دختر دبستانیِ آواز خوان، بزرگ شد

چند سال پیش این ویدئوی دختر دبستانی را دیدم و همیشه نگران بودم که چنین دختران و چنین استعدادهایی تلف شوند اما درود میفرستم به خانوادهء این دختر که قدر گوهر دانستند. امیدوارم در آینده کارهای بیشتر و جدی تری از این خوانندهء خوش صدا داشته باشیم

آلتش را در خیابان نشانم داد

615x200-ehow-images-a02-8u-mu-cope-spouses-exhibitionism-800x800دیروقت بود که به خانه رسیده بود و هنوز صدایش میلرزید.
میگفت اتفاق بدی برایش افتاده که هنوز گیج است و حالت تهوع دارد. همراه دوستش در یکی از خیابانهای شلوغ و در ساعتی پر رفت و آمد قدم میزدند که چند متر جلوتر متوجه پسری حدودا بیست ساله با ظاهری معمولی و لباسهایی تمیز و قیافه ای عادی میشوند. همه چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد. پسر آلت خود را درآورده بود و خودارضایی میکرد و در لحظهء ارگاسم نگاهی عمیق و دنباله دار به هر دو دختر میکند و خیلی عادی سوار دوچرخه میشود و میرود و در هیاهوی جمعیت گم و محو میشود.
احتمالا تا بحال برای خیلی از خانمها تجربه ای مشابه پیش آمده است. تجربه ای حال بهم زن که برای اغلب زنان سرشار است از حس ترس و خشم و نفرت و تحقیر. اتفاقی که قبلا هم از افراد دیگر شنیده بودم و باعث شد این مطلب را راجع به آن بنویسم.
سوالات زیادی دربارهء این موضوع وجود دارد که به پاسخ برخی از آنها در این نوشته اشاره کرده ام و متاسفانه جواب قاطعی برای برخی از آنها وجود ندارد.
آیا فردی که چنین کاری میکند بیمار است یا مجرم؟ آیا این افراد اختیارشان از دستشان خارج است یا خودآگاه عمل میکنند؟
آیا این افراد خطرناک هستند؟ آیا فقط زنان قربانی این افراد هستند؟
آیا زنان هم اندام جنسی خود را به دیگران نشان میدهند؟
آیا این اتفاق مخصوص جوامع بسته مثل ایران است؟
راه مقابله یا درمانشان چیست؟
واکنش فرد قربانی در لحظهء مواجهه چگونه باید باشد؟
وظیفهء جامعه و خانواده در قبال فردی که آلت خود را در ملاعام نشان میدهد چیست؟
نگاه علم پزشکی و روانپزشکی به این رفتار چیست؟
پارافیلیا(۱) که در فارسی انحراف جنسی ترجمه شده است انواع گوناگونی دارد مثل پدوفیلی (بچه بازی)، سادیسم یا مازخویسم جنسی و همچنین اکسهیبیشنیسم(۲) که در فارسی به «بدن نمایی» ترجمه شده اما در این نوشته بجای آن از اصطلاح «عورت نمایی» استفاده میشود.
تمام انواع پارافیلیا (انحرافات جنسی) از جمله عورت نمایی تا ۲۰ برابر در مردان شایعتر است بجز مازوخیسم که در زنان چندین برابر بیشتر دیده شده است. علت این تفاوت رفتاری بین دو جنس هنوز مشخص نیست. بیشتر رفتارهای پارافیلیک (انحراف جنسی) در اکثر کشورها تحت عنوان جرم تعریف شده اند هرچند در برخی کشورها درصورت اثبات بیمار بودن فرد در دادگاه، بیمار مجازات نخواهد شد.
هنوز مشخص نیست که دقیقا چه چیز باعث بروز اینگونه رفتارهای انحراف جنسی میشود. برخی محققین معتقدند که آسیبها یا سوء استفاده های جنسی/جسمی/روانی در دوران کودکی پیش زمینهء این اختلالات هستند و برخی دیگر از محققین میگویند که شرایط خاص درصورتیکه بصورت مکرر باعث تحریک و ارضای فرد شوند منجر به پیدایش انحراف جنسی میشوند. در کل تئوریهای مختلفی برای توضیح این اختلال مطرح هستند که در مجموع عوامل زیست شناختی، روانی و اثرات جامعه و همچنین آسیب و ضربهء فیزیکی به مغز را در بروز و شکلگیری این اختلالات سهیم میدانند.
فرد مبتلا به اختلالات انحرافی جنسی (پارافیلیا) معمولا قادر به برقراری رابطهء جنسی یا عاطفی عمیق با دیگران نیست.
البته فراموش نکنیم که بین رفتارهای جنسی غیرمعمول و فانتزی ها با اختلالات انحرافی جنسی (پارافیلیا) که باعث آزار خود بیمار یا دیگران میشود تفاوت است. به عبارت دیگر هر رفتار یا فانتزی جنسی که برای شما غیرمعمولی است به معنای بیماری جنسی تلقی نمیشود.
و اما عورت نمایی که لازم است بدانیم صرفا محدود و مخصوص جوامع بسته و سنتی نمیباشد بلکه در همهء کشورها وجود دارد. انجمن روانپزشکان آمریکا(۳) عورتنمایی را جزو بیماریهای روانی دسته بندی میکند که در آن فرد احساس نیاز شدیدی به نشان دادن آلت تناسلی اش به دیگران دارد. بیماری عورت نمایی منجر به مشکلات مختلفی برای بیمار میشود از جمله پریشانی شدید روحی (دیسترس)، عدم توانایی تطابق با استرسها و محرکهای مختلف، معظلات و مشکلات متعدد اجتماعی مثل‌ محل کار و حتی در زندگی فردی.
در برخی کتب عورت نمایی را پارفیلیای بدون تماس خوانده اند چرا که انواع دیگر پارافیلیا شامل تماس مستقیم با دیگران است ولی در این حالت معمولا تماس فیزیکی با قربانی انجام نمیشود.
متاسفانه هنوز تحقیقات علمی گسترده ای در این زمینه انجام نشده و آمار دقیقی از میزان شیوع عورت نمایی وجود ندارد. بیشتر مطالعات بر روی افرادی انجام شده که بدلیل عورت نمایی بازداشت شده اند.
معمولا این اختلال در اولین دههء‌ بزرگسالی بروز میکند هرچند مواردی هم از آغاز اختلال در سنین سالمندی و یا در دوران نوجوانی گزارش شده است. در آمریکا تقریبا یک سوم مردهایی که بدلیل تعرضات جنسی بازداشت شده اند مبتلا به اختلال اکسهیبیشنیسم هستند و بین ۲۰ تا ۵۰ درصد آنها مجددا به همین دلیل بازداشت میشوند.
مردان اکثریت قاطع مبتلایان به این اختلال را تشکیل میدهند، و از سوی دیگر تقریبا تمام قربانیان زنان، دختران و پسران خردسال هستند. برخی بیماران پس از نشان دادن عورت خود اقدام به خودارضایی میکنند، برخی به این امید هستند که فرد قربانی از دیدن بدن‌ آنها لذت ببرد، برخی بصورت خودآگاه تمایل دارند که دیگران را شوکه و یا ناراحت کنند.
اما اکثر بیماران به این امید و خیال هستند که فرد یا افراد مورد هدف از دیدن آلتشان تحریک شده و خواهان رابطه جنسی بشوند.
بیمار ممکن است کاملا آگاهانه عورت نمایی کند اما در برخی موارد هم رفتار فرد خارج از اختیار و بصورت ناخودآگاه میباشد. اما در هر دو حالت بدلیل وجود نوعی اختلال وسواسی-اجباری، فرد کنترل کاملی روی رفتار خود ندارد و در نهایت باید به احساس برانگیختگی جنسی با نمایش دادن آلت تناسلی خود به غریبه ها دست یابد.
آنچه که هنوز به آن در منابع علمی اشارهء‌ چندانی نشده است نحوهء واکنش فرد قربانی در لحظهء مواجهه با این صحنه است. در برخی منابع به نقل و پیشنهاد پلیش گفته شده است که فرد هیچگونه واکنشی اعم از خشم و پرخاش و حمله به فرد انجام ندهد و تظاهر کند که متوجه این صحنه نشده است و با حفظ آرامش به آرامی از محل دور بشود. گفته میشود که اغلب موارد فردی که عورت نمایی میکند خطرناک نیست و رفتاری تهاجمی نخواهد داشت.
اگر این اختلال چه بصورت فکر کردن به این موضوع یا عمل کردن به آن بیشتر از ۶ ماه ادامه پیدا کرد نیاز به درمان پیدا میکند. درمان این بیماری ترکیبی است از مشاوره و روان درمانی در کنار تجویز داروهای روانپزشکی. پزشک/مشاور در حین مواجهه با چنین بیمارانی باید دریابد که آیا بیمار بیشتر برای بزرگسالان یا کودکان عورت نمایی میکند.
همچنین باید در حین مصاحبه راجع به شرایط و مکانهایی که فرد به چنین کاری اقدام میکند سوال شود. بررسی احتمال مصرف مواد داروگردان، نگرش و احساس بیمار نسبت به این رفتار خود، و همچین نسبت به افرادی که به آنها تعرض شده است نیز جزو موارد مهم مصاحبه هستند.
مهمترین نکته ای که فرد درمانگر یا اعضای خانوادهء چنین بیمارانی باید در نظر داشته باشند که این بیماری درمان قطعی ندارد و تا پایان عمر احتمال عود آن وجود خواهد داشت. خانوادهء این بیماران باید طبق برنامه ای منظم و دقیق از بیمار مراقبت کرده و دسترسی او به انواع مواد، الکل، سیگار و حتی قهوه را محدود کنند. حتی در برخی موارد توصیه میشود که دسترسی به اینترنت نیز محدود شود.
درپایان فراموش نکنیم که این اختلال با آنچه که برخی گروهها و افراد برای نوعی اعتراض یا جلب توجه به موضوعی خاص انجام میدهند متفاوت است. هرچند برهنه شدن برای جلب توجه نیز در فرهنگها و شرایط متفاوت تعبیر و قضاوت یکسانی نمیشود اما بطور کلی با آنچه فرد عورت نما در یک شرایط خاص و بطور پنهانی از چشم دیگران انجام میدهد متفاوت است.
در اوایل دههء ۱۹۷۰ رسانه ها شیوع نوعی جدید از بدن نمایی را گزارش کردند. مردان و زنان لباسهای خود را بطور کامل یا نیمه عریان در می آوردند و به مکانهای عمومی میرفتند. رسانه ها این عمل را استریکینگ(۴) به معنای درخشیدن نامیدند. هیچ کس بدرستی نمیداند که استریکینگ از کجا شروع شد ولی برخی معتقدند در دههء ۱۹۶۰ و در دانشکده های و بصورت بازی و تفریح گروهی از دانشجویان این کار رونق گرفت. گزارشهای زیادی هم از افرادی که در مجامع ورزشی بصورت لخت وارد میدان میشوند وجود دارد.
در مجموع این رفتار با آنچه اکسهیبیشنیسم یا عورت نمایی میخوانیم کاملا متفاوت است. این گروه بیشتر بدلیل جلب توجه، سرگرم کردن دیگران، شرط بندی، یا مستی شدید پس از الکل است.
لغات:
۱) paraphilia
۲) exhibitionism
۳) American Psychiatric Association
۴) streaking

