آیا جنگی در راه است؟

سالها پیش در خبرها خواندم یکی از سیاستهای غرب دامن زدن به اختلافات شیعه و سنی در منطقه است. اولین بار که این خبر را دیدم برایم عجیب بود. با خودم میگفتم مثلا چطور میخواهند چنین سیاستی را اجر کنند. آن موقع در تصورات خودم مفهوم شیعه-سنی بیشتر تداعی زاهدان و کردستان و تقویت تروریستهایی مثل جندالله و عبدالمالک ریگی بود.
اما امروز شاید بیشتر و در ابعاد گسترده تری روش اجرای چنین سیاست و ایجاد تنش در منطقه و دامن زدن به اختلاف شیعه و سنی در خاورمیانه را درک میکنم.
شاید ۶-۷ سال پیش ایران و شیعه تا این حد در کشورهای عربی-سنی منفور نبود. آنچه در سوریه و با حمایت نظامی/دولتی ایران اتفاق افتاد چنان موج خشم و نفرتی در بین کشورهای عربی علیه ایران و شیعه ایجاد کرده است که دیگر محدود به دولتها و گروههای تندرو نیست. کافی است با برخی افراد عادی کشورهایی مثل مصر و قطر و امارات و حتی عراق وارد گفتگو شوید تا میزان خشم و کینه را در نحوهء حرف زدن و برخوردشان حس کنید.
sunnishia
اوایل سال گذشتهء میلادی در اوج بحران کشتار کردها در ترکیه، وارد ایستگاه مترو شدم و دیدم دو جوان چشم و ابرو مشکی پارچه ای بدست گرفته اند که روی آن نوشته است «ترکیه مشغول قتل عام کردهاست». من که از طرف مادری رگ کردی دارم همیشه نسبت به کردها احساس همدلی داشته ام. جلو رفتم و با یکی از آنها دست دادم و ابراز همدلی کردم.
گفتم مادر من هم کرد است و خیلی از شنیدن این اخبار متاسفم. جوان کرد با خوشحالی پرسید که مادرم کرد کجاست و من گفتم کرد ایران.
لبخند روی صورت پسر محو شد و با کمی لکنت ناشی از شاید خشم و تردید و با اخمی به صورت گفت ایران توی سوریه چیکار میکنه (شاید ترجمهء دقیقتر این باشه که ایران در سوریه چه غلطی میکنه).
من لبخند زدم و گفتم از شنیدن اون اخبار هم ناراحتم و امیدوارم هرچه زودتر وضعیت خاورمیانه به ثبات و صلح برسه.
پسر جوابی نداد و سعی میکرد چشمهایش را از چشمهای من بدزد. در همین لحظه بود که قطار رسید و من سر شانه اش زدم و گفتم به امید اینکه همه جا صلح باشه و به سمت قطار رفتم.
 
سه سال پیش کنفرانسی در دانشگاه کونکوردیای مونترال برای بررسی وضعیت سوریه بود. یک سخنران (که بعدها گفته شد مامور سی.آی.ای بوده) در حمایت از مبارزهء مسلحانه و جنگ تمام عیار علیه حکومت بشار اسد آمده بود و یک سخنران در حمایت از مبارزهء بدون خشونت. اغلب شرکت کننده ها عربهای سوری، عراقی و لبنانی بودند.
من و دوست ایرانی ام وسط جمعیت نشسته بودیم. اواسط جلسه بود که با چند خانم که کنار من نشسته بودند وارد خوش و بش شدیم. پرسیدند اهل کجا هستیم و وقتی گفتم ایران، یکی از خانمها که جوانتر بود و پرهیجان تر، شروع کرد به انتقاد از ایران و اینکه دست ایران به خون مردم بیگناه آلوده است. حدس میزدم که دارد سعی میکند مودب باشد و خشم خودش نسبت به حکومت ایران را سر من خالی نکند. من فقط ابراز ناراحتی از وضعیت موجود کردم. حرف بیشتری برای گفتن نداشتم.
بعدا با چند نفر از افراد حاضر در جلسه که دو سه نفرشان از قضا سوری بودند برای شام به رستورانی رفتیم. غم دیدن صحنه های کشتار و فیلمهای مستندی که در آن جلسه دیدم هنوز با من باقی مانده است.
 
