دربارهٔ Ali Nasr

نویسنده نیستم. بیشتر خواننده ام. گهگاه دوست دارم تجربیاتم، نوع نگاهم به پیرامون، آموخته هایم و علایق و رویاهایم را با دیگران به اشتراک بگذارم. اینجا در این وبلاگ، گاهنویسی های اغلب شبانه ام را نگهداری خواهم کرد. در صفحه فیسوبکم به نام "مصورنامه یک اصفهانی در سفر" نیز گاه به گاه از تصاویر و تجربیاتم را به اشتراک خواهم گذاشت

Timmins شهر تیمینز

سه شنبه این هفته به مدت یک ماه عازم شهر کوچکی در شمال استان اونتاریو هستم. شهری به اسم تیمینز که جمعیتش ۴۳هزاره.
دو ماه به کالج تقاضا دادم که من را برای تکمیل بخشی از دورهء اینترنشیپ بفرستند تیمینز.
Timmins
دلیل اصلی این بود که تعریف کلینیک خصوصی و آموزشی این شهر را شنیده بودم و این درواقع اولین و تنها شانس من برای کسب تجربه‌ی کار در کلینک خصوصی در کاناداست قبل از فارغ التحصیلی است.
 
دلیل دوم هم اینکه تجربه‌ کردن زندگی در یک شهر کوچک و دور افتاده و سرد کانادا بود. جایی که به احتمال زیاد مهاجر رنگین پوست کمتر دیده اند و این دوره‌ی یک ماهه محکی خواهد بود برای شناخت بیشتر و بهتر جامعه‌ی کانادا بخصوص در شهرهای کوچک و دور. این تجربه در تصمیم گیری آینده‌ی من برای انتخاب محل کار و زندگی ام هم نقش خواهد داشت.
 
دلیل سوم هم این بود که شنیده ام در اطراف این شهر بوفالو و گوزن و مووس (گوزنهای شمالی) زیاد هست و میشه از نزدیک دیدشون و خلاصه حیات وحش دیدنی ای داره. خرس و گرگ هم توی جنگلهاش هست.
به تفریحگاههای زمستانی و سورتمه سواری با سگ و موتور (اسنو موبیل) هم احتمالا اگه نزدیک شهر باشن و در اون هوای سرد حس و حال بیرون اومدن از خونه داشته باشم میرم. هرچند که سورتمه سواری ا قبلا در سوئد تجربه کردم ولی بازم خوبه.
 
خلاصه یک ماه میرم یه جایی زندگی میکنم که به خود کانادایی ها هم که میگم دارم میرم تیمینز با تعجب میپرسن چرا؟!
Advertisements

ده نکته از این روزها

۱- نگران آن دختر بی نام و نشانی هستم که روسری سفیدش را بر سر چوبی گذاشت و شد نماد اعتراض به حجاب اجباری. اما از بد تقدیر، سرنوشتش لابلای خبرهای روزهای بعد گم شد. امیدوارم بلایی سرش نیاورند و دچار خشم و قهر دستگاه قضایی که قطعا بزودی حکمهای ناعادلانه اش را صادر می‌کند نشود.

۲- اعتراض حق هر شهروندی است. اعتراض مردم رنج دیده که نزدیک به ۴۰ سال است حقوق اولیه شان و حق حیات و شأن و کرامت انسانیشان پایمال شده قابل درک و قابل دفاع است. اعتراض مردمی که دادشان بدلیل فقر و بیکاری بلند شده قابل احترام است.

۳- اغتشاش بخشی از وقایع روزهای گذشته بود‌. حمله به اماکن عمومی و خودروهای دولتی، و یا حمله به پاسگاه و کلانتری و فرمانداری از دید من اغتشاش است. قابل دفاع نیست. قابل توجیه نیست. برخی از این اغتشاشات‌ کار نیروهای سرکوب است. کاری که قبلا هم در مقابله با جنبش سبز انجام دادند. بخشی هم کار مردم خشمگین و هیجان زده است.

۴- از دید من تاثیر اعتراضاتی شبیه آن دختر قهرمان که روسری اش را پرچم صلح و اعتراض کرد بسیار بیشتر است. ترس حکومت از فراگیری و همگانی شدن این نوع اعتراضات مدنی است. اعتراضاتِ آرام، بی سر و صدا و بدون خشونت که اگر فراگیر شود دست و پای حکومت را برای سرکوب می بندد. نه اینکه دیگر نزنند و نبَرَند و حتی نکُشند! اما نمیتوانند انگ اغتشاش و شورشی و خرابکار بزنند. سرکوبشان دیگر در مقابل افکار عمومی داخلی و جهانی٬ و حتی نیروهای خودی قابل دفاع نیست.

