این منم

_ آرین بیا بیا
داریم از سر چهارراه میگذریم. هر دو سردمان است. داریم می رویم دعوتی شام میثم. بالاخره از دکتراش دفاع کرده. آرین لباس دکتری ش رو نپوشیده. برایمان مهم نیست انگار. فقط هوا سرده. میبرمش آن دست خیابان.
_ آرین بیا ببین داستانم رو. روی زمین هست. همینجاست. بیا بیا
می رویم صاف بالای سر همان لکه ی سیاه. همان هیکل من که دارد توی زمین فرو میرود. سر تقاطع فلسطین و انقلاب. با دست نشان آرین میدهمش.
_ ببین این منم. اینم ترکها. همین جا بود تا وسط خیابان آمدم و بعد ترکها را با چشمم دنبال کردم. بعد زیر پام را نگاه کردم و آمدم عقب. عقب عقب آمدم و هی زیر پاهام را نگاه کردم. انگار میخواهم چیزی را زیر پام له نکنم. آمدم سر جای اولم که منتظر بودم چراغ سبز شود. دیدم مردی که همانجایی که اون منتظر تاکسی میشد و میرفت؛ ایستاده و داره هاج و واج منو نگاه میکنه. خنده م گرفت. فکر کردم باید اینجا رو خوب ببینم. رفتم اون دست خیابون و خودمو اینجا دیدم. یعنی فکر کردم همینجا بود که نشستم لب این نیم پله. پلیس همین جا بود که بهم گیر داد چرا اینجا نشستم. و دیدم یه لکه هست. همین لکه. ببین این کله ش. اینم دستاش. این منم.
دستهامون رو توی جیبهامون فرو کردیم و دوباره راه افتادیم. قدم زنان.
_ دیدی منو؟
آرین چیزی نمی گفت. فقط نگاه کرد.

توسط شب نویس در December 31, 2008 04:22 PM | | نظرات (0)
..............................................................................................................................................

صحنه آخر

روی صندلی نشسته ام. دستهام را بسته اند. چشمهام را هم بسته اند. سرم را طوری بالا گرفته ام که انگار میتوانم به اندازه ی دریچه ای ببینم. اما خودم نمی خواهم. صدای موسیقی ضربی می آید. به من گفته اند در این لحظه کسی روی صحنه دارد به طرفت می آید. می خواهد دستت را بگیرد. اما نباید بگیرد. تو بلند می شوی انگار که دستت را گرفته اند و بلندت کرده اند. گفته اند او دارد با موسیقی حرکت میکند. نمی گویند می رقصد. می گویند می چرخد و خم می شود و کمی بالا می پرد و آرام پیش صندلی آرام میگرد. بلند می شوم. گفته اند تو هم اینطور حر کت کن. یک پا پس و یک پا پیش. به چپ برو. دو قدم و پای راستت را جمع کن توی سینه ات و بچرخ. دستها و چشمهات همچنان بسته میمانند. چرخ دوم را دو پا بزن روبروی تاریکی جلوی صحنه. پاهات را کمی از هم باز کن و بایست. گفته او می دود و از صحنه خارج می شود. رهات میکند. تو نباید بترسی. موسیقی قطع میشود. چند ثانیه سکوت. و تو بر میگردی به طرف پرده ی پشت سرت. پرده می افتد. یک نفر که روی صحنه نیست داد می کشد آتش. از اینجا به بعدش را نگفته اند. چند ثانیه گذشته. سکوت مطلق. کسی داد زده آتش. و من سینه ام می سوزد. نمی دانم چرا. پرت می شوم به سمت تاریکی مطلق پشت سرم. از روی صحنه می افتم پایین. از دریچه ای باریک روی صحنه را نگاه میکنم. یک جوخه ی اعدام و چند نوازنده و یک دختر با دامن چهارخانه و بلوز تنگ مشکی آن بالا رو به آدمهای زیادی که از تاریکی در آمده اند تعظیم میکنند. آدم ها برایشان دست می زنند.

توسط شب نویس در December 18, 2008 01:59 PM | | نظرات (11)
..............................................................................................................................................