چند روز پیش مقاله ای میخواندم که میگفت آمریکا و اسراییل در طرحی مشترک مشغول حمایت مالی و نظامی از چند کشور عربی هستند که علیه ایران اقدام نظامی کنند. مقاله میگفت که آمریکای زیر مدیریت ترامپ خودش وارد جنگ مستقیم با ایران نخواهد شد ولی بصورت غیرمستقیم قصد مقابله با ایران را دارد. اولین میدان عملیاتی این تقابل هم سوریه یا یمن خواهد بود.
امروز مقاله ای خواندم که وزیر خارجه عربستان می‌گوید کشورش حاضر است به سوریه نیروی نظامی بفرستد تا علیه داعش، ایران و نیروهای بشار اسد یا حزب‌الله مبارزه کنند.
 
انگار تمام قطعه های پازل جنگ هر روز کنار هم قرار میگیرند. انگار دوباره سایهء شوم جنگ یا سایهء ترس از جنگ قرار است روی سر ما بیافتد.
 
این وسط چیزی که هنوز برای من قابل درک نیست این است که چه کسانی و با چه منافعی در حکومت ایران خواهان ایجاد تنش و جنگ احتمالی هستند.
آیا این احتمال را نمیدهند که بروز جنگ باعث سرنگونی و فروپاشی حکومتشان میشود؟
آیا در حباب توهمات قدرت نظامی خود علیه کشورهای همسایه و آمریکا و اسراییل هستند؟
آیا شرایط امروز را با جنگ عراق و ایران یکی میدانند؟
آیا دلخوش به حمایت چین و روسیه هستند؟
جواب این سوالها شاید به درک بهتر برخی رفتارهای غیرقابل درک حکومت ایران کمک کند.

اهواز جان

این متن زیبا را آزاده هراتیان نوشته:

« اگر در اهواز زندگی کرده باشید، زیاد می‌شنوید که “ آمدیم یک سال بمانیم و برگردیم، شده است بیست سال، سی سال، شده است یک عمر”. خاکش پاگیر است. پایت را اگر نگیرد، دلت را حتما گرفتار می‌کند.

اهواز، گره خورده با

دم و شرجی

شادی بی‌دلیل

صداقت و مرام و بی‌ریایی

یکرنگی، شایدم بی‌رنگی

گره خورده با صبر و استقامت و مقاومت

ولی تا کدام پیروزی؟…

اهواز، گره خورده با

شهید

پیر

جوان

نوجوان…ناکام

داغ

داغشان…

فرو نخواهد نشست از دل داغ‌دیدگانشان…تا ابد

اهواز، گره خورده با

خاطره جنگی که به پیروزی ختم شد و می‌رفت که ارمغان شادی بشود برای مردمش

می‌گویند” خاک مرده سرد است”

ولی خاک اهوازِ فراموش شده

تفتان و تب‌دار

و داغش همیشه تازه است

چه ناجوانمردانه پیروزیت را آذین نبستیم

خاکت…چه زیر پایم، چه بر سرم، چه در چشم و حنجره ام

عزیز است

دل من همیشه دربندت و دردمندت خواهد ماند، اهوازِ جان.»

آیا مولوی تنها راوی داستان فیل و اتاق تاریک است؟

بسیاری از ما داستان و شعر معروف مولوی راجع به فیلی که در اتاقی تاریک است و هر کس با لمس بخشی از بدن فیل برداشتی متفاوت دارد را شنیده ایم (برای خواندن شعر کامل اینجا کلیک کنید) اما آیا این داستان اولین بار به ذهن مولانا رسیده بود؟

