آیا بدترین کاری که در زندگی کرده اید تنها معیار قضاوت برای آینده‌ی شما است؟

نامش شاکا است. یک آمریکایی سیاهپوست با هیکلی درشت و موهای بافته و بلندی که بر روی صحنه ایستاده تا برای حاضرین سخنرانی کند: « بیست و سه سال پیش، در سن ۱۹ سالگی، من یک نفر را بضرب گلوله کشتم. من یک جوان عصبی و فروشنده مواد مخدر بودم که یک هفت تیر همراهم بود. ولی این پایان داستان زندگی من نبود بلکه در واقع این شروع ماجرا بود. ۲۳ سال پشیمانی و تاوشاکاان اما نه آنطور که شما ممکن است تصور کنید. اتفاقات ۲۳ سال گذشته مخصوصاً برای من بسیار غافلگیر کننده بود. من هم مثل خیلی از شما به عنوان یک دانش آموز خوب با بورسیه و رویای دکتر شدن بزرگ شدم. اما همه چیز به طرز عجیبی غلط از آب در آمد. پدر و مادرم از هم جدا شدند». به اینجای حرفهایش که رسید، با چهره‌ ای غمگین مکث کوتاهی کرد، آهی کشید و ادامه داد. « در ۱۷ سالگی بود که نزدیک محل زندگی ام سه گلوله به من شلیک شد. بعد از اینکه سرپا شدم باز به همون محله ای که زندگی میکردم برگشتم درحالیکه هیچ کس نبود که من را در آغوش بگیره، هیچ کس به من مشورت نداد، هیچ کس نگفت از این به بعد دچار ترس و بدبینی میشم و از ترس دوباره تیر خوردن واکنشهای خشنی از خودم نشون میدم. کسی به من نگفت که یک روز شاید من تبدیل به فردی بشم که دستش روی ماشه است

حدود ۱۴ ماه بعد، در ساعت ۲ بامداد، من با تفنگ خودم شلیکی کردم که منجر به مرگ یک مرد شد. وقتی به زندان افتادم، یک آدم تلخ، خشمگین و آسیب دیده بودم. نمیخواستم مسولیت کار خودم رو بپذیرم. دیگران رو مقصر میدونستم، از پدر و مادرم گرفته تا جامعه و حکومت رو شماتت میکردم. برای خودم شلیک کردنم رو توجیه میکردم چون در محله ای که من زندگی میکردم، بهتر بود شلیک کننده باشی تا کسی که بهش شلیک میشه

اوایل در سلول سرد زندان می نشستم و بشدت احساس نا امیدی، بیچارگی، طرد شدگی و واماندگی میکردم. احساس کسی که دیگران دوستش ندارند و بود و نبودش برای هیچ کس مهم نیست. واکنش من به زندانی شدنم همراه با خشم و خصومت بود. مدام خودم رو بیشتر و بیشتر به دردسر می انداختم. در زندان بازار سیاه راه انداختم، باز در زندان قاچاق مواد میکردم، شرور بودم و درواقع همونی شده بودم که یکبار نگهبان مرکز بازپروری به من گفت! بدترین بدترین ها! نهایتاً هفت سال و نیم بخاطر کارهایی که میکردم به سلول انفرادی افتادم

سلول انفرادی یکی از غیرانسانی ترین و وحشیانه ترین جاهاییست که میشود در آن باشی ولی من در سلول انفرادی بود که خودم رو پیدا کردم. یک روز در میان نامه هایی که افسر نگهبان به من داد، نامه ای با دست خط پسرم بدستم رسید. همیشه وقتی یک نامه از پسرم میگرفتم مثل شعاع نوری بود که به تاریک ترین جایی که بشه تصور کرد میتابید. در اون روز، اون روز بخصوص، من نامه ای را باز کردم که با حروف بزرگ در آن نوشته شده بود » مامان بهم گفت که چرا تو زندان هستی! بخاطر قتل! «. پسرم در ادامه برام نوشته بود که » بابا آدما رو نکش! عیسی مسیح داره می بینه که چیکار میکنی! به درگاهش دعا کن». من نه اون موقع آدم مذهبی ای بودم و نه حالا هستم، اما یک حس عمیقی در کلمات پسرم بود که باعث شد دنبال چیزهایی در زندگیم بگردم که هیچ وقت حتی بهشون فکر نکرده بودم

درواقع این اولین باری بود که به ذهنم رسید که پسرم من رو به چشم یک قاتل نگاه میکنه! روی تختم نشسته بودم و به چیزی که فکر میکردم که قبلاً درباره‌ی افلاطون خونده بودم. جایی که سقراط در دفاعیات خودش میگه که «زندگی بدون آزمون، ارزش زندگی کردن نداره» در همون نقطه، تحول درونی من شروع شد هرچند که این اتفاق اصلاً بسادگی رخ نداد. یکی از موضوعاتی که در طی دوران تحول بهش پی بردم چهار نکته‌ی کلیدی بود که بر من اثر داشتند

اولین مورد، معلمهای بزرگی که داشتم بود و میدونم که شاید تعدادی از شما فکر کنید چطور در زندان معلم بزرگی گیرآوردم! اما در مورد من، برخی از معلمهای من که به حبس ابد محکوم شده بودند، تعدادی از بهترین آدمهایی بودند که وارد زندگی ام شدند چون من رو مجبور کردند که به زندگی خودم صادقانه نگاه کنم، و مجبورم کردند که خودم رو راجع به نحوه‌ی تصمیم گیری ام در زندگی به چالش بکشم

دومین مورد ادبیات بود. پیش از زندان من هیچ وقت نمیدونستم که این همه شاعر، نویسنده و فیلسوف سیاه پوست و مستعد وجود داره و من شانس بزرگی داشتم که زندگینامه مالکوم ایکس(۱) رو در زندان مطالعه کنم. و اونجا بود که تونستم کلیشه های راجع به خودم رو بشکنم

سومین چیز، خانواده ام بود. برای ۱۹ سال پدرم کنارم ایستاده بود چون باور داشت که من اون جوهره‌ی لازم برای دگرگون کردن زندگی ام رو دارم. بعلاوه من با زن فوق العاده ای آشنا شدم که بهم یاد داد چطور خودم رو به شیوه ای سالم دوست داشته باشم

