ناصرالدین شاه – اِبن آدم

نکاتی جالب راجع به بازی کامپیوتری که شخصیت اصلی آن ناصرالدین شاه است!

صحنه ای از بازی


اخیرا یک بازی کامپیوتری جدید به اسم «ناصر، پسر انسان (ابن آدم)» توسط یک شرکت بازی سازی اتریشی ساخته شده که درآینده ای نزدیک قرار است برای استفاده در کامپیوتر و کنسول به بازار عرضه بشه. در لینک پایین میتوانید ویدیوی چهاردقیقه ای تبلیغ بازی را تماشا کنید.
داستان راجع به حملهء رباتهای انگلستان به ایران است که به دستور ملکهء انگلستان انجام میشود و منجر به نابودی خاک ایران میشود. درنتیجه ناصرالدین شاه، پس از کشته شدن در نبرد، بصورت معجزه آسایی به زندگی بازمیگردد و به تنهایی علیه رباتهای اشغالگر قیام میکند.
جدای از داستان تخیلی، نکته های جالب توجه و ظرافتهای خاصی در ساخت بازی بکار گرفته شده از جمله لباس و موسیقی و معماری دوران قاجار در ایران یا استفاده از پرچم شیر و خورشید در بازی یا استفاده از کلمات و جملات فارسی در طول بازی. و اما جالبترین نکته شخصیت منفی مهاجمین و اشغالگران بریتانیایی است که به اسم مبارزه با تروریسم اقدام به کشتن شهروندان و حتی کودکان در طول بازی میکنند.

لینک رسمی وبسایت بازی:
https://enlightenedrobot.com/

گونهء دلتا و واکسنهای موجود – آنچه باید بدانید

ویدئوی پایین خلاصه ای است از گفتگویی که چند روز پیش در اینستاگرام توسط کوشیار عظیمیان و دکتر کیوان میرهادی راجع به گونهء جدید دلتا، تفاوتهای آن با گونه های قبلی، اثر واکسنها بر روی گونهء جدید و خطرات مضاعف این گونه انجام شد. اگر نگران سلامت خود و نزدیکان خود بخصوص داخل ایران یا در مناطق و کشورهایی هستید هنوز واکسیناسیون به اندازهء کافی انجام نشده است، این ویدئو را برایشان بفرستید.

سلام ای قهرمان

سلام ای قهرمان!


اشتباه نکن! با شما هستم دوست عزیز! اگر روزی کاری شاق و خاص در هر عرصه ای (مثلا هنر، سیاست، ورزش، و…) از دستت بر آمد و انجام دادی ما راه هم خبر کن تا تشویق و افتخار کنیم! وگرنه فحاشی و لعن و نفرین که آسان است.


بی مقدمه بگویم که به اعتقاد من اصغر فرهادی کارهایش در عرصهء فرهنگ و سینمای ایران فقط در یک جامعهء دوقطبی، خشمگین، و کوته بین نه تنها نادیده گرفته میشه بلکه با فحاشی و تخریب هم روبرو میشه. فقط در جامعه ای سیاست زده و عصبی و مستاصل است که همه چیز و همه کس را فقط از دریچهء موضعگیری مخالفت یا موافقت با نظام جمهوری اسلامی نگاه و ارزیابی و قضاوت میکنند. فقط در یک جامعه ای که هیچ چیز جای خودش نیست انتظار میرود که هر کس در هر قاموس و قامتی باید عین آنچه ما میخواهیم و فقط هم شعاردادنش را بلد هستیم، بگوید و بکند!جایی حتی خواندم کسی بعد از فحاشی نوشته بود چرا با ریش و ظاهر آخوندی در جشنوارهء کن ظاهر شده بود!


من از این جامعه میترسم و یکی از دلایل اصلی مهاجرتم از ایران و تا حدی دوری از جامعهء ایرانی مهاجر که فقط محل سکونتش عوض شده و همچنان ناهنجاریهای فرهنگی و اجتماعی خود را در کوله بار خود به این سو و آن سوی کشانده است، همین ترس بود. نه اینکه هر ایرانی خارج از ایران را در این مقوله گنجانده باشم و نه اینکه با هیچ ایرانی ای معاشرت نکرده باشم! برعکس یکی از بهترین دوره های مهاجرتم دو سه سال زندگی دانشجویی در سوئد بود و دوستانی که برخی هنوز جزو بهترین دوستان زندگی ام هستند از آن دوران است!


مشکلات جامعهء ایرانی چه ساکن ایران و چه خارج از ایران، بحثی جدا و مفصل است و من و شما هم بخشی از همان جامعه هستیم و حاصل برآیند فرهنگ و رفتار و آموزه های درست و غلط همان فرهنگ و هرکداممان ایرادات و مشکلات آموزشی و رفتاری خودمان را هم قطعا داریم (خواه آگاه از آن باشیم و خواه ناآگاه) ولی فراتر از آن، زندگی در جامعه ای که همه چیز را سیاه و سفید میبیند و خاکستری برایش معنایی ندارد خطرناک است! زندگی در جامعه ای که ذهنش را به روی هر حرف و نقد متفاوتی بسته است ترسناک است!