دختر تایلندی در ایران: این اولین باری بود که در عمرم…

سه روز پیش مطلبی راجع به توریست تایلندی که برایش مزاحمت در خیابان پیش آمده بود را منتشر کردم که واکنشهای گوناگونی در فضای مجازی داشت. وقتی با خود «کیت» تماس گرفتم، کاملا مطمئن بودم که تمام حرفهایش درست است و قصدش اصلا تخریب ایران نیست. میگفت قصد دارد بزودی متنی از خاطرات خوبش هم بنویسد و در اولین فرصت اینکار را خواهد کرد. روز گذشته به من ایمیل زد و گفت سوار بر اتوبوسی به سمت ارمنستان شده است و در طول مسیر بخشی از خاطراتش را خواهد نوشت. متن زیر ترجمهء نوشتهء‌ اخیر «کیت»است که در فیسبوک منتشر کرد.
10985516_1544908329125512_3497461178444820392_n
«خیلی از شما احتمالا مطلب قبلی راجع به اتفاقات بدی که در ایران برایم رخ داد را خوانده اید
از حمایتها و پیامهای همدردی و تسکین بخش شما چه در قسمت کامنتها و چه از طریق پیام خصوصی بشدت تحت تاثیر قرار گرفتم. حتی خیلی ها با اینکه در آن ماجرا هیچ نقشی نداشتند، اما به من جهت میزبانی و پذیرایی اعلام آمادگی کردند.من واقعا از اینکه که شاهد این هستم که تعداد آدمهای خوب  این همه بشتر از بدهاست سپاسگزارم و میخواهم از تک تک شما تشکر کنم. سفر من بخودی خود آنقدر شگفت انگیز و خوب بود که دیگر نیازی به جبران آن اتفاقات بد نداشت. دلم میخواهد چند خاطرهء خوب را برایتان تعریف کنم:
.
.
.
این اولین باری بود که در عمرم درحالیکه از دور از مسجدی عکاسی میکردم و چندان  راغب به نزدیک شدن نبودم، خانم سالمندی که
kateاصلا انگلیسی هم صحبت نمیکرد به سمت من برای راهنمایی آمد. ما هیچ کدام زبان هم را نمی فهمیدیم. اما این مانع از آن نشد که او به من مهربانی نکند. او مرا به داخل مسجد برد، مرا پوشاند [به من چادر داد] تمام مدت دست من را گرفته بود و به نقاط زیبای مسجد می برد و مرا به گرفتن عکسهای بیشتر تشویق میکرد. دست آخر هم برایم دعا کرد، کمی خوراکی به من داد و چند بار صورت و دستانم را بوسید. قلبم آنقدر گرم شده بود که وقتی خداحافظی کردیم سعی میکردم احساساتم رو کنترل کنم. اینجا بود که حس کردم رفتاری که از قلبی اصیل و مهربان باشد صدایش بلندتر از هرچیزی دیگری است و اینجاست که دیگر کلمات هیچ اهمیتی ندارند.
این اولین باری بود که با تعداد زیادی از اعضای خانوادهء یک نفر که تازه در ایران دیدم آشنا شدم. من با دختری بسیار دوست داشتنی به اسم 13124704_10153464970095825_2470208503602977319_nفرناز که در اتوبوسی در اصفهان کنار هم نشسته بودیم آشنا شدم. یک روز فرناز و دوست صمیمی اش مانی،‌ من را به کوه [صفه] برای گفت و گویی طولانی بردند. به نظر میرسید گفت و گوی ما تمام نشدنی بود و هیچ وقت هم خسته کننده نشد. در نهایت خانهء سه تا از اقوامشان و بیشتر از ۲۰ نفر از فامیلشان را هم دیدم. فرناز من را به پدر و مادرش، به خاله، عمه، عمو و دایی هایش، و پدربزرگ و مادربزرگش و حتی افراد بیشتری معرفی کرد.
من حتی فکر نمیکنم تا بحال در عمرم موفق به دیدن این تعداد اعضای فامیل خودم شده باشم چه برسد به فامیل یک نفر دیگر. ما در پایان برای تولد عمه [یا خاله] اش جشن گرفتیم. [در طول مهمانی] خیلی از فامیل فرناز به من غذاهای مختلف تعارف کردند تا جایی که دیگر جای خالی در شکمم باقی نمانده بود. همه واقعا بسیار مهربان و با محبت بودند جوری که واقعا در آخر شب، خداحافظی خیلی سخت بود.
این اولین باری بود که من مردی را ملاقات کردم که تا اروپا پیاده رفته بود.
بعد از روزی نسبتا بد، من زوجی را دیدم که در همان مهمانسرای من اقامت داشتند. بعدا پیرمردی ایرانی که به زبان هلندی کاملا مسلط بود به ما پیشنهاد کرد که شهر را نشانمان بدهد. او ما را در شهر چرخاند و برایمان کلی خوراکی خرید که امتحان کنیم.
او ما را به پل خواجو برد. سپس ما به خانهء خیلی شیکش که نزدیک پل خواجو بود رفتیم. درون خانه پر بود از فرشهای ایرانی. او حتی از ما با یک شام ایرانی خوشمزه و البته با چایی و یک گپ مفصل پذیرایی کرد.
این اولین باری بود که من پیاز خام خوردم و خیلی هم دوست داشتم. قطعا چیزی در مورد پیاز ایرانی تازه وجود دارد.
این اولین باری بود که به یک مهمانی چایی زنانه ملحق شدم، جایی که همهء خانمها در خانه لباسهای بسیار زیبا با کفشهای پاشنه بلند پوشیده بودند. به من چایی، انواع میوه و شکلات دادند. آنروز روزی بود که دیگرمیزان قند خون اهمیتی نباید میداشت.
13055567_10153464969795825_1986422415392860324_nاین اولین باری بود که من خانمهای خیلی زیادی دیدم که به من چشمک میزدند. نزدیک بازار،‌ نزدیک مسجد و داخل مهمانی چایی زنانه. در
ابتدا خیلی تعجب کرده بودم ولی بعد متوجه شدم که این احتمالا یک علامت دوستانه و مهمان نوازانهء مردم است ( کسی دوست دارد بیشتر برایم توضیح بدهد؟)
این اولین باری بود که صاحب مسافرخانه [هاستل] برایم غذا درست کرد، به من اجازه داد یک شب بیشتر آنجا بمانم بدون آنکه از من پول اضافه تر بگیرد. اسمش علی بود و مرد بسیار محترمی بود. من خیلی از دیدارش خوشحالم. او همچنین من را پس از اتفاقاتی که برایم افتاده بود بسیار درک کرد و از هر نظر به من کمک کرد. بدون او روز من خرابتر میشد و نمیتونستم از اقامتم در اصفهان لذت ببرم.
این اولین باری بود که من از یک کاور گوشی مبایل کسی تعریف کردم و او واقعا میخواست آن را به من هدیه بدهد تا زمانیکه من به اسرار نپذیرفتم.
این اولین باری بود که یک زوج به من آدرسی نشان دادند و در نهایت تمام کرایهء تاکسی ای که با هم گرفته بودیم را پرداختند.
این اولین باری بود که مردم بارها من را به صرف چایی دعوت میکردند. فکر کنم اگر به دعوت همه میخواستم جواب مثبت بدهم هیچ وقت نمیتوانستم که از بازار خارج شوم.
بارها [در این سفر] برایم پیش آمد که مردم به من سلام و خوش آمد میگفتند، و حتی برخی برایم دست تکان میدادند و یا برای اینکه ببینمشان بالا پایین میپریدند، بخصوص بچه ها 🙂
این اولین بار بود که بارها پیش آمد مردم میخواستند با من عکس بگیرند. اولین باری بود که مردم در طول مسیرم بارها به من لبخند زدند.
13087844_10153464969695825_2756768532476059549_n
اگر بخواهم واقعا صادق باشم، سفرتک نفرهء من به ایران علیرغم اتفاقات بدی که برایم پیش آمد، بهترین سفر زندگی ام بود.
روزهایی [در این سفر] بود که وقتی [در پایان] قصد خوابیدن داشتم گرمایی در قلب خودم احساس میکردم و به ارزش خانواده و مهربانی به غریبه ها فکر میکردم. هرچند راستش روزهایی هم بود که واقعا دلم میخواست با پرواز روزبعد به خانه
برگردم.
این مطلب من، و نوشتهء قبلی ام [راجع به آزار جنسی در خیابان] فقط برای جلب توجه مردم به هر دو جنبهء این کشور است. من اصلا قصدم این نبود که دیگران را از سفر به ایران دلسرد کنم. اتفاقا برعکس، خواهش میکن که حتما به ایران بروید و از نزدیک تماشا کنید. من به شما قول میدهم که برایتان یک تجربهء فراموش نشدنی خواهد بود.
13082753_10153464969895825_1327353019874674431_n
در ایران، درست مثل هر کشور دیگری در دنیا، بخصوص اگر توریست زن تنهایی هستید باید محتاط
باشید. با این وجود، تکرار اتفاقات بد بود که من را ناراحتم کرد. شاید من در برخی موارد ضعیف عمل کردم [بی احتیاطی کردم]. شاید هم بشدت بدشانس بودم. شاید هم برای برخی از آن مردها این رفتار کاری قابل تحمل بود.
در هر صورت، من خیلی خوشحالم که می بینم این موضوع توجه عموم را بخود جلب کرد و بصورت فعال درباره اش بحث میکنند.
.
.
.
13055332_10153464970430825_74800117205663248_n
باز هم ممنونم ایران برای تمام خاطرات بی نظیر و درسهایی که برای زندگی به من دادی. قول میدهم باز هم روزی برگردم.
برای عضویت در گروه فیسبوکی «در ایران می بینمت» روی لینک پایین کلیک کنید