آخرین مورد نوشتن بود. از وقتی نامه‌ی پسرم بدستم رسید، شروع کردم به نوشتن خاطرات روزانه درباره گذشته‌ی خودم و دوران زندان. نوشتن ذهن من رو به ایده‌ی تاوان پس دادن باز کرد. کمی پیشتر، در دوران حبس، نامه ای از یکی از نزدیکان قربانی ای که کشته بودم دریافت کردم، که در اون نامه بهم گفته بود من رو بخشیده، چون فهمیده من نوجوانی آسیب دیده بودم. کسی بودم که دوران سختی رو گذرونده و یکسری تصمیمات غلط گرفته بود. بعد از خوندن اون نامه بود که برای اولین بار در زندگی حس کردم میتونم خودم رو ببخشم». پس از مکثی کوتاه، شاکا آب دهانش رو فرو داد و سپس رو به حضار ادامه داد: « بعد از اون اتفاق به سایر زندانیانی که همراه من در حبس بودند فکر کردم، و اینکه چقدر دوست دارم این افکار رو با اونها قسمت کنم. شروع کردم به حرف زدن و بحث کردن راجع به تجربیات گذشته‌ی زندگیشون. چیزی که من رو داغون میکردم این بود که فهمیدم اکثر اونها هم مثل من از محیطهایی اومدن که باهاشون بدرفتاری شده، و اکثر اونها نیاز به کمک دارند و دوست دارند که به زندگی عادی برگردند ولی متاسفانه ساختاری که در حال حاضر بیش از ۵ میلیون زندانی رو نگهداری میکنه جوری طراحی شده که به یک انبار مجرمین و محبوسین تبدیل بشه، بجای اینکه اونها رو متحول و اصلاح کنه. این بود که تصمیم گرفتم هر وقت از زندان آزاد شدم هر کاری که برای تغییر این روند از دستم برمیاد انجام بدم

سال ۲۰۱۰ بالاخره پس از دو دهه از زندان آزاد شدم. حالا تصور کنید من شبیه یک انسان ماقبل تاریخی بودم که ناگهان وارد دوران پیشرفته و مدرن شده. برای اولین بار با اینترنت مواجه شدم، شبکه های اجتماعی، ماشینهایی که حرف میزدند. ولی چیزی که بیش از همه من رو مجذوب کرد تکنولوژی تلفن بود.» سپس شاکا از تجربیات خنده دارش در مواجهه با تلفنهای همراه و مسیج زدن و اصطلاحاتی در مسیجها حرف زد که برایش گیج کننده بود و در نهایت ادامه داد: « از اون تاریخ سه سال بسرعت گذشت و من در این مدت نسبتاً عملکرد خوبی داشتم. همه چیز بخوبی سپری شد. من بورسیه تحصیل در دانشگاه گرفتم، برای یک شرکت خوبی کار میکنم، و در حال حاضر در دانشگاه میشیگان درس میدهم. اما همیشه یک دغدغه‌ی اساسی هم برای من وجود داشته. اینکه فهمیدم زنان و مردان زیادی که از زندان خارج میشن چنین موقعیتهای مناسبی مثل من براشون پیش نمیاد. خیلی خوش شانس بودم که با مردان و زنان فوق العاده ای کار میکنم که کمک کردند من دوباره به جامعه بازگردم

طی صحبت با افرادی شبیه به خودم، به این نتیجه رسیدم چیزهایی هستند که در تحول شخصی ام اهمیت زیادی داشتند، مثل اعتراف کردن. من باید پیش خود و سایرین اعتراف کنم. اعتراف کنم که به دیگران و خودم آسیب رسوندم. دومین نکته درخواست عفو و بخشش است. باید از آدمهایی که بهشون آسیب رسوندم پوزش بخوام حتی اگر انتظار نداشته باشم که پوزش من رو قبول کنند ولی خیلی مهمه که اینکار رو انجام بدم چون کار درست همینه! باید معذرت بخوام. اما باید از خودم هم بخاطر آسیبی که به عمر و روح خودم رسوندم پوزش بخوام

سومین نکته، جبران کردن بود. برای من جبران به معنای برگشتن به جامعه و کارکردن با جوانانی بود که مثل خود من در خطر سقوط در همون مسیر خطای زندگی بودند. یکی از تجربه‌های شخصی ام این بود که اکثر زنان و مردان زندانی را میتوان آزاد کرد. واقعیت این است که ۹۰درصد زنان و مردان زندانی بالاخره روزی به خانه برمیگردند، اما نقش و وظیفه ای که ما داریم اینه که بفهمیم چه جور افرادی را چگونه و چه موقع باید به جامعه برگردونیم

امروز آرزوی قلبی من این است که رویکردی آگاهنه و دلسوزانه تر نسبت به حجم بالا و بی نتیجه‌ی زندان کردنهای دسته جمعی آغاز کنیم. ما باید از این ذهنیت که «این جماعت رو در جایی حبس کنیم و کلیدش رو دور بندازیم» حذر کنیم چراکه ثابت شده این روشهای بگیر و ببند موثر و مفید نخواهد بود

گذشته و زندگی من، مثل سفری منحصر بفرد بود. اما معنایش این نیسد که دیگران نمیتوانند چنین تجربه ای کسب کنند. هر کس میتونه متحول بشه اگر ما فضا را برای او فراهم کنیم. اونچه امروز از شما درخواست دارم اینه که دنیایی رو متصور شوید که زنان و مردانش اسیر گذشته ی سیاه و پرخطای خود نیستند. دنیایی که خطاها و اشتباهات شما، تنها ملاک تعریف زندگی آینده تان نیستند. من در مجموع فکر میکنم که ما میتوانیم این آرزو را به واقعیت تبدیل کنیم و امیدوارم شما هم در این راه تلاش کنید.». شاکا در نهایت با تشکر از حضار به سخنرانی خود پایان داد

شاکا سینگار تاکنون چندین کتاب از جمله خاطراتش تحت عنوان «نوشتن اشتباهاتم» را منتشر کرده است. برای آشنایی بیشتر با وی میتوانید به وبسایت شخصی اش در آدرس زیر مراجعه کنید

http://www.shakasenghor.com/

 پاورقی: ۱) مالکوم ایکس، یک فعال حقوق بشر و حقوق سیاهپوستان در آمریکا بود که در سن ۳۹ سالگی در حین یک سخنرانی توسط سه نفر به ضرب گلوله ترور شد. وی یکی از موثرترین و بزرگترین فعالین تاریخ سیاهپوستان آمریکا بحساب می آید. وی در دوران جوانی یک شرور و خلافکار بود که ۱۰ حبس کشید. وی در طول دوران زندان با سیاهپوستان مسلمانی آشنا شد که تاثیر زیادی روی افکار و زندگی وی گذاشتند و در نهایت وی را دچار تحول اساسی و تغییر مسیر زندگی کردند. مالکوم ایکس مسلمان شد، به حج رفت، و برای حقوق سیاهپوستان فعالیتهای زیادی کرد. در ابتدا تحت تاثیر رهبر گروه «ملت اسلام» افکارش سرشار از تنفر و ضدیت کامل نسبت به جامعه سفیدپوستان بود اما بمرور زمان تغییر عقیده داد و به برابری کامل انسان‌ها معتقد شد

