فوکو

راستي فوكو مي گه : س ك س ارزش مردن دارد .... به راستي عشق بازي آكنده از غريزه مرگ است.

_ نظر فوكو رو ديگه نميفهمم. براي من عشق بازي حكم شنيدن صداي تير تپانچه ي ميدان دو ميداني رو داره. و فقط صداي نفس نفس زدن خودم رو ميشنوم و بوي گس عرق تن.

توسط شب نویس در June 25, 2009 05:56 PM | | نظرات (0)
..............................................................................................................................................

حناق

سايه اي مي افتد زير در. دست مي كشم به جيبم. خالي تر از هميشه. داد مي زنم: ندارم. امروز ندارم. زنگ ميزنم به يكي و ازش ميگيرم و بهت ميدم. فقط سايه ت رو از زير در بكش كنار. منتظرم.
چشمم را از زير در برنميدارم. دستم را دراز مي كنم و گوشي تلفن را برميدارم و ميچسبانم به گوشم. مي گويم: پول لازم دارم.
مي گويم: نميدونم چقدر!
مي گويم: نميتونم بيام بگيرم. منتظرم.
مي گويم: منتظرشم.
مي گويد: اون اينجاست. پولو ميدم بهش برات بياره. بيشتر خواستي بهش بگو بهش بدم برات بياره.

توسط شب نویس در June 17, 2009 03:14 PM | | نظرات (4)
..............................................................................................................................................

سقف و دود

زمین نشسته ام و پک می زنم. روی سرامیک ها نشسته ام بلکه کمی خنک شوم. فقط سرماست که جریان دارد توی تنم. به سقف نگاه میکنم. سرما و گرما که قاطی می شود. باران می شود. اولین قطره که می چکد روی پام لای دود توی حلقم می گویم: وقتی آدمهای شکست خورده دنیا با خودم می شوند دو نفر حس می کنم عاشق شده ام.
سرفه ام می گیرد.

توسط شب نویس در June 8, 2009 03:28 PM | | نظرات (4) | ترك بك (0)
..............................................................................................................................................

خیس

چمدانم را باز می کنم و قبل از رفتن دنبال چیزی میگردم که نشانه ای داشته باشد و خیالم از بابت آنجا راحت باشد که فراموشت نمی کنم. پیدا که نمی کنم نفس عمیقی میکشم و از لای در می بینم که داری ظرف ها را آب می کشی و حواست نیست. در چمدان را می بندم و داد می کشم: برداشتم عزیزم. میشه با دستهای خیس بغلم نکنی.

توسط شب نویس در June 8, 2009 02:51 PM | | نظرات (2) | ترك بك (0)
..............................................................................................................................................

آخر داستان

هر دو این طرف آب ایستاده ایم و من حسرت جای پای خیس تو را میخورم و تو حسرت آن کسی را که ان طرف آب برایت دست تکان می دهد. اگر حواست را پرت کنی من هلت میدهم توی آب. یا می روی آن طرف و به آرزویت می رسی یا خفه می شوی و من خلاص.
خواندنم که تمام شد گفت: تا همین جا که خواندی آخر داستان است. قرار نبود من بروم آن طرف.

توسط شب نویس در June 8, 2009 02:48 PM | | نظرات (3) | ترك بك (0)
..............................................................................................................................................

روت

گفتم: میتونم روت حساب کنم
گفت: آره
و برگشت کونشو کرد طرف من .
گفتم: نه میخوام روتو کن طرف من. میخوام رو صورتت حساب کنم.
گفت: نه دیگه. این مال یکی دیگه ست.

پ.ن: غرضی نیست. بعد از دیالگمون این مینیمال تخیلی اومد به ذهنم.

توسط شب نویس در June 8, 2009 02:42 PM | | نظرات (3) | ترك بك (0)
..............................................................................................................................................

صبح به خیر عزیزم

چندتا کار کوچیک مونده باید انجام بدم: اول بمیرم. دوم خدا رو بکشم. سوم خدا بشم. چهارم بزنم لهت کنم به هیچ جامم نباشه مردم بفهمن من هی دارم تو رو خلق میکنم و به دنیا میارمت و اسپرم و تخمکتو قاطی پاتی میکنم و به میلیاردها شکل درت میارمت و میزنم شل و پلت میکنم و جرت میدم و دهنتو سرویس میکنم تا دلم خنک بشه.
بعدش در رحمتم به روت باز میشه. نور میافته تو چشمت و میبینم که خواب بودم و انشگت شستت تو مشتمه که قصد داشتی وقتی از این خواب بیدارم کردی نشونم بدی. صبح به خیر عزیزم.

توسط شب نویس در May 4, 2009 11:33 PM | | نظرات (10)
..............................................................................................................................................

