غم، لودگی، خودارضایی روانی

یکی از وجوه به اعتقاد من* منفی فرهنگی ما خودش از سه جزء تشکیل شده. اول غم، دوم لودگی، سوم خودارضایی happy-and-sadروانی.

– غم را میشه در تمام اجزای فرهنگیمون مشاهده کرد. از شعر و آواز و موسیقی بگیر تا جامعه و دین و عرفان و سیاست. کلا غم برای ما چیز مقدس و باارزشی تلقی میشه. استعداد خاصی هم داریم برای زیبایی بخشیدن به درد و غم و غصه و کوفت و زهرمار. و البته بعد هم در عجبیم که چرا افسرده هستیم. بصورت بیمارگونه ای هم خودمون را در معرض انواع و اقسام خبرها و اتفاقات بد و غمناک قرار میدیدم و با غصه خوردن خیال میکنیم که مشکلی از مشکلات جهان کم کردیم. کلا برای این دست افراد مفهوم اکتیویست بودن در نالیدن و غصه خوردن خلاصه شده.
این بخش از فرهنگ ما این روزها در شبکه های اجتماعی بصورت چس ناله های عاشقانه، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی تجلی پیدا کرده.

– لودگی و بی مزگی از خصلتهای خاص و قدیمی ماست به این صورت که همه چیز را مسخره میکنیم و برای همه چیز جوک میسازیم و هارهار هم میخندیم. کم نشنیدیم که طنز ایرانی در دنیا بی نظیره و به این موضوع افتخار هم میکنیم. هرچند که این طنز یا درواقع لودگی منحصر بفرد ما، هیچ مرز اخلاقی را رعایت نمیکنه و برای هیچ کس و هیچ چیز ارزشی قائل نیست حتی برای گوینده و خوانندهء آن.
شاید جزو معدود ملتهایی باشیم که در پیامک تلفن، ایمیل، فیسبوک، مهمونی،‌ میتینگ، وایبر، و… بدون هیچ مقدمه و مؤخره ای فقط برای هم جوک میفرستیم. توجیه هم میکنیم که تو این مملکت فقط همین یه دلخوشی را داریم. یا زبان طنز اثر گذار تر است!
این جوکها، که اتفاقا بعضیهاشون خیلی هم خنده دار است، در واقع پر است از زشتیهای پنهان و آشکار جامعه و فرهنگ ما. از نگاههای نژادپرستانه و مردسالارانه بگیر تا تحقیر و تخریب و تمسخر افراد و گروهها، از بسکه ما باحالیم مدام این لجن را منتشر و پخش هم می‌کنیم.
این بخش از فرهنگ ما این روزها در شبکه های بی عار اجتماعی مثل ماده ی مخدری که همه بهش معتاد شدن بشدت رایج شده. پیر و جوون و مرد و زن و تحصیل کرده و نکرده هم نداره.

– ارضای روحی روانی هم که از قهرمان پرستی بگیر تا غرور و عظمت پارسی و فرهنگ غنی آریایی، از دین بگیر تا سیاست و هنر و تاریخ، همه جا دیده میشه. چیزهایی که در واقعیت عینی و بیرونی هیچ اثری ازشون دیده نمیشه و فقط کارکرد ارضای روحی و روانی در جهت بدست آوردن هویتی دوبار و بازسازی خیالیِ جایگاه از دست رفته دارند.
این خودارضایی ذهنی بشدت قابلیت این را داره که با خصلت غم پروری آمیخته بشه. از گریهء پای روضه بگیر تا غصهء حصر و کشتار انسانها و گروگانهای سربریده و دستهای بستهء غواصان**. از حسرت روزهای پرشکوه تاریخ دوهزار سال پیش بگیر تا افسوس همین چند دهه قبل از انقلاب. کلا آمادگی این را داریم که هرچه از دست رفته و هرچه نداریم را با اسانس غم و غصه مخلوط کنیم و براش سوگنامه بخونیم و تغزیه بگیریم.
این بخش از فرهنگ ما این روزها در شبکه های اجتماعی برای هر پدیده ای که پتانسیل قهرمان شدن داره، سریعا پوستر و شعر و عکس و مرثیه میسازه و منتشر میکنه. مهم هم نیست که فایده و نتیجهء این کار چیه. هدف فقط ارضای درونی است.

*بخصوص وقتی‌ از ایران خارج شدم بیشتر متوجه برجسته بودن و تفاوت این سه‌ مورد بالا در فرهنگمون شدم.
** منظور قطعا این نیست که ماجراهایی از این دست غم انگیز و فاجعه بار نیست. منظور اشاره به رویکردی از جامعه است که بشدت نیاز به داشتن قهرمان داره و این قهرمان هرچقدر ماجرایش تلخ تر و دردآور تر باشه، برای نمایش خودارضایی روحی مناسبتره.