سوالهاي بزرگ

_ قبلا چهار تا ليوان دم دست رو ميبردي و ميشستي. يا قاشق مربا رو از توي شيشه ش در مي آوردي و توي دهنت ميكردي و ميكشيديش بيرون تا حيف نشه. يا بعد از اينكه دستت رو خشك ميكردي حوله ت رو بو ميكردي و پرت ميكردي طرف ماشين لباسشوي. يا پيژامه گشاد نمي پوشيدي و نميگذاشتيش تو جورابت موقع خواب. يا موقع خواب تا چند دقيقه چشمهات باز بود و به سقف خيره ميشدي. يا صبح كه از خواب بيدار ميشدي تا چند دقيقه لب تخت مينشستي و بعد بلند ميشدي؟
_ ميشه اول من بپرسم؟
_ بپرس.
_ قبلا كه مي اومدي خونه اولين سوالت اين بود: خونه نرفت رو هوا كه، آخه زير گازو خاموش نكردم و رفتم. يا مي اومدي خونه مقنعه ت رو كه ميكندي موهات رو شونه ميكردي. يا اگر خواب بودم كنترل تلويزيون رو از زيرت بيرون مي كشيدي. يا كه قبل از خواب مسواك ميزدي، يه قلپ آب پشتش ميخوردي كه بوي نعناش بره. يا نصفه شب كه بلند ميشدي چيزي بخوري عدل ميرفتي سراغ نون سوخاري ها و توي آب ميزدي و ميخوردي. يا دم صبح پتو رو از روي من ميكشيدي روي خودت و روتو ميكردي طرف ديوار. يا قبل از رفتن كتري رو ‌آب ميكردي و ميگذاشتي روي گاز و زيرشو روشن ميكردي؟
_ ...
_ عوضش همه ي اينها شده سوال. سوالهاي بزرگ.

توسط شب نویس در December 6, 2008 09:37 PM | | نظرات (8)
..............................................................................................................................................

آن منم

برو سر خیابان فلسطین. تقاطع فلسطین و انقلاب. همونجایی که قبلا منتظر تاکسی میشدی. حالا نمیدونم. شاید میرسوننت. همان راهی برو که من رفتم دوباره نگاه کن. روی خط کشی عابر پیاده ایستاده بودیم. برو و دوباره نگاه کن. یک ترک عمودی به خطهای عابر آمده تا پنجمین خط و بعد رفته تا وسط چهارراه و دوباره عمود شده. ده تا خط که پنجمی که میشه وسطی ترک خورده. خط کشی ها رو رد کن. اونور خیابان یک لکه ی بزرگ سیاه روی زمین هست. هیکلی دارد سعی میکند توی زمین فرو نرود. یک دستش بزرگتر است و دست دیگرش تقریبا ناامید شده. آن منم. همانجا بود که وقتی تو سوار تاکسی شدی و رفتی منهم نشستم و فرو رفتم. هر کاری کردم نشد که غرق نشوم. و فقط لکه ای باقی ماند.

توسط شب نویس در November 25, 2008 11:26 PM | | نظرات (10)
..............................................................................................................................................

فرعی

داشتم فکر میکردم با این پول بروم ماشین بخرم. بعد خبرت کنم با هم برویم جایی. وقتی آمدی قبل از آنکه در را باز کنی بهت بگویم: مواظب خودت باش. بدم نمیاد فرمونو یک دفعه بپیچونم به یه وری و خلاص.
و تو بترسی و در رو ببندی و بی اونور جو وایستی تا من گازش رو بگیرم و برم. ازسر خیابون بپیچم توی یک فرعی و کنار یک درخت پارک کنم و سرم رو بگذارم روی فرمان منتظر باشم تا بیای.

توسط شب نویس در November 18, 2008 10:43 PM | | نظرات (2)
..............................................................................................................................................