همین یک سال پیش بود که خبری راجع به یک شهروند مسلمان کانادایی که از قضا سالها قبل موضعگیری اش حمایت از بن لادن بوده و احتمالا افکار و عقاید تند مذهبی هم دارد، منتشر شد که احتمال ممنوع الورود شدنش هنگام بازگشت به کانادا از اروپا را مطرح میکرد. برخی ایرانیان طبق معمول زیر آن مطلب به حجاب و اسلام و مسلمان و حکومت و… فحش و بد و بیراه میگفتند و حکم صادر میکردند که اصلا باید جلوی ورود تمام این مسلمانها و افراد محجبه و… به کانادا گرفته شود.من کامنتی نوشتم با محتوای اینکه حق قانونی هر شهروندی است که به کشورش برگردد و اگر جرمی مرتکب شده در دادگاه رسیدگی شود. خیلی از کامنتها را هم نژادپرستانه خواندم (که بعدا متوجه شدم خیلیهاشان معنای نژادپرستی را فقط در برتر خواندن یک نژاد یا انداختن آدمها در کوره های آدمسوزی میدانند). در جواب این بحثها، کسی یکی از مضحکترین اتهامات را به من زد و اینکه «چون من در بکگراند ذهنم مذهبی هستم از افراد مذهبی دفاع میکنم». و این یکی از هزاران مثالی است که میتوان دید در مغزهای کوچک خیلی ها اصلا تصور اینکه کسی که اساسا لامذهب بوده و هست از حقوق شهروندی کسی که مذهبی است دفاع کند.


ذهنهای دوقطبی و صفر و یکی جامعهء ایران، ذهنهای سرخورده و سرکوب شده که تا حد زیادی آیینه ای است از منش حکومتهایی که در تاریخ صد سال گذشته یا بیشتر ایران وجود داشته، همه چیز و همه کس را در دو دنیای خیر و شر، خوب و بد، و دوست و دشمن، باید و نباید تقسیم میکند و خیلی راحت هر کس را که در دایرهء خوبی های تعریف شده در ذهنشان نگنجد، بلافاصله در سوی شر و بدی و دشمن قرار میدهد.


من از ایران رفتم با ترس و خشم و تا حدی بیزاری از جامعه ای که هر روز با آن مراوده داشتم. نه اینکه آدم خاص و متمایزی بوده باشم یا کار شاق و خارق العاده ای کرده باشم! من فقط تحمل خیلی از رفتارها و عقاید برایم سخت شده بود! همیشه هم این ترس را داشته ام که اگر در ایران هرکار متفاوتی در هر زمینه ای (مثلا نوشتن که علاقهء آن روزهای من بود) میخواستم بکنم، یا حکومت اجازه نمیداد، یا اگر هم اجازه میداد و من مجبور بودم با قواعد حکومت بازی کنم، بخشی از جامعه که همه چیز را صفر و یکی نگاه میکند علیه من نوعی موضعگیری میکرد. حالا من که عددی هم نیستم و نبودم، و کاری هم فراتر پرداختن به زندگی شخصی و حرفه ایم نکرده ام که حتی قابل قیاس باشد، ولی در کل برای این همه هجمه و حمله به اصغر فرهادی تاسف خوردم و تا حدی حس و حال و شرایطش را درک کردم.

صدا و تصویر نوار قصهء گربه های اشرافی و گربه های زیر شیروانی‎

برای خیلی از هم نسلهای من، نوارهای قصهء سوپراسکوپ خاطرات دوران کودکی را زنده میکند. قصه های بیاد ماندنی ای مثل گربه های اشرافی و گربه های زیرشیروانی. در دورانی که نه گوشی همراه بود و نه اینترنت و بازی های کامپیوتری، این کتاب، به همراه چندین کتاب قصهء دیگر جزو محبوبترین قصه های کودکی من بودند. در این ویدئو، برای اولین بار تصاویری از اصل کتاب گربه های اشرافی را بر روی صدای نواری که همراه کتاب بود گذاشتم تا شاید شما هم، همسفر خاطرات دوران کودکی من باشید. لازم به توضیح است که صدای این نوار قصه قبلا بارها از منابع مختلف بازنشر شده بود. چیزی که این ویدئو را از مابقی متمایز میکند تصاویر کتاب و انیمیشن داستان است که بر روی صدا گذاشته شده اند.

امیدوارم که لذت ببرید و برای دوستان دیگر هم ارسال کنید.