۵- اعتراضات خشونت بار هزینهء اعتراض را بالا میبرد. هزینه که بالا رفت مشارکت کم میشود. خیلیها اگر قرار باشد در اعتراضی شرکت کنند، ترجیح میدهند جایی روند که خطر کمتری دارد. حتی اگر قصد براندازی هم باشد، احساس حقانیت و مظلومیت بیشتر در اعتراضاتی است که به نیروهای امنیتی و اماکن و اموال عمومی حمله نشود.

۶- راه مواجهه با نیروهای سرکوبگر الزاماً مقابله بمثل نیست. نمونه های مشابه زیادی برای اینگونه اعتراضات وجود دارد. نمونه‌ی اخیر مردم کاتالان و برخورد قهری و خشونت بار پلیس اسپانیا. حتی یک نفر از مردم همانند پلیسِ وحشی رفتار نکرد.

۷- از دید من تشویق به اعتراضات خشونت آمیز توسط مردمی که در خیابان هستند واکنشی بی درایت٬ هیجانی و اشتباه است. از دید من این تشویق توسط مردمی که در ایران پشت اینترنت نشسته اند و به خیابان نمی‌روند عین بزدلی و ریاکاری است. از دید من این تشویق از طرف ایرانیان خارج از گود [ایران] عین رذالت، خیانت و پست فطرتی است.

۸- نقدِ راه و روش اعتراض به معنی نقد حق اعتراض نیست. من اگر خشونت معترضین را نقد میکنم، نفی کننده‌ی مظلومیت و حقانیت آنها نیستم. اینکه شما معترضین را گرسنگان و بدبخت بیچارگانی خطاب کنید که جانشان به لب رسیده و کارد به استخوانشان، توهین به شعور و شخصیت معترضین است، نه دفاع از حقانیتشان! نگاه به «بدبختهایی که برای نان به خیابان ریخته اند» پس حق دارند هرجور خواستند خشمشان را خالی کنند نگاهی از بالا و متکبرانه است.

۹- من دو-سه سالی است از اصلاحات در شرایط موجود بخاطر عملکرد حال حاضر جریان اصلاح طلبی ناامید شدم، که اگر قوی تر و درست تر عمل میکردند قطعا چنین نمیشد. اما معنایش این نیست که حامی براندازی، انقلابی‌گری و خشونت شده ام. صرفا اصلاحات را به آینده واگذار کرده ام تا شاید در آینده تغییرات و تحولاتی عمیق‌تر و جدی تر باعث پویش و رویش دوباره‌ی جریان اصلاح‌طلبی شود. مثل خرداد ۷۶ که قبل از آن کسی امیدی به اصلاحات نداشت. به عمر من کفاف نمیدهد؟ به جهنم! هنوز هم اصلاحات را موثرترین٬ قابل پیش بینی ترین و باثبات ترین راه تغییر در درازمدت می‌دانم.

۱۰- مدتهاست مطلبی سیاسی ننوشته بودم نه بخاطر بی علاقگی و یا پیگیر نبودن اوضاع. بلکه بخاطر پرهیز از رویارویی با واکنشها و طعنه ها و برخوردهای سخیفانه و بی ادب دوستان و اقوام و غریبه ها. ممانعت از رویارویی با افرادی که به خود حق میدهند به دلیل مخالفت، با هر لحنی با شما صحبت کنند. افرادی که آنقدر خشونت در ذهن و کلامشان نهادینه شده، و آنقدر چهارچوب ذهن‌شان به روی نظرات مخالف و گوناگون بسته شده، و آنقدر دُگم و ایدئولوگ شده اند که دیگر نه رفاقت میشناسند و نه حرمت! افرادی که هیچگاه یاد نگرفته اند در مواجهه با نظر مخالف، ولو اشتباه یا احمقانه، چگونه رفتار کنند، چگونه نقد کنند و چگونه گفتگو کنند. من بخاطر ممانعت از رویارویی با چنین افرادی خودم را سانسور کردم و میکنم. نه اینکه قادر به تحمل نقد و پذیرش اشتباه نباشم که اتفاقاً اگر کسی در چهارچوب اخلاق نقدی داشته باشد با کمال میل و در کمال ادب گفتگو میکنم، نظر میدهم، یاد میگرم، فکر میکنم و حتی تغییر نظر میدهم. اما دیگر مثل گذشته توان و تحمل مواجهه با طعنه و کنایه و جملات قصار و نغز و خودبرحق پندارانه عزیزان را ندارم.