در حال خواندن کتابی به زبان انگلیسی راجع به مناسبات بین فردی در محیطهای کاری بودم که دیدم در بخشی از کتاب راجع به نقطه نظرات و برداشتهای متفاوت افراد از موضوعی واحد صحبت میکند و بعنوان نمونه داستان فیل و ۶ فرد نابینا را از شاعری آمریکایی به نام جان گادفری ساکس نقل کرده است. اولین بار بود که نام او را میشنیدم و اولین حدسم این بود که داستان را از روی شعر مولوی (که در غرب به نام رومی میشناسندش) بازنویسی و به نام خود منتشر کرده است. ( از اینجا میتوانید راجع به این شاعر بیشتر بخوانید). اما واقعیت چنین نبود. درست است که شعر مولوی چند قرن پیشتر سروده شده بود و جان گادفری شعرش را در قرن ۱۹ میلادی نوشته است اما اولین راوی این داستان مولوی نبوده است. خود مولانا داستان را از اسلاف خود شنیده بوده.john_godfrey_saxe_-_brady-handy

پس از جستجویی مختصر راجع به این داستان و مبدا آن با نکات جدید و جالبی آشنا شدم. ریشهء این داستان درواقع به جنوب شرقی آسیا و آیینهای جین و بودایی و هندویی برمیگردد. بعدها این داستان عارفانه وارد روایات صوفیان مسلمان هم وارد شد.

وجه مشترک این داستان وجود گروهی از مردان نابینا (یا مردانی در اتاقی تاریک) است که تا آن زمان فیل ندیده بودند و همگی به فیلی که روبرویشان بود دست میکشند و چون هر کدام عضوی متفاوت مثل عاج و گوش و خرطوم و پای فیل را لمس میکنند تصویری ناقص از واقعیت و ماهیت فیل توصیف میکنند. هرکدام از آنها فقط بخشی از واقعیت را برداشت کرده اند ولی از دید خودشان فیل همانی است که با دست خود لمس کرده اند. تفاوت نوع نگاه یا نوع برداشت و یا میزان اطلاعات این افراد باعث میشود که به نتیجه گیری مشترکی دست پیدا نکنند و با هم اختلاف نظر داشته باشند. در این داستان هرچند هیچ کدام از طرفین اشتباه نمیکند هیچ کدام هم قادر به یافتن و توصیح حقیقت کامل نیست.

اما جالب آنکه این داستان برای اولین بار توسط سنایی غزنوی بصورت شعر فارسی در آمده است و بعد از حدود ۱۰۰ سال مولانا نیز آن را بصورت شعری در مثنوی معنوی خود آورده است

800px-blind_monks_examining_an_elephant

برای خواندن خلاصهء روایات مختلف از این داستان اینجا کلیک کنید

برای خواندن بیشتر راجع به شش مرد نابینا و فیل به زبان انگلیسی اینجا کلیک کنید

لطفا به حیوانات غیرخانگی غذا ندهید

در فرهنگ ما عموماً غذا دادن به حیوانات «زبان بسته» و «بی صاحب» کار پسندیده ای است و حتی معتقدیم میگویند که ثواب هم دارد. یادم هست بچه که بودم در حیاط خانهء مادربزرگ، پس از آنکه غذا خورده میشد، سفره را میتکاندند تا پرندگان از باقی ماندهء نان و برنج درون سفره تغذیه کنند و من هم مثل خیلی از شما با همین دیدگاهها بزرگ شدم و همیشه از غذا دادن به حیوانات در طبیعت لذت میبردم. تا اینکه چند سال پیش، در اولین روز اقامتم در سوئد، خارج  از فروشگاهی نشسته بودم و ساندویچ میخوردم. کبوتری نزدیک من آمد و من هم از روی عادت تکه ای از نان ساندویچم را برایش انداختم و ناگهان خانمی مسن که نزدیک من نشسته بود با انگشت به من اشاره کرد که این کار را نکنم. برایم عجیب بود و این اولین تجربهء تضاد فرهنگی من در دنیای غرب بود.252337_10152833182320214_108350537_n

چند سال بعد با جمعی از دوستان کنار دریاچه ای نزدیک استکهلم رفته بودیم. تعدادی مرغابی وحشی که بر روی آب شنا میکردند به سمت ما آمدند. یکی از دوستان برایشان تکه های نان پرت کرد که دوست سوئدی ما او را از این کار منع کرد. وقتی پرسیدم چرا گفت برای اینکه به انسان عادت میکنند و شاید انسان بعدی که به سمتشان می آید شکارچی باشد.