درسی که از جنیفر لیوینگستون گرفتم

jenniferامروز جنیفر لیوینگستون، مجری چاق تلویزیون درس بزرگی به من داد. او در برنامه تلویزیونی اش، متن ایمیل ارسالی یک بیننده را خواند. در آن ایمیل، آن فرد به چاق بودن جنیفر انتقاد کرده و گفته بود این خیلی شرم آور است که طی چند سالی که مجری تلویزیون بوده هنوز خود را لاغر نکرده و این چاقی وی برای جامعه و سلامت خودش زیان آور و الگویی مخرب است

این مجری تلویزیونی سپس به نکته ای حیاتی اشاره کرد. به عادت توهین کردن، مسخره کردن ونگاه رو به پایین به دیگران (bullying) که بسیار مسری و رو به گسترش است اشاره کرد. وی گفت به عنوان مادر سه فرزند، نگران افزایش این رفتار در بین بچه ها
و در محیط مدرسه است. بچه هایی که براحتی این رفتار رو از والدینشان در خانه یاد میگیرند.

در نهایت جنیفر لیوینگستون جمله ای گفت که مرا سخت به فکر فرو برد.

او گفت فرزندانمان را به جای منتقد بودن، مهربان تربیت کنیم.
We need to teach our kids how to be kind, not critical

او همچنین گفت که اینترنت شبیه یک اسلحه شده و مدارس [جامعه] شبیه میدان جنگ.
وی خطاب به شخص ارسال کننده ایمیل گفت: «تو من را نمیشناسی و جزو دوستان و اقوام من نیستی… و هیچ چیزی راجع به من نمیدانی بجز آنچه که از بیرون میبینی. اما من خیلی بیشتر از یک عدد روی ترازو هستم.»

در این ماجرا، دغدغه‌ی این مجری تلویزیونی، کودکان و محیط مدرسه بود و اما دغدغه‌ی مشابه من، دغدغه‌ی من جامعه ایست که در آن زندگی میکنیم
مایی که شب و روز در ستیز با هم وعقاید و سلایق متفاوت هم هستیم.
مایی که خود را دارای رسالت اصلاح و ارشاد همگان فرض کرده ایم و درباره همه چیز و در همه جا نظر میدهیم.
مایی که طلبکار همگانیم.
مایی که یکدیگر را براحتی و بیرحمانه نقد میکنیم و افسوس که در بسیاری موارد سرشار از توهین و کنایه و به شکلی تحقیرآمیز واژه ها را همچون گلوله هایی نامریی به یکدیگر شلیک میکنیم.
مایی که چه ساده یکدیگر را قضاوت میکنیم. چه ساده در یک بحث همدیگر را نیست و نابود میکنیم و با رضایت خاطر آنچنان جواب کوبنده ای میدهیم تا طرف مقابلمان خفه شود. جواب خوب برای ما جوابی دندان شکن است.
برای ما همه چیز و همه جا میدان مناظره و مباحثه است.
ما نیاموخته ایم که با هم مهربان باشیم.
ما نیاموخته ایم که در مقابل افکار مخالف سکوت و عبور کنیم.
ما نیاموخته ایم کجا و چرا نقد کنیم. ما نیاموخته ایم چگونه نقد کنیم.
ما باید راجع به هر کس و هر موضوعی چیزی بگوییم حتی اگر شده متلک و کنایه ای کوتاه.
وگرنه که با سکوت ما یا چرخ دنیا از چرخیدن باز می ایستد و یا ما غمباد گرفته و دق مرگ میشویم!

اطلاعات پزشکی در اینترنت، معدن طلا یا میدان مین؟

اینترنت و مطالب پزشکیبی شک در دنیای مدرن و در عرصه اطلاع رسانی و گردش و گسترش اطلاعات، اینترنت انقلاب بزرگی ایجاد کرده است. از زمان پیدایش موتورهای جستجوی پیشرفته و شبکه های اجتماعی، دسترسی به اطلاعات تقریباً در هر زمان و مکانی برای عموم مردم فراهم شده است

یکی از عرصه های اصلی که اینترنت نقشی روزافزون در آن بازی میکند، عرصه پزشکی و دستیابی به اطلاعات مربوط به سلامت است. طبق گزارشات منتشر شده در مراکز آماری مختلف در جهان، هفتاد درصد شهروندان کشورهای توسعه یافته مسایل مربوط به سلامت و بیماری خود را در اینترنت جستجو میکنند و جالبتر آنکه برای بسیاری از مردم اینترنت به عنوان اولین منبع دریافت اطلاعات پزشکی حتی پیش از مراجعه به پزشکان گزارش شده است

با توجه به اینکه تا چه حد جستجوی یک عبارت ساده مثل «سرفه‌ی شدید» در گوگل آسان شده است، تعجب آور نیست که بسیاری از بیماران ترجیح میدهند بجای ساعتها رفت و آمد و معطلی در مطب پزشک، ابتدا خود مشکلشان را در اینترنت جستجو کرده، بیماری را تشخیص داده و حتی درمان کنند. پدیده گردش آزاد اطلاعات بشدت متحول شده است و پزشکان نسبت به گذشته بر روند انتشار و انتقال اطلاعات پزشکی به بیمارانشان تسلط و کنترل کمتری دارند. این تغییر الگوی توصیه و آموزش اطلاعات پزشکی به بیماران موجب پیدایش دیدگاههای مختلف و بعضاً متعارضی درباره‌ی نقش اینترنت بعنوان ابزاری برای ارتقای سلامت شده است

گنجینه یا مصیبت؟

اطلاعات پزشکی آنلاین یک تیغ دو لبه است. از یک سو میتواند باعث افزایش آگاهی بیمار و درنتیجه مراقبت و همکاری بیشتر با پزشک شود. از سوی دیگر ممکن است منجر به رقابت با تصمیمات و استراتژیهای درمانی که تیم پزشکی اتخاذ میکنند شود

