کلیشه‌ برعکس

این هشتگ توئیتری #کلیشه_برعکس من را یاد گفتگویی در چند سال پیش انداخت.
جایی دور یک میز با گروهی از دوستان غیرایرانی در مونترال نشسته بودیم.
یادم نیست که بحث چطور به وضعیت حقوق زنان در ایران رسید و من با لحنی محکوم کننده دربارهء مزیتهای قانونی مردان در ایران مثل حق طلاق و حق حضانت از فرزند و سایر محدودیتهای شغلی و تفریحی و اجتماعی زنان میگفتم.
یکی از حاضرین با لحنی که مشخص نبود چقدر شوخی یا جدی است از من پرسید خب تو چرا ناراحتی؟ اینها که همش به نفع مردهاست…
سوال او در آن شب تا حدی برایم غافلگیرکننده و غیرقابل انتظار بود جوری که بیشتر از یکی دو جمله‌ي کوتاه جواب ندادم.
اما بعدا که بیشتر به این سوال فکر کردم دیدم جواب اینکه چرا یک مرد باید مخالف تضییع حقوق زنان باشد و چرا یک مرد باید از امتیازها و مزیتهای اجتماعی و قانونی خود نسبت به زنان ناراضی باشد، خیلی ساده و واضح است!
وضعیت زنان جامعه بطور غیرمستقیم روی خود من و بطور مستقیم روی زندگی زنان خانواده و دوست و آشنای من اثر میگذراد. روی زندگی کسانی که دوستشان دارم و سلامت ذهنی و اجتماعیشان برای من اهمیت دارد.
با خودم میگفتم واقعا در جامعه ای که زنانش از بسیاری جوانب بیشتر از مردان سرکوب و سرخورده میشوند، در جامعه ای که رویکرد اصلی رسمی و غیررسمی آن محروم و وابسته و محدود بارآوردن زنان است، در جامعه ای که پر است از کلیشه هایی که آنقدر عادی شده اند که حتی به آنها فکر هم نمیکنیم، یک زن برای داشتن اعتماد بنفس و برای داشتن حس استقلال و حس عزت نفس، چقدر باید بیشتر از مردان تلاش کند؟
تا چه حد سخت است و میتوان انتظار داشت که محصول چنین جامعه ای، زنی باشد که از لحاظ ذهنی و شخصیتی خودباور و مستقل بارآید، و مردی باشد که از لحاظ ذهنی و رفتاری خودبرتربین و سلطه گر نباشد؟
به همین دلیل است که همیشه زنانی که از لحاظ شخصیتی و رفتاری افرادی شجاع،‌ جسور، ساختارشکن و مستقل بوده اند برای من بسیار محترم و جذاب و حتی حسادت برانگیز بوده اند.
توئیتهای بیشماری در رابطه با هشتگ #کلیشه_برعکس یا #کلیشه_معکوس نوشته شده. چند نمونه از توئیتهایی که من نوشتم را اینجا میگذارم

