چرا اینا اینجورین؟ چرا ما اینجوری ایم؟

چرا اینا اینجورین؟ چرا ما اینجوری ایم؟

دیروز سر کلاس بودیم و استاد داشت راجع به زانو و حالتهای مختلف انحنای زانو درس میداد. بعد گفت اگه کسی از بین دانشجوها انحنای زانو داره، بیاد جلوی کلاس تا بقیه هم ببینند. دو تا از دخترهای کلاس رفتن جلوی کلاس و تو زاویه های مختلف ایستادند. هر دو بسیار خوشگل و خوش اندام با شلوارهای تنگ و چسبان که جلوی چشم ۳۰ همکلاسی خودشون میچرخیدند تا بقیه از زاویه های مختلف نگاهشون کنند.

اما من حواسم اصلا به زانوهاشون نبود. نگاهم جای دیگری بود. نگاهم به پسران کلاس بود. چیزی که بیشتر از همه بهش دقت میکردم نوع نگاه و واکنش پسرهای کلاس بود. خیلی سریع دور و برم رو نگاه میکردم تا ببینم بقیه به کجا نگاه میکنند. ببینم چند نفر دارن هیز بازی در میارن. چند نفر متلک میندازن یا شوخی میکنند. چند نفر لذت میبرن!

دیدم چند نفر از پسرها داشتند با هم حرف میزدند و روی جزوه های هم تمرکز کرده بودن و اصلا عین خیالشون نبود.

بقیه پسرها هم از خط نگاهشون مشخص بود که داشتند فقط به زانوها نگاه میکردند و تند تند نت برمیداشتند.

تجربهء اولی نبود که متوجه چنین تفاوتی بین نگاه جامعه به اندام زن میشدم. قبلا هم رفتارهای مشابه چه در کانادا و چه در سوئد دیده بودم.

با خودم میگفتم برای اینکه نگاه مردان جامعه هرز نباشه، برای اینکه فکر و ذکر مردان جامعه مو و بدن زنان نباشه، برای اینکه زنان جامعه به اون حدی از امنیت و آسایش برسن که خیلی راحت و با اعتماد بنفس و عادی جلوی جمع بایستند و چرخ بزنن، نیازی نیست که زیر چادر و نقاب و حجاب پیچیده بشن. کافیه آموزش داده بشه. کافیه تمرین شده باشه. کافیه فرهنگ سازی شده باشه. کافیه تربیت درستی شده باشه.

کافیه در  محیط و آدمهایی که با آنها معاشرت میکنیم رفتاری هنجار یا ناهنجار شده باشه. شاید همین پسران کلاس ما اگر در جامعه ای دیگر رشد پیدا کرده بودند نگاهشان و ساعتها بحث و گفتگویشان بعد از کلاس راجع به باسن دختران کلاسشون بود. اما اینجا و حداقل بین همکلاسی های من چنین رفتار و نگاهی وجود نداشت.

موومبر و سبیل گذاشتن مردان در ماه نوامبر

Movember = Mustache + November

کلمهء موومبر از ترکیب ماه نوامبر و سبیل که در زبان انگلیسی به آن موستاش میگویند ساخته شده است. موومبر یک حرکت گروهی و جهانی است که از سوی مردان برای افزایش سطح آگاهی عمومی نسبت به بیماریهای مخصوص مردان انجام میشود. بیماریهایی از قبیل سرطان پرستات و افسردگی. ایدهء این حرکت اولین بار در استرالیا و در سال ۱۹۹۹ آغاز و در سال ۲۰۰۴ بصورت رسمی به یک حرکت سازمان یافته تبدیل شد. از آن موقع هر ساله مردانی که از این حرکت حمایت میکنند در روز اول ماه نوامبر، صورت خود را کامل اصلاح میکنند و تا پایان ماه نوامبر سبیل میگذارند. سبیل در این حرکت به عنوان نماد مردان انتخاب شده است. هدف موومبر «تغییر چهره سلامت مردان» است. در سال ۲۰۱۲ نشریهء گلوبال جورنال موومبر را در لیست برترین ان.جی.او های جهانی قرار داد. یکی از اهداف این کمپین جهانی جمع آوری پول برای ارتقای آگاهی در خصوص بیماریهای مردان است که تاکنون بیش از ۱۷۴ میلیون دلار جمع آوری کرده است.