روز گذشته در فروشگاه بزرگی در تورنتو قدم میزدم و از کنار گیشهء بروشورهای تبلیغاتی رد میشدم. ناگهان پوستری توجه من رو جلب کرد که روی آن بزرگ نوشته شده بود «لطفاً به حیوانات وحشی غذا ندهید». جزوه را برداشتم و مطالعه کردم. خلاصهء آموزشهای نوشته شده در آن جزوه را اینجا مینویسم.

الف) حیوانات میتوانند به منابع غذایی غیرطبیعی مانند آنچه شما میخورید وابسته شوند
ب) ممکن است حیوانات ترس طبیعی خود نسبت به انسانها و سایر حیوانات را از دست بدهند و در برابر انسانها یا حیوانات شکارچی آسیب پذیر شوند. شاید انسان بعدی که حیوان برای غذا گرفتن به سمتش میرود یک بیمار روانی باشد که از آزار و زجر دادن حیوانات لذت میبرد
پ) ممکن است غذاهایی که ما مصرف میکنیم برای بدن و سلامت حیوان مناسب نبوده و باعث بیماری وی شود. مهمترین آنها آدامس و غذاهای سرخ شده است
ت) ممکن است حیوانات غیرخانگی در اماکن عمومی و پرجمعیت انسانهای که به آنها غذا میدهند جمع شوند و منجر به گسترش بیماریهای مشترک انسان و حیوان شوند.
ث) غذا دادن به حیواناتی که نزدیک جاده زندگی میکنند باعث افزایش خطر تصادفات در اثر ورود آنها به جاده برای دریافت غذا از انسانها شود

و در نهایت از مردم خواسته اند که قدر حیات وحش را بدانند، زباله های خانگی حاوی غذا را از دسترس حیوانات دور نگه دارند، و کمک کنند که حیات وحش را همچنان حیات وحش نگه دارند.

تانزانیا

امروز مریضی داشتم که از روی اسم و چهره اش حدس زدم اهل پاکستان باشد. مرد سالخورده ای که همراه همسرش آمده بود. همان لحظه ورودش به اتاق پرسیدم اهل کجا هستی.
tanzania-mount-kilimanjaroبرخلاف انتظارم گفت اهل تانزانیا. در شرق آفریقا.
گفتم ولی شبیه مردم آفریقا نیستی.
گفت پدر و مادرش اهل هندوستان بوده اند و به آنجا مهاجرت کرده بودند و او در تانزانیا به دنیا آمده است. بعد از من که خودم را به اسم علی معرفی کرده بودم پرسید اهل کجایی.
گفتم اهل ایران.
در حالیکه روی صندلی می نشست گفت خوبی؟ حالت چطوره؟ خسته نباشی.
بلند و از روی تعجب خندیدم. اصلا لهجه نداشت. پرسیدم فارسی از کجا بلدی.
گفت قبل از انقلاب شش سال در شیراز زندگی کرده و در دانشگاه پهلوی درس خوانده. بعد از انقلاب هم به کانادا مهاجرت کرده و با همان مدرک دانشگاه پهلوی شیراز که در رشتهء بهداشت بوده در کانادا کار و زندگی کرده.
ایران را خیلی دوست داشت و عاشق شیراز و حافظ و سعدی و خیام و مولوی بود.
دلم میخواست نظرش را راجع به انقلاب بپرسم ولی سیاست کلینیک این است که با بیمار وارد گفتگوی سیاسی، مذهبی و نژادی نشویم.
دلش میخواست فارسی حرف بزند. چند بار جواب من را به فارسی داد. اما من که از درون برایش بال بال میزدم و دلم میخواست فارسی جوابش را بدهم، بدلیل احتمال اینکه دانشجو یا استادی از پشت شیشهء اتاق درمان در حال تماشا باشد و بخواهد روند مصاحبه و درمان را تماشا کند مجبور بودم به همان انگلیسی صحبت کنم.
در میان حرفهایش به من پیشنهاد کرد حتما به تانزانیا و کنیا سفر کنم. گفت تانزانیا کشور باثبات و امنی است ولی کنیا بعضی نقاطش نا امن است. میگفت کشورهای خیلی زیبا و نسبتا ارزانی هستند.
از جانب خودم تبریک میگم به تانزانیا که رفت توی لیست سفرهای آینده ام. البته اگر از شانس ما ترامپی در آنجا ظهور نکند.

