تلخترین جملهء عمرم

دو روز پیش شاید تلخترین جملهء زندگی ام را که مادری به دختر مهاجرش گفته بود خواندم. جمله ای که درد مشترک خیلیهاست که مهاجرت کرده اند و خانواده هایشان را پشت سر جا گذاشته اند. آنقدر این جمله برای من تلخ و دردآور بود که‌ حتی دلم نمی‌خواست جایی بازگو کنم تا مبادا ذهن و فکر کسی را مثل خودم آشفته کنم. به هر حال آن جمله را در انتهای متن می‌نویسم تا شاید خواندنش تلنگری و یادآوریِ تلخی باشد از آنچه گهگاه فراموش میکنیم.

مهاجرت برای هر کس سختی ها و خوبی های خاص خودش را دارد. برای من سخت ترین قسمت ماجرا، یا شاید تنها سختی اش، دور بودن و به عبارتی خارج شدن از حلقهء خانواده بود.

شاید خیلی وقتها این خارج شدن از دایرهء نزدیکان محسوس نباشد اما برای خیلی ها که مثل من فرصت هر روز صحبت کردن و در تماس بودن را ندارند، فاصله به مرور و آرام آرام پیش می آید و کم کم این دوری و عدم حضور در اتفاقات عادیِ زندگی، عادی میشود و به آن عادت میکنیم.

حضور فیزیکی در جمع خانواده و دیدارهای هر روزه یا حتی چند روزه، لمس دستها و آغوشها و خنده ها و اشکها و مهربانی ها و حتی ناراحت شدنها چیزهایی نیستند که با صدا و تصویر و متن های ارسالی از فرسنگها دورتر جایگزین شوند.

وقتی که نزدیک باشی روال زندگی و گذار عادی عمر، کندتر و نامحسوس تر بنظر می آید. پیرشدنها دیگر حادثه ای ناگهانی نیستند. در لحظه و ناگهان موهای کسی سفید نمی‌شود. یکباره بزرگ و پیر نمی‌شوی. همه چیز به موازات و به کندی پیش میرود.

وقتی که دور هستی اما کم کم عادت میکنی به نبودن. به اینکه هر بار عکسی از بزرگ شدن خواهر زاده ای ببینی که حتی از وجود داشتن تو خبر ندارد.

عادت میکنی به موی ناگهان سفید شدهء پدر و مادر و چهره های هر سال خسته تر شدهء نزدیکان.

عادت میکنی به پنهان شدنِ خبرهای بد و عادت میکنی به بی اهمیت بودن و نشنیدن خبرهای روزمره. عادت میکنی به اینکه دردها و سختی ها و رنجهایمان را از هم پنهان کنیم.

عادت میکنی به کم کم غریبه شدن، به دور شدن، به خاطره شدن، به محو شدن.

جایی خواندم که دوست مهاجری پیام مادرش را نوشته بود:

«‏مادرم گفت حساب كرده ام که من و بابا اگر ۲۰ سال ديگه هم زنده باشيم و شما هر سال ۱ بار بیایید، كلا ۲۰ بار ديگه میبینیم ‌تون. قرارنبود اینقدر غم‌انگیز باشی دنیا»

آواز خواندن مونترالی ها مقابل خانهء لئونارد کوهن

گروهی از مردم مونترال دیروز در محلهء پلاتو روبروی خانهء لئونارد کوهن جمع شدند و در بزرگداشت او با هم آواز خواندند