کلنگ

مثل وقتی که یک نفر در تو چیزی ندارد سراغ بگیرد بلکه به هر ضرب و زوری که میشود عاشقت شود بلکه از تنهایی درآید و تو یک کلنگ گرفته باشی توی بغلت و شروع کنی سوت بزنی. خوشحال میشود. بعد بگوید تو چه خوب سوت میزنی. و تو گونه هات بالا میرود و سوت زدنت فالش میشود. و بعد نفست بالا و پایین میشود و ریده میشود توی سوت زدنت. حس بدی داری. سعی میکنی صدا را جمع کنی اما تمرکزت از دست رفته و اصلا آهنگ یادت نمی آید. و خلاصه گند زده میشود به همه چیز. با یک سوت ناقابل که داشت زندگی ات را الکی الکی از این رو به همین رو میکرد و حواست نبود که نمیتوانی آینده را پیش بینی کنی. خیلی پیش آمده زندگی ات از این رو به همین رو شده و تو فقط سرگرم شده ای. فقط سرت گرم شده. یا گرمت شده و ژاکتت را در میآوری و از آینه چشمهاش را میبینی که نگاهت نمیکند. انگار مزاحمشان شده باشی. مزاحم زندگی خانوادگیشان. یعنی تا نگوید، دیگر آن حسی بود که زیاد توی گوشت در موردش میگفتم و تو خرکیف میشدی، هاج و واج نگاهش میکنم، تانگوید بابا همون احساسی که خیلی با حوصله و من و من کردن گفتم، بروبر نگاهش میکنم، تانگوید همان مغلطه ی محبت و قدرت تو و تنهایی من، فرت و فرت دماغم را بالا میکشم، تا نگوید انگار داری کم کم میفهمی چه میخواهم بگویم، آب دماغم شرت و شرت دارد میریزد، تانگوید حالا که فهمیدی بگذار بگویم این آقا نامزد جدیدم است، آوردمش که هم تو را ببیند و بفهمد که قبلا با آدم ناسالمی بودم و به این دلیل رهایش کرده ام و تو یعنی این آقا، فرق خودش با تو را بفهمد و اعتماد به نفسش زیاد شود، دارم قرت قرت میکنم به جای هق هق و خودم هم تعجب کرده ام، تا نگوید بگو کجا پیادت کنم برات راحت باشه، از ماشینش پیاده نمیشوم.
و تانگوید کلنگت را یادت نرود مرد، یادم نمیافتد که روزی به من گفته بود، اگر روزی تو نباشی من تا چند وقت نمیتوانم با کسی باشم. این چند وقت که تداخل پیدا میکند حساب و کتاب آدم بهم میریزد. تانگوید مجبور نیستی حساب و کتاب کنی مرد، در صندوق عقب را باز نمیکنم تا نور بیافتد روی دسته ی کلنگم.

توسط شب نویس در November 14, 2008 10:00 PM | | نظرات (6)
..............................................................................................................................................

چهارپایه ساز

لعنت به همه اتان. مخصوصا تو یکی. آمدی با شوخی و خنده چهارپایه بلند خواستی. گفتم میسازم. گفتی قبلی کوتاه بود و طناب دور گردنت بود و پاهات روی زمین. گفتم بهت گفته بودم و یک دندگی کردی. برایت میسازم. اما خواهش میکنم شوخی نکن. اینقدر بلند میسازم که وقتی آن بالا طناب دور گردنت است همه ی آدمها را ریز ببینی. خنده ندارد.دلقک نشو. به جای اینکارها بپر پایین. خواهش میکنم. وقت مردن است. بپر. باید بمیری و لبخندت خشک شود روی صورتت. چهارپایه بلند آدم را خدا میکند. زودباش تا دیر نشده.مرا میبینی لعنتی؟ بپر. این پایین دارم دست تکان میدهم. منم حسین. با توام.

توسط شب نویس در November 8, 2008 08:38 AM | | نظرات (7)
..............................................................................................................................................