وارثان یغماگر تاریخ

… چنان شد که در آخر دوره قاجارها تفنگچیان کنار جوی آبِ نقش رستم بساط پهن میکردند و بر سر بهدف خوردن گلوله هایشان بر چشم و چهره‌ی تصاویر بی دفاع نیاکانشان شرط می بستند، و چون با گلوله به کندن و یا پاشیدن پیکر تراشیده ای توفیق می یافتند، فریاد شادیشان بهوا می رفت و زمین از گناه بی اعتنائیشان می لرزید… (بخشی از راهنمای مستند نقش رستم – نوشته علیرضا شاپور شهبازی).دروازه ملل

این بخش از کتاب را بدین جهت انتخاب کردم که گویا هنوز بعد از گذشت سالهای سال، این جهل و بی اعتنایی در سرزمینمان نه تنها کمتر نشده بلکه رنگ خودخواهی و بی اعتباری هم به خود گرفته است. در طی دو ساعت زمانی که در تخت جمشید قدم میزدم، ۴ بار با صحنه هایی روبرو شدم که سه بار آن منجر به مشاجره و دعوای لفظی شد.
سکوت و بی اعتنایی عابرین و بازدید کنندگان برایم عجیب بود. عجیب و تاسف آور از این جهت که میدیدم بازدید کنندگان خارجی نسبت به این افراد واکنش نشان میدادند و یا با تعجب و تاسف نگاهشان میکردند اما اغلب ایرانیان که در واقع وارثان و صاحبان این آثار تاریخی هستند بی اعتنا از کنار این موضوع میگذشتند.
تصویر مربوط به ۹ مرداد ۱۳۹۳، تخت جمشید، دروازه ملل. چهرهء فرد را محو نکردم چرا که علارغم اعتراضهایی که کردم و با وجود آنکه سعی کردم برایش توضیح دهم، با تمسخر جواب میداد و لجبازی میکرد. ناچار شدم نگهبانی که چند متر آنطرف تر زیر سایه نشسته بود (و البته این ماجرا را نمیدید) صدا بزنم تا با داد و بیداد این فرد را به این سوی حصار برگرداند.

من میرحسین موسوی به صحنه آمده ام…

فریناز را تو کشتی! تو و من و تمام مردان و زنان این سرزمین

فریناز خسروانی خودش را نکشت. فریناز خسروانی بر اثر حادثه هم نمرد.
فریناز را تو به قتل رساندی!
تو و من و تمام مردان و زنان سرزمینی که دخترانش را بخاطر رابطه با جنس مخالف، فاحشه میخوانند.
سرزمینی که در آن زن در ناموس تعریف میشود نه در فردیت و استقلال و انسانیت.
فریناز را تو کشتی ای جوان غیرت زده ای که هتل به آتش میکشی! که اگر فیلم اتاق خواب یا خبر رابطهء فریناز با مردی غریبه زودتر بدستت رسیده بود،‌ بجای هتل خودش را آتش میزدی!
فریناز رو تو کشتی چرا که او از ترس ریختن آبرویش نزد تو و امثال تو ناچار به فرار به بالکن شد.
حتی اگر روایت تجاوز هم درست باشد، باز او بخاطر تو و مالکیت تو بر زن و عاقبتِ زندگیِ یک قربانی تجاوز در میان امثال تو به بالکن پناه برد!
فریناز مقتول فرهنگ مردسالاری بود. قربانی خشم و انگ جامعه ای که در آن ملاک ارزش گذاری دخترانش، چند تاره مو است و یک تکه پوست.
فریناز به هر دلیلی که از دنیا رفت، مقصر اصلی ماجرایش تو بودی. تو و من و تمام مردان و زنان سرزمین فریناز ها!

کلاس تاریخ آنلاین یکی از بهترین دروس زندگی ام

یکی از بهترین واحدهای درسی که در عمرم گذراندم، واحد درسی آنلاینی بود تحت عنوان «یک نگاه کوتاه به تاریخ بشر». نگاهی جدید به تاریخ با رویکرد بیوگلوبال (زیست جهانی). 10007050_10153835472900214_1509740171_n