نقاشی های روی دیوار در توالتهای زنانهء تورنتو

zahraتوی تراموا نشسته بودم. دیر وقت بود و بیشتر صندلی ها خالی بودند. بی حوصله و خسته از یک روز طولانی و سنگین به اطراف نگاه میکردم که چشمم افتاد به عکس دختری روی جلد روزنامه ای که روی صندلی کناری ام ولو شده بود. با خودم گفتم چقدر شبیه ایرانیهاست و اگر یکی از دوستانم همراهم بود شرط بندی میکردم که صاحب این عکس یک ایرانیه و توضیح میدادم که چهرهء ایرانیها یک حالت خاص و غیرقابل توصیفی داره که حتی توی کشورهای دیگهء خاورمیانه هم دیده نمیشه. نمیدونم چیه ولی کاملا میشه تشخیص داد. همینطور که با این افکار بازی میکردم از روی کنجکاوی خم شدم و روزنامه را برداشتم تا ببینم آیا حدسم درست بوده یا نه.
دیدم گوشهء تصویر نوشته زهرا سالکی گرافیتی های زنان را از دستشویی (توالت) بیرون می آورد.
موضوع برام جالب بود. سریع مبایلم را برداشتم و وبسایت شخصی اش را پیدا کردم. دیدم او هم ساکن تورنتو است و دانشجوی دانشگاه یورک.
توی وبسایتش که به زبان انگلیسی است قسمتی وجود داره به اسم «دخترها حرف میزنند» که زیرش نوشته:
«همه چیز از یک شب در یک بار (میخانه)  مورد علاقه ام در تورنتو شروع شد. بعد از کمی نوشیدنی در حالیکه در صف دستشویی خانمها ایستاده بودم چشمم افتاد به یک نقاشی کوچک روی دیوار که زیرش نوشته «ما دخترها همه خوشگلیم». وقتی که وارد دستشویی شدم متوجه شدم که دور و برم پر از نقاشی ها و نوشته های دیگه است و انگار صدای همهء اون دخترها را میشنوم.»
حس اون لحظه اش رو شبیه کسی که اولین باره رنگ قرمز را میبینه توصیف کرده.
نوشته «تصور کن تمام عمرت در اتاقی زندگی میکنی که پر از رنگهای مختلفه و هیچ وقت اونها را ندیدی تا اینکه یک شب که کله ات کمی گرم شده یکدفعه با خودت میگی خدایا این رنگها چی هستند! حس میکردم سرزمینی ناشناخته را کشف کردم. دنیای نامرئی و زیرزمینی فرهنگ زنانه که قرار بود از بین بره.
grafitty
«دخترها حرف میزنند» یک مستند و پروژه ای تصویری است که اغلب آن از توالتهای زنانه در بیشتر از ۵۰۰ بار(میخانه) تورنتو، نیویورک و مونترال جمع آوری شده». زهرا سالکی در ادامه نوشته که این پروژه قصد داره قسمت کوچکی از فرهنگ زیرزمینی شهری زنان راکه قرار نبوده بصورت عمومی و دائمی دیده بشه به تصویر بکشه. «این زنان و دختران آنچه را واقعا احساس میکنند روی دیوارها نوشته اند و از ردپایی صادقانه از خودشون بجا گذاشتند. هیچ کس نمیدونه چه کسی اونها را کشیده و ممکن بود هرزمانی همگی پاک بشن. این پروژه ۲ سال پیش شروع شد و من هیچ وقت تا این حد عاشق یک پروژه نبودم. گاهی اوقات که مشغول ویرایش تصاویر هستم سعی میکنم چهرهء صاحب اثر را تصور کنم اما نمیتونم. تنها چیزی که همیشه میتونم حس کنم احساس واقعی و خام اون افراد است.
برای من گرافیتی و جمله های افراد از آرزوهای اونها حرف میزنند. به نظرم مهمه که اینها حفظ و جمع آوری بشن و بصورت یک مجموعه و بخشی از جامعه بهشون نگاه عمیق تری بشه. حتی اگه خیلی از این جمله ها طعنه و یا هجو هستند باید سوال کرد چرا این دخترها در جامعه و جایی که دیگران حضور دارند خودشون را ابراز نمیکنند.
خیلی از این نقاشی ها نشان دهندهء یک روح چموش و بی پرواست که به شکلی بسیار محافظه کارانه آرام و اهلی شده.
چی میشد اگه یاد میگرفتیم تا این حد مراقب رفتار و افکار خودمون نباشیم؟ در اینصورت توی چه جور جامعه ای میتونستیم زندگی کنیم؟»
توی وبسایتش دیدم بزودی نمایشگاهی هم در این زمینه داره و آرزوش اینه که این مجموعه را در آینده بصورت کتابی منتشر کنه. شاید اگر برنامه های درسی و کاریم اجازه بده سری به نمایشگاهش بزنم. نمایشگاهی که در یک شب دیروقت و روی یک صندلی خالی تراموا پیدا کردم.

ماز جبرانی

دو سال پیش نزدیکای غروب بود. maz3کنار خیابون دم در رستورانی که با دوستم قرار داشتم منتظر ایستاده بودم. همینطور که به اطرافم نگاه میکردم حس کردم دو پسر کانادایی که روی صندلی های فضای باز رستوران کناری نشسته بودند به من زل زدند.
اول گفتم شاید بصورت اتفاقی چشم تو چشم هم شدیم. بعد از چند ثانیه مجدد نگاهشون کردم و دیدم همچنان دارن به من نگاه میکنن. حتی کم کم حس کردم راجع به من حرف میزنن. برام عجیب بود و فکر کردم شاید نباید اونجا بایستم. آروم به پشت سرم و اطرافم نگاهی کردم و بعد سرم رو پایین انداختم و خودم رو سرگرم گوشی مبایلم کردم اما همچنان زیر چشمی حواسم به رفتارشون بود.

بعد از چند ثانیه باز نگاهشون کردم و دیدم گوشی تلفنشون رو به سمت من گرفتن و بطرز احمقانه و ناشیانه ای تظاهر میکنن که حواسشون به من نیست. مطمئن نبودم که خیالاتی شدم یا اینکه در حال فیلم گرفتن از من هستند.
کم کم احساس معذب بودن میکردم. به سر و وضع و لباسهام نگاه کردم تا شاید چیزی غیرعادی پیدا کنم. همه چیز به نظرم عادی بود.
باز سرم رو پایین انداختم ولی از گوشه چشم زیرنظر داشتمشون. بعد از چند ثانیه یکی از آنها با صدای بلندی گفت «هِی ماز!»
تازه فهمیدم قضیه چیه!
آروم به سمتشون نگاهی کردم، چشمکی زدم و با لبخند سرم را به علامت تایید تکون دادم. چشمهای هر دوشون گرد شده بود و در حالیکه میگفتن «واو، واو» خواستن از جا بلند بشن و بیان به سمت من که یهو گفتم نه نه نه! شوخی کردم. من «ماز جبرانی» نیستم.