پرسش و پاسخهای پزشکی موجود در اینترنت میتواند برای بهبود رابطه‌ی پزشک-بیمار که گاه زمان زیادی باید صرف آن شود، نقش تکمیل کننده داشته باشند. بیماران این قابلیت را دارند که پاسخ سوالات مکرر یا فراموش شده خود و همچنین سوالاتی که از پرسیدن آن در مصاحبه حضوری شرمسار هستند را از طریق اینترنت جستجو کنند. همچنین بیماران میتوانند از طریق وبسایتها، وبلاگها و گروههای اینترنتی متنوع با محوریت درمان و سلامت، تجربیات شخصی بیماری خود را با دیگران به اشتراک بگذارند. تجربیات، شرایط و دیدگاههایی که شاید پزشکان نتوانند در جلسات فشرده در اختیار بیماران قرار دهند. اینگونه اطلاعات به بیمار کمک میکند تا از شرایط خود آگاهتر شده و همچنین احساس تنهایی و انزوای کمتری داشته باشد. این قابلیت بخصوص برای بیماران سالمند یا بیمارانی که قادر به حرکت نیستند بسیار سودمند و حائز اهمیت است. با این حال، اطلاعات پزشکی آنلاین میتواند مشکلات اجتناب ناپذیری هم ایجاد کنند. سازماندهی این اطلاعات در اینترنت کار دشواری است و این بمعنای محدودیت کنترل کیفیت این اطلاعات است

اطلاعات پزشکی ناقص، غیردقیق و یا اطلاعات بدی که بصورت نادرست جمع آوری و ارائه میشوند میتوانند خطرات و عواقب زیانباری بهمراه داشته باشند. ممکن است بیماران به اطلاعات فریبنده و اغراق آمیزی که بسیار هم رایج است براحتی اعتماد کنند. یا در مواجهه با اطلاعاتی که بصورتی افراطی و احساسی داستان سرایی شده اند، تصمیمات پزشکی اشتباهی اتخاذ کنند. اینترنت همچنین میتواند به عنوان بستری برای رواج روشهای درمانی غیرتخصصی و غیرعلمی در قالب و ظاهری علمی ایفای نقش کند. بخصوص در بستر فرهنگی ما که بسیاری مردم متمایل به روی آوردن به درمانهای جایگزین، غیرعلمی، تجربی و بعضاً زیان آور هستند و بعضاً به حرفهای یک دعانویس بیشتر از یک پزشک اعتماد میکنند. اغلب بیماران به دلیل شرایط خاصی که دراند در وضعیت روحی بسیار آسیب پذیری هستند که براحتی میتوانند هرگونه اطلاعات نادرستی که حاوی حسی از امید و غلبه بر بیماری باشد را باور کنند. بعلاوه بدلیل عدم دانش و تخصص لازم، بسیاری از بیماران قادر به نقد و درک و ارزیابی صحیح این اطلاعات پزشکی نیستند و مطالعه‌ی آنها ممکن است منجر به سوء برداشت از متون علمی شود. همگی این عوامل میتوانند به سوء تعبیر، عدم اطمینان خاطر نسبت به روند درمانی، نگرانی و در نهایت سرپیچی از توصیه های درمانی پزشک خود بخصوص وقتی که اطلاعات یافت شده در اینترنت، ولو از سایتهای غیرمعتبر، در تعارض با نظرات پزشک است، منجر شوند

منابع قابل اعتماد

نتایج تحقیقات نشان میدهد که نظر عمومی پزشکان نسبت به وجود اطلاعات پزشکی در اینترنت همراه با تردید است. بسیاری از پزشکان معتقدند که اینرتنت باعث راحتتر شدن توضیح و آموزش مشکلات پیچیده‌ی پزشکی برای بیماران شده است و نیز بر این باورند که استفاده از اینترنت دارای پتانسیل بالایی برای بهبود نتایج درمانی است. اما از سویی دیگر پزشکان نگران بروز دلواپسی و ترس غیرضروری بیماران از بیماری خود هستند، چراکه بسیار محتمل است که با اطلاعات نامرتبط، ناکامل و ناصحیح در اینترنت مواجه شوند و این استفاده‌ی نادرست از منابع پزشکی در اینترنت و در نتیجه درمانهای غیرضروری یا خوددرمانی بیماران منجر به افزایش هزینه های درمانی شود

با این حال و با وجود تمام این نگرانیها اغلب پزشکانی که در یک مطالعه تحقیقاتی در کانادا شرکت کرده اند، دسترسی بیمارانشان به منابع پزشکی اینترنت را فاقد مشکلات بسیار زیاد دانشته و همچنان گفته اند که بیماران پس از دریافت توضیحات کافی و شفاف، توصیه های پزشکان خود را بر منابع اینترنتی ترجیح میدهند. ارجاع صحیح بیماران به منابع بروز و قابل اعتماد در اینترنت یکی از چالشهای جدید پزشکان در مواجهه با این پدیده است. بسیاری معتقدند که پرسنل درمانی از جمله پزشکان باید در طول دوران تحصیل خود با استفاده‌ی صحیح و دقیق اینترنت و نیز دستیابی به منابع معتبر و قابل ارجاع آنلاین آشنا شوند، چرا که این موضوع مستقیماً به سلامت و آگاهی و آموزش بیماران مرتبط است. ارجاع آگاهانه و هدفمند بیماران به منابع تایید شده پزشکی در اینترنت نه تنها مانع آلوده شدن ذهن بیماران به مطالب نادرست میشود، بلکه خود میتواند گامی بزرگ در جهت آموزش عمومی سلامت و بهداشت برای اعضای جامعه تلقی شود

اگرچه بسیاری از بیماران خود در مواجهه با منابع اینترنتی محتاط بوده و نگران دسترسی به منابع قابل اتکاء هستند، متاسفانه اغلبشان برای تایید اطلاعات و اطمینان از نحوه خود درمانیشان با پزشک خود مشورت نمیکنند. بسیاری بیماران نگران این هستند که پزشک این عمل را یک نوع اهانت، به چالش کشیدن، رقابت یا زیرسوال بردن تلقی کند. در دنیای پزشکی مدرن نگرش نوین درمانی بر برقرای یک دیالوگ شفاف و دوطرفه بین پزشک و بیمار راجع به اطلاعات پزشکی در اینترنت تاکید دارد و این گفتگو به عنوان بخشی از مراحل مصاحبه و درمان بیماران توصیه میشود

آماده باشیم

چه بخواهیم و چه نخواهیم، با گسترش چشمگیر استفاده از اینترنت از این پس پزشکان بطور مکرر با بیمارانی مواجه خواهند شد که از منابع پزشکی آنلاین استفاده کرده اند. در عصر ارتباطات پزشکان نباید نقش بسیار کلیدی اینترنت در انتقال اطلاعات خوب و بد درمانی به بیماران را نادیده بگیرند و آنرا انکار کنند.

