه کوهان شتر است که باید هر روز و در ساعت معلوم به اندازهء معین، مرتب مصرف شود.»

از کتاب سیمای زنان ایرانی، نشر روزگار ۱۳۷۹، میترا مهرآبادی، صفحهء ۲۸-۲۹

یک مثال از تفاوتهای ایران با کشورهای پیشرفته

فقط یک مثال میزنم بعنوان یکی از هزاران تفاوت نگرش جامعه و نحوهء مدیریت در ایران و کشورهای پیشرفته مثل کانادا.
در دانشگاه (و هر سازمان و شرکت دیگه ای مثلا شرکت پیمانکاری) وقتی یک نفر در هر مقامی استخدام میشه، از نگهبان و پذیرش و نظافتچی بگیر تا استاد و مسوول/دستیار کتابخانه و مدیر، همگی باید یک سری آزمونها و کارگاههای آموزشی خاص و مشترک را بگذرونند.
مثلا باید در مورد قوانین مربوط به تبعیض و توهین نژادی یا جنسیتی، یا قوانین و نکات ایمنی چه مربوط به خود فرد و چه مربوط به دیگران، یا قوانین مربوط به نحوهء برخورد و ارائهء خدمات به افراد ناتوان (معلول) جزوات مربوطه را بخونند و آزمون نهایی را بگذرونند.

چند دقیقه به این موضوع و این تفاوتها فکر میکردم. یاد خیلی چیزها افتادم.
مثلا یاد آتش سوزیهای مکرر چند ماه پیش در ایران افتادم. انبار یک فروشگاه خصوصی حاوی محصولات رنو دو خیابان آنطرفتر از خانه مان در اصفهان در آتش سوخت و بیشتر از ۲ میلیارد تومن جنس خاکستر شد. علت هم جرقه های جوشکاری ساختمانِ در حال ساخت و ساز کناری بوده که احتمالا طبق روال یک کارگر را گذاشتند سرکار و گفتند جوشکاری کن. بدون احتمالا یک ساعت کلاس آموزشی رعایت نکات ایمنی.

حتی نمیدونم چرا بطور خیلی بی ربط (شاید هم با ربط) یاد شعارها و فحش مادر دادنهای تماشاچیان فوتبال بازی ایران و قطر به عربها افتادم.

متاسفانه فقط میتونم بگم خوشحالم که از اون فضای … خارج شدم و ناراحتم برای افرادی که در اون فضا متفاوت فکر میکنند ولی مجبورن در اون هوای مسموم نفس بکشند. خوشحالم که رفتم از فضای جامعه ای که در اون بدیهی ترین و اولیه ترین نکات انسانی نه تنها رعایت نمیشه حتی تلاشی هم برای تغییر و اصلاحش اتفاق نمی افته.