Advertisements

سه قاب از خاطرات شخصی من و لمس بیمار

Patient-in-bed-w-panels_lead
قاب اول:
دختر ۱۴ ساله ای که هنوز صورت زیبا و معصومش یادم هست، روی اولین تخت کنار در اتاق دراز کشیده بود.
من و گروهی دیگر از دانشجویان پزشکی وارد اتاق شدیم و طبق روال همیشگی دور اولین بیمار حلقه زدیم. استاد ما که پزشکی بسیار با سابقه و باسواد بود هم وارد اتاق شد. چند سال بعد از فارغ التحصیلی در روستایی مشغول به کار شدم. از اهالی محل بارها اسم استاد را شنیدم که در سالهای دور خدمات زیادی در آن منطقه کرده بود و پایه گذار تاسیس یک درمانگاه ذر آن روستا هم بود.
استاد در بدو ورود، پرونده‌ی دختر ۱۴ ساله را برداشت و نگاه سریعی به محتوای آن کرد. یادم نیست بیماری اش چه بود اما نگاه بهت زده و نگرانش خوب یادم هست. دختر ۱۴ ساله که در بین حلقه‌ی دانشجویانی که انگار دور معرکه ای جمع شده بودند ساکت بود و سعی میکرد نگاهش را از چشمان ما بدزد.
شاید خجالتی بود. شاید ترسیده بود. شاید نگران بود.
استاد پرونده را سرجایش گذاشت و به کنار تخت رفت. همانطور که راجع به بیماری توضیح میداد، بدون حتی نگاه کردن به بیمار پیراهن بیمارستان را که به تن دختر ۱۴ ساله بود تا زیر گردن بالا زد. سینه های کوچک دختر نوجوانی که زیر پیراهنش چیزی نپوشیده بود ناگهان بین حلقه‌ی دانشجویان نمایان شد.
استاد دستش را روی شکم بیمار گذاشته بود و معاینه میکرد. اما من حواسم دیگر به حرفهای او نبود. نگاهم روی خط باریک قطره اشکهایی بود که از گوشهء چشم دختر ۱۴ ساله،‌ آرام و بدون سر و صدا جاری بودند و لای موهای دور گوشش محو میشدند.
نمیدانم آیا کس دیگری هم متوجه این ماجرا شد یا نه. متوجه آنچه که در آن چند دقیقه بر آن دختر نوجوان گذشت. متوجه تجاوزی که به حریم شخصی اش شد. متوجه دردی که تمام وجودش را گرفت.
دختر نوجوان بدون هیچ تکان یا سر و صدایی به آرامی اشک میریخت. شاید از شرم. شاید از ترس.
و این اولین برخورد هولناک من بود با نادیده گرفته شدن حق و حقوق بیماران. اولین رویارویی مستقیم من بود با یک نظام و سیستم بیماری که قرار بود درمانگر بیماران باشد. اولین برخورد من بود با تصویر واقعی اضمحلال در قواعد اخلاقی در یک نظام درمان و سلامت.
قاب دوم:
سالها گذشت. در کلینیک آموزشی کالجی در کانادا، به عنوان دانشجو مشغول دیدن پسر ۱۳ ساله ای بودم که به دلیل کمردرد و با شک به اختلاف طول اندامهای تحتانی مراجعه کرده بود. پسر ۱۳ ساله ای که همچنین مبتلا به نوع خفیفی از اوتیسم بود و به همین دلیل برقرار کردن ارتباط کلامی برایم سخت بود. اولین بار هم بود که قرار بود یک سری از معاینات را انجام دهم. استرس داشتم و کمی هم خسته بودم. به همین دلیل، برخلاف روال همیشگی، روند معاینه و کارهایی که قرار بود انجام بدهم را برای بیمار یا مادرش که در اتاق بود توضیح ندادم.
بالای سر بیمار رفتم و پیراهن او را از روی شکم بالا زدم و با متری که در دست داشتم مشغول اندازه گیری طول پاهای چپ و راستش شدم.
یکی از همکلاسیهای من که همراهم در اتاق بود رو به پسر ۱۳ ساله‌ی اوتیستی کرد و توضیح داد که ما در حال اندازه گیری طول پاها است و لازم بود که بالای استخوان لگن هر دو سمت را لمس کنیم و به همین دلیل پیراهنت را بالا زدیم.
بعد از ترخیص بیمار، دوستم سمت من آمد و پرسید که چرا از بیمار برای بالا زدن لباسش اجازه نگرفتم و چرا برای بیمار توضیح ندادم که میخواهم چه معاینه ای انجام دهم؟
سوالش درست و بجا بود.
از خودم میپرسیدم آیا این نادیده گرفتن حق و حقوق بیمار در من هم نهادینه شده است؟
قاب سوم:
اینترن سال آخر پزشکی بخش زنان در بیمارستانی در اصفهان بودم. یکی دو سالی بود که بدلیل حکم برخی مراجع، قانونی وضع شده بود که رشته‌ی زنان و زایمان دیگر حق پذیرش دانشجوی پسر نداشت، و معاینهء زنان توسط دانشجویان مذکر هم ممنوع شده بود.
اما اغلب اساتید ما با چنین قانون احمقانه ای مخالف بودند. معتقد بودند که برای بسیاری از ما احتمال دارد که در آینده با موقعیتهایی اورژانسی از جمله زایمان، روبرو شویم و همکار زن در آن شرایط وجود نداشته باشد و ما بعنوان پزشک باید قادر به معاینه، تشخیص و درمان بیماریهای زنان باشیم.
برخی از اساتید ما قرار گذاشته بودند که اهمیتی به این قانون ندهند و حداقل ما را به بخش جراحی زنان و همچنین اتاق زایمان راه بدهند. ولی معاینه‌ی زنان در درمانگاه را همچنان فقط دانشجویان دختر انجام میدادند.
یکی از همان روزهایی بخش زنان، پشت در اتاق عمل بهمراه گروهی دیگر از اینترنهای پسر ایستاده بودیم. در یکی از اتاقها قرار بود خانمی که جنین دو سه ماهه اش داخل رحم سِقط شده بود، کورتاژ شود.
قرار بود وقتی بیمار بیهوش شد، ما وارد اتاق شویم و قبل از انجام عمل کورتاژ، دستگاه تناسلی بیمار را معاینه کنیم. این کار که در آن مدت اینترنی چند بار انجام دادیم، شاید جزو معدود فرصتهایی بود تا فرصت معاینهء واژن یک بیمار را زیر نظر یک استاد بدست آوریم.
فرصتی که به بهای نادیده گرفته شدن حق بیمار برای دانستن، و پایمال کردن اصل کسب اجازه از بیمار برای معاینه یا درمان بود. اصلی که در نظام سلامت، درمان و آموزش ایران نادیده گرفته میشد، و احتمالا همچنان نادیده گرفته میشود.