از 2 میلیون سال قبل که انسان بر روی کره زمین زندگی میکرده تا آینده ای که میتوان بنابر اطلاعات امروزی متصور شد را بررسی میکند.در اولین جلسه کلاس، استاد گفت:
« بسیاری از مردم تصور میکنند که هدف از مطالعه تاریخ درس گرفتن از گذشته و یا پیش بینی آینده است. حال آنکه مطالعه تاریخ نه تنها برای درس گرفتن از گذشته نیست بلکه برای رها شدن از گذشته است.هر کدام از انسانها در دنیای خاص خودشان زاده شده اند. دنیایی که با معیارهایی خاص از هنجارها و ارزشهای پیرامونش شکل گرفته است. دنیای خاصی که با شرایط اقتصادی و سیاسی خودش اداره میشود. از زمانی که تک تک ما بدنیا می آییم، محیط پیرامون خود را به عنوان واقعیتی طبیعی و اجتناب ناپذیر تلقی میکنیم، تحت تاثیر آموزه ها و باورهای گذشتگان و اطرفیان محیطمان قرار میگیریم، و به این باور سوق داده میشویم که روش زندگی مردمانی که می بینیم تنها روش زندگی ممکن و صحیح است.
ما به ندرت به این موضوع فکر میکنیم که دنیایی که هر کدام از ما در حال حاضر در آن زندگی میکنیم، حاصل اتفاقات و حوادثی غالباً تصادفی است که در طول تاریخ رخ داده است، که نه تنها بر روی تکنولوژی بلکه بر سیاست و اقتصاد، فرهنگ و حتی طرز فکر، رویاها و ایده آلهای ما نیز اثر گذاشته است.

این دقیقاً کاری است که گذشته میکند. گذشته پس گردن ما را میگیرد و چشمان ما را فقط به سوی تنها آینده ی ممکن در ذهن ما نگه میدارد. ما همگی این اثر گذشته را از لحظه تولدمان تجربه کرده ایم و بنابراین حتی به وجود آن توجه نمیکنیم.

درواقع هدف از مطالعه تاریخ، گسستن بندهای اجتناب ناپذیر آن بر روی نگاهمان، عقاید، باورها و رفتارهای ماست تا به ما این امکان را بدهد که سر خود را آزادانه تر به اطراف بچرخانیم، تا به راه و روشهای جدیدتری برای زندگی فکر کنیم، تا بتوانیم به ممکن بودن حالات مختلف آینده ای متفاوت نگاه کنیم، تا باورهای خود را تنها و بهترین حقیقت موجود تلقی نکنیم.»

زیر آوار روایت یک زندگی، در اتوبوس نشسته بودم و له شدم

توی اوتوبوس نشسته ام و از تورنتو به مونترال برمیگردم. پشت سرم یک خانم ۳۶ ساله ی افغان و یک خانم مسن inside-bus_2512624bپاکستانی نشسته اند.
خانم افغان ۱۸ سال است که در کانادا زندگی میکنه، متاهله و سه پسر داره. خانم مسن تر از ۴۰ سال پیش کاناداست، فرزندی نداره و تنها زندگی میکنه.
صحبتهاشون از اوضاع نامناسب در افغانستان و وضعیت روابط سیاسی پاکستان با روسیه و ایران و چین و همچنین زیبایی و صلح آمیز بودن اسلام و زشتی تروریسم شروع شد و کم کم به زندگی فردی و درددلهای خانم افغان رسید.
میگه این اولین باری هست که بعد از ۱۸ سال زندگی زناشویی خانه را بدون اجازه شوهر ترک کرده و با پسر کوچکترش برای چند روز در خانه ی پدرش در شهری نزدیک تورنتو بوده. اما درنهایت بخاطر بچه هاش تصمیم گرفته برگرده و الان نگران برخورد شوهرش در اولین مواجهه است.
میگه بچه هام متنفرن از خونه مون چون همیشه توش جنگ و دعوا بین من و شوهرمه.
میگه شوهرش بهش اجازه نمیده کار کنه یا بدون اجازه از خونه، حتی برای رفتن به مسجد، خارج بشه. کتکش میزنه، تمام تصمیمات رو شوهرش میگیره، حتی در رستوران این شوهرش هست که جای نشستن خانم را انتخاب میکنه و اگر زنش با مرد غریبه معاشرت که هیچ، نگاه هم بکنه، شب توی خونه با لگد کتکش میزنه.
شوهرش فامیلشه (پسرخاله/دایی/عمو/عمه؟) و ۱۰ سال ازش بزرگتره.

خانم جوانتر معتقده که شیطان توی خونه شون حضور داره، و ۱۸ سال است که روزی پنج بار نماز و قرآن و دعا میخونه تا شاید شیطان خارج بشه. میگه از همون اول ازدواج اوضاع همین بوده. میگه امیدواره خدا به شوهرش کمک کنه و به راه راست برش گردونه.
میگه میدونم این بخشی از فرهنگمونه و اینجا افغانستان نیست ولی باز نمیدونه چیکار باید بکنه. خسته شده ولی بخاطر بچه هاش نمیتونه هیچ کاری بکنه.
هنوز دلش میخواد تا آخر کنار و همراه همسرش باشه چون خودش رو زن مسلمان و انسان خوبی میدونه اما این شوهرش هست که خونه را براش زندان کرده و مدام داره بهش آسیب میرسونه.
میگه به شوهرش گفته بره پیش روانپزشک ولی در جواب کتک خورده.