سفری 2 روزه به پارک جنگلی الگونکوئین در استان اونتاریو/کانادا

پارک الگونکوئین یکی از پارکهای جنگلی محافظت شده در کانادا است که به آن کشور خرسها هم گفته میشود چراکه محل زندگی حیوانات مختلفی از جمله خرسهای سیاه و گوزنهای قطبی است.

افراد زیادی سالانه به این پارک برای طبیعت گردی و کمپینگ سفر میکنند. خیلی ها ممکن است برای رسیدن به نقطه ای خاص در این جنگل چند روز قایق سواری کنند تا بالاخره به نقطه ی دلخواه برسند. سفر دو روزهء ما البته ساده تر از اینها بود و ما شب را در کابین شکارچیانی که چند دهه پیش این کلبه را در بین جنگل ساخته اند گذراندیم.

ویدئوی پایین صرفا گوشه ای کوچک از این جنگل پهناور است. امیدوارم از تماشای آن لذت ببرید

سفر دو روزه به پارک جنگلی الگونکوئین

درباره‌ی انگشتانِ کووید چه میدانید؟

covid-toes

 اخیرا در وبسایت کلینیک پاپزشکی ام در شهر اورنجویل کانادا مطلبی به زبان انگلیسی راجع به علایم پوستی بیماری کورونا (کووید۱۹) در انگشتان پا و بعضا دست نوشتم که میتوانید مطلب اصلی را از اینجا بخوانید:

What you should know about COVID TOES

پس از اینکه از حدود ده نفر از دوستان ایرانی پرسیدم، متوجه شدم که فقط دو نفر از آنها این موضوع را شنیده بودند. به همین دلیل به نظرم آمد که هنوز خیلی ها راجع به این موضوع اطلاعی ندارند. مطلب پایین صرفا جهت آگاهی سازی است.

همه‌ی ما راجع به علایم اصلی کووید۱۹ که شامل موارد زیر است شنیده ایم: سرفه های جدید و خشک، تب و لرز، سختی و تنگی نفس، گلودرد، درد قفسه سینه، از دست دادن هوش و حواس، خستگی مفرط، بدن درد، سختی در بلع، علایم گوارشی از جمله اسهال و استفراغ، سردرد، آبریزش بینی، از دست دادن حس بویایی و چشایی. اما به نظر میرسد کمتر کسی راجع به علایم پوستی این بیماری بخصوص در انگشتان پا اطلاع داشته باشد.

طبق گزارشهای متعدد از پزشکان مختلف در نقاط مختلف دنیا (اولین بار پزشکی در ایتالیا به این مورد اشاره کرد) یکی از علایم غیرمعمول کووید۱۹عوارض پوستی انگشتان بخصوص انگشتان پاست.

این عارضه‌ی پوستی اگرچه به اسم کووید انگشتان نامگذاری شده است، میتواند در کناره های پا یا کف پا و یا انگشتان دست هم دیده شود. این عارضه توسط انجمنهای مختلف پاپزشکی، متخصصین پوست و متخصصین اطفال در کشورهای مختلف شناسایی شده است. آکادمی متخصصین پوست آمریکا پورتابلی را منتشر کرده اند که از سراسر دنیا پزشکان میتوانند موارد شناسایی شده مربوط به کووید انگشتان پا را گزارش کنند.

علایم میتواند بصورت تغییر رنگ انگشتان به صورتی، قرمز یا بنفش باشد. این تغییر رنگ میتواند قبل یا حتی بدون ظهور علایم اصلی و تیپیکال کووید۱۹ باشد. شدت این عارضه‌ی پوستی میتواند از تغییر رنگ ساده تا تاول یا حتی زخم سطحی متفاوت باشد. برخی بیماران احساس داغ بودن، سوزش، درد و خارش در نواحی دچار تغییر رنگ گزارش کرده اند که اغلب بعد از دو تا سه هفته از بین میرود.

سه فرضیه‌ی اصلی پیرامون علت پیدایش این عارضه‌ی پوستی وجود دارد. اول اینکه التهاب شدید و گسترده در خود عروق باعث تنگی و انسداد عروق کوچک در انگشتان دست و پا میشود. فرضیه‌ی دوم از ایجاد لخته های خونی کوچک بدلیل التهاب باعث انسداد عروق کوچک میشود. فرضیه‌ی سوم ترکیبی از این دو حالت را مطرح میکند.

بر اساس گزارشات اخیر، این حالت در کودکان و نوجوانان شایعتر است اما در بزرگسالان هم قابل مشاهده میباشد. در کودکان ممکن است این تنها علامت بروز کووید۱۹ در غیاب سایر علائم تیپیکال باشد. فراموش نکنیم که تغییر رنگ و عوارض پوستی در اثر ابتلا به بیماریهای ویروسی چیز منحصر به فردی در کووید۱۹ نیست هرچند محدود بودن این عوارض پوستی به انگشتان پا و دست چندان رایج نیست. به همین دلیل بسیاری از متخصصین اطفال و پوست معتقدند که این عوارض پوستی میتواند به دلیل کووید۱۹ باشد.