توی خیابون راه میرفتم که یه آشغال عوضی از پشت بهم دست

«امروز توی خیابون راه میرفتم که یه آشغال عوضی از پشت بهم دست…»
برای خیلی ها این یک جملهء تلخ و آشناست. تجربه ای است که برای بیش از نیمی از مردمان سرزمین مادریمان. یا برای خودمان اتفاق افتاده یا برای نزدیکانمان. اما بجای حرف زدن راجع به این موضوع میخواهم داستانی خواندنی برایتان تعریف کنم. ماجرای دختری توریست از کشور تایلند که چند روزی است به تنهایی در ایران سفر میکند.
برای استراحت سری به گروه فیسبوکی «در ایران می بینمت«* زدم. با نوشتهء دختری به نام «کیت» مواجه شدم که از تجربهء این چند روز خود در ایران نوشته است.
«الان که این متن را مینویسم در یک اتوبوس شبانه در مسیر اصفهان به شیراز نشسته ام. دقیقا مثل داستانهای بیشماری که در این گروه دیده بودم، من هم مهمان نوازی و مهربانی بی حد مردم ایران را تجربه کردم و چنین چیزی را تا بحال در هیچ کجای دنیا و بعد از سفر به ۳۲ کشور مختلف ندیده بودم.kate
اما میخواهم با شما راجع به تجربهء شخصی متفاوتی در ایران هم صحبت کنم که شاید برای مسافران خانمی که مثل من تنها سفر میکنند کمک کننده باشد.
من دختری بیست و چند ساله هستم که امروز روز هشتم سفرم در ایران است. سفری که قرار است چند روز دیگر هم ادامه داشته باشد. من سفرم را از تهران و بعد به کاشان و اصفهان شروع کردم و اکنون در مسیر شیراز هستم. متاسفانه در این یک هفته چندین بار تجربه های وحشتناکی داشتم که در تمام آنها مردانی مرا بصورت آشکار یا ناآشکار آزار دادند که بطور خلاصه میگویم:
تهران:
شب اول با یک توریست مرد سوئیسی در محل اقامتم آشنا شدم. وقتی که با هم وارد مترو شدیم، حس کردم کسی انگشتش را به پشت من میزند. مترو چندان شلوغ نبود و من سعی کردم فاصله بگیرم. البته هنوز مطمئن نیستم که از عمد بود یا تصادفی چون سرعت قطار مدام کم و زیاد میشد.
اتفاق بعدی عصر روز بعد بود که تنها به دربند رفته بودم. موقع برگشت دنبال تاکسی میگشتم به سمت تجریش. متاسفانه تاکسی ای که شماره تلفنش را داشتم نمیتوانست انگلیسی صحبت کند. مردی را در خیابان دیدم و از او خواستم پشت تلفن به راننده بگوید من کجا هستم. او چیزی به فارسی گفت و تلفن را قطع کرد و دوستانه به من گفت که من را پیش راننده میبرد. و من هم بشکل احمقانه ای حرفش را باور و به او اعتماد کردم و بر صندلی جلوی ماشین نشستم.
بعد از مدت کوتاهی شروع کرد به من عزیزم گفتن و قصد داشت دستش رو روی پای من بگذارد که من با اصرار گفتم نه و سرش داد زدم. ماشین در حرکت بود و او نمیگذاشت پیاده شوم. وقتی در ترافیک متوقف شد در را باز کردم که پیاده شوم، اما عصبانی شد و بزور دست من را گرفت و میخواست بین دوپایش بگذارد. سپس یکی از ترسناک ترین لبخندها را به من زد. هرجور بود از ماشین پیاده شدم و البته هنوز جای کبودی ها رو بازوی چپم وجود دارد.
اتفاق سوم در متروی تهران بود که من دنبال مسیر قطارها میگشتم که مردی بسرعت به سمت من آمد و باسنم را در دست گرفت و سریعا در بین جمعین ناپدید شد.
اتفاق چهارم وقتی میخواستم از میدان آزادی به برج میلاد تاکسی بگیرم بود. وقتی که با راننده راجع به قیمت چانه میزدم، راننده ای دیگر آمد و ساک من را برداشت و گفت من را به مقصد می برد. من هم دنبال ساکم راه افتادم. مرد اول خیلی عصبانی شد و به سمت مرد اول آمد و با هم شروع کردند به داد و بیداد و دعوا کردن.
من ساکم را برداشتم و از ماشین پیاده شدم و از هر دوی آنها فاصله گرفتم. رهگذری دیگر به من گفت که باید تاکسی از آژانس یا تاکسیرانی رسمی بگیرم که خیلی هم از آنجا دور نیست و من را به سمت آژانس میبرد. من خیلی از لطفش خوشحال و ممنون بودم تا اینکه دیدم او هم با من سوار تاکسی شد و کنار من نشست! من هرچه گفتم نه کسی گوشش بدهکار نبود!
آن مرد عکسهایی که روی مبایلش از ساحل و دریا و بطریهای ویسکی و وودکا داشت به من نشان میداد و به من و خودش اشاره میکرد. من سرم را [به علامت نه] تکان دادم.
بعد از مدتی او روی گوشی اش نوشت سکس و به من نشان داد. من گفتم نه و بعد از تمام آن اتفاقات سه روز گذشته حس میکردم این دیگر آخر دنیاست.
مرد کلمهء سکس را پاک کرد و نوشت عشق. من چیزی نگفتم وسرم را به سمت دیگر برگرداندم. بعد از آن او عکس آلت مردانه اش را از مبایلش نشانم داد و باز هم یکی دیگر از آن لبخندهای کریه را دیدم. سرش داد زدم نه و او از تاکسی پیاده شد و آرام دور شد انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده بود.
اصفهان:
بعدازظهر روز ششم پشت قصر چهل ستون قدم میزدم. یک مرد از پشت سر به سمت من آمد و بسرعت و با خشونت راه من را سد کرد. سپس دست انداخت و باسنم رو گرفت. من با تمام توان جیغ کشیدم. مرد [به خیابان] فرار کرد و به سمت ماشینش رفت. دنبالش دویدم و از شمارهء
پلاکش عکس گرفتم.