از جمله قوانین پیوستن به این کمپین این است که شما نباید در طول ماه نوامبر ریش داشته باشید و فقط باید سبیل بگذارید. همچنین در اولین روز ماه نوامبر باید صورت خود را کاملا اصلاح کنید. پیوستن به این کمپین فقط مخصوص مردان نیست و زنان نیز میتوانند نقش کلیدی در گسترش آگاهی نسبت به بیماریهای مردان داشته باشند.
اگر در خارج از ایران زندگی میکنید میتوانید با کلیک بر روی این سایت به کمپین جهانی موومبر ملحق شوید

انتخابات کانادا و تجربه ای متفاوت با فضای ایران

دغدغه های افراد در جوامع مختلف بشدت متفاوت است. ما در ایران به اصلاحطلب ها رای میدادیم که شاید چند تا کتاب و مجله کمتر سانسور شوند، یا چند تا کنسرت و فیلم و تئاتر بیشتری مجال روی صحنه رفتن پیدا کنند، یا چند سانتیمتر حجاب خانمها بالاتر برود و… خلاصه دغدغه های خیلی از ماها این مسایل بود…

چند روز پیش زمان ناهار با دو تا از دوستان کانادایی خودم که ۲۴ و ۲۸ ساله هستند نشسته بودیم که بحث انتخابات کانادا شد.

فردا ۱۹ اکتبر انتخابات نخست وزیری در کانادا است.
تقریبا در این چند ماه با هر که صحبت میکردم خواهان رفتن هارپر، نخست وزیر فعلی، از مسند قدرت بود. از مهاجر و رنگین پوست و سفید پوست بگیر، تا دانشجو و کارمند و بیکار! همه میگفتند هارپر باید برود.
برای من همیشه این سوال مطرح بود که پس چه قشری و با چه ملاکهایی به هارپر رای خواهند داد. فکر میکردم آدمهای عوضی و یا نژادپرست یا بی سواد به حزب محافظه کار رای خواهند داد.
خلاصه با دوستانم حرف انتخابات شد و پرسیدم به چه کسی رای میدهند.
دوست ۲۸ ساله ام سرش را پایین انداخت و کمی با خجالت و لبخند شرمندگی گفت هارپر. دوست ۲۴ ساله ام با کمی تعجب پرسید واقعا؟؟ او هم جواب داد که بله، چون ما که قراره در‌آینده مطب بزنیم و بیزینس شخصیمون را داشته باشیم،‌ با سیاستهای هارپر میتونیم پول بیشتری دربیاریم. این دوست من نه نژادپرست است و نه بی سواد و نه عوضی.
از دوست ۲۴ ساله ام پرسیدم تو به چه کسی رای میدهی؟
گفت من به جاستین (رهبر حزب لیبرال). دلیلش را برای این رای پرسیدم؟ گفت چون جاستین گفته اگه رای بیاره فروش حشیش را قانونی میکنه.
یادم آمد که دوست دیگری داشتم که چند هفته پیش گفته بود به حزب ان.دی.پی رای میدهد چون برای حفظ محیط زیست برنامه های بهتری دارند.