ماجرای رد شدن ویزای آمریکای برادرم

داستان خیلی عجیب و شوک آور بود. بیشتر از ۴ ماه بود که همگی در بُهت و ناراحتی بسر بردیم. آرمان برخلاف من آدمی درونگرا و ساکت و بی سر و صداست. مشکلات و ناراحتی و خوشحالی ها و موفقیتهای خودش را همه جا جار نمیزنه. من بجاش مینویسم. مینویسم از ماجرایی که این چند ماه گذشته داشتیم.
تابستون برگشت ایران. داشت ارشد معماری در یکی از دانشگاههای آمریکا میخوند. دوره اش ۳ ساله بود و ۲ سال را پشت سر گذاشته بود. نصف مخارج زندگی و شهریه اش را از دانشگاه بورس گرفته بود و نصف دیگه را از یک بانک آمریکایی وام گرفت.
چند روز بعد از اینکه من به کانادا برگشتم قرار بود آرمان هم بره ارمنستان. مدت ویزای ۲ سالهء تحصیلیش تمام شده بود و باید مجدد درخواست ویزا میکرد. وقت سفارت اول صبح گرفته بود ولی تا آخر وقت صداش نکردند. همه نگران بودیم. صبح زود ما در کانادا بود که به من خبر داد ویزا بهش ندادند. باورمون نمیشد. افسر سفارت گفته بود چون وام تحصیلی گرفته بهش ویزا نمیده! آرمان گفته بود مگه چه اشکالی داره و کار خلافی که نکرده. افسر گفته بود اگه تحصیلش تمام بشه آمریکا را ترک میکنه و دیگه پول وام را پس نمیده! آرمان هم گفته بود خب اگه ویزا ندید که دقیقا همین اتفاق می افته و البته من برای وام ضامن دارم و اصلا چنین چیزی امکانپذیر نیست. افسر گفته بود شاید ضامنت هم کشور را ترک کنه!! بعد هم گفته بود چون ۲ سال پیش برای اولین درخواست ویزا گفتی که با حمایت مالی خانواده میری آمریکا چرا بعدش رفتی وام گرفتی؟ گفته بود برو وام را پس بده دوباره بیا.
دو هفته بیشتر به شروع کلاسهاش نمونده بود و زمان کافی برای جور کردن ۴۰هزار دلار و فرستادن به حساب بانکیش نبود. قرار شد فردای اون روز بره ترکیه و دوباره درخواست ویزا کنه و یکی دو تا مدرک ساپورت مالی هم به مدارکش اضافه کنه. همهء خانواده خیلی مضطرب بودیم. اون چند شب از نگرانی خوابمون نمیبرد. اگه بهش ویزا ندن باید برگرده ایران و بره سربازی. همهء‌ کارهای لازم را خیلی سریع انجام دادیم که آرمان به وقت سفارت در ترکیه برسه.
اینبار هم وقت سفارت صبح بود ولی باز آخرین نفر اسمش را صدا کردند. من تا صبح نخوابیدم و چشمم به گوشی بود. وقتی بهم مسیج زد خیلی کوتاه نوشته بود « علی باز ویزا ندادند».
اینبار افسر حتی فرصت حرف زدن و دفاع کردن هم نداده بود. بعد از چند سوال و جواب مختصر، خیلی کوتاه گفته بود ویزای شما رد شد و خدافظ.
آرمان برگشت ایران و قرار شد یک ترم از دانشگاه مرخصی بگیره و در این مدت وام بانکش را پس بده. به هر شکلی بود پول جور شد و وامش تسویه شد. یک هفته پیش باز از سفارت آمریکا در گرجستان وقت مصاحبه گرفت. روز قبل از وقت سفارت باهاش شوخی میکردم. میگفتم آرمان من یه فروشگاه آشنا واست سراغ دارم برای پوتین. گفت خودم پوتین دارم تو آمریکا و اونقدری برف نمیاد اصن تو شهر ما که نیاز بشه. گفتم نه! واسه آمریکا نمیگم. واسه سربازیت میگم…خندهء تلخی کرد.
اینبار دیگه دلیلی نبود که بهش ویزا ندن ولی همگی همچنان نگران بودیم. کلافه بودیم. عصبانی بودیم. چند ماه بود که دستمون به جایی بند نبود. ناراحت بودیم که چرا اینقدر راحت با زندگی و برنامه ها و هدفهای آدم بازی میکنند.