دست بردار و برو-کویر

كجاي راه ميپنداري كه رها كرده اي؟ رها شده اي؟ اين راه دو خط دارد. يكي از تو راهي ميشود و يكي بر تو سراب.
خط اول ناپيداست. چشمهات به دنبالش ميگردند. دنبال رهرويي ديگر كه بلكه آن خط را جسته باشد و رفته باشد. تاكنون اينقدر به دنبال رد پا نگشته ام. اينقدر از ديدن ردپايي محو و سبك خوشحال نشده ام. به اميد تجربه ي او راهي شده اي يا به اميد تجربه اي به دست نيامده خودت. به اميد آنكه راهت را خودت رفته باشي. يا راهي رفته باشي كه اولينش خودت باشي. عجب راهي ميشود راهي كه رهرو نداشته. ترس دارد و جاي پا ندارد. خطي راه گرفته اي و ميروي. به سمتي كه نميداني كجاست. كج ميشوي و مج ميشوي. و فقط تو فكر ميكني كه بهتريني. بهترين آن راه.
راهي كه ابتدايش و انتهايش يكي نيست. از آنكه در ابتدايش زيبا بود و در انتهايش زشت. و آنكه در ابتدا زشت بود و در انتها زيبا. اين راه سخت و ترسناك. ميترسم.
چقدر خط دوم دور است؟! اينقدر كه قرار بر مدارت نيست. نيست. نيست. فرو افتاده اي از شاخه. تاب ميخوري. خاطره ها سريزترند. صداي خش خش خاطره هاست انگار كه از زمين به گوشت ميرسد. قبل از آنكه بر زمين بنشيني و زانو بزني بر خاطراتت بايد بشنوي. فقط صداي پاي سكوت مي آيد.
نبايد شنيد. با غرق شد در اين درياي فكر و خاطره. كلماتت كه درهم ميپيچند. اينهمه زمان براي نديدن و نشنيدن. به خطي در آن دورترها خيره شدن و نرسيدن. نااميد شدن. و رها كردن. ول كردن. ول كردن. تشر ميزني كه ول كن. ول كن. ول ميشوي. ول. عجب كلمه اي " ول ".
آهنگ راهت ميشود صداي پاهات. ريتم ضربه هاي كش دار. خستگي دارد خر كش ميشود. برو ول كن. ول كن. هرچه خستگي و فكر و خاطره است ول شده پشت سرت. دستهاش دراز شده و بي اعتنا ميروي. اين توئي كه ميروي. نه چيز ديگر. هيچ چيز همراهت نيشت. هم پايت نيست. درونت نيست. نه خاطره اي و نه فكر. ردپايي را دنبال نميكني. خط سرابي را دبنال نميكني. فقط ميروي. برو. برو. نهيب ميزني كه برو. پاها از آن خودت نيست. فرو ميروند و بر ميآيند. خاك فرياد ميكند. ميشكند. ترك ميخورد. خاك مرده زنده ميشود. به هوا پر ميكشد و تنش را به تو ميرساند. تو ول ميكني و ميروي. خاك نااميد ميشود. مي نشيند دو زانو پشت سرت. تشنه و خشك و گرم. و تو رفته اي. ول كرده اي. برو. برو. برو. برو....
تمام نمي شود. چه خوب. اين راه از اينهمه راه بيراهي كه آمده اي بهتر است. خسته ات ميكند. به زمينت ميزند. رهايت ميكند. اما هست. زير پاهات افتاده. بيجان و مرده. مرده. مرده.
خدايا يعني تنها مرده اش ميماند؟
شب ميشود و نرسيده ام. راه ميروم. ادامه ميدهم. چشمهام را بسته اند انگار. نه رد پايي و نه اعتباري به سايه اي. زماني ميتوانستم ده ثانيه با چشم بسته راه بروم. حالا ساعتهاست چشمهارا هم ول كرده ام و ميروم. ول كن برو. برو برو...
همان شبي ست كه تعبير شده است. گم شده اي. گم شدن. تهنيت باد گم شدن بعد از اينهمه رها شدگي. از پا مي ايستي. ايستادن يعني گم شدن. يعني نداشتن راه. همراه.
صبح ميشود. چشم باز ميكني. خط سراب دورتادورت. گم شدن يعني تنها شدن. وهم سكوت. حجم باد ميان تو و بي نام و نشاني.
گم شدن آزادت ميكند. آزاد از سايه هاي وهم آلود. سايه هايي با ردپايي محو. به دنبالشان راه مي افتي. راه به راه ميشوي. تعداشان زياد است. راه و بيراه مي شوي. گم ميشوي. ول مي شوي. رها. آزاد. و اين قدمهاست كه ميروند و تو جا ميماني در دل كوير. كوير در خود جاي ميدهد تمام تنهاي تنهارا. رهات ميكند و ولت ميكند به سمتي كه سراب نيست. راه است و به مقصد مي رساندت. هل ميدهد و بعد مينشاندت پاي بساط چشمهات. غبار مينشيند و به باورت ميرساند كه ديدن نه آن چيزي بوده كه ميديدي و نه آن چيزي ست كه ميخواهي ببيني.
چشمهات ول ميشوند. رها و ميبينند كه چه سخاوتي دارند آدمهاي آن طرف راه. تمام چيزي را كه رها كرده اي رها كرده اند و آن چيزي را به تو هديه ميدهند كه ميخواهي. ميبيني. و دستان بي دريغشان به پاي تو ميريزند. نوش جان.