واکنش عجیب و متفاوت خارجی ها به ماجرای آزاده نامداری

از وقتی خبر مربوط به آزاده نامداری در رسانه های خارجی منتشر شد، با نوع متفاوتی از واکنش کاربران غیرایرانی مواجه شدم.
هرچند که در متن اکثر اخبار اشاره شده بود که او حامی جریان اصولگرا، حامی و مبلغ چادر و مجری تلویزیون پر از سانسور ایران است، و مردم ایران به دلیلی دورویی او و مخالفت با رویکرد اجباری حجاب برای مردم واکنش نشان داده اند، تقریبا هیچ کدام از کاربران غیرایرانی بدرستی به دلیل این همه واکنش علیه آزاده نامداری پی نبرده بودند!
آزاده نامداری روی جلد روزنامه ای خارجی
گروهی از کاربران، که اکثرا از کشورهای مسلمان بودند واکنش مردم را تایید کردند و فکر میکردند این واکنش «مردم مسلمان ایران» به دلیل عدم رعایت حجاب و مشروب خوردن خانم نامداری است! این گروه از کاربران، واکنش مردم را طبیعی می‌دانستند و می‌گفتند این زن دچار معصیت و گناه شده و به همین دلیل مردم متدین ایران ناراحت شده اند و از این واکنشها حمایت و ابراز خوشحالی میکردند!!
گروه دوم اما کاربران غیرمسلمان یا غیرمذهبی بودند. اینها از واکنش مردم بسیار ناراحت بودند و می‌گفتند هر انسانی آزاد است و حق دارد هرجور دلش خواست بپوشد و هرچه دلش خواست بنوشد. برداشت این گروه از کاربران این بود که «مردم مسلمان ایران» هنوز سنتی و بسته هستند که اهمیتی به آزادی پوشش و آزادیهای فردی نمیدهند و یا از آنها بی خبرند. نوشته بودند که مردم ایران باید یاد بگیرند که هر کس مسوول زندگی خودش است. حتی جایی خواندم کسی نوشته بود چقدر مردم ایران تحت تاثیر شست و شوی مغزی حکومت قرار گرفته اند که وقتی یک زن حجابش را برمیدارد اینطور عصبانی می‌شوند و او را تحقیر میکنند…
با خودم به این فکر میکردم که من تا چه حد با یک خبر، یک گزارش، با دیدن یک فیلم، با خواندن یک کتاب،‌ دچار برداشتی کاملا متفاوت با واقعیت شده ام.
تا چه حد، عدم داشتن تجربه ای مشابه و یا تاریخچه ای مشترک، به برداشتهایی متفاوت یا حتی متضاد با آنچه در بطن و متن ماجرا است دامن میزند.
هر کدام از ما تا چه حد، به این امکان اشتباه یا سوء برداشت و یا نقص آگاهی در تصمیمات و قضاوتهای روزانه خود بها و فضا میدهیم؟
تا چه حد خود را مشرف و آگاه به همهء جوانب یک ماجرا میدانیم؟

شش روشی که فرهنگ تجاوز را به فرزندان خود آموزش میدهیم

والدین از شش طریق بصورت ناخواسته یا تصادفی فرهنگ تجاوز را به فرزندان خود می آموزند

به فرهنگ تجاوز پایان بخشید

فرهنگ تجاوز اصطلاحی است که برای توصیف روند عادی سازی تعرضات جنسی در جامعه بکار برده میشود. فرهنگ تجاوز به فرهنگی گفته میشود که در آن تعرضات جنسی در قالب کلام، لمس بدن و یا انواع خشونتهای جنسی از جمله تجاوز (اکثرا در قبال زنان و یا اقلیتهای جنسی) شایع است. اما سوال این است که یک فرد از چه زمانی فرهنگ تجاوز در ذهنش شکل میگیرد؟ جواب ساده است. درست مثل هر رفتار دیگر، از همان کودکی.

بچه ها باید از همان ابتدای زندگی، یاد بگیرند که برای هر چیزی اجازه گرفتن و جلب رضایت از طرف مقابل بسیار اساسی و مهم است. بدیهی است که هیچ پدر و مادری بصورت عامدانه به فرزندان خود چنین آموزشی نمیدهد که مثلا فرهنگ تجاوزگری کار خوبی است. اما مطالعات نشان داده است که بسیاری از والدین در زندگی روزمره، بارها و بارها و بصورت ناخواسته در گسترش و آموزش فرهنگ تجاوزگری مشارکت میکنند.

اگرچه در بسیاری فرهنگها با کودکان تا سن خاصی راجع به سکس صحبت و آموزش داده نمیشود، هر روزه از جانب والدین اشارات و پیامهایی در این خصوص به کودکان میرسد که بعضا ممکن است باعث یادگیری و آموزش چیزی مغایر با خواستهء والدین باشد.

در متن پایین ۶ مورد از رایج ترین مورادی که باعث آموزش فرهنگ تجاوز به کودکان میشود معرفی میشود.

۱- به کودکان برای توجیه رفتار پسربچه ها گفته شود «اشکال نداره، اون پسره دیگه!»