هر سه خندیدیم و هر دوشون از من عذرخواهی کردند. من هم گفتم خواهش میکنم و اتفاقاً میخواستم کمی سر به سرتون بذارم و خودم رو جای «ماز جبرانی» جا بزنم و بگم یه لیوان آبجو برام بخرید تا بیام سر میزتون چند دقیقه بشینم.
اونام خندیدن و یه چیزی به انگلیسی گفتن که درست نفهمیدم چی بود ولی فکر کنم یه چیزی تو مایه های بیلاخ خودمون بود.
چند دقیقه بعد هم بارون بند اومد و من به راه خودم ادامه دادم

یک مثال از تفاوتهای ایران با کشورهای پیشرفته

فقط یک مثال میزنم بعنوان یکی از هزاران تفاوت نگرش جامعه و نحوهء مدیریت در ایران و کشورهای پیشرفته مثل کانادا.
در دانشگاه (و هر سازمان و شرکت دیگه ای مثلا شرکت پیمانکاری) وقتی یک نفر در هر مقامی استخدام میشه، از نگهبان و پذیرش و نظافتچی بگیر تا استاد و مسوول/دستیار کتابخانه و مدیر، همگی باید یک سری آزمونها و کارگاههای آموزشی خاص و مشترک را بگذرونند.
مثلا باید در مورد قوانین مربوط به تبعیض و توهین نژادی یا جنسیتی، یا قوانین و نکات ایمنی چه مربوط به خود فرد و چه مربوط به دیگران، یا قوانین مربوط به نحوهء برخورد و ارائهء خدمات به افراد ناتوان (معلول) جزوات مربوطه را بخونند و آزمون نهایی را بگذرونند.

چند دقیقه به این موضوع و این تفاوتها فکر میکردم. یاد خیلی چیزها افتادم.
مثلا یاد آتش سوزیهای مکرر چند ماه پیش در ایران افتادم. انبار یک فروشگاه خصوصی حاوی محصولات رنو دو خیابان آنطرفتر از خانه مان در اصفهان در آتش سوخت و بیشتر از ۲ میلیارد تومن جنس خاکستر شد. علت هم جرقه های جوشکاری ساختمانِ در حال ساخت و ساز کناری بوده که احتمالا طبق روال یک کارگر را گذاشتند سرکار و گفتند جوشکاری کن. بدون احتمالا یک ساعت کلاس آموزشی رعایت نکات ایمنی.

حتی نمیدونم چرا بطور خیلی بی ربط (شاید هم با ربط) یاد شعارها و فحش مادر دادنهای تماشاچیان فوتبال بازی ایران و قطر به عربها افتادم.

متاسفانه فقط میتونم بگم خوشحالم که از اون فضای … خارج شدم و ناراحتم برای افرادی که در اون فضا متفاوت فکر میکنند ولی مجبورن در اون هوای مسموم نفس بکشند. خوشحالم که رفتم از فضای جامعه ای که در اون بدیهی ترین و اولیه ترین نکات انسانی نه تنها رعایت نمیشه حتی تلاشی هم برای تغییر و اصلاحش اتفاق نمی افته.

ایمیلی از دانشگاه مکگیل

ایمیلم را باز کردم و شروع کردم به خواندن ایمیلی که از طرف دانشگاه مک گیل برای کلیه پرسنل و اساتید ارسال شده بود.
با خواندن هر سطر آن، چشمانم از تعجب بازتر میشد و من هرچه بیشتر در قعر این شکاف بزرگ تفاوتها فرو میرفتم. تفاوت میان دو سرزمین، دو فرهنگ، دو نگاه.
تفاوت در رویکردهای مدیریتی و سازمانی، تفاوت در ارزش جان و کرامت انسان.

متن ایمیل دریافتی این بود. کوتاه. بدون هیچ واژه و جمله ای اضافی.

« کارگر در اثر سقوط آسیب دید.
یک برقکار دانشگاه مک گیل که در حال انجام کار بود امروز ساعت ۱:۴۵ بعدازظهر از ساختمان طبقه دوم سقوط کرد.
یک آمبولانس بسرعت در محل حاضر شد و این مرد ۲۷ ساله را بسرعت به بیمارستان، جایی که همسرش به او پیوست منتقل کرد.
مسولین برای بررسی و تحقیق حادثه در محل حاضر شدند.
در این مقطع اطلاعات کمی از چگونگی اتفاق حادثه در دسترس است، اما نمایندگان دانشگاه مک گیل جهت پرس و جوی حال مصدوم با بیمارستان تماس گرفته اند.
برای دریافت اطلاعات بیشتر و یا مشورت میتوانید با بخش خدمات کارکنان از طریق شماره تلفنهای زیر تماس بگیرید….
ما همگی منتظر شنیدن خبرهای خوب پزشکی برای همکارمان هستیم و شما را در جریان خبرهای بعدی قرار خواهیم داد.»