ساده بگم: اينقدر خيره نشده بودم به ردپاي كسي. اينقدر خيره نشده بودم به خط خالي افق. اينقدر به خودم نهيب نزدم برو. برو برو. اينقدر وقت نداشتم كه فكر كنم. خالي شدم از فكرهاي روزمره. و فقط سفيدي و خلا محض توي ذهنم باقي مونده. مثل پرواز كردن. ولي خسته. اينقدر ول نشده بودم در بي مرزي فكر با كلمه و بي كلمه.
اينقدر گم نشده بودم. اينقدر متحير نبودم در زنده بودن. اينقدر اشتباه نكرده بودم در شناخت كسي.
و يكي ديگر از تصاوير عجيب زندگيم وقتي صبح از خواب بلند شدم: وسط زمين خالي بي انتهايي چشم باز كردن. برزخ واقعي. شوره زار. ترك خورده. بوي نمك خيس. و نسيم خنك. معناي واقعي تنهايي.


کویر دق سرخ-اردستان-زواره-جهان آباد!40کیلومتر


پ.ن: اعظم دیروز مادر هم پرسید اعظم کیه؟ چون احتمالا خانم نصیری از مادرم پرسیده. دیگه کسی نمونده که نپرسیده باشه.!!! راستی تو کی هستی اعظم؟

توسط شب نویس در October 27, 2008 11:31 PM | | نظرات (12)
..............................................................................................................................................

یک چیز اینقدری

از آن پایین که نگاه میکردی می دیدی خون پاشیده به سقف برجک. پادگان ساکت بود و قرار شده بود از آن شب به بعد کسی با اسلحه سر پست نرود.
فرمانده توی صبحگاه داد میکشید: هر کسی مرخصی میخواهد بیاید پیش خودم. نه اینکه لوله را بگذارد زیر چانه اش و یک چیز اینقدری را بچکاند.
همه سربازها به صف و ستون خندیدیم. رفت تا دفعه بعد.

پ.ن: تولد خوش گذشت اعظم. خوندی کادوهای تولدتو؟ از کدومشون خوشت اومد؟

توسط شب نویس در October 22, 2008 01:01 AM | | نظرات (5)
..............................................................................................................................................

گم شده دلم

_ اگر میخوای بدونی؟ هوا خیلی خوبه. خنک شده. کمی هم خلوت شده. امشب به حمید گفتم دیگه نخونه. چیزی نپرسید. ولی دور و برش رو نگاه کرد. دنبال تو میگشت. حمید در مورد تو میدونه. نگاهش میکنم که هنوز داره به آدمهای تنها نگاه میکنه. ما فکر میکنیم تو تنهایی اینجا پیاده روی میکنی. حمید به یکی نگاه میکنه. زیر لب زمزمه میکنه. نمیشنوم چی میخونه. به حمید میگم اون نیست. یکی دیگه میاد. میگم اونم نیست. حمید بلندتر میخونه: به شب وصلت جانا دیوانه شدم... به شمع رویت جانا پروانه شدم... نزدیک میشم به حمید بهش میگم اونم نیست. نخون دیگه. اون دیگه ایران نیست. گفته بود میخواد بره. ولی بی خبر رفته انگار. کاش قبل از رفتن برای یک بار هم شده دیده بودمش:... به ماه عارضت جانا حل کن مشکلم... حمید به زمین نگاه میکنه. دیگه دنبال کسی نمیگردیم. شاید یک نفر تنها که دنبال دونفر میگرده که میخونن و قدم میزنن. این جاده انگار حالا خالی شده. هوا سرده. من و حمید دستامونو تو جیبامون فرو کردیم و کیف راکتهای تنیس هم رو دوش منه. میریم اون بالا بازی. حمید بهم نگاه میکنه: به حال من نگر دلبر دلبر زار و نزارم... به حمید نگاه میکنم: رسوای توام چشم ترم بنشین به برم... عاشقم کردی جانا دلم را بردی... به زلف سرکجت گم شده دلم جانا گم شده دلم... هردومون ساکت شدیم. نه میخونیم و نه حرفی میزنیم. هر شب همینطوریم. به صدا میریم و بی صدا میایم. دیگه قرار نیست دنبالت بگردیم. یا در موردت حرفی بزنیم. حالمون خوبه. سعی میکنیم ورزش کنیم. تنیس بازی میکنیم. گاهی به پشت فنسهای زمین تنیس نگاه میکنیم شاید کسی باشه که بشناسه مارو. و اون تو باشی. ولی خب نوبت ضربه زدنه. منتظرت میمونیم. توی همین جاده. و راه میریم.