پسر است دیگر

این جمله از همان کودکی باعث القای این حس میشود که پسر بودن توجیهی کافی است برای رفتارهای بد و غلط. رفتارهایی مانند دعوا کردن یا تخریب اسباب بازیهای دیگران. رفتارهای پرخاشگرانه و طلبکارانه و خشونت آمیز. اما واقعیت این است که پسرها هم کاملا قادر هستند که احترام گذاشتن به دیگران، به حقوق، به اموال، به بدن و به حریم خصوصی افراد را یاد بگیرند.

اما هر زمانی که آنها توجیهات و شوخیهایی راجع به رفتار بدشان بعنوان پسربچه های بازیگوش میشوند یاد میگیرند و تصور میکنند که اولا پسرها بالاتر از قوانین و قواعد هستند، و همچنین آنها قادر به کنترل احساسات، تکانه ها، خشم، و هوسهایشان نیستند.

این آموزش در ذهن آنها باقی می ماند تا زمانیکه بزرگ میشوند و انگیزه های جنسی در آنها شکل میگرد. با این حساب نباید تعجب کرد که چرا تا بدین حد آزار جنسی، خواه به شکل تجاوز و خواه به صورت لمس یا نگاه یا مزاحمت کلامی، شایع و رایج است. چون یاد گرفته اند که پسرها بالاخره پسرن دیگه!

۲- مجبور کردن پسرها به بوسیدن و بغل کردن دیگران

بوسیدن کودکان بدون اجازه شان

همهء ما دیده ایم که والدین خوش قلب و مهربان به فرزندان خود میگویند که کودک دیگری یا فرد بزرگسالی را در آغوش بگیرند و ببوسند. اما والدین اغلب درنظر نمیگیرند که آیا واقعا کودک آنها مایل است اینکار را بکند؟ همین رفتار در ذهن بچه این پیام را جای میدهد که جلب رضایت و گرفتن اجازه برای بوسیدن و بوسیده شدن، برای نزدیک شدن به دیگران، برای لمس دیگران و برای ورود به حریم فیزیکی و خصوصی آنها اصلا اهمیتی ندارد. مشابه این حالت هم وقتی است که بدون کسب اجازه از کودک آنها را در آغوش بگیریم و ببوسیم، حتی اگر آن کودک این کار را دوست نداشته باشد.

به جای این کار باید رفتارهای دیگری را برای معاشرت با کودکان و ابراز محبت آنها و یا برای سلام و خداحافظی کردنشان انتخاب کرد. مثلا میتوانید به جای اینکه موقع خداحافظی بگویید «مادربزرگ را بغل کن» از بچه بپرسید‌ «آیا میخواهی او را بغل کنی؟» این رویکرد به بچه شما می آموزد که خواسته و میل درونی کودک به عنوان یک انسان اهمیت دارد و شما به خواست و رضایت درونی او احترام میگذارید.

یا موقعی که کودک شما با کودک دیگری روبرو میشود بجای اینکه آنها را تشویق به بوسیدن همدیگر کنید، فرزند خود را تشویق کنید که از کودک دیگر سوال کند که آیا اجازه دارد او را در آغوش بگیرد یا نه؟

این رفتار به کودک شما این پیام را میدهد که جلب رضایت دیگران و کسب اجازه برای نزدیک شدن به بدن آنها اهمیت دارد

۳- پرسیدن این سوال که «مگه چکار کردی که او تو رو کتک زد؟»

تقصیر خودت بود که کتکت زد

این یکی از موارد دشوار بخصوص برای والدینی است که بیشتر از یک فرزند دارند. جر و بحث بین فرزندان که نهایتا منجر به درگیری فیزیکی می‌شود اتفاق شایعی است اما اهمیت موضوع در نوع واکنش والدین به این زد و خوردها و جر و بحثهای کودکان است.

این سوال که «چکار کردی که تو را کتک زد»، هم به کودک قربانی و هم به کودک پرخاشگر می آموزد که این فرد قربانی است که دیگران را مجبور به رفتارهای غلط میکند. نمونهء مشابه و بسیار رایج و فراگیر این نوع پرسش را در میتوان در این نوع سوال کردن دید که «آن شب چه لباسی پوشیده بودی که به تو تجاوز شد؟» یا مثلا «چه رفتاری داشتی که در خیابان مزاحمت شدند؟».

بجای اینگونه سوالها باید از هر دو کودک بخواهید که تمام ماجرا را از آغاز تا پایان برایتان تعریف کنند. به اینصورت قبل از تصمیم گیری و سرزنش کودک مقصر، احتمالا میتوانید دید بهتر و کاملتری نسبت به ماجرا داشته باشید. سپس بدون آنکه خود به تنبیه بدنی و یا خشونت کلامی دچار شوید، با کودک مقصر صحبت کنید. نکتهء اساسی این است که همواره باید به کودکان یادآوری کرد که آنها تحت هر شرایطی قادر هستند بدون خشونت و پرخاشگری رفتار کنند و هیچ کس نمیتواند آنها را مجبور به پرخاشگری، کتک کاری و خشونت کند، حتی اگر دیگران رفتارهای تحریک آمیز و اعصاب خرد کن داشته باشند.