در حال حاضر این علایم پوستی بعنوان شاخص تشخیص بیماری مطرح نیست و بعنوان مثال در کانادا هم اگر فردی فقط با این علایم مراجعه کند از او تست کووید۱۹ گرفته نمیشود ولی به فرد توصیه میشود که به مدت دو هفته خود را قرنطینه یا ایزوله کند. درمانی برای عوارض پوستی وجود ندارد ولی در موارد خاص که بیمار از درد و سوزش شکایت دارد میتوان از کرمهای موضوعی ضدالتهاب مثل هیدروکورتیزون استفاده کرد. برخی بیماران گزارش کرده اند که گرم کردن انگشتان به تسکین دردشان کمک کرده است.

توجه داشته باشید که عوارض پوستی دیگری از جمله واکنش دارویی، سرمازدگی انگشتان، واسکولایتیس (التهاب عروق)، برخی عفونتهای ویروسی دستگاه تنفسی و غیره هم ممکن است باعث تغییر رنگ و تاول در انگشتان دست و پا بشوند. به همین دلیل پیشنهاد میشود حتما با پزشک خود قبل از هرگونه تصمیم درمانی مشورت کنید.

در تبرئه و تخطئه میر سبزپوشان

بقلم دوستی با تخلص آقا دوا:

در تبرئه و تخطئه میر سبزپوشان

تذکر! دوست عزیز اگر شما:
براندازی هستید که رویایتان در فردای رژیم چنج آن است که از هر تیر چراغ برق، آخوندی آویزان شود
یا
قربانیان دهه شصت را مشتی جوجه کمونیست کافر یا منافق بدتر از کافر می‌دانید که هر چه بر سرشان آمد، حقشان بود
یا
چنان عشقی از میر حسین در دل دارید که کوچکترین حرف و نقدی بر وی را بر نمی‌تابید،
خواندن این مطلب برای شما خوشایند نیست!


پس از بیانیه اخیر موسوی، اینجا و آنجا مطالبی در مجازستان منتشر می‌شود که فصل مشترک همه آنها این است «آقای موسوی! تو که خودت دستت آلوده به کشتار ۶۷ و اعدام‌های دهه شصت است از کشتار حرف نزن، ببند دهانت را که اگر عدالتی بود تو باید در جایگاه متهمان می‌نشستی»

بد ندیدم نظر و رای خودم را با شما به اشتراک بگذارم:

۱- ابتدا روشن کردن چند اصطلاح حقوقی: شخصی تعمدا دشنه‌ای در قلب شخص دیگری فرو می‌کند و وی را به قتل می‌رساند. او «مباشر » است و در قتل «مباشرت » کرده است. شخص دیگری، دست و پای مقتول را می‌گیرد تا مباشر به انجام قتل مبادرت ورزد. او در قتل « مشارکت» کرده است. شخص سوم، ابزار قتل یعنی دشنه را به این قصد خریداری کرده و با علم در اختیار قاتلین می‌گذارد. او در قتل «معاونت» داشته است. این از تفاوت مباشرت، مشارکت و معاونت.

۲- فکر نکنم حتی سر سخت ترین دشمنان موسوی مدعی مباشرت یا مشارکت او در اعدام‌های دهه ۶۰ باشند. وضعیت آمر و آمریت ماجرا هم که اظهر من الشمس است!

۳ – معاونت؟ حقیقتا بحث حقوقی‌‌اش را نمی‌دانم. آیا می‌شود فرضا به استناد اینکه بودجه و امکانات نیروهای امنیتی و یا قوه قضاییه و‌ سازمان زندان‌ها از طرف دولت موسوی تامین می‌شده است او را به معاونت در این کشتارها متهم کرد؟! یکی از اعضای هیات‌های مرگ نماینده وزارت اطلاعات بوده است. به این اعتبار، آیا نخست وزیر هم معاونت در جرم داشته است؟آیا می‌توان معنای معاونت را تا این حد گسترده و موسع در نظر گرفت؟ آیا می‌توان فرضا رکن «وحدت وجود قصد» را در این معاونت محقق شده فرض کرد؟ به عبارت دیگر آیا ثابت شده است این معاون از برنامه و قصد آمرین و مباشرین و مشارکین آگاهی کافی داشته و خواستار حصول نتیجه از طرف مباشرین هم بوده است؟ پاسخ به این سوالات نه برای من و نه برای آنان ‌که موسوی را متهم می‌کنند، ممکن نیست. روزی اگر کلیه جزییات روشن شد و آفتاب حقیقت بر تاریک‌خانه مخوف دهه شصت تابید می‌توان قضاوت صحیح داشت.