بت ها

چای می‌ریزم برای خودم. داد می‌زنم تو هم می‌خوری آرین؟
منتظر جواب نمیشوم. کی نخورده که این‌بار دومی باشد. برایش میریزم. سرد شد میریزمش بیرون. از روی عادت وقتی بیرون بازی نشسته باشی فکر نمیکنی که ببازید میروید خانه‌اتان. فقط باید عرقی که رد گرفته پشتت خشک شود.
دو لیوان چای را میگذارم زمین. میگویم سی دی آهنگ‌های دل‌خواهش را توی ماشین گذاشت.
آرین هم مینشیند پای لیوانش. نگاه میکند که ادامه دهم. میگویم همه آهنگ‌هاش غمگین بود و از بی‌وفایی میگفت. آرین قند خیس کرده‌اش را رها کرد توی لیوان. قند پایین رفت. لیوانش را برداشت و برد به طرف آشپزخانه. و صدای خالی کردنش آمد.
می گویم بهش گفتم: شاید جسارت کردم ولی آن موقع هم گفتم که شما حق ندارید غمگین باشید. گفتم شما از این آهنگ‌ها گوش بدهید پس ما چه کنیم. به امید کدام پنجره جلوی این توپها را بگیریم تا ستون سنگها بالا برود. بازی است دیگر. انگیزه می خواهد.
چیزی سردر نیاورد از جمله آخرم و دوباره بهش گفتم: ولی اینقدر راحت و مثل باقی آدم‌ها گفتید که خوشحال نیستید که آدم از تک و تا می‌افتد وسط بازی.
رو به آرین داد می زنم گور بابای بازی. اصلا بازی نمی کنم سر ظهری. حتما باید توپمان بیافتد توی خانه‌ی کسی تا بازی تمام شود.
چای گس شده بس که نگاهش کردم تا آرین به حرف بیاید. حوصله ندارم. میگویم خواستنش هم مبهم است. اصلا نمیفهمم میخواهد یا از سر نداری به این یکی اینقدر گیر کرده؟!
به آرین نگاه میکنم. فحشم میدهد. اصلا ولش کنم با هر چه دم دستش باشد به من حمله میکند. آخر من لامذهب وقتی یک چشمم را به همه چیز ببندم حتی ستون هفت سنگ و تمرکز کنم میتوانم با یک ضربه بزنم فرو بریزد. اصلا خوب است بزنی فرو بریزی وقتی توی بازی به جایی برسی که همه چیز مبهم باشد. اصلا بازی کردن به چه درد میخورد توی این گرمای تابستان. اگر نزدیک بردن هم باشد وقت ناهار میشود. پنجره‌ها بسته شده و همه رفته‌اند. اصلا بازی مزه نمیدهد. کسی مارا نمی بیند. حالا تو هی داد بکش سر من. مگر من عاشقی کردم و دردم را فرو کردم تو چشم تو. لعنت به آن کسی که وسط یارکشی سرش دعواست ولی وقت ندارد تا آخر بازی بماند.
میگویم اگر میخواهد و عاشق است پس این حرفها و آهنگهاش چیست؟
آرین میگوید باید حتما به همه چیز فکر کنیم؟ حتما باید همه بدبختیهای این رابطه را الک کنیم و ته مانده اش را فوت کنیم تو چشم هم؟ باید حتما بزنی بریزی تا بازی کنی. نزنی و نوبت ما شود که بزنیم و فرو بریزیم این هفت تا سنگ لعنتی را، و فرار کنیم، زمین به آسمان می آید؟
میگویم نه والله طوری که نمیشود. وقتی نمیخواهد وقتی اصلا جسارت نیست اینهایی که گفتم. وقتی سر در نمی آوریم چه بلایی دارد سرمان می آید. وقتی انتظار بکشی حتما یک روزی می آید و می گوید من دیگر آن حس قبل را نسبت به تو و بازیهای تو و زندگی‌ات ندارم. وقتی آرین داد می کشد خفه شو حسین. خفه می شوم.
ولی میگویم حسرت عاشقی کردن را میخورد یعنی چه؟
آرین سیگارش را بیرون کشیده. میگوید یعنی چه؟
میگویم یکی هم بده من بکشم. عادت کرده. پاکت سیگارش را جلو می‌آورد و بر میداردم. میگویم: یعنی همه چیز کامل نیست. یعنی سنگ هفتم را ندارد. یعنی گیریم که ششمی را هم کاشتید آرین خان وقتی هفتمی نباشد میخواهد بازی ما باشد یا بازی شما همه‌امان بازنده‌ایم که!
آرین تکرار می کند بازنده‌ایم که!
اگر داد بکشد سرم و بگوید هی این آدمها را گنده کن و هی ازشان بت بساز و هی عاشقشان شو و وقتی هر دو قربانی بردیم پای بساطشان و استغاثه کردیم و تر زدند به کاسه کوزه امان... وسط هوار هوار کردنش هوار می کشم وای خدا کاش تو هم خفه شوی آرین.
پک اول، ضرباهنگ سرفه های آرین را شروع میکند. و وقتی شروع کند به سرفه کردن اول راه میرود و بعد پهلوهاش را میگیرد.
نخ سیگار را بو میکنم. بوی توتون مثل بوی شکلات است. شیرین است. هوس انگیز نیست. شروع میکنم به نرم کردن توتون پیچیده شده‌اش.
میگویم میشنوی چه میگویم آرین؟
همینقدر کافی ست. اینجور مواقع بیدار است. میگویم نمیخواهم چیزی را خراب کنم یا ناامیدت کنم ولی وقتی او حرف میزند همه چیز سرجایش نیست. دیگر نمیشود گفت میخواهد. خواستنش اندازه‌ی لبخندش نیست وقتی با ‌آن دوست به اصطلاح غریبه اش ول میگردد. اصلا شاید نخواهد . قصد جسارت ندارم اما نمیخواهد، جوابش را میدهد. اصلا به من و تو ربطی ندارد که آنها چه کار میکنند ولی به خدا سنگ هفتمی در کار نیست.
و بعد مینشیند یک گوشه و انگار دارد فکر میکند. ناامیدانه فکر میکند به چیزی که سرفهاش را بند بیاورد.
میگویم خدا نکند حرف بزند از رابطه‌اشان. باور کن همه چیز به شدت خوب است. آدم را میترساند. آدم نمیفهمد گاهی هم به سرش نزده باشد. وبعد زده باشد. اصلا معلوم نیست برای چه مانده وقتی میتواند فرصت عاشقی به خودش بدهد. هنوز بچه بوده که خواسته. اصلا ادای خواستن درآورده!؟
آرین دراز میکشد و با بند حوله‌ی رب دوشامبری‌اش سرش را میبندد و صدایش در نمیاید. فرو میریزد. از اینجا به بعد آرین دلش نمیخواهد چیزی بشنود. کاش خوابش ببرد.
می گویم اصلا فرصتش را دارد؟ اصلا سنگی در کار بوده که ما سرهمش کردیم. آرین با توام خوابیدی؟ مثل ما زندگی میکند. طول کشیده و شاید با هم ازدواج کنند. مثل بقیه. شاید یکی بهتر گیر بیاورد و خیانت کند و بعد بهانه بیاورد و گم و گور شود و کمی غم و غصه و سر و ته قضیه که هم آمد...
آرین خوابش برده است. یعنی من اینطور فکر میکنم. با اینکه میدانم آرین اینطور مواقع خوابش نمیبرد. میگویم فقط نمیدانم چرا اینقدر طول کشیده؟ پنج سال.