به داخل چهل ستون برگشتم و درحالیکه بشدت ترسیده بودم و حالت تهوع داشتم کمی نشتسم. از شدت گریه و اشک می لرزیدم تا اینکه بالاخره خودم را جمع کردم و بعد از پرسیدن از مردم به ایستگاه پلیس در میدان امام رفتم و ماجرا را برایشان تعریف کردم. عکس پلاک را هم

pride

تصویر پلاک خودروی فرد متعرض در چهل ستون

نشان دادم.

ابتدا گفتند که چون جمعه است نمیتوانم پرونده ای باز کنم و اگر حتی میتوانستم هم باید به ایستگاه پلیس دیگری که در حوزهء کاری مربوطه است بروم. گفتم فردا صبح زود از اصفهان میروم و برایشان اتفاقات دیگری که این چند روز پیش آمده بود تعریف کردم. هردو مامور پلیس بخوبی انگلیسی صحبت میکردند و به نظر آدمهای فهمیده ای آمدند. جزییات ماجرا را کامل گوش کردند و قول دادند که برای من پرونده ای باز خواهند کرد و پیگیر کار خواهند بود. البته من هنوز شک دارم که واقعا [در غیاب من] کاری انجام بدهند ولی به هر حال من آنچه در توانم بود انجام دادم.
روز هفتم سفر در ورزنه بودم. همه چیز خوب بود. واقعا همه چیز شگفت انگیز بود.
روزهشتم:
الان در اتوبوس شبانهء وی.آی.پی از اصفهان به شیراز نشسته ام. برای خودم دو بلیط خریدم که راحتتر باشم. اما ظاهرا فکر این را نکرده بودم که مرد پشت سرم ممکن است انگشتهای کثیفش رو دزدکی به سمت من بیاورد تا آرنجم را لمس کند. من ابتدا مطمئن نبودم چون وقتی نگاه کردم چیزی ندیدم. ولی دوباره اتفاق افتاد. این بار خیلی آرام و زیر چشمی به آرنجم نگاه کردم و انگشتانش رو دیدم که بازویم را لمس میکردند. از جا پریدم و بلند به او گفتم نه! اوکی نیست! مرد شانه هایش را بالا انداخت.
من از مترجم گوگل استفاده کردم و نوشتم » مرد پشت سرم به من دست زد» و به مردی که [در ردیف دیگر] هنوز بیدار بود نشان دادم. به آن مرد اول اشاره کرد و پرسید که آیا او بود؟ سرم را به نشان تایید تکان دادم. اما او هم شانه هایش را بالا انداخت و به مرد دیگری که خواب بود اشاره کرد. مطمئن نیستم آیا منظورش این بود که من هم باید بخوابم یا اینکه کسی که اینکار را کرده است مردی بود که خواب است.
این افتاقات واقعا زشت و تکان دهنده اند و من خیلی ناراحتم که چرا در چنین کشور زیبایی که اینقدر داستانهای محشر راجع به آن شنیده ام، این همه مردان ترسناک آزادانه در خیابانها راه میروند و به توریستهای زن دست درازی میکنند. البته به من گفتند که این اتفاقات هرگز برای زنان ایران رخ نمیدهد.
در هتل یا خانهء افرادی که میزبانم بودند اتفاقاتی که برایم افتاده بود را تعریف کردم. جوابهایی که گرفتم از این قرار است:
۱- این اتفاقات واقعا نادر است و هیچ وقت برای دختران ایرانی اتفاق نمی افتد. (فقط یک صاحب هتل در تهران به من گفت که این اتفاقات برای زنان ایرانی هم رایج است).
۲- آیا در شب اتفاق افتاد؟
۳- شاید بخاطر این بوده که دختر شرقی (تایلندی) هستی بوده. اما من دختری آلمانی هم دیدم و که سه بار این اتفاقات در تهران برایش پیش آمده بود. یکی از آن اتفاقات خیلی هم جدی و وحشتناک بود. من شماره تماس اون دختر را هم دارم اگر کسی بخواهد ماجرایش را بداند.
۴- احتمالا بخاطر شهرت کشور شماست. (اما ۵ تا از این اتفاقات بدون هیچ مکالمه ای رخ داد)
راستش بعد از تمام این ماجراها، من از سفر نتوانستم لذت چندانی ببرم. حتی دیگر نتوانستم به مردمی که میخواستند به من کمک و لطف کنند اعتماد کنم. دیگر نمیتوانم بفهمم چه کسی قصد خوب دارد و چه کسی قصد بد.
متاسفانه میخواهم مدت سفرم در ایران را کوتاه کنم و بزودی برگردم. این ماجراها را به این دلیل برایتان گفتم هم چون در سینه ام سنگینی میکرد و هم برای افزایش آگاهی مردم نسبت به این مشکلات. بخصوص برای دخترانی که قصد دارند به تنهایی به ایران سفر کنند.
اصلا قصدم این نیست که مردم ایران را در قالب کلیشه ای منفی قرار بدهم. من آدمهای خیلی خوبی هم اینجا دیدم. اما این اتفاقاتی که برای من افتاد واقعا غیرقابل قبول و ناراحت کننده است جرا که این مردها آزادانه در خیابان راه میروند و همان هوایی را که من نفس میکشم تنفس میکنند.
با مهر
کیت »
این ماجرا همین دو روز پیش اتفاق افتاده است. همینجا، روی پوست همین شهر. در همین پایتخت ایران و پایتخت جهان اسلام.
شاید شمای خواننده هم یکی از همان قربانیان باشید. یا یکی از نزدیکانتان قربانی این تعرضات خیابانی باشد.
حس عجیبی است وقتی فکر میکنم که اصلا شاید هم خود شما یکی از همان مردان متعرض و مجرمان و متجاوزان کف خیابانها باشید
همهء ما میدانیم که این فاجعهء آزار و مزاحمت های خیابانی به قدری گسترده شده که حتی دیگر متلک انداختن، دنبال کسی راه افتادن، با ماشین جلوی دخترها ایستادن، استفاده از واژه های کریه و زشت و جنسیتی خطاب به دختران و… امری عادی و حتی جزو روال زندگی شهری ما شده است.
اولین قدم برای درمان این عارضهء اجتماعی، شناخت و صحبت کردن راجع به آن است. باید فضایی فراهم شود که افراد قربانی بخاطر خجالت یا شرم و حیا، این درد را در سینه تحمل نکنند. دختری را میشناسم که از ترس محدودیتهای بیشتر پدر متعصب و غیرتی اش (این دو واژه برای من بشدت بار منفی دارند) هیچگاه از آنچه در خیابانهای شهر برایش پیش می آید حرف نمیزند. یاد بگیریم قربانی را سرزنش نکنیم. یاد بگیریم که قربانی محکوم نیست. یاد بگیریم که مبادا بخشی از گناه و مسولیت رفتار کثیف این بیماران جنسی کف خیابانها را به گردن قربانی بیاندازیم.
یاد بگیریم اگر دردی دوا نمیکنیم لااقل درد مضاعفی نباشم.
باید فضای بحث و شناخت این معضل فراهم شود. هیچ ارگان و مسوولی به فکر ریشه یابی علمی (و نه از آن حرفهای فله ای و حوزوی) نیست، نه کسی پیگیر اعتراض و درمان و حل موضوع است و نه کسی دستش برای پیگیری و مقابله به جایی بند است.
بیایید به یاری کودکان، به یاری دختران و زنان، به یاری همدیگر بشتابیم. این بیماری یک درد مزمن و فراگیر است.
میتوانید با استفاده از هشتگ زیر در توئیتر یا فیسبوک از خاطرات و ماجراهای که به شما در جایی تعرض شده است صحبت کنید***