سه تا بچهء کانادایی

یکشنبه گذشته، مارگارت (همخونه و صاحبخونه) مهمونی کریسمس داشت و فامیلش را دعوت کرده بود. من از قبل گفته بودم چون امتحان دارم نمیتونم به جمعشون اضافه بشم.
وسطهای درس خوندن بودم که یهو دیدم سه تا بچهء ۵ ساله (پسر) و ۶ و ۷ ساله (دختر) با یک بشقاب شکلات و شیرینی اومدن توی اتاقم و واسم شیرینی کریسمس آورده بودند.
خیلی هیجان انگیز و بامزه بود. اولین باری بود که با بچه های کانادایی حرف میزدم. توی این چند سال هیچ کس از دوستام بچه نداشتند و توی خیابون هم که نمیشه فت یهو با یه بچه حرف زد! خلاصه اینکه خیلی بامزه بود!‌

25036160_1527056490681677_3236143628585795584_n

دو دقیقه که گذشت و خجالتشون ریخت، یکیشون گفت چرا اینقدر اتاقت نامرتبه! گفتم چون فردا امتحان دارم نرسیدم مرتب کن.
دختر شش ساله پرسید آخه تو که بزرگی دیگه چه امتحانی داری؟! گفتم خب بعضی وقتها آدم بزرگا هم باید برگردند سر کلاس و درس و مدرسه، ۴ تا فحش هم توی دلم به هرچی درس و مشق و امتحانه دادم.

دختر هفت ساله پرسید تو چرا مو نداری؟‌ گفتم خودم با تیغ میزنم. گفت نزن دیگه 😄
دختر شش ساله پرسید که آیا اهل بنگلادش هستم؟ گفتم نه من اهل ایرانم که یه جایی نزدیک بنگلادشه. گفت معلم مهدکودکشون مال بنگلادشه و میدونه بنگلادش روی نقشه کجاست!
پسر پنج ساله پرسید که چی کاره ام. گفتم قبلا دکتر بودم الان دانشجوئم. گفت یعنی میتونستی ۵ دلار پول داشته باشی؟ گفتم آره. با حالت رو کم کنی گفت من یکی از نقاشی هام را به مامانم فروختم ۵ دلار.
دختر شش ساله با تعجب گفت اگه دکتری چرا خونهء بزرگ نداری 😁

بعد که فضولیهاشون تموم شد رفتند ماژیک مخصوص رنگ کردن مو آوردند. موهای همدیگه را رنگ کردند و بعد هم به من گفتند چون مو نداری پس ریشتو رنگ میکنیم.
رنگ آمیزی که تموم شد یکیشون پرسید این نوشته ها چیه به دیوار اتاقت.
منم از فرصت استفاده کردم و واسشون ده دقیقه راجع به دیابت و بیماریهای پای دیابت توضیح دادم! خیلی قشنگ گوش میکردند! حتی سوال هم کردند که چطوری پاشون زخم میشه!

وقتی بابای دو تا از بچه ها اومد دنبالشون، دختر شش ساله به اون دو تای دیگه گفت
He is such a nice guy

فرداش مامان دختر شش ساله زنگ زده بود به مارگارت که بچه از دیروز همش داره راجع به علی حرف میزنه، و اینکه علی پای مریضها را درمان میکنه و رفته روی نقشه ایران را پیدا کرده و از مامان باباش خواسته تلفظ درستش را بهش یاد بدن.
قرار شد یه موقع که فصل امتحانا نیست بیارنشون باز اینجا.

سقوط‌ از پله ها

امروز ساعت ۹ صبح توی ایستگاه مترو یه پیرمرد که بعدا یکی از شاهدین ماجرا میگفت احتمالا مست بوده، جلوی چشم من روی پله ها پاش لیز خورد و با کله پرت شد پایین. حداقل روی هفت هشت تا پله با صورت لیز خورد.