من هم لبخندی به لبم داشتم و به این همه تفاوت نگاه و ملاک و دغدغه ها و دنیاهای آدمهای این طرف کرهء زمین با آدمهای آن طرف کرهء زمین فکر میکردم.
بعد از چند دقیقه ناهارمان را خوردیم و بلند شدیم و باهم رفتیم بسمت کلاس. نه جر و بحثی پیش آمد، نه توهین و تحقیر و کنایه ای، نه کسی مزدور خوانده شد و نه کسی خائن، و نه کسی در انتخاب و عقیدهء شخصی افراد دخالت کرد. نه رگ کسی بجوش آمد و نه یقه ای دریده شد.
این شاید بزرگترین درسی بود که از فضای انتخابات در محیطی متفاوت با مطالباتی بسیار شخصی تر از آنچه با آن همیشه آشنا بودم گرفتم. درس احترام به رای و انتخاب افراد در عمل و نه صرفا در شعر و شعار…

حرفها درد دارند

خیلی سال پیش با یکی از دوستام حرف میزدم. بحث رانندگی شد و ترس و اضطرابی که از تصادف کردن داشت. گفت یه تصادف بد داشته و بعد از اون پشت ماشین مضطرب میشه. به شوخی و خنده گفتم اووه!‌ چیه مگه؟ نکنه آدم کشتی…. گفت آره و زد زیر گریه…. و داستان تلخ تصادفی که با یک عابر داشت را تعریف کرد…

یکی دو سال پیش با دوستی حرف میزدم. میگفت چند روز دیگه امتحان داره و داره درس میخونه. من که چند روز قبلش دوستی باهام همین شوخی را کرده بود با خنده و به شوخی گفتم الان دیگه تو این سن و سال بچه ت باید واسه امتحان درس بخونه…. ناراحت شد… بغض کرد. گفت علی من روی بچه داشتن خیلی حساس و ناراحتم. شاید برای یک پسر، سن و سال برای بچه دار شدن خیلی برجسته و مهم نباشه… ولی برای یک دختر میتونه خیلی موضوع حساسی باشه…

چند ماه پیش با دوستی که تازه باهاش آشنا شده بودم حرف میزدم. عکسی از پای توی گچش فرستاد. برای من که بالای بیست بار دست و پام توی گچ بوده کلا شکستی و گچ گرفتن یه چیز عادی و بی اهمیت شده. به شوخی و خنده گفتم اوهو! نگفته بودی نقص عضو هم داری…. ناراحت شد… زد زیر گریه…گفت بیشتر از یکساله که درگیر یک بیماری استخونی پا شده و درد داره و نمیتونه درست مثل گذشته راه بره….

برای همهء ما پیش اومده و میاد که حرفی نسنجیده میزنیم و کسی را دلخور میکنیم. خیلی وقتها نمیدونیم حرفی که از دهانمون بیرون میاد چه تاثیری میتونه روی طرف مقابل داشته باشه. خیلی وقتها یک شوخی، یک مزه، یک کنایه، یک حرف ساده و یا حتی یک گله و بهانه میتونه برای طرف مقابل بشدت آزاردهنده و ویران کننده باشه. میتونه دنیای اون فرد رو روی سرش خراب کنه. یا حداقل برای مدت کوتاهی باعث رنجش و ناراحتی عمیقش بشه.

لازم نیست دستمون را بیاریم بالا و بزنیم توی گوش یک نفر. خیلی راحت با چند کلمه،‌ حتی بی منظور، حتی به شوخی میتونیم یک نفر را له کنیم. یک نفر را آزار بدیم. یک نفر را ناراحت کنیم.

همیشه در روابط فردی و اجتماعی خودم سعی میکردم مراقب حرف زدن و شوخی کردنم باشم. بچه تر و جوون تر که بودم خیلی بی مهابا شوخی میکردم. مسخره میکردم. دست مینداختم. ولی باز هم سعی میکردم نسبت به دیگران بیشتر مراعات کنم. بمرور زمان و با گذشت سالها بیشتر و بیشتر روی رفتار و حرف زدنم فکر و تامل میکردم اما باز هم گاهی مثل همین مثالهایی که زدم، از دستم در میرفت و چیزی میگفتم که نباید.
باید بیشتر دقت کرد. باید بیشتر مراقب بود.
ولی با این حال، تا چند روز پیش که برای خودم پیش نیومده بود، درد شنیدن حرفهای نسنجیده و تلخ و آزاردهنده رو حس نکرده بودم…