پ.ن: برای آرین: یک چیزی را یک جایی خواندم که از تاریخش گذشته بود. اما همانی بود که به دردم میخورد. مثل وصیت نامه بود که تکلیف همه را روشن می کند. بعضی ها را خوشحال می کند و بعضی ها را ناراحت. من از هر دو دسته بودم. آهنگ های آلبوم شبهای روشن را گذاشتم و نمی دانم چرا آمدم سر وقت این داستان قدیمی. حتما متوجه شدی که دو سه پاراگراف آخرش است. یعنی همه ی آن شش صفحه را پاک کردم. آ ... آه. مثل آب خوردن. و این تکه را برداشتم و درشتش کردم و اضافه و کم کردم. بازی کردم و باخت دادم. اگر این بار هفت تا سنگ دیگر پیدا کنم و یک توپ داشته باشم...........................................


توسط شب نویس در March 12, 2009 04:12 PM | | نظرات (10)
..............................................................................................................................................

بوقی

تو
همان توی کوچک
که در خوابهایم بالهایت را به رخت آویز آویختی
و توی آینه
به دنبال جای بوسه های فاسق حقیرت می گردی
دست می کشی به آینه
و کسی از پشت سرت پرواز می کند و هو می کشد
و همه ی ما به رد پرواز او در آسمان نگاه می کنیم.
و من با صدای بوقی از خواب می پرم
فاسق حقیرت بود
که زیرش گرفته بودند!

توسط شب نویس در March 10, 2009 01:18 AM | | نظرات (2)
..............................................................................................................................................

بالش جديد

بالش جديد رو گذاشتم كنار بالش خودم. پتوي خودم رو گذاشتم واسه تو. من با ملحفه راحت ترم. دراز كشيدم روي تخت. بلند شدم و نگاه كردم چقدر جا گرفتم. جا براي تو زياد نبود. ولي جاي خاليت رو لازم دارم. كنار كشيدم و خوابيدم. سعي كردم با تو فاصله داشته باشم.
نخواستم دستم به دستت بخورد. دستهام را كنارم جمع كردم و به سقف نگاه كردم. سرم رو چرخاندم و به بالش جديد نگاه كردم. از چشمهام تا بالش تو فاصله زيادي نبود. لبخند زدم. پتوي بهم ريخته ت رو نگاه كردم. زيرش نبودي. حالا بايد فكر كنم ما با هم قهريم كه تو نيستي. پس بلند نمي گويم شب بخير عزيزم.

توسط شب نویس در February 28, 2009 11:31 AM | | نظرات (12)
..............................................................................................................................................

صفحه نخست
آرشيو

تماس با من


عناوین

 

مي خوانم