من داشتم از پله برقی میرفتم بالا و اون از پله های معمولی درازکش میرفت پایین.
همه شوک شده بودن، یکی دو نفر جیغ زدن! بقیه وایساده بودن از بالای پله ها نگاه میکردن. من هم یکی دو ثانیه دور خودم می‌چرخیدم که چطوری برسم بالای سر مصدوم! خلاصه بصورت غریزی تصمیم گرفتم پله برقی را برعکس برم پایین که یه لحظه نزدیک بود خودم هم با کله برم پایین.

خلاصه اولین نفری بودم که رسیدم بالای سرش. تعدادی از عابرین هنوز شوکه بودند و بالای پله ها ایستاده بودند و نگاه میکردند!

صحنه برام آشنا بود! یاد چند سال پیش و سفر با کشتی به فنلاند افتادم که یکی از دانشجوهای فرانسوی دانشگاهمون از بالای نرده های طبقه سوم داخل کشتی پرت شده بود پایین. اون شب در اون لحظه من توی کلاب کِشتی در حال انجام حرکات موزون بودم که یک دفعه یک سری از دوستام رسیدن و گفتن همچین اتفاقی افتاده و برم برای کمک! وقتی رسیدم بالای سرش تقریبا تمام کرده بود. صحنه دلخراشی بود. با دو سه نفر از سکیوریتی کشتی بالای سرش حلقه زده بودیم. من یک لحظه سرم را بالا آوردم و دیدم از لب نرده های دو طبقهء بالایی کلی از مسافرین و دوستان ایستادند و نگاه میکنند. یادم نیست سکیوریتی کِشتی به من گفت یا خودم بصورت غریزی با دست به جمعیت اشاره کردم که بروند و تماشا نکنند.

امروز هم وقتی جمعیت را در حالت شوک و تماشا کردن دیدم داد زدم یکی به ۹۱۱ زنگ بزنه!
پیرمرد هنوز با صورت روی پله ها بیهوش بود. زمین و صورتش پر از خون شده بود. سعی کردم بدون تکان دادن شدید صورتش را از روی لبه پله بلند کنم. یکدفعه تکانی خورد و با حرکاتی ضعیف سعی داشت بلند شود. گیج و منگ بود.

تصمیم گیری برایم سخت بود. از یک طرف نباید مصدوم را بخاطر احتمال آسیب دیدگی نخاع گردنی تکان میدادم، از یک طرف هم خود فرد مصدوم در حال بلند شدن از جایش بود، از یک طرف هم میخواستم مرد گیج و خونین را آرام کنم.
درست یا غلط، تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که دستهام را زیر کتف پیرمرد حلقه کردم و درحالیکه خودم هم روی زمین نیمه درازکش شده بودم با او غلط زدم و روی پاهای خودم برگرداندمش. بعد هم از دو سه پله ی باقی‌مانده کشیدمش پایین و نشاندمش کنار دیوار.

کم کم داشت بهوش می‌آمد اما هنوز گیج بود!! با دست میخواست خون روی زمین را تمیز کند. به آرامی بردمش روی یکی از نیمکت‌های گوشهء سالن مترو. یکی دو نفر از جمله مسوول بلیط مترو به ما ملحق شدند.
خانم جوانی که با ۹۱۱ در حال حرف زدن بود و اتفاق را توضیح میداد بلند بلند میگفت که مصدوم به نظر مست می آید.
پیرمرد که اسمش جو بود کمی آشفته بود. نمیدانم بخاطر شنیدن مکالمهء تلفنی دختر با اورژانس بود یا بخاطر ضربه ای که پیشانی و قسمت شقیقه اش را شکافته بود. به هر حال بی قرار شده بود.
دست آخر هم قبل از رسیدن آمبولانس از جایش بلند شد و به خارج از مترو رفت. هرچه گفتیم صبر کن تا آمبولانس برسد گوش نکرد.
سکیوریتی مترو گفت نمی‌توانیم مجبورش کنیم چون بعدا میتونه شکایت کنه.

دختر جوان اما در حالی که تلفنی با ۹۱۱ در تماس بود رفت دنبال پیرمرد تا از دور مراقبش باشه.
من هم داشتم میرفتم سمینار و دیرم شده بود و بیشتر نموندم و نمیدونم بالاخره چی شد.