ما خیلی وقتها داستان زندگی آدمها رو نمیدونیم. ما خیلی راحت آدمها را بدون در نظر گرفتن گذشته و پیش زمینه های ذهنی و احساسی و شخصیشون قضاوت میکنیم و نتیجه گیری میکنیم.
نمیدونیم و نمیتونیم حس کنیم یک نفر چه مسیری را تو زندگی طی کرده و تا به امروزش چه لحظه های تلخ و سخت و ناراحت کننده ای داشته و تا این لحظه که روبروی ماست چه زخمهایی توی زندگی خورده که هنوز جاش میسوزه. نمیدونیم بعضی حرفها و بعضی اصطلاحات و کنایه ها چه نمکی روی زخم میتونه باشه و میتونه چه بار معنایی ناخوشایندی برای دیگری داشته باشه.

حرفهای ما فقط صدا یا نوشته نیستند. حرفها باقی می مونند. اثر میگذارند. جایی توی ذهن و روح و روان افراد رد پا میذارن.
مهم نیست چقدر به یک نفر نزدیک و چقدر با یک نفر صمیمی هستیم.
اگر با مشت توی صورت عزیزترین فردت هم بزنی باز هم دردش میاد. درست همونطور که با چند کلمه حرف میتونی بهش آسیب بزنی،‌ عذابش بدی،‌ شکنجه اش کنی.
منتهی درد مشت بعد از چند ساعت خوب میشه. درد حرف شاید تا آخر عمر باقی بمونه…

کودک

dardویدیوی دردناکی از یک دختر خردسال در حال تریاک کشیدن منتشر شده. نگاه معصومانه ش پس از مدتها مرا به گریه انداخت. فرشته‌ای که بافور مرگ اسباب بازی کودکی‌هایش شده است. با جملاتی کودکانه، انگار که عروسک رویاهایش را در آغوش گرفته، ذغال را روی بافور می‌گذرد و پک می‌زند و دود میشود، و آرام آرام لبخند‌های آسمانیش پشت
نشئگی محو میشود.
هر چه با خودم کلنجار رفتم، راضی‌ نشدم ویدیو را منتشر کنم هر چند دیگرانی اینکار را کرده اند، اما مطمئن نیستم انتشار آن‌ چهره‌ی معصوم کمتر از تریاک آیندهٔ آن‌ دختر را ویران کند. به همین عکس، که نشان از روزگار سیاه سالهای پر درد فردای یک کودک است بسنده می‌کنم.