ریشهء این توجیهات که «عصبانی شدم و نفهمیدم چه شد» یا «خون جلوی چشمانم را گرفت» از همین جا و از همین آموزشها در کودکی نشات میگیرد.

۴- اینکه به بچه ها بگوییم پسرها به این دلیل دخترها را میزنند چون آنها را دوست دارند!

تو را زد چون دوستت دارد

مهم نیست فرزند شما دختر باشد یا پسر ولی این موضوع بسیار مهم است که از همان کودکی به آنها بیاموزید که این اصلا کار درستی نیست که برای جلب توجه دیگران  را کتک بزنند. این عبارت که «ناراحت نباش، او تو را زد چون دوستت دارد» هیچگاه نباید از دهان والدین خارج شود. این عبارت باعث تقویت این باور میشود که عشق مساوی است با رنج کشیدن، و یا اینکه اگر کسی را دوست داریم پس اشکالی ندارد که باعث آسیب جسمی یا روحی اش بشویم.

این آموزش نه تنها در آینده منجر به بالاتر رفتن احتمال خشونت و زد و خوردهای زناشویی خواهد شد، بلکه به کودک یاد میدهد که رسیدن به آرزوها و امیال شخصی اش مهمتر از احساسات و خواسته های طرف مقابل است، و این دقیقا همان اتفاقی است که در تجاوزگری رخ میدهد.

۵- فاحشه یا جلف خواندن هر دختر یا زنی جلوی کودکان

نوع لباس به معنای چراغ سبز نیست

فراموش نکنید که والدین تمام وقت در حال آموزش فرزندان خود هستند حتی اگر خودشان خبر نداشته باشند. کودکان تمام مدت در حال گوش کردن، الگوبرداری، و یادگرفتن از کسانی هستند که برایشان جذابیت دارند، و چه کسی جذاب تر از پدر و مادر برای کودک است؟

اگر کودکان به هر طریقی و به هر دلیلی بشوند که والدین تجاوز را توجیه میکنند، آن پیام را در ذهن خود حک میکنند. همچنین آنها پیامهایی که ارزش و وجود زن را به موضوعات جنسی یا نوع لباس و آرایش و… تقلیل میدهد را نیز بخوبی در ذهن خود ضبط میکنند و در آینده این پیامها بصورت خودآگاه یا ناخودآگاه بر رفتار و دیدگاه آنها اثر میگذارد.

کودکان در طول سالهای رشد و نمو ممکن است ابتدا به این صورت بشنوند و یاد بگیرند که شرایطی وجود دارد که زن/دختر حقش بوده که مورد تجاوز یا تعرض یا خشونت قرار بگیرد، و ممکن است این باور به این صورت بسط پیدا کند که خود او نیز این حق را دارد که متلک بگوید، دست درازی کند، تعرض و یا تجاوز کند، چون قربانی حقش بوده یا خودش کاری کرده که مستحق این رفتار بوده است.

فراموش نکنیم که حتی اگر دختر یا زنی به انتخاب خود پوششی به اصطلاح سکسی برای خود انتخاب کرد، به هیچ عنوان و تحت هیچ شرایطی تعرض و تجاوز به حریم فردی و به بدنش توجیه پذیر نمی باشد. بعارت دیگر لباس یک زن به معنای چراغ سبز برای هر رفتاری نیست!

باید از همان کودکی به فرزندان خود آموزش دهیم که هیچ کس و تحت هیچ شریطی مستحق تجاوز، آسیب و یا تعرض نیست. هیچ شرایطی حتی مستی و یا تحریک جنسی شدن کسی را مجبور به تجاوز یا رفتارهای تهاجمی یا تعرض کردن نمیکند. هیچگاه و تحت هیچ شرایطی نباید رفتار فرد آسیب رسان را توجیه کرد. همیشه سرزنش، انتقاد و مجازات فقط و فقط باید متوجه فرد متجاوز باشد، نه قربانی.

۶- تقویت این باور که دخترها باید نجیب و پاکدامن باشند

نجابت در چه معنی میشود؟

اگرچه واقعیت این است که اکثر جوانان، حتی در قشر مذهبی، قبل از ازدواج انواعی از رابطهء جنسی کامل یا ناکامل را تجربه کرده اند، هنوز در بسیاری از فرهنگهای سنتی/مذهبی معتقدند دخترها باید تا موقع ازدواج باکره باشند.

دخترهای زیادی اینگونه تربیت شده اند که ارزش آنها به نجابت و پاکدامنی یا بعبارتی بکارت و عفاف آنها است. اینکه این تعابیر و توصیفات واقعا چه معنایی دارند و آیا صرفا باید مخصوص دختران باشد بحث مفصل دیگری است. اما چیزی که قابل انکار نیست آسیبی است که این باورها به فرد قربانی تجاوز میزند.