گریزی به صحرای مونترال و برادر آندره!

آندره بِسِت، معروف به برادر آندره، کشیش محبوب و مقدس کلیسای سنت ژوزف در مونترال است. در این کلیسا مجسمه های زیادی ازش ساختند و در موزه ی این کلیسا بسیار بهش پرداختند. قلبش را پس از مرگ از بدنش خارج کرده اند و در محفظه ای شیشه ای در کلیسا و در معرض دید عموم مسیحیان و بلکه مسلمانان و غیره قرار دادند. [طی چند روز آینده، عکس و مطلبی راجع به این موضوع خواهم نوشت.]1891078_10153795171525214_1699088612_n
و اما برادر آندره که بود؟
آندره بِست متولد سال ۱۸۴۵ است که ابتدا به برادر آندره و بعدها به آندره مقدس مونترال معروف شد. وی شخصیت شناخته شده و معروف کلیسای کاتولیک در مونترال است. هزاران گزارش از قدرت معجزه آسا در شفای بیماران بهش منسوب شده و از این جهت در بین مسیحیان کانادا و بخصوص فرانسوی زبانان کانادا بسیار مورد ستایش و احترام است. یه چیزی تو مایه های ابوالفضل خودمون.
واتیکان برادر آندره را ۳۴ سال پیش یعنی در سال ۱۹۷۸، قدیس اعلام کرد و پاپ ژان پاول دوم در سال ۱۹۸۲ او را کلاً فردی متبرک خواند.

داداشمون آندره، در سن ۹ سالگی پدر و در ۱۲ سالگی مادرش را از دست داد. بدنی نحیف و ضعیف داشته و زندگی سختی رو پشت سر میذاره. در جوانی به عنوان کارگر رختشویی و باربر کالج نوتردام در مونترال مشغول به کار میشه. اما بعدها به خدمت کلیسا در میاید و از مریدان شاخ و سفت و سخت یوسف نجار* (سنت ژوزف، شوهر مریم، با یوسف پیامبر فرق داره) بوده. به همین دلیل هم نام کلیسایی که میسازه را کلیسای سنت ژوزف یا همان یوسف مقدس میذاره.

او که مدتها در کالج نوتردام کار میکرده، در تمام آن دوران و با توسل به حضرت سنت ژوزف مشغول به شفای عاجل بیماران بوده است. برادر آندره، برای شفای مردم، از کور و کچل بگیر تا افلیج و علیل و غیره، از یه روغن چراغی که توی کلیسای کوچیک محله شون بوده استفاده میکرده و روغن رو به بیماران می مالیده و ازشون دعوت میکرده که دعا کنن و از حضرت سنت ژوزف تقاضای شفای عاجل داشته باشند، و به اصطلاح به دامن یوسف نجار متوسل میشدند.
البته برادر آندره همیشه از خودش فروتنی در میکرده و میگفته که این من نبودم که شفا دادم بلکه حضرت یوسف نجار بود. من فقط یک وسیله هستم و از این حرفها.
یه بار در دوران حیاتش یک بیماری اپیدمیک در منطقه شایع میشه که سیل آحاد ملت مومن به دم در کالج محل کار و یا خانه شخصی اش روانه میشند. پزشکان شهر که نونشون آجر شده بوده حسابی شاکی بودند و برادر آندره را شارلاتان و کلاهبردار خطاب میکنند اما مردم به او اعتقاد داشتند و گوششون به حرف این پزشکای از خدا بی خبر بدهکار نبوده.
برادر آندره هم البته مرتب اعلام میکرده که آی ملت بوخودا من قادر به شفا دادن نیستم بلکه این حضرت سنت ژوزفه که شفا میده. یه کلیسای بزرگی هم میسازه به اسم سنت ژوزف که نمای بیرونیش در عکس دیده میشه.
در نهایت کار به جایی میرسه که برادر آندره ۴ تا منشی استخدام میکنه چراکه از طرف مردم سالانه حدود ۸۰ هزار نامه شفاعت و توسل و عریضه و اینا دریافت میکرده. بالاخره کالج نوتردام به دلیل مراجعه غیرقابل کنترل شفاجویان، دیدارها را در کالج ممنوع میکنه اما به او اجازه میدن در ایستگاه تراموای نزدیک به کالج همچنان مردم را شفا بکنه.
کم کم نام و شهرتش همه جا میپیچه و تبدیل به یک چهرهء شناخته شده میشه که البته جنجال و بحثهای زیادی هم راجع بهش شکل میگیره. در کالج نوتردام، معلمان و والدین دانش آموزان زیادی بودند که از آندره حمایت میکردن و به او اعتقاد قلبی داشتند، اما بسیاری هم وی را یک شارلاتان و حتی خطرناک برای سلامت بیماران خطاب میکردند. اما خوب تاریخ ثابت کرده که اعتقاد همیشه بر عقل و دانش غلبه میکنه.
سرانجام در سال ۱۹۳۷ برادر آندره، در سن ۹۱ سالگی، از دنیا میره. حدود ۱ میلیون نفر در مراسم تشیع جنازه ش شرکت میکنن.
جسدش در همان کلیسای سنت ژوزف که برای ساختش تلاش زیادی کرده بود دفن میشه ولی قلبش را در ظرفی شیشه ای قرار میدن که آحاد ملت بیان و همچنان شفا بگیرن. همچین قدرتی داشته برادرمون.
البته در سال ۱۹۷۳ قلب دادش آندره بسرقت میره اما یک سال بعد با کمک فرانک شوفی که وکیل جنایی شناخته شده ای بوده پیدا میشه. حالا چطور ثابت میکنن و میفهمن این همون قلبه دیگه با خودشون. ما میگیم خودشه شما هم بگید خودشه. مهم اینه که مردم بیان اینجا و شفا بگیرن. همونطور که هنوز هم مسیحیان بسیاری به این کلیسا میان، دست به ضریح دور قلب میزنند، مقابلش زانو میزنند، ماچش میکنند، اشک میریزن، از او طلب شفا میکنن و پول میندازن توی صندوق صدقات کلیسا و میرن. خلاصه اللهم اشف کل مریض و این قضایا.