چرا اینا اینجورین؟ چرا ما اینجوری ایم؟

چرا اینا اینجورین؟ چرا ما اینجوری ایم؟

دیروز سر کلاس بودیم و استاد داشت راجع به زانو و حالتهای مختلف انحنای زانو درس میداد. بعد گفت اگه کسی از بین دانشجوها انحنای زانو داره، بیاد جلوی کلاس تا بقیه هم ببینند. دو تا از دخترهای کلاس رفتن جلوی کلاس و تو زاویه های مختلف ایستادند. هر دو بسیار خوشگل و خوش اندام با شلوارهای تنگ و چسبان که جلوی چشم ۳۰ همکلاسی خودشون میچرخیدند تا بقیه از زاویه های مختلف نگاهشون کنند.

اما من حواسم اصلا به زانوهاشون نبود. نگاهم جای دیگری بود. نگاهم به پسران کلاس بود. چیزی که بیشتر از همه بهش دقت میکردم نوع نگاه و واکنش پسرهای کلاس بود. خیلی سریع دور و برم رو نگاه میکردم تا ببینم بقیه به کجا نگاه میکنند. ببینم چند نفر دارن هیز بازی در میارن. چند نفر متلک میندازن یا شوخی میکنند. چند نفر لذت میبرن!

دیدم چند نفر از پسرها داشتند با هم حرف میزدند و روی جزوه های هم تمرکز کرده بودن و اصلا عین خیالشون نبود.

بقیه پسرها هم از خط نگاهشون مشخص بود که داشتند فقط به زانوها نگاه میکردند و تند تند نت برمیداشتند.

تجربهء اولی نبود که متوجه چنین تفاوتی بین نگاه جامعه به اندام زن میشدم. قبلا هم رفتارهای مشابه چه در کانادا و چه در سوئد دیده بودم.

با خودم میگفتم برای اینکه نگاه مردان جامعه هرز نباشه، برای اینکه فکر و ذکر مردان جامعه مو و بدن زنان نباشه، برای اینکه زنان جامعه به اون حدی از امنیت و آسایش برسن که خیلی راحت و با اعتماد بنفس و عادی جلوی جمع بایستند و چرخ بزنن، نیازی نیست که زیر چادر و نقاب و حجاب پیچیده بشن. کافیه آموزش داده بشه. کافیه تمرین شده باشه. کافیه فرهنگ سازی شده باشه. کافیه تربیت درستی شده باشه.

کافیه در  محیط و آدمهایی که با آنها معاشرت میکنیم رفتاری هنجار یا ناهنجار شده باشه. شاید همین پسران کلاس ما اگر در جامعه ای دیگر رشد پیدا کرده بودند نگاهشان و ساعتها بحث و گفتگویشان بعد از کلاس راجع به باسن دختران کلاسشون بود. اما اینجا و حداقل بین همکلاسی های من چنین رفتار و نگاهی وجود نداشت.

تاکسی مخصوص بانوان، ایده ای خوب یا بد؟

تاکسی مخصوص خانمها در چندین کشور از جمله ایران،‌ هند، پاکستان، انگلیس، روسیه، امارات، مکزیک و لبنان چند سالی است که راه اندازی شده است. هدف از اینکار بالابردن امنیت خانمها از مزاحمتهای خیابانی عنوان میشود.
در برخی کشورها برای این تاکسیها رنگ صورتی که خود
نمادی بحث برانگیز از جنسیت زن است انتخاب شده و در کشورهای دیگر از رنگهایی مثل سبز یا زرد استفاده میشود.
در کشور هندوستان رانندگان خانم این تاکسیها دارای مجوز حمل اسپری فلفل برای دفاع خود و مسافرینشان در مقابل مزاحمتها و یا حملات احتمالی هستند.
در کشور مصر هم اخیرا مجوز راه اندازی چنین تاکسیهایی صادر شده است.
راضیه عمار، مدیر یکی از شرکتهای خصوصی تاکسیرانی مخصوص بانوان در لبنان در مصاحبه ای با تلویزیون فرانسه میگفت که هدفش از شروع چنین کاری کمک به حضور زنان در جامعه، ایجاد محیطی امن برای زنان و همچنین پس گرفتن تسلط و انحصار مردان بر شغل تاکسیرانی است.
با اینحال و با وجود استقبال نسبی از این نوع سرویس تاکسیرانی، برخی فعالین حقوق زنان به راه اندازی چنین خدماتی نقدهایی وارد کرده اند از جمله اینکه چنین رویکردی به جداسازی و ایزوله شدن بیشتر زنان در جامعه کمک کرده و در طولانی مدت به ضرر آنها میباشد.
در سال ۲۰۱۰ نیهاد ابو کوسمان، رییس انجمن حقوق زنان مصر، با ایدهء تاکسی بانوان مخالفت کرد و گفت: » این ایده باعث گسترش انزوا و جداسازی زنان و شکل گیری یک جامعهء زنانهء موازی با جامعهء مردان میشود. درست همانطور که جداکردن واگنهای مترو، سواحل دریا و یا قسمتهای اتوبوس به این جداسازی مضر کمک میکند».
این درحالی است که مصر یکی از بالاترین آمار مزاحمتهای خیابانی برای زنان را ثبت کرده بطوریکه طبق آمار سازمان ملل، ۹۹.۳درصد زنان مصری تجربهء آزار خیابانی و ۹۱.۵درصد آنها تجربهء تماس فیزیکی ناخواسته داشته اند.
درواقع فعالین حقوق زنان به نکتهء قابل توجهی اشاره میکنند. در یک جامعهء‌ سالم و ایده آل، وجود تاکسیهای مخصوص زنان امری غیرضروی محسوب میشود و طبعا با استقبال جامعه هم روبرو نخواهد شد. اما مهمتر از آن، چنین ایده هایی بجای اینکه به مردان درخصوص عدم آزار، مزاحمت و تجاوز آموزش بدهد، صرفا متمرکز بر محافظت و جداسازی از زنان میباشد. بعبارتی دیگر،‌ طرحهایی که منجر به تقسیم بیشتر جامعهء مردان و زنان میشود به ناخوادآگاه جمعی زنان چنین القا میکند که آنها باید همواره در حال دفاع، گریز یا تحت حفاظت از حضور مردان باشند، و همچنین مردان را هم به عدم حضور زنان عادت داده،‌ آنها را حریص تر میکند، بدون آنکه برنامه ای برای آموزش رفتار عادی،‌ انسانی و متمدن در مقابل زنان داشته باشد.
به زبانی ساده تر، این روش فقط علایم یک بیماری را درمان میکند بدون آنکه به علاج خود بیماری و از بین بردن علل آن بپردازد.
اما از سوی دیگر، طرحهایی شبیه تاکسی بانوان، به امنیت و محافظت مقطعی زنان در مقابل سوء استفاده های احتمالی هم کمک میکند و به همین دلیل نیز با استقبال نسبی زنان جامعه روبرو میشود. وجود چنین طرحهایی در واقع در جوامع مردسالار و سنتی، خود باعث میشود خانواده هایی که نگران حضور زنان و دخترانشان در محیط خارج از خانه هستند احساس امنیت بیشتری کنند. این اثر خود به تنهایی میتواند منجر به حضور زنان بیشتری در عرصهء عمومی و تغییر روند فرهنگی در طول زمان باشد.
به هر حال نکتهء اساسی این است که  نهادهای آموزشی و فعالین حقوق زنان باید بر ریشه های پیدایش و تداوم نوع نگاهی که مردان جامعه به بدن زن دارند، و به آنها حق و حس مالکیت بر بدن زنان را میدهد تمرکز کنند. نگاهی که خود باعث اقدام به سوء استفاده، تعرض و تجاوز به زنان میشود. هدف اصلی زنان و مردان متمدن و خواهان تغییر در فضای سرشار از آزار جنسی زنان باید برنامه ریزی در جهت آموزش و عادی سازی حضور زنان در جامعه برای رسیدن به امنیت و آسایش دایمی در تمام عرصه های جامعه باشد.
هرچند شاید تا رسیدن به چنان روزی باید از امکانات عمومی مخصوص زنان که تنها گزینهء موجود و مطلوب هستند استقبال کرد، اما نباید درمان بیماری را بفراموشی سپرده شود.