آموزش این باور که ارزش، هویت و پاک سرشتی یک دختر در نجابت و بکارت اوست بدلایل مختلف خطرناک و آسیب زننده است. بطور مثال باعث نابودی همان ارزش و هویت و نجابت قربانیان تجاوز در دید خود قربانی یا اطرافیانش می‌شود. دقیقا یکی از دلایل اصلی اینکه قربانیان تجاوز یا تعرض بخاطر حفظ «آبرو» یا «پاکدامنی» خود بدنبال کمک گرفتن یا شکایت نخواهند رفت همین است. همین باوری که هنوز بسیاری افراد ارزش و موجودیت و هویت زن را در واژگانی مثل نجابت و عفاف و بکارت تعریف میکنند.

مورد مشابه و خطرناک دیگر، آموزش این باور است که رابطهء جنسی و سکس داشتن تنها در قالب ازدواج، و یا روابط عاشقانه مورد قبول است. روانشناسی و رفتارشناسی امروزی نوجوانان معتقد است که برای نوجوان مرتبط دانستن و یا معنا بخشیدن بین نیازها و تمایلات جنسی با احساسات عاشقانه میتواند خطرناک یا فریبنده باشد. بسیاری از دختران آموزش دیده اند که رابطهء عاشقانه داشتن یعنی شرایطی امن و بی خطر که البته در واقعیت همیشه اینطور نخواهد بود.

فرهنگ تجاوز

روانشناسی امروزی پیشنهاد میکند که اگر نوجوانان قادر باشند امیال جنسی خود را بدون آنکه صرفا محدود و معطوف به روابط رمانتیک و عاشقانه کنند بشناسند، بهتر میتوانند برای نیازهای جنسی و احساسی خود در آینده تصمیم گیری و رفتار کنند.

همچنین این باور که ازدواج یا حضور در رابطه ای عاشقانه لازمهء رعایت اخلاق در روابط جنسی است باعث بروز انواع خشونتها، تحقیرها، بدرفتاریها، قضاوتها و در نهایت تعارضات در روابط انسانی و اجتماعی خواهد شد. بسیاری از بی اخلاقی های اجتماعی امروزی ریشه در همین ایده آل گرایی ها و تعاریف متضاد با واقعیت جوامع امروزی دارد. هم از آن نظر که این باورها با جوامع امروزی همخوانی ندارند و هم از این لحاظ که قربانیان تعرض و تجاوز از سوی جامعه ای که در آن زندگی میکنند حمایت لازم را دریافت نخواهند کرد و بعضا به جای قربانی در جایگاه مقصر یا مجرم قرار خواهند گرفت.

یک ایراد اساسی در نوع آموزشهای جوامع این است که بجای اینکه آموزش دهند که «تجاوز نکن» آموزش میدهند «قربانی تجاوز نشو»

بگویید تجاوز نکن، بجای اینکه بگویید کاری نکن که تجاوز کنند

منابع انگلیسی زبان که برای جمع آوری این متن استفاده شد

لاشخورها و هرزه گوهای سیاسی

در شرایط بحران و اتفاقات تلخ و خبرهای خطرناک همیشه دو گروه مرا آزار میدهند. لاشخورهای سیاسی و هرزه گوها.
لاشخور سیاسی از دید من کسی است که همیشه منتظر است. منتظر است تا اتفاقی بیافتد و فارغ از محتوای آن، از آن واقعه به نفع عقاید خود استفاده یا سوء استفاده کند. فرقی نمیکند بحث انتخابات باشد یا آزادی یا جنگ یا ترور. لاشخور همیشه منتظر است تا بزنگاهی برسد و سعی کند خود را و عقاید خود را اثبات یا دیگران را نفی کند. منتظر است تا طعنه و کنایه بزند. نمک روی زخم بپاشد. با نگاهی فاخرانه بگوید ما که از قبل گفته بودیم. لاشخور منتظر است تا زودتر از هرکسی بر سر لاشهء حوادث برسد و عقاید و نتیجه گیریهای هدفدار خودش را روی ذهن دیگران بالا بیاورد.
 
هرزه گو هم که واضح است. برایش فرقی ندارد محتوای اتفاق و تبعات و حد و حدود آن چیست. برایش فرقی ندارد کسی مرده است یا درد کشیده است یا مورد تجاوز و تعرض قرار گرفته است. خارج شدن باد شکم برایش همانقدر خنده دار است که کشته شدن یک نفر. از کهریزک و تعرض قاری قرآن و ترور همانقدر هرزه گویی و بذله گویی میسازد که از اشتباه و توپوق مجری تلویزیون یا برد و باخت مسابقهء فوتبال.
 
هرزه گوها و لاشخورها همیشه مرا آزار میدهند. گاهی دلم میخواهد یقه شان را بگیرم و بگویم یک روز، فقط یک روز آن دهانت را باز نکن. یک روز فقط یک روز سکوت کن. فقط فکر کن. درد را حس کن. نمک نریز. نمک روی زخم نریز.