هنوز اغلب پزشکان در کشورهای مختلف معتقدند که تیم حرفه ای و متخصص درمانی باید به عنوان تنها تنظیم کننده و ارائه دهنده‌ی اطلاعات سلامت به بیماران باشد، به همین جهت این موضوع بسیار حائز اهمیت است که پزشکان از نحوه و میزان استفاده‌ی بیمارانشان از منابع اینترنتی اطلاع داشته باشند. دیگر بیماران تنها تحت تاثیر توصیه ها و آموزشهای پزشکان خود نیستند و اطلاعات پزشکی موجود در اینترنت آنها را در مواجهه با روشهای درمانی جایگزین و ثانوی، دیدگاههای فرعی راجع به مسایل پزشکی و همچنین منابع بسیار گسترده ای از دانش پزشکی قرار میدهد که در بسیاری از موارد میتواند منجر به گمراهی، سردرگمی و نگرانی بیماران شود

پرسنل خدمات درمانی در حال ورود به دنیای جدید پزشکی هستند، جایی که در آن پزشکان در قبال اطلاعاتی که بیمارانشان بدست می آورند مسوول بوده و وظیفه‌ی توضیح، آموزش و برقراری گفتگو در خصوص این موضوع را برعهده دارند. انکار و اغفال از گسترش این موضوع میتواند به بروز تعارضات بسیاری بین بیمار و پزشک کمک کند

بعلاوه پزشکان، محققین و سایر پرسنل شاغل در عرصه سلامت و تحقیق موظفند که مراقب صحت و قابل اعتماد بودن منابع پزشکی موجود در اینترنت باشند و نسبت به این موضوع حساسیت بخرج دهند. اطلاعات پزشکی آنلاین برای بیماران باید بصورت آسان، قابل دسترس و قابل فهم باشد و این مهم تنها از طریق ایجاد منابع و وبسایتهای تایید شده و قابل استفاده برای مخاطب عام امکانپذیر خواهد بود. همچنین باید در نظر داشت که صرف تاسیس وبسایت کافی نبوده و درکنار آن آموزش دقیق پزشکان و پرسنل درمانی درخصوص نحوه استفاده از منابع بروز و قابل ارجاع به بیماران نیز ضرروی است. هرچند جای تاسف است که هنوز برخی پزشکان خود قادر به استفاده ابتدایی از اینترنت نیستند و انگیزه ای هم برای فراگیری آن نشان نمیدهند

اطلاعات در اینترنت وجود دارند و روز به روز هم اضافه تر میشوند. این مدیریت صحیح یا ناصحیح پرسنل بهداشت و سلامت است که نقش اینترنت را در ای عرصه تایین میکند. هنوز این فرصت وجود دارد که بتوانیم میدان مین اطلاعات نادرست و ناکامل پزشکی در اینترنت را به یک معدن طلای ارزشمند تبدیل کنیم. معدن اطلاعاتی که بالقوه میتواند اثری شگرف در اصلاح و بهبود درمان بیماران داشته باشد. استفاده‌ی موثر از منابع پزشکی آنلاین همچنین میتواند به گسترش مدل نوین رابطه‌ی پزشک-بیمار که نیازمند مشارکت دوطرف و حق انتخاب و اختیار بیمار است کمک کرده و مدل سنتی و قدیمی رابطه‌ی پدرسالارانه‌ی پزشک-بیمار را اصلاح کند

در نهایت برای دستیابی به یک مدل درمانی مناسب و نوین، تولید و گسترش منابع معتبر و کاربر پسند توسط افراد ذیصلاح ضروری است. همچنین آموزش پزشکان در نحوه استفاده صحیح و ارائه مناسب منابع اینترنتی به بیماران بخش الزامی دیگری از این روند است که باید در راستای سیاستهای آموزشی کشور مدنظر قرار گیرد

در خیابان

عکس تزیینی است

عکس تزیینی است

امروز اتفاق عجیبی افتاد. برای انجام کاری باید به جای دوری در شهر میرفتم و تصمیم گرفتم که کل مسیر را که جمعاً ۱۰ کیلومتر بود پیاده روی کنم. در راه بازگشت، چند ده متر جلوتر از من دختری همراه با خانمی که شاید بالای چهل سال سن داشت در حال حرکت بود. دختری جوان و خوش اندام با پوستی برنزه و موهایی فرفری که یک تاپ و شلوارکی کوتاه و بسیار تنگ پوشیده بود. تضاد رنگ پوست تیره اش با شلوارک چسبان کرمی رنگش از دور جلب توجه میکرد

چند متر عقب تر از دختر، دو مرد سفیدپوست با ریش و مویی بلند و ژولیده که از نوع پوشش و ظاهرشان مشخص بود یا بی خانمان هستند یا در فقر بسر میبرند، در حالیکه بطری آبجویی در دستشان بود آرام آرام راه میرفتند. از نوع اشاره و مسیر نگاهشان حدس زدم که راجع به اندام دختر حرف میزنند. گفتم شاید در حال چشم چرانی و هیزی گری هستند

اما یک لحظه با خودم فکر کردم که برای این دست آدمها باید خیلی سخت باشه که نه موقعیت و امکان نزدیک شدن به دختران دلربایی که هر روز از برابر چشمشان عبور میکنند را دارند و نه حداقل از پول و توانایی خرید سکس بهره ای بردند

ناخودآگاه آهی کشیدم. یاد چند ماه پیش در ایران افتادم که در خیابانی رانندگی میکردم و متوجه چند کارگر جوان با سر و وضعی نامرتب و خاکی و چهره هایی آفتاب سوخته شدم که پشت یک وانت نشسته بودند. همگی کارگرها محو تماشای دختری بودند که با روسری رنگی و عینک آفتابی و آرایشی نه چندان غلیظ بر صندلی کنار پنجره‌ی اتوبوسی نشسته بود که در امتداد مسیر وانت حرکت میکرد. کارگرها با خود چیزهایی میگفتند و به دختر اشاره میکردند و میخندیدند و گاهی هم ریگ و یا سنگ کوچکی به سمت پنجره‌ی اتوبوس پرتاب میکردند و برای دختر دست تکان میدادند و بوس میفرستادند. از نحوه رفتارشان برمی آمد که حرفهای سکسی میزنند و مشغول بیرون ریختن و لذت بردن از فانتزی های خود هستند. آن هم برای یک دختر عادی پوشیده در حجابی مقبول عرف جامعه‌‌ی سنتی و سلیقه‌ی حکومت ایران