خانم پاکستانی میگه پیش دکتر لازم نیست برید و این قرص و دواها جواب کار نیست. به خانم جوانتر یک وبسایتی را معرفی میکنه که متاسفانه باوجود اینکه گوشم را تیز کردم اسمش رو نشنیدم.
خانم مسن داره پند و اندرز میده ولی چون خیلی آروم حرف میزنه برام قابل شنیدن نیست.

خانم جوانتر که در صداش بوضوح خستگی و درماندگی را میشه شنید میگه نمیدونه چیکار کنه.

مشخصا نیاز بکمک داره…
دلم میخواد وارد بحث بشم. دلم میخواد یه جوری کمکش کنم. دلم میخواد برگردم و بهش بگم تو فقط یکبار زندگی میکنی! این تو هستی که میتونی انتخاب کنی چطور زندگی کنی. دلم میخواد بگم خودت را قربانی نکن…
اما مدام بخودم میگم علی دخالت نکن‌!
شاید هر نظری بدم باعث آسیب بیشتر بشه. شاید اوضاعش رو خرابتر کنه. اصلا به من چه ربطی داره؟ دخالت نکن علی!

خانم افغان داره میگه شوهرش سالها در فرانسه زندگی میکرده و تا قبل از ازدواجشون حتی همدیگه رو ندیده بودند…

چهار ساعت بیشتر تا مونترال باقی مونده. نمیدونم تو این چهارساعت میتونم با خودم کنار بیام که ساکت باشم و به زندگی خصوصی کسی کاری نداشته باشم یا در نهایت تصمیم میگیرم با کسی که بوضوح نیاز بکمک داره صحبت کنم و شاید بتونم کمکی کنم.
اما سوال اصلی اینه که آیا اصلا کمکی از دست من برمیاد؟ مثلا چه کمکی میتونم بکنم؟ چهار ساعت وقت دارم…

پینوشت:
بعد از دو ساعت نهایتا تصمیم گرفتم حرفی نزنم.
چند دقیقه پیش خانم پاکستانی توی یک ایستگاه بین شهری پیاده شد. میگفت اومده این شهر کوچیک رو ببینه و وقتی آدم پیر و مجرد باشه سفر کردن بهترین کاره.
وقتی میخواست پیاده بشه، همدیگه رو بغل کردن و بوسیدن و برای هم و زندگی پس از مرگ هم دعا میکردند.

از فرصت استفاده کردم و برگشتم تا قیافه هاشون را هم ببینم (۲ ساعت بود که فقط صدا میشنیدم).
خانم افغان بی حجاب، خیلی شبیه به ایرانیها، با پوست و موی روشن بود. شاید اگر بعنوان رهگذر از کنارش رد شده بودم هیچ وقت فکر نمیکردم همچین زندگی ای داشته باشه.
پسر کوچک و ۷-۸ ساله ی خانم افغان همراهشه و الان نشسته کنارش و دارن ساندویچ کالباس میخورن (از بوش فهمیدم).
شاید اصلا حرف زدن من بعنوان یک مرد غریبه برای زن دردسر و برای بچه تضاد ایجاد کنه.

مبایل خانم زنگ زد. مادرش بود. نگرانش بود. دختر، مادر را دلداری میداد. میگفت حالش خوبه.
فارسی حرف میزدند و میگفت کنار یک «زنک پاکستانی» نشسته بوده که چندی پیش پیاده شده. میگفت خدا خیرش بده که مثل فرشته ای که خدا براش فرستاده سر راهش قرار گرفته و خیلی نصیحتهای خوب خوب کرده و خیلی آرومش کرده.

متاسفانه من هیچ کدوم از حرفهای زن پاکستانی را نشنیدم و نمیدونم دقیقا چی میگفته.

کاش میتونستم کاری کنم. نهایتا سرم را روی صندلی گذاشتم و آهی کشیدم و خوابیدم.

رفتار حیوانات آیینه ی رفتار و فرهنگ یک جامعه است.

رفتار حیوانات آیینه ی رفتار و فرهنگ یک جامعه است.

اولین روزهایی که به سوئد رفته بودم این موضوع همزیستی حیوانات با آدمها برام خیلی جدید و عجیب بود.

۱- روی نیمکت یک مکان عمومی و تقریبا شلوغ نشسته بودم و ساندویچ میخوردم. یک کلاغ پرید و نشست کنار دستم به فاصله ی تقریبا نیم متر. یک تکه از نون ساندویچ کندم و بهش دادم. خانم مسنی که جلوی من نشسته بود اومد و گفت اینکار را نکن. با تعجب پرسیدم چرا؟؟
Animalگفت چون ممکنه غذایی که آدمها واسه خودشون درست میکنند برای سلامت پرنده ها مناسب نباشه.