چقدر از خشونت و بدرفتاری با سالمندان اطلاع دارید؟

چند نفر از شما پدر و مادرهای مسنی را سراغ دارید که از فرزند خود بخاطر رفتار خشونت آمیز شکایت کرده باشند؟ چه تعداد از شما افراد سالخورده ای را میشناسید که از بدرفتاری سرپرست یا کسی که از آنها مراقبت میکند شاکی و ناراضی باشند؟
آیا میدانید یکی از بزرگترین انواع خشونتهای خانگی که هرگز گزارش نمیشود، جایی از آن صحبت نمیشود، و کسی به اهمیت و گستردگی آن نمی پردازد خشونت و بدرفتاری با سالمندان است؟ سوء استفاده و بدرفتاری میتواند توسط اعضای خانواده و یا تیم مراقبت (مثلا در خانهء سالمندان یا بیمارستان) صورت بگیردwrferferfw.
بدرفتاری با سالخوردگان انواع مختلفی دارد:
۱- فیزیکی از جمله کشیدن مو، سیلی، هل دادن، تکان محکم دادن، و حتی داروی بیش از حد دادن
علایم هشدار دهندهء شامل: کبودی بدون دلیل، ترسیدن از فرزندان یا کسانی که از فرد سالخورده مراقبت میکنند، لنگیدن، بریدگی و خراش و درد و تورم و شکستگی و…
۲- روانی از جمله تمسخر، متلک، کنایه، بی توجهی، محدود کردن روابط اجتماعی، تهدید، تصمیم گیری بدون پرسیدن نظر، تحقیر کردن، رفتار با فرد سالخورده مانند یک کودک، داد و فریاد کردن و…
علایم هشدار دهنده: افسردگی، نا امیدی، عدم اعتماد به نفس، عدم برقراری تماس چشمی، ترس از خوابیدن، گاهی بیش از حد خوابیدن، عدم روابط اجتماعی، اضطراب، ترس، بیقراری و …
۳- مالی: شایع ترین نوع بدرفتاری با فرد سالمندان این نوع است. از جمله موارد سوء استفادهء مالی میتوان این مثالها را عنوان کرد: مجبور کردن برای امضای چک یا قولنامه یا سند قرارداد، مجبور کردن برای تغییر وصیتنامه، مجبور کردن برای فروش خانه و اموال، خرج بدون رضایت از اموال فرد سالمند، دزدین اموال، عدم پرداخت هزینه های مالی درمانی از پول خود بیمار سالمند، و…
علایم هشدار دهنده: عدم توانایی پرداخت هزینه های زندگی در حالی که درآمد یا ذخیرهء مالی فرد به نظر کافی است، محدودیت تغذیه و پوشاک، شرایط زندگی بد که با سرمایهء فرد همخوانی ندارد، اضطراب ناگهانی فرد راجع به پول و مایحتاج اولیه، عدم تصمیم گیری برای خرج کردن بدون مشورت با فردی که مشکوک به سوء استفاده است (اغلب فرزندان)
۴- کم توجهی کردن: انکار کردن نیازهای درمانی و مراقبتهای اولیهء فرد سالخورده، عدم مهیا کردن آب و غذای هنگام نیاز، بی توجهی به زمان مصرف داروها، عدم نظارت و مراقبت سلامت فرد، رها کردن در شرایط نامناسب و یا خطرناک، عدم تماس با اورژانس در مواقع ضروری، و…
علایم هشدار دهنده: سوء تعذیه، عدم بهبودی بدون دلیل، تشنگی مفرط، ژولیده و کثیف بودن، بوی بد، زخم بستر، محرومیت از لوازم مورد نیاز مثل سمعک یا دندان مصنوعی، کنسل کردن مدوام وقت دکتر.
غفلت از بی توجهی میتواند سهوی یا عمدی باشد
۵- سوء استفادهء جنسی: این نوع سوء استفاده یا بدرفتاری اغلب از سوی جامعه و اطرافیان نادیده گرفته میشود. فرد سالخورده میتواند به انواع مختلف مورد آزار یا سوء استفاده جنسی قرار بگیرد از جمله از طریق لمس کردن، یا استفاده از کلمات سکسی برای تحقیر یا تحریک.
علایم هشدار دهنده: سرخوردگی و شرمندگی و غمگینی مفرط، عفونت مجاری ادراری مکرر (بخصوص در زنان سالخورده)، احساس ناامیدی و بیچارگی مفرط، عدم آرامش در حضور افراد با جنسیت دیگر، عدم صحبت راجع به نحوهء برخورداری از مراقبتهای روزانه، درد و آسیب در نواحی تناسلی
امیدوارم هم جامعه،‌ هم پرسنل درمانی و هم دستگاههای اجرایی و انتظامی و قضایی در ایران به این موضوع بیشتر توجه کنند. روزی هر کدام از ما ممکن است جزو قربانیان باشیم.