آیا دروغ گفتن منحصر به انسانهاست؟

من اصلا دروغگوی ماهری نیستم. خیلی راحت از روی اضطراب و یا تغییر لحنم لو میرم. در مقطعی از زندگی تصمیم گرفتم تحت هیچ شرایطی به هیچ کسی دروغ نگم که البته تصمیمی غیرممکن و شاید احمقانه بود.
اما در عین حال که خیلی زود و راحت و بصورت پیش فرض به همه اعتماد میکنم، خیلی سریع هم متوجه دروغ گفتن افراد میشم.
یکی از استادهای ما در دانشگاه معروف به این است که موقع درس پرسیدن، اگر دانشجو مطلبی را نمیداند و جواب اشتباه میدهد یا به اصطلاح چرت و پرت بار هم میکند، خیلی عادی رفتار میکند و با تایید حرفهای دانشجو اجازه میدهد دانشجو بیشتر و بیشتر دست خودش را رو کند.
من هم در روابط بین فردی تا حدی همینطور هستم. وقتی متوجه دروغ کسی میشم واکنشی نشون نمیدم. تظاهر میکنم که دروغ را باور کردم حتی اگر در دلم یک «خر خودتی» هم بگویم. قبلا حدود سه سال با کسی زندگی کردم که یکی از ماهرترین دروغگوهایی بود که تابحال دیده ام و من هیچ وقت دروغها را به روی خودم نمی آوردم و گاهی هم مثل همان استاد، میدان را برای دروغ گفتن بیشتر مهیا میکردم. اما ماجرایی اخیرا باعث شد به این موضوع فکر کنم که چرا ما دروغ میگوییم؟
آیا این یک خصوصیت منحصر به انسان است؟ آیا دروغگویی همیشه بد است؟ آیا فرد دروغگو الزاما آدم بدی است؟ آیا دروغگویی میتواند بیماری باشد؟
Portrait of common chimpanzee (Pan troglodytes), studio shot

اگر سعی کنیم که از زوایای اخلاق و فلسفه و دین و هنجار،‌ که همگی از ابتکارات و منحصرات جوامع بشری هستند به موضوع نگاه نکنیم، دروغ گفتن را میتوان یکی از رفتارها و مهارتهای تکامل یافته برای بقا تعریف کرد.

بخصوص که انسان خردمند (هومو ساپینز) تنها گونه از جانداران نیست که دروغ میگوید. رفتارهای اغراق آمیز (بلوف)، فریبکاری، تظاهر، پنهان کاری و دروغ گفتن در تمام جانواران و پرندگان و آبزیان و حتی تک سلولی ها دیده شده است. مثلا نوعی از سنجابها غذا را در دهان خود پنهان میکنند و سپس در نقاط مختلف زمین چاله های دروغین حفر میکنند و تظاهر به چال کردن غذا در آنها میکنند تا سایر سنجاب ها متوجه نشوند که غذا نهایتا در کدام چاله پنهان شد. یا برخی باکتریها سیگنالهای دروغین شیمیایی از خود ارسال میکنند تا نسبت به موقعیت خاص باعث جذب یا دفع سایر باکتری ها شوند.