آیا حیوانات هم عاشق میشوند؟ عشق از نگاه دکتر هلن فیشر

آیا حیوانات هم عاشق میشوند؟
هنگام عاشقی چه اتفاقی در مغز انسان رخ میدهد؟
آیا در مغز انسانها تفاوتی بین میل جنسی و عشق وجود دارد؟
آیا کسانی که بعد از سالها هنوز عاشقند راست میگویند؟
چه چیز باعث میشود انسانها عاشق یک نفر خاص بشوند ولی عاشق کس دیگری نشوند؟
تعریف علمی عشق چیست؟
اگر این سوالها برای شما نیز وجود دارد شاید خواندن متن پایین برایتان جالب باشد. متن زیر خلاصه ای از سخنرانی دکتر هلن فیشر در سال ۲۰۰۸ راجع به آنچه در مغز عاشقان اتفاق می افتد است. هلن فیشر استاد و پروفسور دانشگاه راتگرز در نیوجرسی آمریکاست. وی سالهاست که در زمینه تفاوتهای جنیستی و تکامل احساسی در انسان و حیوان مطالعه میکند. دو کتاب معروف از وی تحت عنوان «آناتومی عشق» و «ما چرا عاشق میشویم» منتشر شده است.

هلن فیشر:
من و همکارانم تعداد ۳۷ نفر را که دیوانه‌وار عاشق بودند داخل ام.آر.آی مغزی گذاشتیم. ۱۷ نفر از آنها از عشق خودشون راضی بودند، و ۱۵ نفر دیگه دچار شکست عشقی شده بودند، و ما داریم آزمایش سوم خودمون رو شروع کنیم: مطالعه افرادی که بعد از گذشت ۱۰ تا ۲۵ سال از ازدواجشون ادعا میکنن که هنوز عاشق همدیگر هستند.
در سراسر دنیا مردم عاشق هم می‌شوند. برای عشق آواز می خوانند، برای عشق می رقصند، در مورد عشق شعر و داستان می نویسند. برای عشق غصه می خورند، برای عشق زندگی می کنند، برای عشق می کُشند، و برای عشق کشته می‌شوند.

اما عشق همیشه یک تجربه شاد و خوشایند نیست. در یک مطالعه از دانشجویان سوالاتی در مورد عشق پرسیده شد. دو مورد از سوالها از این قرار بود:
«آیا تا به حال شده کسی که خیلی دوستش داشتید شما رو رد کنه؟»
«آیا تا به حال شده کسی که خیلی شما رو دوست داشته رد کرده باشید؟»

تقریبا ۹۵ درصد از آقایان و خانم ها جواب «بله» به هر دو سوال دادند. میشه گفت تقریبا هیچ کس جون سالم از عشق به در نمی‌بره.
چند نفر در طول میلیونها سال تکامل از این موضوع رنج برده‌اند؟ چند نفر در سرتاسر دنیا هم اکنون [بخاطر عشق] در حال رقص و شادی و خوشحالی هستند؟

عشق یکی از قوی‌ترین احساسات روی کرهء زمین است. سالها پیش تصمیم گرفتم نگاهی به مغز انسان بیندازم و این حس جنون آمیز رو مطالعه کنم. اولین بررسی ما راجع به آدم‌هایی که عاشق همدیگر بودند در سطح وسیعی در رسانه‌ها مورد پوشش قرار گرفت، بنابراین خیلی کوتاه راجع بهش صحبت می‌کنم.
ما در یک قسمتی کوچک از مغز سیگنالهایی پیدا کردیم. این قسمت بخشی از سیستم پاداش دهی مغز است. قسمتی که نیاز و خواهش و تمنا و انگیزه و میل داشتن ما نسبت به هر چیز خوش آیندی را کنترل میکند. در واقع، دقیقا همین قسمت از مغز جایی است که وقتی کسی کوکایین مصرف میکند بشدت فعال میشود. درست همانجایی که هنگام عاشق شدن فعال میشود.

ولی عشق چیزی خیلی بیشتر از اثر کوکائین است. حداقل این است که اثر کوکائین زود محو میشه اما عشق یک نوع وسواس فکری است. دوام داره و خیلی بیشتر طول میکشه. عشق شما را به تسخیر خودش درمیاره و حس خود بودن رو از آدم میگیره.
فرد عاشق نمیتونه جلوی خودش را بگیره که دیگر راجع به معشوق فکر نکنه. انگار که معشوق شبانه روز در مغز فرد عاشق جا خوش کرده. این وسواس فکری میتونه خیلی شدیدتر و بدتر بشه وقتی کسی از طرف عشقش رد میشه.

ما و متخصصین مغز شناسی این پروژه در حال جمع آوری اطلاعات آدمهایی هستیم که از طرف معشوقه شون طرد شدند. انصافاً هم کار سختی بود، قرار دادن این افراد داخل دسنگاه ام.آر.آی درحالیکه در وضعیت روحی و حالت خیلی بد و افسرده ای هستند! بگذریم! به هر حال ما یک سری فعالیت در سه قسمت از مغز پیدا کردیم.

۱- فعالیت‌هایی دقیقا در همان قسمتی از مغز که به عشق شدید مربوط میشد را شناسایی کردیم. وقتی که جدایی بین دونفر پیش میاد، چیزی که فرد عاشق خیلی دوست داره انجام بده اینه که بتونه اون فرد موردنظر رو فراموش کنه، و بتونه به زندگیش ادامه بده، ولی معمولا اینجور نمیشه! اتفاقا خیلی سخت‌تر و بیشتر عاشقش خواهد شد. و در واقع، ما الان میدونیم که علت این حالت چیه.
همیشه بخش پاداش دهی مغز برای یک خواسته و انگیزه و تمنا، فعال‌تر میشه بخصوص وقتی که فرد دیگه نمیتونه چیزی را که دوست داره به دست بیاره. و در مورد مورد بحث ما، بزرگترین جایزه در زندگی یک همسر، یک معشوق یا یک شریک زندگی است.