در همین حال که مشغول این افکار بودم به چهارراه پیش رو رسیدم. جایی که دختر و همراهش پشت چراغ قرمز عابر پیاده ایستاده بودند

یکی از دو مرد که جثه ای کوچکتر داشت بدون توجه به چراغ قرمز از چهارراه عبور کرد. اما مرد دوم که درشت اندام بود و موهای زرد و ژولیده اش را باد تکان میداد به سمت دختر قدم برداشت و رفت جلوی او ایستاد و رو به دختر شروع به حرف زدن کرد و با انگشت به سرتاپای او اشاره میکرد

من که برایم این صحنه عجیب و غیرعادی بود، خیلی سریع هدفون را از یک گوش خودم درآوردم تا بشنوم آن مرد ژولیده چه چیزی از دختر سوال میکند. اول خیال کردم دنبال آدرس است. بعد در کسری از ثانیه گفتم شاید به دختر متلک میگوید. شاید هم اصلاً دخترک فاحشه است و برخلاف من، آن مرد تشخیص داده و در حال چانه زدن است

اما با کمال تعجب شنیدم که مرد با حالتی درمانده و کمی عصبانی و با صدایی لرزان و شاید کمی مست به دختر میگفت: «…چرا اینطور لباس میپوشی؟ برای کسی مثل من تحمل دیدن اندام جذاب تو سخته و من میدونم که حتی نمیتونم به تو دست بزنم و این من رو آزار میده. آیا میدونی که با اینجور لباس پوشیدنت باعث آسیب زدن به دیگران میشی؟ باعث ناراحتی من و امثال من میشی؟ برای من تحملش سخته…» دختر بهت زده به مرد خیره شده بود. همراه دختر سکوت کرده بود. من با تعجب نگاه میکردم. نمیدانستم دلم به حال مرد بسوزد یا به حال دختر. چراغ سبز شد. همگی از چهارراه عبور کردیم

آینه‌ی عقب

حداکثر سرعت مجاز ۱۲۰کیلومتر است. ساعت شش صبح یک روز تابستانی است. شما در مسیر سرعت یک بزرگراه در حال رانندگی هستید و عقربه کیلومتر خودرویتان روی عدد ۱۲۰ثابت است. حواستان کاملاً جمع است که مبادا از حداکثر سرعت مجاز تندتر نروید

عکس تزیینی است

عکس تزیینی است

       خودرویی در انتهای عمق آینه‌ی عقب از دور برای شما چراغ میزند

زیر چشمی نگاهی به آینه میکنید و باز حواس خود را به روی مسیر پیش روی خود متمرکز میکنید. صدای موسیقی ملایمی که دوستش دارید در این ساعت از روز بسیار دلنشین و نویدبخش یک روز خوب است. آرام پشت سر خود را به صندلی تکیه میدهید و همچنان در مسیر مستقیم و با سرعتی یکنواخت به رانندگی ادامه میدهید

خودروی پشت سر به شما نزدیک و نزدیک تر میشود و با هرچه نزدیکتر شدنش، سرعت تکرار چراغ زدنها و نور بالا انداختنهایش هم بیشتر و بیشتر میشود

کمی صدای موسیقی را بلندتر میکنید. تمرکز شما بر موسیقی و لذّت شنیدن صبحگاهی آن مختل شده است. عقربه سرعت کمی از ۱۲۰کیلومتر بالاتر رفته است. سرعت خود را کم میکنید. با همان سرعت مجاز از کنار تابلوی راهنمایی و رانندگی رد میشوید. تابلویی که بسیار درشت و خوانا و در میان یک دایره قرمز رنگ حداکثر سرعت را به شما یادآور میشود. اطمینان دارید که در طول مسیر هیچ پلیس و یا دوربینی مستقر نشده است

برای رسیدن به مقصد کمی عجله دارید. درواقع کمی دیرتان هم است. ترافیک چندانی در بزرگراه نیست و تا چند صد متر پیش روی شما خودروی دیگری نیز وجود ندارد. اما خود را مقید میدانید که سرعت مجاز را رعایت کنید

 آفتابی که تازه طلوع کرده از سمت چپ به صورت شما می تابد. سعی دارید با دقت و وسواس خاصی آفتابگیر روبروی شیشه را جوری تنظیم کنید که نور بطور مستقیم چشمانتان را آزار ندهد

نور چراغ راننده ای که سرعتش بمراتب بیشتر از سرعت مجاز است و اینک درست به عقب خودروی شما رسیده است باز توجه شما را به پشت سر جلب میکند

کمی مضطرب شده اید. فاصله‌ی بسیار نزدیک خودروی پشت سر برایتان توهین آمیز است. یکجور تجاوز به حریم شخصی شما. یکجور تعرض به قانون و بی حرمتی به حق شهروندی شما. یک جور حمله‌ی وحشیانه

متوجه میشوید برای مدت زمان کوتاهی است که اخم مداومی میان ابروانتان نشسته است. نور آفتاب مستقیم از گوشه آفتابگیر به چشمانتان میتابد. سرعت شما نزدیک به ۱۳۰کیلومتر در ساعت شده است. صدای بوق خودروی پشت سر که دیگر بجای چراغ زدن هر چند ثانیه بلند میشود شما را عصبی کرده است

هوس میکنید با تمام قدرت پا روی ترمز بکوبید. مطمئن هستید که او با سرعت زیادی به عقب خودروی شما خواهد خورد. حتماً هم مقصر است. شاید هم برای همیشه ادب شود. اصلاً حقش است که چنین بلایی سرش بیاید چراکه بدون توجه به قوانین و قواعد رانندگی برای شما ایجاد مزاحمت کرده و آرامش صبحگاهیتان را به هم زده است. اما آیا واقعاً ارزشش را دارد؟ برای خودتان هم دردسر ایجاد میشود