۲- با جمعی از دوستان کنار دریاچه رفته بودیم. حدود ۱۰ تا مرغابی شنا کنان به سمت ما اومدند. دو سه نفر از اعضای گروه براشون توی آب نون انداختند. یک پسر سوئدی توی جمع گفت بهتره اینکار را نکنیم چون پرنده ها شرطی میشن و میرن به سمت هر آدمی که میبینن و ممکنه آدم بعدی یک شکارچی باشه.

۳- توی ایستگاه اتوبوس در یک ساعت شلوغ در تورنتو ایستاده بودم. به کبوتری نگاه میکردم که بی توجه به حضور آدمها از بین پاهای مردم رد میشد و از روی زمین دانه یا سنگ جمع میکرد. اینجا هم پرنده ها و حیوانات مشغول همزیستی مسالمت آمیز با آدمها هستند.

۴- دانشجوی سال دوم پزشکی بودم. در ساعت استراحت بین دو کلاس از ساختمان دانشکده خارج شدم و متوجه یک سگ سفید در حیاط دانشگاه شدم. همراه بهروز به سلف دانشگاه رفتیم و یک همبرگر سفارش دادیم. بعد رفتم طرف سگ رنجوری که اتفاقا اهلی هم بود. همبرگر را یک لقمه کرد و بعد هم شروع کرد از سر و کول من بالا رفتن. وقت کلاس شد. به شوخی بهش گفتم همینجا باش تا من برگردم. توی کلاس بودم که از پنجره دیدم چندتا کارگر که داخل دانشگاه مشغول کار بودند با بیل و لگد افتاده بودند دنبال سگ.

۵ – بچه بودم و با بچه های همسایه توی کوچه بازی میکردیم. متوجه صدای زوزه شدیم. کوچه ی بغلی یک توله سگ قهوه ای که با طناب دارش زده بودند پیدا کردیم. کار بچه های کوچه بغلی بود. توله سگ قهوه ای هنوز زنده بود. آوردیمش توی حیاط خونه مون و بهش آب و غذا دادیم. مدام زوزه میکرد. درد داشت. درد. درد زندگی میان اشرف مخلوقات.

۶- تاحالا دقت کردی وقتی دولا بشی که از روی زمین سنگ برداری کلاغهای ایران فرار میکنند؟ میگن چون کلاغ باهوشه. نمیدونم چرا کلاغهای خارج از ایران احمقند؟

ماجرای ابوطالب یزدی، جوان ایرانی که در سال ۱۳۲۲ در عربستان اعدام شد

در سال ۱۳۲۲ یک جوان ۲۲ ساله ایرانی در حین انجام طواف در مسجدالحرام دچار حالت استفراغ شد و توسط ماموران عربستان سعودی دستگیر و به اتهام قصد آلوده کردن خانه خدا، در دادگاه محاکمه و سپس اعدام شد.
نام آن جوان ایرانی ابوطالب یزدی بود که از وی بنام ابوطالب اردکانی نیز یاد می‌شود.
خبر قتل وی باعث واکنش‌های شدید مردم و مراجع در ایران و عراق و سایر کشورهای اسلامی شد. شاه دستور منع سفر حج را صادر کرد و در نتیجه بین سالهای ۱۳۲۲ ﺗﺎ ۱۳۲۷ کسی به حج نرفت مگرﺟﺰ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺷﻤﺎﺭ ﺑﺻﻮﺭﺕ کعبهﻣﺨﻔﯽ ﻭ ﺑﺎ ﺳﺨﺘﯽ فراوان. همچنین روابط دیپلماتیک ایران و عربستان برای مدتی قطع شد.

ابوطالب یزدی همراه همسرش در مراسم حج شرکت کرده بود. وی در طی طواف دچار استفراغ شد و برای آلوده نشدن زمین آن در دامان احرام خود ریخت و مراقبت کرد تا روی زمین نریزد. اشتباه او این بوده که در این حال از کعبه فاصله نمی گیرد و به همان وضع به طواف ادامه می دهد.
عده‌ای از حجّاج که برخی از آنها مصری بودند وقتی ابوطالب را در آن حال مشاهده می‌کنند، با این تصور که وی به قصد آلوده کردن مسجدالحرام نجاست به همراه خود آورده است، به وی حمله کرده و کتک سختی به او می‌زنند که به ناچار دامن احرام از دست او رها می‌شود و قی روی زمینِ حرم می‌ریزد.
پس از آن شرطه‌های حرم وی را دستگیر کرده به همراه برخی دیگر از طواف کنندگان، در دادگاه حاضر و علیه وی شهادت می‌دهند که او قصد آلوده کردن حرم و کعبه را داشته است. بسیاری از حجاج ایرانی و عراقی و دیگران شهادت دادند که وی در نتیجه بیماری و گرمای هوا حالت استفراغ به وی دست داده بود. ولی قاضی حکم اعدام او را صادر کرد.
حادثه در روز ۱۲ ذیحجه رخ داده بود و وی در روز ۱۴ ذیحجه ابوطالب یزدی گردن زده شد.