*توضیح کوتاه درباره سنت ژوزف یا یوسف نجار:
وی همسر مریم، مادر عیسی است. البته به عقیده مسلمانان و بخش کثیر مسیحیان او پدر عیسی به شمار نرفته و با مریم همبستر نشده‌است بلکه بیشتر نقش پدرخوانده را برای عیسی بازی می‌کند. مسیحیان معتقدند نسب وی به ابراهیم پیامبر می‌رسد.

در سال ۱۸۹۳ پاپ لئون سیزدهم، هر سه (مریم مقدس، پسرش عیسی و یوسف نجار) را یک خانواده اعلام کرد و آنها را خانواده ی مقدس نامید . در تقویم کلیسای رم، روزی را به آن اختصاص داده‌اند.
در برخی روایات اینچنین آمده است که وقتی یوسف نجار از باردار بودن مریم با خبر شد، قصد جدا شدن از او را داشت، اما در یک شب خوابی دید که در آن فرشته‌ای به او گفت:
« [اووووووووووو!] یوسف، پسر داوود، از ازدواج با مریم نگران نباش . کودکی که در رحم اوست، از روح القدس است»
یوسف تحت تاثیر این خواب، مریم را به خانه‌اش برد تا همسرش باشد. بقیه ماجرا رو برید خودتون بخونید دیگه خسته شدم.