صدای بوق ممتد خودروی خلافکار پشت سر شما دیگر مثل ناقوس مرگی در گوشتان پیچیده است. ناخودآگاه به آفتابگیر روبرویتان ور میروید تا نشان دهید که نگرانی و دلمشغولی شما در این لحظه، نور آفتاب لعنتی ای است که هر چند ثانیه جابجا میشود. صدای موسیقی را تا آخر زیاد میکنید تا در حد امکان از شدت تاثیر بوق ناهنجار راننده ی پشت سر خود بکاهید. نفس عمیقی میکشید و به منظره سمت چپ بزرگراه نگاه کوتاهی می اندازید

 تشعشعات خورشید که از پشت ساختمانها آسمان را نوازش میکنند شما را برای لحظه ای مبهوت زیبایی خود میکنند. چطور تا به امروز این منظره زیبا را که هر روز صبح در همین مسیر و همین ساعت تکرار میشده است ندیده اید

 صدای بوق و نور چراغ خودروی پشت سر همچنان به سوی شما شلیک میشود. اصلاً دلتان نمیخواهد با فردی که اینچنین به شما هجوم آورده است چشم در چشم شوید. چشمانتان را از آینه منحرف میکنید. یک خانم جوان در آن سوی بزرگراه کنار جاده ایستاده و برای تاکسی دست تکان میدهد. چهره اش برایتان آشنا است. آیا او را میشناسید؟ اخم میان ابروانتان عمیق تر میشود. سعی دارید به خود تلقین کنید که برای به یاد آوردن چهره آن خانم آشنا، عمیقاً در حال تفکر و تمرکز هستید. اخمتان عمیقتر میشود. با مشتهای گره کرده فرمان خودرو را گرفته اید. سرعت شما ناخودآگاه بیشتر از حد مجاز شده است. دیگر حتی خودتان هم این حالت تصنعی عدم توجه به خودروی پشت سر را باور نمیکنید. آرام فشار پایتان را از روی گاز کم میکنید

 هنوز صدای بوق ممتد در گوشتان است. زیر چشمی به تصویر محوی از راننده‌ی پشت سر که در آینه دیده میشود نگاه کوتاهی میکنید. متوجه میشوید که حالتی بسیار عصبی و حق به جانب گرفته است. به نظر میرسد در حال فریاد زدن بر سرتان است

نکند کار مهمی دارد؟ نکند برای رسیدن به بیماری اینچنین در شتاب است.؟ نه نه! اینها همه توجیهاتی هستند که ناخودآگاه شما برای فرار از این موقعیت به ذهنتان القا میکند

نگاهی به سمت راستتان میکنید. مسیر سمت راست کاملاً باز است. اگر راننده‌ی پشت سر عجله داشت تا بحال از این سمت سبقت گرفته بود. اصلاً برای او چه فرقی میکند! او که به دلیل سرعت غیرمجاز در حال تخلف است چرا از سمت راست سبقت نمیگیرد؟ شاید برای او هم حس مورد توهین واقع شدن ایجاد شده است. شاید اصلاً دارد لجبازی میکند. یا شاید خیال میکند حق تقدم در مسیر سرعت بزرگراه برای کسی است که سریعتر براند. شاید نمیداند حداکثر سرعت مجاز در این بزرگراه چقدر است. دلتان میخواست با تابلوی سرعتی روبرو میشدید و با اشاره‌ی دست توجه راننده را به آن جلب میکردید

 صدای بوق دیگر قطع نمیشود. حدود یک دقیقه است که دستش را از روی بوق برنداشته و شما را با فاصله‌ی بسیار نزدیکی تعقیب میکند. قطعاً بینهایت خشمگین است. اگر پیاده بودید احتمالاً تا به حال یقه تان را هم گرفته بود و با شما گلاویز شده بود

یک لحظه فکر میکنید اگر به او راه بدهید تا شرّش کم شود بهتر نیست؟ آیا دنبال دردسر است؟ آیا جلوی شما شروع به ترمز کردن و یا تلافی کردن میکند؟ شاید هم راهش را بگیرد و برود و شما باز به آرامش چند دقیقه پیش خود بازگردید

یک لحظه مردد میشوید. خوب است آرام به سمت راست بزرگراه بروید و مسیر را برای عبورش باز کنید. اما خیلی زود پشیمان میشوید. اصلاً برای چه راه را برای تخلف کردنش باز کنید؟ برای چه از حق قانونی خودتان که رانندگی با سرعت مجاز در این مسیر است کوتاه بیایید؟ این شما هستید که باید طلبکار کسی باشید که نه تنها با بوق و چراغ و عدم رعایت فاصله‌ی قانونی به حریم شخصیتان تعرض کرده است، بلکه  قصد دارد شما را یا به سرعت غیرمجاز یا به انحراف از مسیر ناگهانی مجبور کند

 فاصله اش با شما آنقدر کم شده که احساس میکنید قصد دارد به خودروی شما بکوبد. دیگر بیش از اندازه عصبی شده اید. پاهایتان میلرزند و انگشتان دستتان به شدت مشت و منقبض شده اند. عضلات صورت و پیشانی تان از شدت اخم درد گرفته اند. افسوس میخورید که ای کاش از اول به او راه داده بودید. مگرنه اینکه همه همینکار را میکنند. اصلاً اگر به او راه میدادید شاید ادب میشد. شاید جلوتر بخاطر سرعت بالایش تصادف میکرد. شاید پلیس او را میدید و جریمه میکرد. یا شاید همان اول شرمنده‌ی گذشت و متانت شما میشد و دفعه‌ی بعد محترمانه تر برخورد میکرد

 به یک دوگانه‌ی بی جواب رسیده اید. کدام انتخاب به سود شما و به سود جامعه بود؟ عدم باز کردن مسیر برای راننده متخلف، یا عدم درگیر شدن با فرد خطاکار؟

آیا وظیفه‌ی اصلاح دیگران و التزامشان به رعایت قوانین برعهده شماست؟ نقش شما در قبال مواجهه با تخلفات سایر شهروندان چیست؟ آیا شما فقط مسوول رفتار و پایبندی خود به قوانین شهری هستید؟ آیا رفتار امروز شما به سود اصلاح رفتار راننده تخلفکار بود؟ آیا امروز کار مفیدی انجام دادید؟ آیا رفتار شما خطرناک بود؟ آیا نام رفتار شما لجبازی بود؟

انتخاب شما به عنوان یک شهروند بافرهنگ که سعی دارد بدون توجیه کردنهای فراگیر عوام الناس که زمین و زمان را برای موجه نمودن رفتارهای غلط خود بهم میدوزند، چیست؟ بهترین انتخاب در موقعیت امروز شما چه بود؟