تاکسی مخصوص بانوان، ایده ای خوب یا بد؟

تاکسی مخصوص خانمها در چندین کشور از جمله ایران،‌ هند، پاکستان، انگلیس، روسیه، امارات، مکزیک و لبنان چند سالی است که راه اندازی شده است. هدف از اینکار بالابردن امنیت خانمها از مزاحمتهای خیابانی عنوان میشود.
در برخی کشورها برای این تاکسیها رنگ صورتی که خود
نمادی بحث برانگیز از جنسیت زن است انتخاب شده و در کشورهای دیگر از رنگهایی مثل سبز یا زرد استفاده میشود.
در کشور هندوستان رانندگان خانم این تاکسیها دارای مجوز حمل اسپری فلفل برای دفاع خود و مسافرینشان در مقابل مزاحمتها و یا حملات احتمالی هستند.
در کشور مصر هم اخیرا مجوز راه اندازی چنین تاکسیهایی صادر شده است.
راضیه عمار، مدیر یکی از شرکتهای خصوصی تاکسیرانی مخصوص بانوان در لبنان در مصاحبه ای با تلویزیون فرانسه میگفت که هدفش از شروع چنین کاری کمک به حضور زنان در جامعه، ایجاد محیطی امن برای زنان و همچنین پس گرفتن تسلط و انحصار مردان بر شغل تاکسیرانی است.
با اینحال و با وجود استقبال نسبی از این نوع سرویس تاکسیرانی، برخی فعالین حقوق زنان به راه اندازی چنین خدماتی نقدهایی وارد کرده اند از جمله اینکه چنین رویکردی به جداسازی و ایزوله شدن بیشتر زنان در جامعه کمک کرده و در طولانی مدت به ضرر آنها میباشد.
در سال ۲۰۱۰ نیهاد ابو کوسمان، رییس انجمن حقوق زنان مصر، با ایدهء تاکسی بانوان مخالفت کرد و گفت: » این ایده باعث گسترش انزوا و جداسازی زنان و شکل گیری یک جامعهء زنانهء موازی با جامعهء مردان میشود. درست همانطور که جداکردن واگنهای مترو، سواحل دریا و یا قسمتهای اتوبوس به این جداسازی مضر کمک میکند».
این درحالی است که مصر یکی از بالاترین آمار مزاحمتهای خیابانی برای زنان را ثبت کرده بطوریکه طبق آمار سازمان ملل، ۹۹.۳درصد زنان مصری تجربهء آزار خیابانی و ۹۱.۵درصد آنها تجربهء تماس فیزیکی ناخواسته داشته اند.
درواقع فعالین حقوق زنان به نکتهء قابل توجهی اشاره میکنند. در یک جامعهء‌ سالم و ایده آل، وجود تاکسیهای مخصوص زنان امری غیرضروی محسوب میشود و طبعا با استقبال جامعه هم روبرو نخواهد شد. اما مهمتر از آن، چنین ایده هایی بجای اینکه به مردان درخصوص عدم آزار، مزاحمت و تجاوز آموزش بدهد، صرفا متمرکز بر محافظت و جداسازی از زنان میباشد. بعبارتی دیگر،‌ طرحهایی که منجر به تقسیم بیشتر جامعهء مردان و زنان میشود به ناخوادآگاه جمعی زنان چنین القا میکند که آنها باید همواره در حال دفاع، گریز یا تحت حفاظت از حضور مردان باشند، و همچنین مردان را هم به عدم حضور زنان عادت داده،‌ آنها را حریص تر میکند، بدون آنکه برنامه ای برای آموزش رفتار عادی،‌ انسانی و متمدن در مقابل زنان داشته باشد.
به زبانی ساده تر، این روش فقط علایم یک بیماری را درمان میکند بدون آنکه به علاج خود بیماری و از بین بردن علل آن بپردازد.
اما از سوی دیگر، طرحهایی شبیه تاکسی بانوان، به امنیت و محافظت مقطعی زنان در مقابل سوء استفاده های احتمالی هم کمک میکند و به همین دلیل نیز با استقبال نسبی زنان جامعه روبرو میشود. وجود چنین طرحهایی در واقع در جوامع مردسالار و سنتی، خود باعث میشود خانواده هایی که نگران حضور زنان و دخترانشان در محیط خارج از خانه هستند احساس امنیت بیشتری کنند. این اثر خود به تنهایی میتواند منجر به حضور زنان بیشتری در عرصهء عمومی و تغییر روند فرهنگی در طول زمان باشد.
به هر حال نکتهء اساسی این است که  نهادهای آموزشی و فعالین حقوق زنان باید بر ریشه های پیدایش و تداوم نوع نگاهی که مردان جامعه به بدن زن دارند، و به آنها حق و حس مالکیت بر بدن زنان را میدهد تمرکز کنند. نگاهی که خود باعث اقدام به سوء استفاده، تعرض و تجاوز به زنان میشود. هدف اصلی زنان و مردان متمدن و خواهان تغییر در فضای سرشار از آزار جنسی زنان باید برنامه ریزی در جهت آموزش و عادی سازی حضور زنان در جامعه برای رسیدن به امنیت و آسایش دایمی در تمام عرصه های جامعه باشد.
هرچند شاید تا رسیدن به چنان روزی باید از امکانات عمومی مخصوص زنان که تنها گزینهء موجود و مطلوب هستند استقبال کرد، اما نباید درمان بیماری را بفراموشی سپرده شود.