۲- ما در قسمت‌های دیگری از مغز هم فعالیت‌هایی پیدا کردیم. در قسمتی از مغز که مربوطه به محاسبه کردن سود و زیان است.
مثلا فرد مورد مطالعه وقتی در داخل دستگاه ام.آر.آی دراز کشیده و به عکس معشوقش نگاه می‌کنه، مدام با خودش سبک سنگین میکنه که چه اشتباهی ازش سر زد که همه چیز خراب شد. چطور و چرا او را از دست داد؟ همین قسمت از مغز است که وقتی که فرد داره سود و زیانش را راجع به یک موضوعی بررسی میکنه فعال میشه.

۳- و در نهایت، ما فعالیت‌هایی رو در قسمتی از مغز پیدا کردیم که به وابستگی و اعتیاد شدید به فرد دیگری مربوط هستند.
عجیب نیست که مردم در سرتاسر جهان از عشق رنج میبرند و جنایت‌های زیادی بر پایه این احساسات خیلی شدید اتفاق می افتد. وقتی کسی در عشق شکست میخوره، نه تنها در عشق غرق میشه، بلکه حس وابستگی شدیدی نسبت به اون فرد پیدا میکنه. علاوه بر این، بخش پاداش دهی مغز هم داره کار خودش را انجام میده. انگیزه خیلی شدید و میل به خطر افتادن برای بدست آوردن معشوق تشدید میشه. گویی بزرگترین جایزه زندگی را میخواد بدست بیاره.

ما از تحقیق چیزهایی آموختیم که دوست دارم به اطلاع همهء دنیا برسونم.
در درجه اول، ما به این نتیجه رسیدم که عشق یک محرک مغزی است، یک محرک اولیه و ابتدایی برای جفت یابی. عشق در واقع یه محرک جنسی نیست. محرک جنسی فرد را به سمت طیف مختلف و آدمهای متعددی به عنوان شریک‌های جنسی میکشونه. اما عشق باعث میشه فرد انرژی جفت یابی‌ را فقط روی یک نفر متمرکز کنه، و تمام انرژی اش را برای حفظ کردن این معشوق منحصر بفرد به عنوان جفت و شریک زندگی خرج کنه.

همچنین من به این نتیجه رسیدم که عشق یک نوع اعتیاد است: نوعی اعتیاد کاملا عجیب و دلپذیر و شگفت‌انگیز وقتی که اوضاع داره خوب پیش میره، و یک اعتیاد کاملا سخت و ناگوار وقتی که اوضاع خراب میشه و همه چیز به هم میریزه.

در واقع عشق همه شاخص‌های علمی اعتیاد را در خودش داره. فرد عاشق مدام روی معشوق یا معشوقه اش تمرکز میکنه، بی وقفه بهش فکر میکنه، نسبت به او تمنا و خواهش زیادی پیدا میکنه، واقعیت را تحریف میکنه یا تشخیص نمیده، و برای بدست آوردن معشوق حاضر میشه هر کاری انجام بده.
اینها درواقع سه شاخص اصلی تعریف اعتیاد هستند. فرد احساس نیاز شدید داره که معشوقش را بیشتر ببینه، بیشتر و بیشتر و بعد یک جور عقب نشینی، و دوباره بعد از آن یک جور بازگشت و عود کردن نیاز.

دوستی دارم که به تازگی در حال فراموش کردن یک رابطه عشقی خیلی وحشتناک است، تقریبا هشت ماه است که از جدایی‌شون گذشته، و داره کم کم حس بهتری پیدا میکنه. یک روز که داشت رانندگی میکرد، از رادیوی ماشینش آهنگی پخش میشه که او را یاد عشقش میندازه.
نه تنها اون احساس خواستن و تمنا یکدفعه باز به سراغش میاد، بلکه مجبور میشه ماشین را به کنار جاده بکشونه و گریه کنه. این حالت کاملا با یک فرد معتاد قابل قیاس است که وقتی در محیطی قرار میگیره که مواد مصرف میکرده، دوباره نیازش به مصرف مواد عود میکنه حتی اگر سالهاست که ترک کرده.

مایلم جامعه پزشکی، حقوقی و حتی آکادمیک را متوجه این موضوع کنم که عشق یکی از اعتیادآورترین پدیده های روی زمین است. یک انفعال شیمیایی در مغز انسان است.

همچنین دوست دارم به جهان اطلاع بدم که حیوانات هم عاشق میشوند.

هیچ حیوانی روی این سیاره وجود نداره که با هر حیوانی که روبرو بشه جفت بشه یا رابطه جنسی برقرار کنه. خیلی پیر، خیلی جوان، خیلی کثیف، خیلی احمق هم که باشند، این کار رو نمیکنند. مگر اینکه داخل یه قفس داخل آزمایشگاه نگهداری بشه و چاره ای دیگر نداشته باشه. ما در میان صدها گونه از حیوانات بررسی کردیم و دیدیم که در همه جای حیات وحش، حیوانات شریک و جفت خودشان را انتخاب میکنند.

در واقع رفتارشناسان جانوران مدتهاست که این قضیه رو میدانند. سه مقاله آکادمیک خیلی معروف منتشر شده که به این علاقه و جاذبه در حیوانات پرداخته‌اند، جاذبه ای که ممکنه فقط برای یک ثانیه طول بکشه، ولی یک علاقه و کشش واقعی و قطعیه، و همچنین دقیقا همون قسمت از مغز، قسمت سیستم پاداش دهی، یا مواد شیمیایی‌ای که از طریق بخش پاداش دهی درگیر هستند فعال میشه.

من فکر میکنم جذب و علاقه حیوانات میتونه آنی و لحظه‌ای باشه– شما میتونید ببینید که یک فیل بصورت آنی و لحظه‌ای میره بطرف یک فیل دیگه. و فکر میکنم که این در واقع بنیان و اساس چیزیه که بهش «عشق در نگاه اول» میگیم.

مردم معمولا از من میپرسند آیا چیزهایی که راجع به عشق میدونم، مثلا اینکه عشق فقط یک فعل و انفعال شیمیایی در مغز است، عشق را برای من بی معنا و بی مفهوم نکرده؟ و من هم به همین سادگی جواب میدم: نه!

یک نفر ممکنه تک تک مواد تشکیل دهنده یه کیک شکلاتی رو بدونه، ولی وقتی نشسته و کیک را میخوره همچنان لذت ببره.
من هم مثل همه آدمها در زندگی و روابط شخصی همان اشتباهاتی رو انجام میدهم که دیگران مرتکب میشوند. اما اطلاعات و دانش و درک واقعی من در این زمینه، همدردی من را با روابط و زندگی انسانی خیلی عمیق‌تر کرده.

در تحقیق اخیر ما افرادی که هنوز پس از سالها عاشق همدیگر هستند و در یک رابطه طولانی مدت بودند را بررسی کردیم و نهایتاً باز هم به همان نتیجه قبلی رسیدیم. آنها دروغ نمیگن. در این افراد ناحیه‌های مغزی‌ای که به عشق مربوطند، هنوز بعد از ۲۵ سال فعال می شوند. البته این اتفاق رایجی نیست ولی وجود داره.

هنوز سوالات زیادی راجع به عشق وجود داره. سوالی که الان داریم روشون کار میکنیم. مثلا اینکه که چرا یک نفر عاشق شخص بخصوصی میشه!
من سه سال گذشته را به این موضوع پرداختم. دلایل زیادی وجود داره که روانشناس‌ها میتونن بگن، که چرا یکی عاشق یک نفر خاص میشه، و اینکه چرا خیلی از ما تمایل داریم عاشق کسی بشیم که از نظر اجتماعی باهاش هم سطح هستیم، و از نظر هوش هم سطح هستیم، و از نظر زیبایی ظاهری و قیافه، یا از نظر ازرش‌های مذهبی و فرهنگی هم سطح هستیم. در این مساله قطعا تجربیات و آموزشهای دوران کودکی نقش مهمی بازی میکنه ولی هیچکس نمیدونه دقیقا چطور و چگونه. تقریبا تمام چیزی که روانشناس‌ها میدونن فقط همینه که دوران کودکی در این موضوع نقش داره.