ماجرای من و بیمار مهاجر و دختر مونارنجی

آلکساندرا دختر مونارنجی و سال آخری ماست. توی تریای کالج که دیدمش صداش زدم و گفتم چند دقیقه وقت داری حرف بزنیم. از دوستش جدا شد و رفتیم یه گوشه ایستادیم. نمیدونم حدس میزد یا نه که میخوام راجع به چه موضوعی صحبت کنم. بعد از دوهفته که اون اتفاق افتاده بود این اولین بار بود که میدیدمش. قبلا سه شنبه ها با ما توی کلینیک بود ولی از بعد از اون روز شیفتش به یک روز دیگه منتقل شده بود. نمیدونم اتفاقی جابجاش کردند یا عمدا. دو هفته بود که دلم میخواست باهاش حرف بزنم که مبادا سوء تفاهمی پیش اومده باشه.politics1
سه شنبهء‌ دوهفته پیش،‌ داشتم مریضی رنگین پوست اهل یکی از کشورهای آمریکای جنوبی را معاینه میکردم. آلکساندرا وارد اتاق شد و روی صندلی کنار من نشست و با بیمار احوال پرسی کرد. من حواسم به مشکلات پای بیمار بود و متوجه نشدم چطور مسیر گفتگو به جایی رسید که دیدم بیمار میگفت: « ما خودمون دیگه توی کانادا کار واسه خودمون نداریم. دیگه بسه اینقدر مهاجر وارد میکنن. اصلا این پناهنده های سوری چکاری بود که دولت کرد؟ اینها بزودی هزار مشکل برامون درست میکنند. مگه نه؟ تازه توقع دارند غذای حلال هم بخورن»
با کنجکاوی و زیر چشمی نگاهشون میکردم و در حالیکه خیلی احساس معذب بودن بهم دست داده بود نمیدونستم چکار کنم. تمرکز خودم را روی کار معاینه و درمان از دست داده بودم. اولین باری بود که با چنین موقعیتی مواجه میشدم. اخمهای خودم رو توی هم کرده بودم و چیزی نمیگفتم.
یادم اومد چند دقیقه قبل صحبتهاشون از جایی شروع شد که آلکساندرا از بیمار پرسید چند ساله تورنتو زندگی میکنه. بیمار گفت ۴۵ سال پیش به کانادا مهاجرت کرده. بعد بحث از شرایط کانادا به سیاست کشیده شده بود.
با تعجب دیدم آلکساندرا که ذاتا دختری خوش برخورد و مهربون است همچنان به گفتگو ادامه میداد و میگفت « بله. به نکتهء مهمی اشاره کردی. سوال قابل درک و مهمیه»
با خودم میگفتم نکنه آلکساندرا هم ته دلش با نظرات بیمار موافقه چون نه تنها هیچ مخالفتی نکرد بلکه خیلی هم با لبخند به طرح این حرفها و سوالها پاسخ داد. همین لحظه بود که بیمار رو کرد به من و گفت آقای علی، شما کانادایی هستی.
گفتم هنوز نه. یک سال دیگه کانادایی هم میشم. پرسیداهل کجا هستم. با تاکید روی کلمهء‌ مهاجر، گفتم مهاجری از ایران هستم. هرچند خیلی دلم میخواست بگم پناهنده ای از سوریه هستم.
تا قبل از پایان کار درمان بیمار بارها من را به اسم مستر علی صدا زد و تشکر میکرد و یک جور انگار قصد دلجویی داشت و میخواست نشان بده که منظورش من نبودم.
به هر حال اون روز خیلی اعصابم خرد شده بود. بیمار که مرخص و شیفت هم که تمام شد، توی کوریدور توی فکر بودم و راه میرفتم که یکی از استادها رو دیدم. ماجرا را براش تعریف کردم و گفتم راستش من نمیدونستم توی اون لحظه باید چکاری میکردم. از یکطرف با وجود اینکه نه سوری هستم، نه پناهنده و نه مسلمانی که غذای حلال بخواهد، تمام حرفهایی که میزد را به خودم گرفتم و طبعا بدلیل ناراحتی نمیتوانستم رابطهء معقول و بی طرفی نسبت به بیمار داشته باشم. از طرف دیگه هم چون بخشی از گفتگو نبودم نمیخواستم مداخله ای کنم.
استاد با ناراحتی اسم دانشجوی سال آخر را از من خواست و گفت اصلا پرسنل درمانی حق ندارند راجع به دو مساله با بیمار حرف بزنند. دین و سیاست. من گفتم اسم دانشجو را نمیگم چون اون تقصیری نداشت و بعید میدونم قصدی داشت. اجازه خواستم خودم با آلکساندرا صحبت کنم. استاد هم گفت نه! لازم نیست خودم را درگیر ماجرا کنم و خودش پیگیری میکند، چون دانشجوی سال آخر باید این موضوع را رعایت میکرد. خواهش کردم که کاری به کار دانشجوی سال آخر نداشته باشند. لبخند زد و گفت من باید در لحظه ای که یک بیمار هرگونه حرفی تبعیض آمیز میزند خواه راجع به مذهب، خواه راجع به ملیت و نژاد و جنسیت و… اتاق را ترک کنم و به سوپروایزر گزارش بدهم و اسم بیمار را در لیست سیاه میگذارند و دیگر پذیرشش نمیکنند.
گوشهء تریای کالج ایستاده بودیم و من تمام ماجرا را آنطور که بود برای آلکساندرا بازگو کردم و گفتم امیدوارم مشکلی برایش پیش نیامده باشه و قصدم اصلا گزارش کردن او نبود و حتی اسمش را هم ندادم.
لبخند زد و گفت نگران نباشم. استاد مربوطه باهاش صحبت کرده و مشکل خاصی پیش نیومده. گفت از اول اشتباه از خودش بود که وارد اون بحث شده و میگفت حتی دقت هم نمیکرده که بیمار دقیقا چی میگه و حواسش بیشتر به نظارت روی کار درمانی بوده و هرچی بیمار میگفته بدون توجه تایید میکرده و چون بیمار از ظاهرش مشخص بود که مهاجر هست آلکساندرا این بحث را مطرح کرده بود و از جوابی که شنیده بود خودش هم تعجب کرده بود و انتظار نداشت خود یک مهاجر نظرش راجع به مهاجرها اینطوری باشه، ولی در کل اصلا به حضور من در اتاق بعنوان یک مهاجر و اثر حرفهای بیمار دقت نکرده بود.
گفت ما روزانه با آدمهای عوضی هم مواجه خواهیم شد و بدون شک این بیمار یک آدم عوضی بود و کم کم یاد میگیریم که حرفهای بیمار را از یک گوش بشنویم و از گوش دیگه خارج کنیم.
بعد هم با لبخند گفت اصلا موافق حرفهای اون بیمار نیست و خودش نه تنها کاملا موافق کمک به پناهنده هاست بلکه بصورت داوطلبانه هم توی خیلی از کارها و برنامه ها برای کمک به پناهنده های تازه وارد شرکت کرده و میکنه.
در آخر هم خیلی تشکر کرد که باهاش راجع به این موضوع حرف زدم.