شعری برای حصر

خانه ها سرد و سیاه و غم زده،
کوچه ها گُم گشته در طوفانِ دود.
آسمان تاریک و تار و بی فروغ،
ابر تیره ماه را دزدیده بود.

شهر من شهر سکوت و سایه شد،
شهر بی برگی به باغ و کوچه ها.
مرثیه های شب تاریک ما،
ناگهان شد شعر خواب بچه ها.

نعره آوردم که ای چرخ کبود!
ماه تابان کو؟ نور را دزدیده اند!
زاغهای شب نشسته روی بام،
دانه های روشنی برچیده اند!

از کجا جادوی شب بر خانه شد؟
گرد شهر سبز ما دیوار شد!
یک نفر از داغ دل در خانه مُرد!
آن یکی از تیرگی بیمار شد!

مادرم حیران، گَزَد ناخن به لب،
با سکوت و ترس و یأس آمیخته.
زیر لب، لرزان، بگوید: «گزمه ای
بر سر کوچه طناب آویخته.»

خواهر کوچکترم پُرسد ز من،
«پس چرا این کوچه ها تاریک شد؟»
یا «چرا دیگر پدر در خانه نیست؟
آخرِ قصّه چرا نزدیک شد؟»

شبچراغ روشنی باقی نماند!
همصدایان جملگی خوابیده اند.
دوستی میگفت خورشیدی به بند،
پشت آن دیوار اختر دیده اند!

من به گوش خود شنیدم یک نفر،
میزند فریاد آن دور دستها.
پشت تاریکی کسی یازیده دست،
منتظر در پیچ این بن بستها.

با خودم گفتم که باید بشکنم،
شیشهء شب را به سنگ خیرگی!
رهنوردان را دهم دستی به دست،
با چراغی سوی دیو تیرگی!

جغد پیر و خسته ای با طعنه گفت:
«آب می خواهی به هاون کوفتن؟!
میدهد آخر سر سبزت به باد،
آن زبان سرخ و آن سرتافتن!

زندگی را بهر خود خواه و برو!
سر به زیر و بی سوال و بی جواب!
ماه خواهی ای پسر بهر کجا؟
رو به خانه دیر گشته وقت خواب!»

گرچه شب بی روزن و تاریک بود،
ما ولی رویای دیگر داشتیم.
خیره در چشمان مشتاقان نور
بذر امید و صبوری کاشتیم.

علی (شبنویس)

نفرت و ناآگاهی و حباب اخلاقیات

به این نتیجه رسیده ام که جامعه بدنبال اصلاح کردن و تغییر نیست. جامعه بیشتر بدنبال متهم و مجازات است. جامعه دنبال پیدا کردن شخص یا گروهی است تا تمام ناکامی ها و تمام سرخوردگی ها و تمام مشکلات را برسر آنها خراب کند. این که عکس گرفتن با جسد کار درست یا غلطی است و اینکه تا چه حد خلاف قوانین و مقررات است بحث جدایی است که در فرصت مقتضی راجع به آن خواهم نوشت. فعلا برای جلوگیری از طولانی شدن بیشتر از این نمی نویسم.

عکس اول مربوط به دانشجوی پزشکی سال اول یا دوم

عکس دوم مربوط به دانشجویان رشته پرستاری

عکس سوم مربوط به دانشجویان رشته مهندسی پزشکی قم

عکس چهارم مربوط به دانش آموزان تجربی یکی از دبیرستان های گیلان در دانشگاه علوم پزشکی گیلان