پ.ن: اعظم من یه عادت بد دارم. وقتی یادم میره جواب اس ام اس رو بدم یا تلفنی رو جواب بدم یا با کسی حرف بزنم دیگه روم نمیشه برگردم به حالت اول.یا مثلا شده یادم رفته به کسی بابت مرگ عزیزش تسلیت بگم دیگه روم نشده حتی ببینمش! حالا ترسیدم یادم رفته باهات حرف بزنم دیگه روم نشه هیچ پی نوشت برم. بگذریم. کفشهایی که خریدی به درد پیاده رفتن تا دانشگاه خورد؟

توسط شب نویس در October 16, 2008 11:10 PM | | نظرات (5)
..............................................................................................................................................

صفحه نخست
آرشيو

تماس با من


عناوین

 

مي خوانم

خوابگرد
حسين جاويد
مطرود
هفتان
مرضیه
iranian idiot
باغ بي برگي
نوشته های پشت شیشه
تب چهل درجه
سايه
خالد رسولپور
رضا قاسمي-دوات
احسان عابدي
محيا اسلامي
دلتنگي هاي يك كرم دندون
رضا ناظم
جودي
شب نويس
مريم مكنون
سعيد حاتمي
زن روزهاي ابري
آینه
سارا جعفری
ارنواز صفري
مهدی اسماعیلی
باغ آلبالو
قصه نگفته ماند
سعيد بي نياز
داریوش آشوری
استامينوفن
علي اكبر كرماني نژاد
دندون يه آدم مرده
اكبر سردوزامي
حسن خدابيامرز
محمدرضا3
آرين
آسپرين
نارنج
آزاده رحيمي
ميني مال
كتي عزيز كه نميدونه!
جواد قاسمي
هزار و يك روزنه
هدا رستمي
مهرنوش قاسمی
کاوه مظاهری
مهدي ارگي
محمد رضاي 2
كتايون/ شعر
سورا خیری
اعتراف
بچه مخفي
الهام- اسنپ شات
ستيغ خانوم
سارا رحمانی
ممرضا زماني
سالومه پزشک پور
مریم/کیلیمانجارو
وحيد مقدم
حسين نيازي
نازنین خانیان
بيتا
کتایون آموزگار
قابيل
والس
ناديا حيدري
كتاب هاي رايگان فارسي
غروب سه شنبه ها
حديث نامكرر
فريد عظيمي
رویا
تيگلاط
مجتبی تقوی زاد
nosmoking
ح.م.آریا
شقایق تئاتری
اميد
اسكيزوفرني
مينا
ليتيوم
كتايون/ داستان
گربه چكمه پوش
الناز
مودراتو كانتابيله
كروكوديل پرنده
بار هستي
چرکنویس
این خانه واژه های نسوزی دارد- ریرا
آرین دینازاد
کولی های مست
كوچه باغ آرزو

by BlogRolling

آرشیو

خروجی XML وبلاگ

 Subscribe in a reader

 Hosted by jablogi.net
Jablogi.com