۴- آیا موسوی قبل و یا در حین این جنایت از آن مطلع گردید؟ آیا پس از اطلاع، اقدامی در توقف و یا مخالفت با آن به عمل آورد؟ به فرض مثبت بودن پاسخ اول و منفی بودن پاسخ دوم،آیا او را مستحق مجازات می‌کند؟ خیر چون ترک فعل در این فقره موجب کیفر نیست. آنچه در معاونت مهم است تحقق عمل مادی مثبت است.
مثال: شما با دوست خود در خیابان هستید. دوستتان با شخصی درگیر می‌شود و او را بیگناه به قتل می‌رساند. شما تنها نظاره‌گر ماجرا هستید و اقدامی برای بازداشتن دوست خود نمی‌کنید. آیا شما را می‌توان به دادگاه کشاند؟
به عنوان مطلع یا شاهد، بله.
به عنوان متهم در معاونت یا مشارکت در قتل، خیر!

۵- آیا خانواده مقتول مثال بالا، حق دارند از شما بپرسند چرا هیچ اقدامی نکردی، چرا در درگیری دخالت نکردی، چرا فقط نظاره گر بودی؟ قطعا بله! هر کسی را می‌توان به چالش کشید، پرسشگری بدیهی‌ترین حق خانواده داغدار مقتول است. موضوع کاملا برای کشتار ۶۷ نیز صادق است.

۶- موسوی سوای دخالت یا عدم دخالتش در اجرای این کشتار، آیا شخصا و قلبا راضی به حذف این‌گونه مخالفان سیاسی بود؟ آیا سکوت سی ساله‌اش در این خصوص، نشان رضایت او به توسل به چنین اقداماتی نیست؟ خود میرحسین بهترین کسی است که می‌تواند به این سوالات پاسخ دهد. ولی الزاما هر سکوتی نشان رضایت نیست، به تجارب شخصی خود رجوع کنید، این مطلب را تایید خواهید کرد. آیا سکوت در برابر جنایت، اخلاقا مذموم است؟ قطعا هست ولو اینکه این سکوت مستلزم هزینه بالا باشد. ولو اینکه تاکنون در مجموعه مقامات عالی رتبه نظام، تنها یک نفر (مرحوم منتظری) جسارت، شجاعت و شرافت شکست این سکوت را داشته است. بالا بودن هزینه اعتراض و ساکت نبودن، رافع مسوولیت اخلاقی نیست.

۷ – موسوی یکبار برای همیشه باید تکلیف خود را به این جریان روشن کند، مشخص کند که هنوز خواهان برگشت به دوران طلایی امام راحل هست یا خیر، روشن کند که اعدام‌های ناعادلانه و گسترده دهه شصت، آزار و شکنجه معترضین (که به گفته مرحوم منتظری روی ساواک را سفید کرده بود) هم از افتخارات این دوران طلایی محسوب می‌شود یا نه؟ موسوی در این باره نه تنها تکلیف اخلاقی و وجدانی دارد
که از باب مسوولیت سیاسی و اجتماعی هم بر آن تکلیف دارد. هر کنشگر سیاسی باید خط و موضع روشن خود را با اعدام، سرکوب، شکنجه و حذف صریحا و بدون لکنت اعلام کند. سکوت، و بی تفاوتی در برابر خون آن را نمی‌شوید و پاک نمی‌کند. سکوت در برابر جنایت تنها به تکرار و تسلسل جنایت کمک می‌کند. کشتار ۶۷ متکی به اعدام های اوایل دهه شصت بود، سرکوب کوی دانشگاه متکی به خشونت‌های دهه شصت، سرکوب جنبش سبز مستظهر به تجارت سرکوب کوی دانشگاه، سرکوب خونین اعتراضات دیماه ۹۶ پشتگرم به سرکوب ۸۸ و الی آخر. اولین گام در کاهش احتمال بروز و تکرار جنایت و کشتار در آینده، موضع‌گیری مشخص درباره این زنجیره است. باید از سرچشمه شروع کرد. میر حسین به عنوان کسی که مرجعیت سیاسی دارد اخلاقا، شرعا و عرفا مسوولیت دارد که تکلیفش را نسبت دهه شصت روشن کند.