تفاوتهای فرهنگی

برداشت بسیاری از ما راجع به کشورهای دیگر، بخصوص از داخل ایران، محدود به تصاویر رسانه ای و فیلم و کتاب، و تجربه ها و شنیده های دیگران است. این نوع اطلاعات اگرچه میتوانند مفید باشند اما قابل اعتماد و تعمیم نیستند و هر کدام ممکن است از زاویهء دیدی متفاوت، و بعضا اغراق یا اغماض آمیز به رویدادها نگاه کنند.
من هم از این قاعده مستثنی نبوده ام و پیش از مهاجرت از ایران، در هر مقعطی از زندگی برداشت و تخیلاتم از زندگی در غرب چیزی بود که حتی گاهی به واقعیت هم نزدیک نبود.
دبستان که بودم از همکلاسی ام شنیده بودم که در غرب به جای آب در لوله کشی خانه ها آبجو وجود دارد.
در دوران دبیرستان تصورم از غرب این بود که هر وقت اراده کنی میتوانی با هرکسی بخواهی بخوابی.
در سالهای اول دانشگاه خیال میکردم زندگی در غرب یعنی مدام در کلاب و دیسکو و سفر و تفریح و عیش و نوش بودن. یعنی بی عاری و خوشگذرانی.
در سالهای آخر دانشگاه غرب برایم صرفا درگاهی بود برای فرار از شرایط نامساعد و مصیبت.
bc00b1d923cf263f7233861621654feb
 
کمی بعدتر شاید آنچه که به عنوان «تفاوتهای فرهنگی» شنیده بودم تنها در آزادی حجاب و پوشش و روابط و رفاه و تفاوتهای تاریخی و ادبیات و شعر خلاصه میشد.
اما امروز به این نتیجه رسیده ام که اغلب اینها جزو تفاوتهای فرهنگی نیستند. درواقع آزادی و رفاه و پیشرفت و امنیت و فن آوری و آموزش سطح بالا و زندگی آرام و غیره هیچکدام جزو تفاوتهای فرهنگی نیستند. اینها محصول آن چیزی هستند که به قول عموم تفاوتهای فرهنگی نام گرفته اند.
 
هرچند از دید من تعریف واژه ای به عنوان «فرهنگ» ناممکن است و در هر جامعه ای آنقدر تنوع افکار و سلایق و افراد وجود دارد که عملا و منطقا نمیتوان بصورت کلیشه ای فرهنگی را منسوب به جامعه یا جمعی را محدود به فرهنگی کرد.
اما اگر بخواهم کلی صحبت کنم و به این تعریف عمومی فرهنگ، هرچند از دید من نادرست، تن بدهم آنچه امروز بعد از تقریبا یک دهه زندگی در خارج از ایران بعنوان تفاوتهای فرهنگی در دید من برجسته است، قطعا تنها در حجاب و مشروب و کلاب و رقص و سکس خلاصه نمیشود.
همانطور که در مقطعی تعریف غرب برایم همینها بود و هنوزِ امروز کم نمیبینم افرادی که از غرب و مهاجرت به غرب چنین برداشتی دارند.
 
طبق تعریف رایج، آنچه امروز بعنوان «تفاوتهای فرهنگی» برای من چشمگیر است تفاوت رفتارهای بین فردی، تعریف و نوع نگاه به زندگی، ارزشها و باورهای روزمره، سبک زندگی‌ (لایف استایل)، جایگاه رابطه و خیانت، محوریت فرد در مقابل خانواده، اهمیت فردیت و استقلال فردی، حد و مرز و بعبارتی حریم شخصی، اعتماد عمومی، و خویشتن داری است.
 
تفاوت فرهنگی در شکمهای برجسته و صورتهای نقاشی شده است. در ورزش منظم و اراده و برنامه ریزی است. در آمار سیگار کشیدن و نکشیدن است. در اهمیت دادن به سلامت ذهن و روان و جسم خود و دیگران است. در اولویت بندیهای زندگی و اخلاقی و فکری است. در تعهد و اخلاق و رفتار حرفه ای است. در حفظ حریم شخصی و فاصلهء بین افراد است. در احترام و ادب و کرامت انسانی است. در نوع رابطه و صمیمیت و نزدیکی و پیوند با اعضای خانواده و دوستان است. در نوع عکس العمل به اتفاقات بد و تلخ زندگی خود و دیگران است. در کتاب خواندن و نخواندن است. در نوع شوخی ها و کنایه ها و حرف و حدیثها است. در نوع واکنشهای عصبی و بحث و جدلهاست. در میزان التزام به رعایت حق و حقوق دیگران است. در قانون گریزی و قانون گرایی است. که مجموعهء اینها و شاید صدها مورد دیگر است که در نهایت بعنوان بلوغ فکری یک جامعه جلوه میکند.
 
با این معیارهاست که شاید افراد بتوانند خود را و قابلیت و توانایی و امکان مراودات و ورود و تلفیق شدن در جامعه ای جدید را ارزیابی کنند. از این رو توصیهء من این است که اگر برداشت شما از غرب صرفا عیش و نوش و پارتی و خوشگذرانی است، مهاجرت نکنید. فقط سفر کنید.