باز هم وقت سفارت صبح بود ولی اینبار سر نوبتی که داشت اسمش را صدا کرده بودند. افسر مهاجرت دختر جوان و خوش برخوردی بوده که خیلی مودب چند سوال از آرمان میپرسه و چند تا از مدارکی که میخواسته میگیره و دست آخر بعد از تایپ کردن چیزی در کامپیوتر، خیلی کوتاه و مختصر به آرمان میگه متاسفم و نمیتونم به شما ویزا بدم و خدافظ!
زیر برگه نوشته بود: عدم اطمینان از خروج از آمریکا بعد از پایان تحصیل!
دیگه ناامید شدیم. خسته و کلافه. به آرمان میگفتم نهایتش میری سربازی و همزمان برای تحصیل در کشورهای دیگه اقدام میکنی. سعی میکردیم منطقی باشیم. سعی میکردیم مثبت فکر کنیم. امیدوار باشیم. ولی همگی ناراحت و نگران و سرخورده از اتفاقی بودیم که قاعدتا نباید رخ میداد. یادم نیست نظر چه کسی بود. شاید خود آرمان و شاید بابا. قرار شد آخرین شانس را هم امتحان کنه چون تا قبل از شروع ترم تحصیلی هنوز یک وقت مصاحبه در دوبی برای این هفته خالی بود.
به آرمان گفتم اینبار روش و رفتارت را عوض کن. مثل بچه های مودب نشین تا هر غلطی خواستند بکنند. پاچه پاره باش. قیل و قال کن. حرف بزن. کاری نداشته باش که روبروت افسری نشسته که با یک امضا میتونه مسیر زندگیت را عوض کنه. از خودت دفاع کن. توضیح بده که چرا باید ویزا بگیری و اعتراض کن به دلایل سه دفعهء قبلی که ویزا را رد کردند. بگو هیچ جا گفته نشده بود که حق نداری وام بگیری. بگو اگه میخواستی بطور غیرقانونی در آمریکا بمونی الان اینجا در حال درخواست ویزا نبودی. بگو چرا همون روز اول نگران عدم خروج از آمریکا نبودید و حالا که ۲ سال از عمر و وقت و انرژی و پول من صرف تحصیل شده یادتون افتاده که ممکنه بعد از درس به ایران برنگردم!؟ بگو اصلا دلت چرکین شده و دوست هم نداری آمریکا بمونی و بعدش باید کلا برگردی ایران برای سربازی. خلاصه قرار شد مثل قماربازی که دیگه چیزی برای باختن نداره بازی کنه. حتی باوجودی که اعتقاد ندارم ولی اینبار از مادر مهربون دوستم خواستم که برای آرمان بره خانقاهی که همیشه برای دعا و نذر و نیاز خودشون میره. خلاصه خواستیم برای این شانس آخر از تمام نیروهای زمینی و آسمانی کمک بگیریم.
دیروز وقت سفارت داشت. ساعت ۹ صبح به وقت ایران. نصف شب بود که به من مسیج زد. همون موقع بهش زنگ زدم. تازه از سفارت بیرون اومده بود. میگفت تمام وقت داشته حرف میزده و افسر سفارت که اینبار هم دختری جوان بوده فقط نگاه میکرده. میگفت هر مدرکی میخواست یا هر سوالی میکرد کلی کاغذ و سند و مدرک بهش میدادم تا اینکه وسط مصاحبه افسر میگه دیگه بسه و کاغذ بیشتری نده. میگفت عصبانی بودم. یک جا صدای خودم را بردم بالا و گفتم من فقط میخوام درسم تمام بشه. تمام حرفهایی که تمرین کرده بودیم را هم گفته بود. میگفت درست مثل دفعهء قبل افسر مهاجرت وسط حرف زدن سرش را کرد رو به کامپیوتر و شروع کرد به تایپ کردن. بعد از چند ثانیه خیلی سرد و کوتاه و مختصر رو به من گفت ویزای شما صادر شد. ۳-۵ روز دیگه میزنیم توی پاسپورتت و خدافظ.
فورا به مامان زنگ زدم. خبر نداشت. بلند بلند و از خوشحالی گریه میکرد. نگران آرمان بود. به آزاده زنگ زدم. وسط خیابون گریه میکرد.
چند ماه گذشته برای آرمان و ما خیلی سخت و دلهره آور بود. خوشحالم که ناامید نشد. خوشحالم که شانس آخر را از دست نداد. مردد بودیم که آیا فایده ای داره دوباره به سفارت بره یا نه. ولی نهایتا گفتیم اگه نره تا آخر عمر مدام میگیم کاش رفته بود. خوشحالم که رفت. خوشحالم از اینکه زحمتهای ۲ ساله گذشته اش هدر نرفت.