یا موشها موقع به دام افتادن خود را به مردن میزنند و درواقع اصطلاح موش مردگی هم از همین جا آمده است، تا بتوانند در موقعیت مناسب و بصورت ناگهانی فرار کند.
یا مثلا میمونها به دروغ فریاد خطر (مثلا نزدیک شدن مار) سر میدهند تا سایر میمونها فرار کنند، و سپس خود پنهانی و به تنهایی غذایی که پیدا کرده اند را بخورند.
گفته میشود دروغ گفتن در واقع یکی از غرایز و رفتارهای اجتماعی برای بقا است که در طول تکامل به ما رسیده است. در حیوانات دروغ گفتن اغلب برای بدست آوردن غذا و جفت است یا اینکه حیوان ضعیف تر برای بقای خود در مقابل قوی ترها دروغ میگوید.
در انسانها اگرچه نفس دروغ گفتن پیرو همان اصل تداوم و بقا است، این رفتار اهداف و انگیزه های گسترده تری دارد. برای همه ما پیش آمده که از ترس والدین یا معلم دروغ بگوییم یا حقیقتی را پنهان کنیم یا بعبارتی فریبکاری کنیم. دروغ گفتن در انسانها میتواند برای رسیدن به موقعیتی یا بخاطر جلوگیری از عواقب کاری یا از دست دادن موقعیتی باشد. میتواند بخاطر ترس باشد یا برای رسیدن به سکس، ثروت، قدرت، جلب توجه،‌ محبت، مصلحت، انتقام و دهها دلیل دیگر باشد. اما همگی شامل همان اصل نزاع و بقا است.
دروغ
و البته مورد خاصی هم وجود دارد و آن بیماری دروغگویی (دروغگویی پاتولوژیک) است که نوعی وسواس فکری است و میتواند بخشی از اختلالات دیگر مثل اختلال شخصیتی باشد یا مستقل از سایر بیماریها و بخودی خود بروز کند. فرد بیمار ممکن است دروغهای ساده و قابل باور یا دروغها و داستانهایی هیجان انگیز تعریف کند. بیمار به دروغ گفتن خود آگاه هست و بعضا حتی عذاب وجدان هم میگیرد. معمولا این بیماران زندگی کسالت باری دارند که سعی دارند زندگی خود را یا بشدت هیجان انگیز و حیرت آور ترسیم کنند یا خود را فردی قربانی و قابل دلسوزی و ترحم معرفی کنند. در این نوع بیماری، دروغها اغلب بی هدف و بی فایده است و فرد بیمار برای رسیدن به منفعتی خاص دروغ نمیگوید. درواقع این نوع دروغگویی یک عادت رفتاری است که نیازمند و قابل درمان هم است. این افراد به دلیل بی اعتمادی دیگران معمولا تنها و طرد شده هستند و در روابط فردی با مشکلات متعددی روبرو هستند.
و اما پیچیدگی کار در اینجاست که دروغ گفتن که رفتاری است غریزی و شاید تا حدی ضروری برای بقای انسان در زندگی شخصی و جمعی، به همان اندازه هم در قوانین و قواعد بشری بعنوان رفتاری غیراخلاقی، نادرست و نکوهیده شناخته و تعریف شده است. و این موضوع یک نمونه از صدها مورد از تناقضات تضادهای جامعهء بشری است.

ویدئویی از دروغگویی میمونها

چگونه فرمهای درخواست سیتیزنشیپ کانادا را پر کنیم؟

این ویدئو برای افرادی است که اقامت دائم در کانادا دارند و میخواهند برای سیتیزنشیپی (شهروندی) کانادا اقدام کنند.
فرمی که در این ویدیو پر شده است مربوط به افراد بالای ۱۸ سال است. فرمهای مربوط به کودکان یا شرایط دیگر با این فرم تفاوتهای جزیی دارد که پیشنهاد میکنم نحوه پر کردن آنها را از خود وبسایت اداره مهاجرت کانادا مطالعه کنید.

نگران آیندهء فرزندانتان باشید

روی زن خود دست بلند میکنید؟
حالا دختربچه تان فکر میکند که در آینده کتک خوردن از شوهرش خیلی بد نیست.

به شوهر خود دشنام میدهید؟
به همین راحتی به پسر خود یاد دادید که در آینده همسرش میتواند با او همینطور صحبت کند.

کودکانتان را سرکار میگذارید و به آنها دروغ میگویید؟
این دقیقا کاری است که در آینده آنها با دیگران خواهند کرد.

str2x_ach_0706_thelma.PDF-770x470

بچه ها هرچه ببینند یاد میگیرند. اگر عشق ببینند رئوف و مهربان بزرگ میشوند. اگر احترام ببینند، رفتارهایشان محترمانه خواهد بود. اگر آرامش ببینند، روانشان آرام خواهد بود.
اگر کینه و سوء استفاده و خشونت و نفرت ببینند، در آینده رفتارهایشان سرشار از همین خصوصیات خواهد بود. رفتارهایی که باعث طرد شدن و تنها ماندن و سرخورده شدنشان میشود.

کاش افراد قدرت این را داشته باشند که روی رفتارهایشان فکر کنند. والدین با رفتارهایشان آیندهء فرزندانشان را شکل میدهند. پدر و مادرها الگوهای رفتاری فرزندان هستند. آیندهء فرزندان، سلامت روح و روانشان و آسایش و آرامش ذهنیشان همگی از همان خانه ای که در آن بزرگ میشوند شکل میگیرد.
نگران آیندهء فرزندانتان باشید. اگر حتی خود قربانی رفتارهای غلط والدینتان هستید، فرزندان خود را قربانی نکنید. جایی باید این چرخهء رفتارهای غلط را شکسته شود.