پس از رسیدن خبر قتل ابوطالب، موجی از خشم و ناراحتی و اعتراض در میان شیعیان به وجود می‌آید.
آیت‌الله سیدابوالحسن اصفهانی که در کربلا مقیم بود واکنش شدید به حادثه نشان داد. شیعیان نجف و کربلا اعتراضشان را با حادثه اعلام داشتند.
در ایران عزای عمومی اعلام و در اکثر شهرها مجالس ختم برگزار گردید.
دو خواهر وی در مدّت کوتاهی در اثر اندوه حادثه جان خود را از دست دادند.

در پی این حادثه رابطه دیپلماتیک ایران و عربستان سعودی قطع گردید و به مدت چهار سال دولت ایران از اعزام حجاج به مکه خودداری نمود.

ماجرای ابوطالب یزدی نه تنها در تیرگی رابطه عربستان و ایران بلکه در تداوم و افزایش کدورت در روابط شیعه و سنی بسیار تاثیرگذار بود.

تجلی سبزواری در آن دوران در مثنوی بلندی به نام «طالب نامه» خطاب به سعودی ها چنین سرود:

ای رئیس دولت نجد و حجاز / ای ندانسته حقیقت از مجاز
شرط مهمانداری و رسم صفا / قاعده احسان و آئین وفا
در عرب گردن زدن یا کشتن است / در میان خاک و خون آغشتن است؟
بر شما طالب مگر مهمان نبود / زائر آن کعبة ایمان نبود؟
شیعه بود، اما بدین کافر نبود / منکر قرآن و پیغمبر نبود
تدخلن المسجد ان شاء آمنین / نیست این آیت ز قرآن مبین؟

ریاست محترم سازمان نظام پزشکی ایران من به اعتراض شما معترضم!

روز گذشته نامه ای اعتراضی خطاب به رییس نظام پزشکی نوشتم که در روزنامهٔ شهروند منتشر شد. طبعا بدلیل خلاصه گویی و امکان انتشار نامه در روزنامه راجع به سختی کار پزشکان در برخورد با فرهنگ غلط و رفتارهای زنندهء بخشی از مردم و بیماران ننوشتم.