تلخترین جملهء عمرم

دو روز پیش شاید تلخترین جملهء زندگی ام را که مادری به دختر مهاجرش گفته بود خواندم. جمله ای که درد مشترک خیلیهاست که مهاجرت کرده اند و خانواده هایشان را پشت سر جا گذاشته اند. آنقدر این جمله برای من تلخ و دردآور بود که‌ حتی دلم نمی‌خواست بازگو کنم تا مبادا ذهن و فکر کسی را مثل خودم آشفته کنم. به هر حال آن جمله را در انتهای متن می‌نویسم تا شاید خواندنش تلنگری و یادآوریِ تلخی باشد از آنچه گهگاه فراموش میکنیم.

مهاجرت برای هر کس سختی ها و خوبی های خاص خودش را دارد. برای من سخت ترین قسمت ماجرا، یا شاید تنها سختی اش، دور بودن و به عبارتی خارج شدن از حلقهء خانواده بود.

شاید خیلی وقتها این خارج شدن از دایرهء نزدیکان محسوس نباشد اما برای خیلی ها که مثل من فرصت هر روز صحبت کردن و در تماس بودن را ندارند به مرور و آرام آرام پیش می آید و کم کم این دوری و عدم حضور در اتفاقات زندگی عادی میشود و به آن عادت میکنیم.

حضور فیزیکی در جمع خانواده و دیدارهای هر روز یا حتی چند روزه، لمس دستها و آغوشها و خنده ها و اشکها و مهربانی ها و حتی ناراحت شدنها چیزهایی نیستند که با صدا و تصویر و متن های ارسالی جایگزین شوند.

وقتی نزدیک باشی روال زندگی و گذار عادی عمر کندتر و نامحسوس تر پیش‌ میرود. پیرشدنها حادثه ای ناگهانی نیست. در لحظه و بعد از چند سال موهای کسی سفید نمی‌شود. ناگهان بزرگ و پیر نمی‌شوی. همه چیز به موازات و به کندی پیش میرود.

وقتی که دور هستی کم کم عادت میکنی به نبودن. به اینکه هر بار عکسی از بزرگ شدن خواهر زاده ای ببینی که حتی از وجود داشتنت خبر ندارد.

عادت میکنی به موی ناگهان سفید شدهء پدر و مادر و چهره های هر سال خسته تر شدهء نزدیکان.

عادت میکنی به پنهان شدنِ خبرهای بد و عادت میکنی به بی اهمیت بودن و نشنیدن خبرهای روزمره. عادت میکنی به اینکه دردها و سختی ها و رنجهایمان را از هم پنهان کنیم.

عادت میکنی به کم کم غریبه شدن، به دور شدن، به خاطره شدن، به محو شدن.

دوستی نوشته بود: «‏مادرم گفت حساب كرده ام که من و بابا اگر ۲۰ سال ديگه هم زنده باشيم و شما هر سال ۱ بار بیایید، كلا ۲۰ بار ديگه میبینیم ‌تون. قرارنبود اینقدر غم‌انگیز باشی دنیا»