عکس پنجم مربوط تشریح قلب گاو توسط دانش آموزان در آزمایشگاه زیست شناسی

عکس ششم مربوط به تشریح چشم گاو در آزمایشگاه دبیرستان

لینک اصل خبر را از «اینجا» بخوانید

ایران خانم

ایران خانم همسایه ی ته کوچه ی ما بود که شوهرش یه آدم بیمار و معتادی بود و نمیتونست خرج و مخارج زندگیشون رو تامین کنه. از یکی از فامیلهای دورشون که جوان کم عقل و بدنامی بود خواستن بیاد باهاشون زندگی کنه که تو مراقبت از بیمار و مخارج خونه کمکشون کنه. اون ابله هم چند روز بعدش اومد وسط کوچه داد و بیداد و شاخ و شونه کشیدن واسه همسایه ها و بعد از چند وقت کلی از پس انداز خانواده رو بالا کشید و خرج عیاشی با رفقاش کرد.
یه همسایه هم سر کوچه داشتیم که گنده لات محل بود و همه جا قلدری میکرد و با کلی نوچه که دور و برش بودن میرفتن توی دعواهای محله ای و میریختن سر مردم و باجگیری میکردند. از قبل هم با ایران خانم و شوهرش مشکل داشت و کلی هم اذیتشون کرده بود ولی از وقتی این لات محل سر و صدای این فامیل ایران خانم رو تو کوچه شنیده بود کلا قاطی کرد و پیغام داد که تیکه بزرگش گوششه.
به اهالی محل هم گفت اگر کسی با این همسایه ی ته کوچه معاشرت کنه هرچی دید از چشم خودشه. به قصابی و بقالی و چقالی محل هم پیغام داد با خانواده ی ایران خانم معامله نکنن و حتی گفته بود بچه های محل هم حق ندارن با بچه های ایران خانم بازی کنن.
خانواده ء بیچارهء ایران خانم که از اول بدبخت بودن، با این اوضاع بدبخت تر از قبل هم شدن.
بالاخره ایران خانم بعد از ۴ سال از فامیلشون خواست که از اون محل بره ولی مگه طرف دیگه ول کن بود؟ تازه جا خوش کرده بود. شر شده بود. کلی آبروریزی کرد. کلی مصیبت و شر و بدبختی به بار آورد.
خلاصه هشت سال اوضاع همین بود و هر روز صدای گریه زاری و آه و ناله و جنگ و دعوا از خونهء ایران خانم بلند بود. بعد از هشت سال بالاخره به هر بدبختی ای که بود و با کلی دعوا مرافعه عذر این مهمان ناخوانده که میخواست صاحبخونه بشه را خواستن، ولی حالا دیگه این لات سر کوچه بود که کوتاه نمیومد.
آخر سر هم بعد از کلی میانجیگری و پیغام پسغام قرار شد که یه ذره کوتاه بیاد و بذاره بچه های ایران خانم عصرا بیان تو کوچه بازی کنن و همسایه ها هم اجازه داشتن جواب سلام این خانواده رو بدن.
خبر این توافق که رسید بچه های ایران خانم از خوشحالی کلی ذوق کردن و ریختن تو خیابون و شروع کردن به رقصیدن.
لات محله هم وایساده بود سرکوچه سیگار میکشید و نگاه میکرد به شادی بچه ها و یه لبخند زشتی هم روی لبش بود و لابد توی دلش هم میگفت این بدبخت بیچاره های الکی خوش چه ذوقی کردن!

‫#‏توافق‬

آرامگاه لوط پیغمبر در ایران

از آنجایی که این روزها بحث لوط و لواط داغ است بد ندیدم که از فرصت استفاده کنم و یکی از اماکن خرافی ایران را معرفی کنم. شاید باورش سخت باشد ولی بله خرابه ای در شهرستان رباط‌ کریم هست که از قضا درسال ۱۳۸۲ هم به ثبت آثار تاریخی و ملی ایران رسیده است. برطبق راوایت دینی لوط پیامبر برادرزادهء ابراهیم نبی بوده که برای تبلیغ و هدایت مردم شهر «سدوم» وارد این شهرمی شود و مابقی داستان را همه میدانیم.

جالب تر اینکه در جستجویی که داشتم اماکن دیگری نیز در سراسر ایران موسوم به مقبرهء پیامبران مختلفی پیدا کردم که از آنجمله میتوان به دانیال (در ۵ شهر مختلف که معروفترین آنها شوش است)، یعقوب،‌ داوود، خضر، ایوب، نوح (شهرستان ممسنی در فارس)، شیث و جرجیس اشاره کرد