۸ – ساواک اسماً و قانوناً زیر مجموعه نخست وزیری بود، هویدا هم نخست وزیر. ولی در عمل سازمان امنیت در اختیار شاه بود و تنها به وی پاسخگو. فکر نکنم جز آنها که مانند خلخالی و امثالهم می‌اندیشند، کسی باشد که جنایات ساواک را به پای امیر عباس هویدا بنویسد، چرا که وی تنها یک کارگزار بود و مسوول رتق و فتق امور جاریه مملکت. آیا چنین استدلالی را می‌توان در خصوص میر حسین موسوی به کار برد؟ اگر پاسخ منفی است، آنها که در ابتدای نوشتار ذکرشان رفت باید دفعه بعد که خواستند مرثیه‌ای بر مرگ و اعدام ناعادلانه هویدا بنویسند، اندکی درنگ کنند! هر گاه به استاندارهای دوگانه رسیدید، درنگ کنید!
بسیاری از اعدام شدگان اول انقلاب هیچ دستی در کشتار و شکنجه نداشتند. صرف حضورشان در ساخت قدرت برای مهدورالدم بودنشان کفایت می‌کرد، از فرخ‌لقای پارسا وزیر آموزش و پرورش گرفته تا غلامرضا نیک‌پی، شهردار تهران. اگر کسانی از براندازان همین نظر را در خصوص جمهوری اسلامی و کارگزارانش دارند، هیچ ایرادی ندارد. صرفا برای یکی چون من مشخص کنند حد انتقام و حسابکشی و جوخه اعدامشان کجاست؟ معیار و ملاکشان برای شناسایی و محاکمه جنایتکاران چیست؟

آیا بخشدار سال ۶۶ خاورشهر هم به حساب آنکه گورستان خاوران در محدوده او بوده است شامل خشم انقلابی خواهد شد؟ آیا نماینده فلان منطقه دورافتاده در مجلس هم از عمال جنایتکار رژیم محسوب می‌شود؟

۱۰- براندازان اگر گمان می‌کنند که به تنهایی قادرند به هدف غایی خود که حذف رژیم جمهوری اسلامی است برسند، به نظر من سخت در اشتباهند. جامعه امروز ایران آنقدر متکثر، متنوع و متشتت است که هیچ راهکار و برون رفتی از شرایط نامطلوب و بحرانی کنونی بدون اجماع حداکثری و بدون همراهی ملی به نتیجه نخواهد رسید. این راهکار خواه شرکت در انتخابات آتی مجلس باشد یا قیام مسلحانه علیه حکومت، شرط موفقیتش همراهی و همدلی اکثریت مطلق جامعه است. برخوردهای سلبی و حذفی با بیانه اخیر موسوی، پراکندگی و مرز بندی پر رنگ ‌تر میان کنش گران سیاسی و اجتماعی را سبب می‌شود. خرد سیاسی اقتضا می‌کند که با موسوی و پشتوانه اجتماعی که دارد همدلی کرد تا آنها را از خود راند.

۱۱- خون به خون شستن، محال آمد محال!

استخوان در زخم

امروز مریضی داشتم که استخوان توی زخم داشت. مرد هشتاد ساله ای که سالهاست دیابت داره و حس لامسه و درد در پاهاش از بین رفته. نوک یکی از انگشتهای پاش زخمی ایجاد شده که نوک استخوان انگشت ازش اومده بیرون و همین مانع خوب شدن زخم میشه.
امروز نوه اش که دختر جوانی بود همراهش آمده بود. مشغول درمان زخم پای بیمار بودم که نوه اش ازم پرسید چند سال برای پودیاتریست (شیراپودیست) شدن باید درس خوند.
گفتم در کل ۷ سال. ۴ سال لیسانس و ۳ سال شیراپودی. اما در مورد من یه کم فرق میکنه. ۸ سال ایران پزشکی خوندم و بعد ۲ سال سوئد ارشد ژنتیک ملکولی خوندم و روش ۳ سال هم شیراپودی.

اینجا حرف که رسیدم نوه رو به پدربزرگ کرد و گفت مثل آرش که مدرکش را از ایران قبول نکردند. پرسیدم آرش کیه؟ گفت دوست پسر سابقم. پرسیدم ایران چی خونده بود؟ گفت کامپیوتر.
با تعجب گفتم چطور مدرکش رو قبول نکردند؟
گفت چون به انگلیسی نبود!

توی دلم داشتم میگفتم خب میتونست بده ترجمه! و مدرک من را قبول کردند ولی من نمیخواستم برم توی مسیر پزشکی و… و داشتم تجزیه تحلیل میکردم که با هیجان ادامه داد که توی ایران میخواستن اعدامش کنن.

برام جالب شد! گفتم برای چی اعدام؟؟
گفت بخاطر کارهای سیاسی. بهش ۹۰ روز فرصت دادند که ایران را ترک کنه وگرنه اعدامش میکنند.

اینجا بود که قضیه برام حل شد. از همین قصه هایی که دوستان پناهجو میان اینطرف آب و تعریف و تحریف میکنند. از همین دوستان استخوان در زخم!
خیلی دلم میخواست بگم همچین چیزی بعیده! خیلی دلم میخواست بگم خیلی خیلی بعیده کسی را صرفا بخاطر کار سیاسی اعدام کنند! زندان چرا، آزار و اذیت و تحقیر و تحریم و تبعیض و هزار مشکل دیگه چرا! ولی اعدام خیلی بعیده. تازه بعیدتر اینه که به همچین مجرم سیاسی ای که حکمش اعدامه فرصت ترک کشور بدن! میخواستم بگم تازه بعیدتر از اون اینه که مدرک تحصیلی اش را چون به فارسی بوده قبول نکنند! میخواستم بگم این دوست پسر سابق شما خیلی حرفهاش جای سوال داره ولی نگفتم. چون نمیخواستم فضای درمان بیمار به فضای بحث بی ربط تبدیل بشه. سکوت کردم و از بیمار راجع به وقت ویزیت هفته آینده اش سوال کردم.