 دیگر به انتهای بزرگراه رسیده اید. مسیر شما به سمت راست است. راهنمای خود را میزنید و آرام به سوی خروجی سمت راست بزرگراه حرکت میکنید

خودروی خلافکار با سرعت هرچه تمام تر و درحالیکه با حرکات دست و چهره خشمگین به شما دشنام میدهد از کنارتان عبور میکند

از خود میپرسید تمام این مدت در ذهن او آیا چه میگذشته است؟

پینوشت:

این یک داستان تخیلی بود که اتفاقی مشابه جرقه‌ی سوالات انتهای متن را در ذهنم ایجاد کرد. جدای از بحث آیین نامه ای که راننده جلو، خود به دلیل اشغال مسیر سبقت متخلف است، سوال اصلی نوع واکنش و رفتار شهروندان در قبال تخلفات قانونی سایر شهروندان است.
مثال ساده تری مطرح میکنم:
ساعت 3 نصف شب پشت چراغ قرمز توقف کرده اید و هیچ کس در حال تردد در چهارراه نیست. خودرویی از پشت سر میرسد و مدام با بوق و چراغ از شما میخواهد که چراغ قرمز را رد کنید…شما چه میکنید؟
– چراغ قرمز را رد میکنید
– به فرد متخلف بی اعتنایی میکنید
– با کمی جابجایی راه را برای او و عبورش از چراغ قرمز باز میکنید

وایبر و مصیبت وارده

Viber

این اولین نوشته وبلاگ تازه تاسیس من است. کمی تند و عصبی است اما چون اهل تظاهر نیستم، همین را برای اولین نوشته وبلاگ انتخاب کردم تا بخوبی منعکس کننده و یادآور حال و احوال این روزهای من باشد.

وایبر و مصیبت وارده!

وایبر خیلی خوبه. وایبر خیلی مخارج تماسهای راه دور رو کم کرده. وایبر خیلی ارتباطات رو ساده کرده. اما! اما! اما امان از دست ما!
وایبر اما یک مصیبتی هم داره. البته شاید ایراد از وایبر نیست. ایراد از فرهنگ عدم احترام به حقوق و آرامش و آسایش دیگران هست.
دقیقاً همون فرهنگی که از زمان ورود اس.ام.اس (پیامک) به سیستم مخابراتی ایران، منجر به ارسال جوک و لطیفه و پند و اندرز و حدیث و روایت و شعر و شعار به لیست دوستان شد. کاری که هیچ جای دنیا نمونه ش رو سراغ نداریم!
یک مصیبتی که در وایبر هست همون حکایتیه که افراد بدون اینکه از دیگری سوال کنند که «عزیز جان میخوای وارد جمع و گروه ما بشی یا نه»، سریع یقه ش رو میگیرن و پرتش میکنن وسط یک گروهی که بیشتر افرادش رو هم ممکنه نشناسه. تا اینجای کار اگرچه جالب نیست ولی خوب قابل تحمله. بالاخره بعضی گروهها هستن که اگرچه به اختیار واردشون نشدی، باز هم دوست داری بین جمع فامیل و دوستان دور و نزدیک باشی و حتی اگر فرصت مشارکت هم نداشته باشی باز گهگاه میتونی سراغی بگیری، تماسی بگیری. سوالی کنی. کمکی کنی یا کمکی بگیری.اما مصیبت از اونجایی شروع میشه که اعضای گروه شروع میکنن به نمک ریختن، جوک فرستادن، شعر و پند و اندرز و چس ناله فرستادن.
کلیپها و عکسهایی توی این گروهها دست به دست میشه که خیلیهاشون رو حدود ۱۰-۱۵ سال پیش توی اینترنت دیدی و با خودت سوال میکنی پس این عزیزان در طول این ۱۰-۱۵ سال کجا بودن که الان واسه یه عکس و ویدئوی لوسی که شاید ۱۵ سال پیش و تو اون سن و سال و حال و هوا بانمک بود اینجوری ذوق میکنن؟؟

حجم بمباران نمک گاهی اینقدر زیاده که حتی یه سوال جدی هم که میپرسی بسرعت لابلای عکسهای گربه و بچه و گل و بلبل و جوک و شعر گم میشه!

شاید بگی خوب اگر نمیخوای توی گروه باشی برو. بله! خیلی راحته اینکار که از گروه خارج بشی یا به عبارتی همون گورت رو از جمع اغیار گم کنی.
بله خیلی وقتها برای خیلی از مشکلات راه حلهایی مثل گور گم کردن وجود داره! اصلاً مثل همین قضیه مهاجرت و فرار کردن از کشور! روز تولدت به زور و بازوی دکتر (حالا شاید هم ماما) کله ت رو گرفتن و پرتت کردن وسط جایی که خودت هیچ اختیاری نداشتی! حالا راضی نیستی؟ خب برو! گم شو بیرون! فرار کن!
اصلاً «به جهنم که فرار می‌کنند. این دانشگاه رفته‌ها، اینها که همه اش دم از علم و تمدن غرب می‌زنند، بگذارید بروند. ما این علم و دانش غرب را نمی‌خواهیم. اگر شما هم می‌دانید که اینجا جایتان نیست فرار کنید. راهتان باز است.»

اولش خواستم مقاومت کنم. گفتم بدموقع خوابیده بودم و تقصیر نوتیفیکیشن نبود که بیدار شدم. اصلاً تقصیر خودمه که گوشیم رو موقع خواب خاموش نکردم.
اولش خواستم تحمل کنم. خواستم بی خیال رد بشم. توجه نکنم. نشد.
دقیقه به دقیقه یک نوتیفیکیشن مثل پتک کوبیده میشد روی سرم.
مجبور شدم گم شم! گوشی رو برداشتم و گروه رو ترک کردم. اما نمیدونم چه مشکلی است که وایبر لپ تاپم هنوز پیامهای گروه کذایی رو برام میفرسته. لابد حکمتی توش هست!

به هر حال عزیز من، دوست گرامی، غریبه محترم!
باور کن افراد اگر بخوان خیلی از این چیزهایی که توی این گروهها میفرستید رو خودشون میتونن توی اینترنت بگردن و بخونن و ببینن!!
اصلاً یه پیشنهاد. خودم واست یه پروفایل فیسبوک درست میکنم و اونجا هرچی دوست داری از این چیزها شیر کن. باور کن علاقه مندان خودشون دورت جمع میشن!

*فرض بر زایمان طبیعی و خروج با سر است.

از چرک نویسهای یک عصبانی پیش از رجوع به غربت.