من کم کم دارم متقاعد میشم که احتمالا پارامترهای بیولوژیکی و شیمیایی هم در مغز ما در کشش به سمت افراد خاص دخیل هستند.
من یک تحقیقی انجام دادم که ببینم تا چه حدی هورمونهای تستوسترون،دوپامین، استروژن و سروتونین در بدن افراد ترشح میشه. به نظرم انسانها در طول تکامل انسانی، بر اساس مواد شیمیایی موجود در مغز به چهار نوع تیپ و شخصیت مختلف تقسیم میشویم. در تحقیقی که انجام دادم سه میلیون و هفتصد هزار نفر در آمریکا شرکت داشتند و حدود ششصد هزار نفر از ۳۳ کشور دیگر.
من دارم نتایج را کنار هم قرار میدهم تا بفهمم چرا وقتی کسی وارد اتاقی میشه و همه آدمهای آن اتاق هم درجه و مشابه همدیگه هستند، و از نظر هوش و زیبایی ظاهری تقریبا هم رده هستند، فرد به همهء آنها کشش نداره. من فکر میکنم بیولوژی در این موضوع اثر داره. فکر میکنم در چند سال آینده نتایج تحقیقات ما به نقطه ای برسه که همه مکانیزم‌های مغزی که باعث جذب شدن ما نسبت به یک نفر خاص میشه را بهتر متوجه بشیم.

صحبتم رو با بیان این مطلب تمام میکنم.
فالکنر میگه «گذشته نمرده است، گذشته حتی نگذشته است.»
حقیقتا، ما همراه خودمان کوله بار زیادی از گذشته را در ذهن و مغزمان حمل میکنیم.
دو زن رو در نظر بگیرید. زن‌ها تعریف جداگانه‌ای از صمیمیت نسبت به مردها دارن. زن‌ها با هم از طریق صحبت کردن چهره به چهره خودمانی و صمیمی میشن. ما زنها به سمت همدیگر نگاه میکنیم، به هم خیره میشویم و بعد شروع به صحبت میکنیم. این راه صمیمی شدن در زن‌هاست. فکر میکنم که این رفتار در طول میلیونها سال تکامل بخاطر نگه داشتن بچه روبروی صورت، گول زدنش، تنبیه و سرزنش کردنش، آموزش حرف زدن و گفتار و غیره بوجود آمده.

اما مردها صمیمیت را از طریق صحبت کردن پهلو به پهلو با همدیگر بدست می آورند. همینکه یکی از آنها سرش را بالا بیاره و نگاه مستقیم کنه، اون یکی سرش رو برمیگردونه (خنده حاضرین).
فکر میکنم این رفتار در طول میلیونها سال ایستادن یا نشستن پشت بوته‌ها، و ساعتها نگاه کردن به سمت روبرو برای پیدا کردن شکار پیش آمده باشه. (درست مثل امروز که مردها میتوانند ساعتها روبروی تلویزیون یا پلی استیش کنار هم بنشینند و بازی کنند!)
فکر میکنم در طول میلیونها سال مردها با دشمنانشون روبرو شدند، و با دوستانشون بصورت پهلو به پهلو نشستند.

جملهء آخر من اینه: عشق درون ماست. شدیدا توی مغز ما جاسازی شده. پیدا کردنش سخت نیست. اما کار سخت اینه که ما همدیگه رو بتونیم بفهمیم و درک کنیم.

زن نماد سرزمین در شاهنامه

زن در ادبیات و اسطوره نماد سرزمین است. شاید به همین دلیل میهن و سرزمین را مام میهن یا مادر وطن گویند و حمله کردن به کشور را به اصطلاح تجاوز کردن میدانند. حتی در انگلیسی هم اصطلاح سرزمین مادری رایج است.گردآفرید

از زاویهء اسطوره ای اگر به شاهنامه نگاه کنیم مشخص میشود که چرا هیچ زن ایرانی به همسری و کنیزی، و به تعبیری به تصرف بیگانگان درنیامد ولی اکثر پهلوانان ایرانی همسرانشان یا از دختران کشورهای دیگر و یا زنانی ایرانی بود.
تنها دختر جنگجوی ایرانی گُردآفرید هم از سهراب، که نمایندهء سپاه توران بود، نه شکست خورد و نه بدست او افتاد و در نهایت گریخت.
زنان مطرح غیرایرانی در شاهنامه هم از این قرار هستند:
تهمینه همسر رستم که دختر شاه سمنگان (بخشی از توران) بود،
رودابه همسر زال که دختر مهراب شاه کابل و از شجرهء ضحاک بود،
سودابه همسر کیکاووس که دختر شاه یمن (سرزمین هاماوران) بود،
فرنگیس همسر سیاوش که دختر بزرگتر افراسیاب پادشاه توران بود،
منیژه همسر بیژن که دختر دیگر افراسیاب بود،
آزاده کنیز بهرام گور که رومی تبار بود،
کتایون همسر گشتاسب که دختر قیصر روم بود،
و جریره همسر دیگر سیاوش هم دختر پیران ویسه از بزرگان توران بود.

تنها مورد متناقض با این اصل، شهرناز دختر جمشید است که ضحاک تورانی تبار او را به همسری میگیرد و در واقع و از لحاظ اسطوره ای همچون سرزمین ایران بر او سلطه میابد. ولی سرانجام با قیام فریدون شهرناز نیز که نماد وطن است رها شد و به همسری فریدون درآمد.

پینوشت: شاید مطلب فوق کامل نباشد و در واقع نتیجه گیری و برآوردی شخصی از خواندن شاهنامه است، ولی جایی دیگر توضیح بهتری برای این موضوع پیدا نکردم که چرا در شاهنامه هیچ زن ایرانی به همسری و تسلط مردانی از سرزمینهای دیگر درنمیامدند ولی در عوض بسیاری از شخصیتهای ایرانی همسرانی غیرایرانی داشتند. همچنین سال گذشته با استاد طاهری مبارکه از شاهنامه شناسان برجستهء ایران گفتگوی کوتاهی داشتم که به این موضوع اشارهء کوتاهی شد و ایشان هم برداشت من را از نقش زنان در شاهنامه به عنوان نماد زمین و خاک و سزمین تایید کردند.

خوب و بد خویش عیان میکنم

هرچه دلم خواست همان میکنمexemple maq Egoiste
خوب و بد خویش عیان میکنم

گرچه زمین میزندم روزگار
من نه دگر آه و فغان میکنم

از پس تاریکیِ پس کوچه ها
نقشه‌ی دل نورفشان میکنم

موعظه گر گویدم از این و آن
من نه ازاین و نه از آن میکنم

پای نِهَم در ره بی رهنمای
کوچ ازین فصل خزان میکنم

فرصت آخر تو بگو پیش روست!
باز خطر بر سر جان میکنم

«شبنویس»

شعر تلخ «خواهرم…» تقدیم به تمام دختران مظلوم ایران زمین

شکلات

شکلات

طعنه و کنایه ایست این شعر، به نگاه مردسالارانه‌ی بخشی از مردان جامعه‌ی ما. به امید برابری و آزادی زنان و مردان ایران زمین

خواهرم راه بهشت است بیا! ناز مکن!
چشم بیمار مرا بر تن خود باز مکن.

تار مویت همه آشفته کند حال مرا،
چادری کن به سر و پیش من آواز مکن.

جمله نسوانِ ولایت همه ناموس منند
بیش از این با رجلان شیوه‌ی طناز مکن!

خواهرم ایمنی تو همه در حرف من است.
تو که خود چون شکلاتی، لچکت باز مکن!

مردی من همه در غیرت و غیظ است و غرور.
بیش از این حرف مزن! خشم من آغاز مکن!

همه نامحرم و نااهل و غریبه اند بدان!
پیش اغیار مرو، غمزه ی غماز مکن!

تیر چشم همه مردان به تن مرمر توست.
بنشین خانه! بجز صاحب خود راز مکن!

خواهرم پرده‌ی تو معجزه‌ی حجب و حیاست.
دل من سست شده ست، غسل من آغاز مکن!

چوب تر میزنم ار گوش به فرمان ندهی!
خون جوش آمده ام را می شیراز مکن!

به نرینگی قسم هرچه کنم گردن توست.
خواهرم! سوز اسیدی به تنت ساز مکن!