شش سوتی برتر من در زبان انگلیسی

حرف زدن به زبان غیرمادری شما را در موقعیتهای خاص، جالب و گاه دشوار قرار میده. فکر میکنم برای اکثر افراد مهاجر تجربیات مشابهی پیش اومده باشه که کلمه ای را اشتباه تلفظ کنند و مخاطبشون متوجه منظور نشه، یا اینکه طرف مقابل کلمه یا جمله ای را جوری بگه که شما اصلا نفهمید چی گفت. برای من تو این چند سال زندگی خارج از ایران بارها از این اتفاقات پیش اومده که از یادآوری بعضیهاش خنده م میگیره و از خجالت بعضیهاش خیس عرق میشم.
۱) مثلا ترم قبل توی سالن تشریح درس آناتومی بودیم. جلسهء قبلش استاد داشت توضیح میداد که بعضی وقتها بهترین تکنیک برای جدا کردن عضلات از هم استفاده از انگشت است. اون روز من سعی داشتم که از همین روش استفاده کنم و با سرعت و قدرت چندین بار انگشتم رو توی حفره ای که بین عضله و پوست ایجاد شده بود فرو میکردم. دو تا از دوستام هم کنارم ایستاده بودند که یکیشون گفت این تکنیک finger blast خیلی باحاله و اون یکی دوستم هم خندید. من خیال کردم که منظور ضربه های ناگهانی و سریع هست و فکر کردم شاید اصطلاحی باشه شبیه موشک بارون شدن و رعد و برق و از اینجور چیزها.
هفتهء بعدش دوباره سالن تشریح بودیم و استاد پشت سر من ایستاده بود و من رو به چند تا از همکلاسیهام بلند بلند گفتم که این هفته هم باید یه کم تکنیک finger blast رو امتحان کنیم. یکدفعه سکوت شد. دو تا دوستام که کنارم بودند از زور خنده چشاشون گرد شد و سرخ شدند و هی به من اشاره میکردن که استاد پشت سرت وایساده و من که متوجه شدم یک اتفاق ناجوری افتاده سریع شروع کردم فیلم بازی کردن که اوه من استاد رو ندیدم و چه سوتی ای دادم. شب توی خونه سرچ کردم و معنی فینگر بلاست رو فهمیدم. یعنی با قدرت و بصورت مکرر انگشت توی سوراخ کسی کردن!
۲) توی اصفهان یه اخلاقی هست (که من البته خوشم نمیاد از این کار) که وقتی کسی را میخواد لهجهء‌ اصفهانیش رو عوض کنه و شبیه تهرانیها حرف بزنه بخصوص وقتی نتیجهء کار خوب از آب درنمیاد مسخره میکنن و مثلا وقتی میخوان ادای طرف را در بیارن میگن تَهران یا پَیاز (با فتحه). چون اصفهانیها خیلی از حرفهای فتحه دار را با کسره تلفظ میکنند. مثلا پَلنگ را میگن پِلنگ. یا خَراب را میگن خِراب. پس کسی که میخواد لهجه اش را عوض کنه مسخره میکنن که طرف دیگه حتی پیاز و تهران را هم با فتحه میگه.
توی انگلیسی هم خیلی وقتها حرف O را بیشتر شبیه به آ تلفظ میکنند تا نزدیک به اُ. مثلا Ontario را میگن آنتاریو. Obstacle را میگن آبستکل.
چند ماه پیش توی جمع همکلاسیهای کاناداییم نشسته بودیم و حرف میزدیم. من هم که سعی میکردم لهجه رو خیلی انگلیسیش کنم وسطهای حرف میخواستم بگم فلانی شبیه به اوباماست و گفتم فلانی شبیه به آباما. اونام حاج و واج نگاه میکردند که آباما کیه! خلاصه خیلی پیاز قضیه پَیاز شده بود.
۳) یه بار توی دانشگاه با دو تا از پسرها نشسته بودیم و راجع به یکی از دخترهای کلاس حرف میزدیم که یکیشون یه شوخی کرد و جفتشون خندیدن ولی من متوجه نشدم اصن چی گفت اما نمیخواستم به روی خودم بیارم که نفهمیدم و لاجرم من هم باهاشون خندیدم و برانکه قضیه ضایع نشه سریع موضوع رو تموم کردم و شروع کردم توی گوشیم ور رفتن.
یهو دیدم دوستم سرخ شده و شروع کرد به عذرخواهی کردن و هی میگفت ببخشید و نباید همچین شوخی ای میکردم و منم که اصن نمیدونستم چی گفته بود ولی حدس میزدم که یه شوخی سکسی کرده بود هی میگفتم نه بابا. مشکلی نیست. نو پرابلم نو پرابلم :))) هنوزم نمیدونم البته چی گفته بود.
۴) بعضی وقتها اصطلاحاتی هست که ممکنه نشنیده باشیم. مثل اینکه «آیا وقت دارید» با «آیا وقت را دارید» تفاوت داره.
do you have time
do you have the time
جملهء دوم یعنی ساعت چنده.
یکبار توی ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم که یه پسری با عجله اومد سمت من و گفت
excuse me, do you have the time
من هم خیلی ریلکس و در کمال آرامش گفتم بله، البته تا زمانی که اتوبوس از راه برسه.
بعد دیدم باز میگه نه نه! دو یو هو د تایم؟ و خیلی هم روی THE تاکید کرد.
من هم باز گفتم بله و مونده بودم چرا کارش رو نمیگه.
برای بار سوم که سوالش رو تکرار کرد، یه نفر که اونطرفتر ایستاده بود گفت ساعت ۵:۳۰ هست. این از اون لحظه هایی بود که از خجالت خیس عرق شدم.
۵) دوست دختر سابقم عادتی که داشت این بود که خیلی تند و زیرزبونی حرف میزد که به انگلیسی بهش میگن mumbling.
اولین باری که با هم رفته بودیم بیرون، دیدم روی بازوش یه تتوی مرغابی داره. گفتم قضیهء‌ مرغابی چیه؟ شروع کرد به توضیح دادن و من فقط وسط حرفهاش فهمیدم که یه چیزی راجع به پدرش گفت و باخودم گفتم لابد پدرش اردک دوست داشته!
چند هفته بعدش حرف میزدیم و من پرسیدم راستی پدرت چیکار میکنه؟ دیدم با تعجب نگاهم کرد و گفت یادت رفت؟ و بعد با انگشت به سمت تتوی روی بازوش اشاره کرد و گفت پدرم فوت کرده دیگه!
من هم که واقعا هیچ ایده ای نداشتم گفتم اوه ببخشید، راست میگی یادم رفته بود. هیچ وقت هم نفهمیدم قضیهء تتوی مرغابی و علت فوت پدرش چی بود و هیچ وقت هم روم نشد بپرسم :))
۶) هفتهء‌ پیش توی کلینیک باید پیرمردی ۷۵ ساله را ویزیت میکردم.از همون لحظهء ورودش به اتاق شروع کرد به شوخی کردن. آخر وقت بود و من باید سریع بیمار را معاینه میکردم و کارهای درمانیش را انجام میدادم و گزارش را توی پرونده مینوشتم.
خلاصه وقت و حوصله زیادی برای شوخی کردن نداشتم. شروع کردم شرح حال گرفتن تا جایی که پرسیدم آیا بیماری دیابت دارید؟
با نیشخند گفت بیماری چی چی؟
من که از قبل میدونستم با تلفظ درست این کلمه مشکل دارم، سعی کردم تغییر تلفظ بدم و پَیازش رو بیشتر کنم.
باز خندید و گفت چی هست این بیماری؟
گفتم قند خون بالا.
بیمار هم نیشش رو باز کرد و گفت آهااااا. منظورت دیابته؟ بعد هم چشمک زد که یعنی از همون اول میدونستم چی میگی و فقط خواستم دستت بندازم :/
به کانال تلگرام شبنویس هم سری بزنید: https://www.telegram.me/shabnevisblog