رياست سازمان نظام پزشكي ايران، در خبرها خواندم که به پخش سریال «در حاشیه» به دلیل ترویج بي‌اعتمادی بیماران نسبت به پزشکان اعتراض کرده‌اید و برای تجمع اعتراضی پزشکان فراخوان داده‌اید.
من به‌عنوان عضوی از نظام درمان و سلامت ایران که هم در فضای داخل از ایران تحصیل و کار کرده‌ام و هم در خارج از ایران در محیط‌های دانشگاهی و تحقیقاتی مشغول بوده‌ام، با خواندن چنین فراخوانی و چنین نامه اعتراضی، نه‌تنها متاسف شدم بلکه به چنین رویکردی اعتراض دارم.
بدون‌شک اقدام شما در مقام مسئول این سازمان و در راستای صیانت از شأن و جایگاه پزشکان خادمی بوده است که برای سلامت بیماران همواره تلاش کرده‌اند اما ‌ای‌کاش به جای انکار وجود معضلات موجود در نظام درمانی ایران و حذف و نادیده گرفتن انتقادات که می‌تواند به صورت اغراق‌آمیز و طنز عنوان شود، آستانه تحمل خود را بالا می‌بردیم و به فکر پیدا کردن مشکلات موجود در نظام سلامت و درمانی که خود به شدت بیمار است، می‌پرداختیم.
مسلما کسی منکر زحمات و تلاش‌های پرسنل درمانی کشور ازجمله پزشکان عمومی و متخصص نیست و به‌عنوان عضوی از این مجموعه، کاملا واقف به مصائب و دشواری‌های پیمودن مسیر بغرنج تحصیلی و حرفه‌ای پزشکی هستم و بخشی از مشکلات موجود در نوع رابطه پزشک – بیمار را نیز از جانب بیماران و مراجعین به مراکز درمانی می‌دانم.
اما نقدهای بسیاری هم به نحوه نظارت بر عملکرد پزشکان، به نوع برخورد و رعایت اخلاق پزشکی و حقوق شهروندی بیماران، به رویه و رویکرد پدرسالارانه نظام درمانی ایران که پزشک خود را قیم و مالک جان بیمار می‌داند، به نقص‌های موجود در سیستم ارجاع و درمان بیماران، به میزان درآمد و حقوق دریافتی پزشکان در مراکز دولتی و تعرفه‌های پایین که منجر به آفت
«زیر میزی» شده است، به نحوه بسیار غلط پذیرش دانشجویان پزشکی در دانشگاه‌ها که صرفا براساس نمره کنکور است و نه ویژگی‌های شخصیتی و مهارت‌های بین فردی و رفتاری، به عدم وجود امکانات کافی در شهرهای کوچک، روستاها و ده‌ها مثال دیگر از وجود ناهنجاری‌های متعدد در این مجموعه وجود دارد که می‌توان اشاره کرد.
بدون‌شک نظام سلامت و درمان از مهم‌ترین ارکان هر جامعه‌ای است که تحت‌تأثیر مستقیم شرایط اقتصادی، اجتماعی و همچنین سیاسی آن جامعه شکل می‌گیرد. در نحوه عملکرد و کارآیی نظام سلامت هم عوامل متعددی دخیل هستند که درنهایت این میزان رضایت یا عدم رضایت عمومی است که موفقیت نظام درمانی را معین می‌کند.
واقعیت این است که آنچه باعث بي‌اعتمادی بیماران نسبت به تیم درمانگر می‌شود
پخش شدن یک یا چند سریال از صداوسیما نیست، بلکه آنچه که اعتماد مردم را خدشه‌دار می‌کند نوع تجربه‌ای است که پس از مراجعه به بیمارستان‌ها و درمانگاه‌ها و مطب‌های پزشکان به دست می‌آورند.
البته میزان رضایت عمومی مردم از یک سو و از سوی دیگر میزان رضایت شغلی پرسنل شاغل در سیستم بهداشت و درمان یک کشور، دارای رابطه‌ای متعاقب و دوطرفه است.
براساس تعریف سازمان بهداشت جهانی (WHO) یک نظام سلامت با عملکرد مناسب نیاز به یک مکانیسم قدرتمند مالی، نیروی کار مجرب با درآمد خوب، اطلاعات و معلومات قابل اعتماد جهت اخذ تصمیمات بهینه مدیریتی و سیاسی و درنهایت تجهیزات، امکانات و تکنولوژی پیشرفته برای ارایه خدمات درمانی دارد.
قطعا نباید فراموش کرد که اجزای
تشکیل دهنده نظام سلامت و خدمات درمانی محدود به پرسنل پزشکی و پیراپزشکی نیست بلکه می‌توان نظام سلامت را مثلثی دانست که یک ضلعش را پرسنل آن، یک ضلعش را دانشگاه‌ها و بیمارستان‌های آموزشی و مراکز تحقیقاتی و آموزش دهنده و ضلع سومش را مردم و بیماران تشکیل می‌دهند.
در مرکز این مثلث نیز نهادهای مدیریتی و سیاست‌گذاری ازجمله سازمان نظام پزشکی ایران قرار گرفته‌اند که می‌توانند مستقیما بر بهبود عملکرد هرکدام از اضلاع فوق اثرگذار باشند.
و البته در تشکیل نظام سلامت با کارآیی بالا و جلب رضایت عمومی تمام اجزای فوق نقشی کلیدی برعهده دارند و نمی‌توان تنها به یک بخش آن، یعنی پرسنل پزشکی تمام نقد را وارد کرد. اما انتظار می‌رود که به جای درخواست حذف یک سریال تلویزیونی، حتی اگر اجحاف و اغراقی هم در آن صورت گرفته باشد، با رویکردی انتقادپذیر به قبول وجود ناهنجاری‌ها بپردازیم و درجهت رفع مشکلات و بهبود وضع نظام سلامت و درمان مطالعه، برنامه‌ریزی و اقدام کنیم. با انکار آنچه منجر به تولید یک بي‌اعتمادی عمومی و بعضا‌ غیرمنصفانه نسبت به جامعه پزشکی ایران شده است نمی‌توان اعتماد را به افکار عمومی بازگرداند.

آنتوان سوروگین عکاسی که آثارش بدست سیاستمداران نابود شد

تصویر زیر مربوط به یک روسپی در دوران قاجار است که توسط آنتوان سوروگین ثبت شد.
Antoin-Sevruguin-2

آنتوان سوروگین عکاس روسی-گرجی در ایرانِ عصر قاجار بود. او که جزو اولین عکاسان تاریخ ایران بحساب می آید برای کامل کردن مجموعه عکس‌های خود تمامی ایران را زیر پا گذاشت و از سوژه‌های گوناگون تصاویر تاریخی بسیاری تهیه کرد. مردم، مناظر، بناهای تاریخی، آداب و رسوم، مشاغل و حرفه‌ها، اشیاء و سرانجام تمام زوایای زندگی ایرانیان سوژهٔ عکاسی او بودند.

او که در سفارت روسیه در ایران متولد شد بود، چند سال بعد بهمراه مادرش به گرجستان رفت.
در سال ۱۲۴۹ خورشیدی همراه با برادرانش به تبریز بازگشت و در آنجا ساکن شد و به دستگاه ولیعهد مظفرالدین میرزا راه یافت و از او لقب «خانی» نیز گرفت. آنها پس از مدتی به تهران آمدند و در تهران یک استودیو عکاسی دایر کردند.