اما کاش میشد یک جوری به شما آرش خان ساکن تورنتو، که گویا اسم شناسنامه ایتون نیما است بگم نمیدونم واقعا مدرک تحصیلی از ایران داری یا نه ولی اگه داری، تبدیلش به انگلیسی و ارزیابی کردنش کار چند روز و چند هفته است.
کاش میشد یک جوری از شما آرش خان ساکن تورنتو سوال کنم جرم سیاسی شما چی بوده که حکمش اعدام به شرط عدم فرار بوده؟!
کاش میشد به شما آرش خان بگم اگه به اداره مهاجرت دروغ گفتی دیگه گفتی! ولی لامصب لااقل به آدمهای عادی این دروغها و قصه ها را نگو.

یک گزارش کوتاه از پرواز به ایران

توی فرودگاه شهر کیف، اوکراین، پرواز ترانزیت سه ساعت تاخیر داشت. یک سری از مسافران ایرانی غر می‌زدند که ببینید چطوری با ایرانی‌ها رفتار میکنند.

توی اون سه ساعت من یک فیلم از روی لپ‌تاپ دیدم که تقریباً مزخرف بود. هدفون را برداشتم و برای مدتی به بحثهای چند تا از مسافران ایرانی که کمی دورتر دور هم جمع شده بودند گوش کردم. یکی با حالت نیمه عصبی می‌گفت آخه این آدم مگه چیکار کرده که میتونی بهش اعتماد کنی و طرفدارش باشی؟ مخاطبش می‌گفت همین که میگه هرچی رای و خواست مردم باشه خیلی مهمه. یکی دیگه با حالت تمسخر می‌گفت مثلا چطوری میخواد اجراش کنه؟ این حتی نتوانسته یک مدرک دانشگاهیش را تموم کنه! هیچ سابقه موفق کاری و سیاسی هم که نداره! حرف رو که من هم بلدم بزنم. مخاطبش جواب داد همین که پدر و پدربزرگش به مملکت خدمت کردند کافیه. یکی دیگه با کنایه می‌گفت آره کافیه! آره خدمت کردند. بعد روش را کرد اون طرف و دیگه توی بحث شرکت نکرد. یکی هم داشت راجع به عربها که چه به سر این مملکت آوردند نطق میکرد.
کنار من یک زن و شوهر جوان نشسته بودند. دختر محجبه بود. پسر تلفنی با یک نفر حرف میزد و می‌گفت بله حاجی، رسیدم حتما میگم پول را واریز کنند. بعد از تلفن رو به همسرش کرد و گفت اینجا ۶۵ سالگی بازنشسته میشن، حاجی جانبازه، هفتاد و پنج سالش هم هست و هنوز صبح تا شب کار می‌کنه. هدفون را گذاشتم و به موسیقی گوش کردم.

بعد از مدتی گیت پرواز را ما را عوض کردند. نزدیک زمان پرواز بود و هنوز نه خبری از پرسنل فرودگاه بود و نه خبری از پرواز. دست آخر هم گفتند از پله ها پایین بریم و سوار اتوبوس بشیم که ببرنمون پای هواپیما. یک سری غر می‌زدند که چون پرواز به ایران بود گفتند از پله ها پایین بریم و اینجوری با ما رفتار کردند.

با اتوبوس رسیدیم پای هواپیما، هوا خیلی سرد بود، اغلب مسافرها با عجله از اتوبوس پیاده شدند ولی در هواپیما بسته بود. چند دقیقه ای توی سرمای استخوان سوز زمستان اوکراین لرزیدیم. یک سری فیلم و عکس می‌گرفتند برای شبکهء من و تو، و می‌گفتند ببینید این است عظمت پاسپورت ایرانی و ببینید ما را در سرمای زمستان پشت درهای بستهء هواپیما نگه داشتند.

توی هواپیما یک بچهء سه چهار ساله حدود یک ساعت گریه میکرد و جیغ میزد. تمام مسافران کلافه شده بودند. صندلی بغلی من با عصبانیت و چهارتا بد و بیراه می‌گفت فقط یک بچه ایرانی می‌تونه اینقدر جیغ بزنه. مسافر ردیف بغلی می‌گفت برم بهش بگم عمو جون برو تو حیاط بازی کن و در هواپیما رو واسش باز کنم. چند دقیقه بعد خوابم برد.