فرصتهای زندگی و مرزهای محدود کننده

چند روز پیش به یکی از دوستام که آمریکا زندگی میکنه از ناسا پیشنهاد شده پروژهء دکتراش رو ببره و ارائه بده. خب طبعا خیلی این موضوع باعث افتخار و خوشحالیه.
من بعدش داشتم فکر میکردم که محل زندگی افراد تا چه حد میتونه موقعیتهای مختلفی رو جلوی پاشون بذاره و این یک مورد مشخص بود.
شاید اگر همین دوست عزیزم با همهء استعداد و پشتکارش توی ایران یا کشوری دیگه داشت پروژه پی.اچ.دی انجام میداد، پروژه اش بعد از اتمام معلوم نبود بکجا میرسه.
بحث بهتر و بدتر بودن کشورها نیست، بحث سر فرصتها و موقعیتهایی است که پیش پای آدمها در کشورهای مختلف قرار میگیره.
چند وقت پیش هم با یکی از دوستان مکزیکیم که چند ماهی هست به کانادا اومده و توی همون رشتهء انیمیشن سه بعدی که پذیرش گرفته بودم درس میخونه، حرف میزدم. میگفت هدفش اینه که بعد از تمام شدن درسش توی کمپانیهای بزرگی مثل پیکسار یا حتی هالیوود کار پیدا کنه. بعد هر دو میخندیدیم به اینکه فرض کن توی کشور خودمون (ایران یا مکزیک) بین دوستامون بگیم من میخوام برم هالیوود کار کنم. قاعدتا همه میخندن بهمون و با چارتا متلک و نیشخند و انگشت راهی خونه مون میکنن که البته تا حدی هم طبیعیه.
چون به نظر من یکی از تفاوتهای اصلی زندگی در خارج از ایران همین احتمال کار کردن و رسیدن به جاهایی هست که شاید توی کشورهایی مثل ایران و مکزیک، حرف زدن راجع بهش هم مثل جوک می مونه.
خلاصه اینکه اگه یک روز تصمیم به مهاجرت داشتید، به این فکر نکنید که برم اون طرف پارتی و دیسکو و خوش گذرونی. به این فکر کنید که چه پتانسیلی دارید که بتونید ظرف ۳-۴ سال اول مهاجرت، در زمینهء کاری یا تحصیلی خودتون توی یک کشور دیگه، به زبان دیگه، با فرهنگ دیگه وارد بازار کار و رقابت و نهایتا موفقیت بشید.