آنتوان خان در تهران با یک ارمنی به نام لوئیز گورگنیان ازدواج کرد و حاصل این ازدواج هفت فرزند بود؛ که یکی از آنان آندره سوروگین بوده است. آندره سوروگین معروف به درویش خان، نقاش برجستهٔ مینیاتور ایران بود.

آنتوان خان زبان فارسی را مانند زبان مادری صحبت میکرد. عکس‌های وی از دربار سلطنتی، حرمسراها، مساجد و بناهای یادبود دیگر ادیان بسیار شاخص بود و او را متمایز با دیگر عکاسان مشهور اروپایی در ایران می‌کند. ناصر الدین شاه علاقهٔ زیادی به عکس‌های دربار و پرتره آنتوان خان داشت.

او زبان فرانسه را نیز خوب می‌دانست و در سال ۱۲۵۸ خورشیدی رسالهٔ عکاسی، عکاس مشهور فرانسوی لیبر (Liebert) را به فارسی ترجمه کرد و به مظفرالدین میرزا تقدیم داشت.

آنتوان خان توانائی خود را در تصویربرداری از دو حادثهی مهم تاریخی دوران فعالیت هنریش نشان داد:

۱) تصاویر میرزا رضای کرمانی پس از قتل ناصر الدین شاه و همچنین مراسم تشییع جنازهٔ شاه.
۲) به تصویر کشیدن رخدادهای نهضت مشروطیت.

حاصل زندگی هنری او گردآوری هفت هزار نگاتیو شیشه‌ای از کارهایش و شماری از کارهای عکاسان پیش از او بود. شیشه‌ها منظم شده و شماره‌خورده بود.

در سال ۱۲۸۷ خورشیدی پس از وقایع مشروطیت، سوروگین به سبب ارتباطش با مشروطه‌طلبان گرفتار مشکلات بسیاری شد. او ناچار به پناهندگی در سفارت انگلیس شد. در همین زمان محمدعلی شاه قاجار دستور داد بمبی را در خانه کنار عکاسخانهٔ آنتوان خان کار بگذارند.

این دسیسه بزرگترین فاجعه ی تاریخ هنری آنتوان‌خوان بود. یکی از بزرگ‌ترین گنجینه‌های عکاسی دوران قاجار از بین رفت. در این حادثه تنها دو هزار شیشه سالم ماند.

با برافتادن سلسلهء قاجار و تغییر پادشاهی ضربهء دیگری بر آنتوان خان وارد شد. رضا شاه پهلوی به مانند تمامی شاهان جدید در تاریخ ایران به یک‌باره به نفی گذشته پرداخت. این نفی و منسوخ‌سازی دو هزار شیشهء پر ارزش سوروگین را نیز در برگرفت و شیشه‌ها توقیف شد.
این فاجعه دیگر خارج از توان او بود زیرا حاصل ده‌ها سال کوشش خود را بر باد رفته می‌دید.

سرانجام آنتوان در سال ۱۳۱۲ خورشیدی بر اثر عفونت کلیه درگذشت و در گورستان ارامنه تهران به خاک سپرده شد.

تنها دخترش ماری که در واپسین سال‌های عمر آنتوان خان عکاسخانه را اداره می‌کرد توانست ۶۹۶ قطعه از شیشه‌ها را بابت دوستی‌ای که با محمدرضا شاه پهلوی داشت، از توقیف در آورد.
این شیشه‌ها و شماری از عکس‌های کار سوروگین بعد از مرگ او به کلیسای پروتستان آمریکائی تهران منتقل شد؛ و در سال ۱۹۵۱ در اختیار موسسهٔ اسمیتسونین در شهر واشنگتن قرار گرفت و اکنون در گالری هنر فریر است.

۱۶۸ قطعه از عکسهای او نیز در میان مجموعهٔ عکس‌های یک دیپلمات هلندی به موزهٔ ملی نژادشناسی شهر لیدن هدیه شده که مورد مطالعه و معرفی قرار گرفته‌است. عکس‌های او در نمایشگاهی در شهر بروکسل در سال ۱۸۹۷ و نمایشگاهی در شهر پاریس در سال ۱۹۰۰ موفق به دریافت مدال شد و خود او از دولت ایران دارای نشان مقدس بود.

جهانگردان و پژوهشگران اروپائی که در سدهٔ ۱۹ و آغاز سدهٔ ۲۰ (میلادی) به ایران سفر کرده و خود عکاس نبوده‌اند، عکس‌های مورد نیاز برای چاپ در سفرنامه‌ها و کتاب‌های خود را در ایران تهیه می‌کردند. از همین راه است که شمار زیادی از عکسهای سوروگین به سفرنامه‌ها راه یافته و در همان زمان زندگی شهرت سوروگین را به خارج از ایران کشانده‌است.