به فرودگاه تهران رسیدیم. توی صف برای چک شدن پاسپورتها ایستاده بودیم. صف کناری خلوت تر بود. به نفر پشت سری گفتم فکر کنم بریم اونطرف تر زودتر رد بشیم. گفت فرقی‌ نداره از هر طرف بری آخرش میری تو «عن دونی».

مهاجرت و شنیدن خبرهای تلخ

از وقتی از ایران خارج شدم، همیشه یکی از نگرانی های من این بوده که اتفاق ناگواری برای یکی از اعضای خانواده یا نزدیکان پیش بیاید و من از آن بی خبر بمانم.
بی خبر بمانم چون میدانم یک عادت بدی در فامیل ما رایج است که خبر بد را قایم میکنند! شاید فکر میکنند با این کار کسی که دور است و کاری از دستش بر نمی آید بیخود ناراحت و نگران نشود.
 
اما در ذهن و دل منی که فرسنگها دور از خانواده هستم چیز دیگری میگذرد.
مهاجر
 
کسی که مهاجرت میکند، کسی که به هر دلیلی از خانواده و خاطرات و گذشتهء خود دور میشود، آهسته و خواسته و ناخواسته درگیر فاصله و دوری میشود. اما این دور بودن با دورافتادن فرق میکند. دور بودن لاجرم است ولی دورافتاده شدن حاصل رفتار و انتخاب فرد و خانواده است.
حس دور افتادگی، یا بهتر بگم حس جدا بودن، حسی تلخ و آزار دهنده است.
وقتی نزدیک خانواده باشی، خواه ناخواه در جریان روزمرگی و زندگی و اخبار کوچک و بزرگ هستی. پیرشدن های بزرگترها و بزرگ شدنهای کوچکترها آرام آرام و نامحسوس پیش می آیند.
اخبار روزمره، اخبار خوب و بد، اخبار جزیی یا مهم را به هر حال میشنوی، چون تو بخشی از جریان آن زندگی جمعی و خانوادگی هستی.
 
اما مهاجرت که کنی و دور که بشوی، دیگر جریان زندگی ات مجزا میشود. کم کم درگیریهای ذهنت، مشغله های روزانه ات، برنامه ها و مشکلات و دغدغه هایت فرق میکنند و همهء اینها البته بخش ناگزیر و ماهیت مهاجرت است. اما اگر خانواده، بیش از آنچه که دور هستی، تو را از دایره‌ی خبرهای روزانه، گیرم که تلخ و بد و ناراحت کننده، خارج کنند، احساس میکنی که تو دیگر جزوی از آن خانواده نیستی.
احساس میکنی غریبه ای هستی که تو را محرم خبرهای تلخ نمیدانند.
احساس میکنی از حلقه‌ی نزدیکان بیرون افتاده ای.
 
حتی سخت تر از این حس دورافتادگی، وقتی است که با هزار ذوق و شوق برای دیدار خانواده به ایران میروی و ناگهان با سیل خبرهای تلخ و اتفاقات ناگواری که روی هم تلنبار شده اند تا مثل آوار روی سرت خراب شوند روبرو میشوی!
 
واقعیت این است که هیچ کس مشتاق شنیدن خبرهای بد نیست. دور و نزدیک بودن هم ندارد. اما جمع شدن خبرهای بد و حس غریبه بودن و دورافتادگی دردی مضاعف است.
 
من چند سال اول مهاجرت، درگیر این ماجرا بودم. بارها و بارها عصبانی شدم. ناراحت شدم. احساس تنها بودن و دورافتادگی کردم. بارها و بارها با پدر و مادرم حرف زدم و بحث کردم. خواهش کردم. توضیح دادم. قول گرفتم. تا اینکه کم کم به این مرحله رسیدیم که گاهی خبرهای بد را هم به من بگویند. هرچند میدانم رساندن خبر بد خودش سخت و شاید گاهی سخت تر از شنیدن آن باشد. ولی شخصا دوست دارم به معنای واقعی کلمه عضوی از خانواده باقی بمانم و این عضویت نیازمند همراهی و همدردی در تلخی ها و سختی ها است.
 
یک ماه و نیم دیگر به ایران میروم. در طول این سالهای مهاجرت، این اولین باری است که بعد از رسیدن بر سر خاک میروم.
دو ماه است که دایی بزرگم را از دست داده ام.
هیچ وقت دوست نداشته ام مرثیه سرایی کنم و بعد از مرگ عزیزی چیزی بنویسم. آن هم عزیزی که ستون خانواده‌ی مادری ام بود. کوه بود و تکیه گاه کوچک و بزرگ. بزرگ بود.
یک روز صبح، بی خبر از همه جا که بیدار شدم، در اینستاگرام عکس و خبر درگذشتش را دیدم. چند ساعتی میشد که از بین ما رفته بود. کاش قبل از آن شوک، پیامی خوانده بودم که «علی! حال دایی پرویز خوب نیست و در بیمارستان بستری است».