شعری برای حصر

خانه ها سرد و سیاه و غم زده،
کوچه ها گُم گشته در طوفانِ دود.
آسمان تاریک و تار و بی فروغ،
ابر تیره ماه را دزدیده بود.

شهر من شهر سکوت و سایه شد،
شهر بی برگی به باغ و کوچه ها.
مرثیه های شب تاریک ما،
ناگهان شد شعر خواب بچه ها.

نعره آوردم که ای چرخ کبود!
ماه تابان کو؟ نور را دزدیده اند!
زاغهای شب نشسته روی بام،
دانه های روشنی برچیده اند!

از کجا جادوی شب بر خانه شد؟
گرد شهر سبز ما دیوار شد!
یک نفر از داغ دل در خانه مُرد!
آن یکی از تیرگی بیمار شد!

مادرم حیران، گَزَد ناخن به لب،
با سکوت و ترس و یأس آمیخته.
زیر لب، لرزان، بگوید: «گزمه ای
بر سر کوچه طناب آویخته.»

خواهر کوچکترم پُرسد ز من،
«پس چرا این کوچه ها تاریک شد؟»
یا «چرا دیگر پدر در خانه نیست؟
آخرِ قصّه چرا نزدیک شد؟»

شبچراغ روشنی باقی نماند!
همصدایان جملگی خوابیده اند.
دوستی میگفت خورشیدی به بند،
پشت آن دیوار اختر دیده اند!

من به گوش خود شنیدم یک نفر،
میزند فریاد آن دور دستها.
پشت تاریکی کسی یازیده دست،
منتظر در پیچ این بن بستها.

با خودم گفتم که باید بشکنم،
شیشهء شب را به سنگ خیرگی!
رهنوردان را دهم دستی به دست،
با چراغی سوی دیو تیرگی!

جغد پیر و خسته ای با طعنه گفت:
«آب می خواهی به هاون کوفتن؟!
میدهد آخر سر سبزت به باد،
آن زبان سرخ و آن سرتافتن!

زندگی را بهر خود خواه و برو!
سر به زیر و بی سوال و بی جواب!
ماه خواهی ای پسر بهر کجا؟
رو به خانه دیر گشته وقت خواب!»

گرچه شب بی روزن و تاریک بود،
ما ولی رویای دیگر داشتیم.
خیره در چشمان مشتاقان نور
بذر امید و صبوری کاشتیم.

علی (شبنویس)

سولومان

حدود دو ماه بود که دنبال جایی برای کرایه در تورنتو میگشتم که از ماه آینده نقل مکان کنم. نسبت به هزینه ای که در نظر گرفته بودم و نسبت به فاصله ای که میخواستم نسبت به کالج داشته باشم جای مناسب زیادی پیدا نمیکردم.
دیروز بالاخره جایی را دیدم و پسندیدم. صاحب خونه یک خانم مسن به اسم مارگارت بود که معلم زبانی و بازنشسته است و با سگ بزرگش به اسم سولومان زندگی میکنه. مارگارت شخصیت جالبی داره. از اون خانمهای سرحال و پر انرژیه. در سن بالای شصت سال، دوچرخه سواری میکنه و یک اسب هم داره که آخر هفته ها میره و سوارکاری میکنه.
وقتی برای دیدن خونه رفته بودم،‌ سولومان به سمت من دوید و انگار سالهاست هم را میشناسیم از سر و کول من بالا رفت. من هم نشستم روی زمین و حسابی باهاش صفا کردم.
موقع بازدید از خونه حدود نیم ساعتی با خانم مارگارت گپ زدیم. مارگارت راجع به محله و همسایه ها و شرایط خونه توضیح میداد و من هم که از تمیزی خونه و محله خوشم اومده بود و برای اینکه بهش نشون بدم فرد تحصیل کرده و مستاجر خوبی هستم کلی براش از انبوه مدارک تحصیلی و سوابق کاری در سوئد و دانشگاه مک گیل که اینجا اسم بزرگیه گفتم.

امروز مارگارت بهم ایمیل زده که به عنوان مستاجر از من خوشش اومده و امیدواره که من خونه اش را کرایه کنم و حاضره برای کرایه بهم تخفیف هم بده چون اولین تست را بخوبی گذروندم و سولومان من را خیلی دوست داشته! این که میگن در غرب مدرک گرایی وجود نداره همینه ها

iPhoto Library

نفرت و ناآگاهی و حباب اخلاقیات

به این نتیجه رسیده ام که جامعه بدنبال اصلاح کردن و تغییر نیست. جامعه بیشتر بدنبال متهم و مجازات است. جامعه دنبال پیدا کردن شخص یا گروهی است تا تمام ناکامی ها و تمام سرخوردگی ها و تمام مشکلات را برسر آنها خراب کند. این که عکس گرفتن با جسد کار درست یا غلطی است و اینکه تا چه حد خلاف قوانین و مقررات است بحث جدایی است که در فرصت مقتضی راجع به آن خواهم نوشت. فعلا برای جلوگیری از طولانی شدن بیشتر از این نمی نویسم.

عکس اول مربوط به دانشجوی پزشکی سال اول یا دوم

عکس دوم مربوط به دانشجویان رشته پرستاری

عکس سوم مربوط به دانشجویان رشته مهندسی پزشکی قم

عکس چهارم مربوط به دانش آموزان تجربی یکی از دبیرستان های گیلان در دانشگاه علوم پزشکی گیلان

عکس پنجم مربوط تشریح قلب گاو توسط دانش آموزان در آزمایشگاه زیست شناسی

عکس ششم مربوط به تشریح چشم گاو در آزمایشگاه دبیرستان

لینک اصل خبر را از «اینجا» بخوانید

ایران خانم

ایران خانم همسایه ی ته کوچه ی ما بود که شوهرش یه آدم بیمار و معتادی بود و نمیتونست خرج و مخارج زندگیشون رو تامین کنه. از یکی از فامیلهای دورشون که جوان کم عقل و بدنامی بود خواستن بیاد باهاشون زندگی کنه که تو مراقبت از بیمار و مخارج خونه کمکشون کنه. اون ابله هم چند روز بعدش اومد وسط کوچه داد و بیداد و شاخ و شونه کشیدن واسه همسایه ها و بعد از چند وقت کلی از پس انداز خانواده رو بالا کشید و خرج عیاشی با رفقاش کرد.
یه همسایه هم سر کوچه داشتیم که گنده لات محل بود و همه جا قلدری میکرد و با کلی نوچه که دور و برش بودن میرفتن توی دعواهای محله ای و میریختن سر مردم و باجگیری میکردند. از قبل هم با ایران خانم و شوهرش مشکل داشت و کلی هم اذیتشون کرده بود ولی از وقتی این لات محل سر و صدای این فامیل ایران خانم رو تو کوچه شنیده بود کلا قاطی کرد و پیغام داد که تیکه بزرگش گوششه.
به اهالی محل هم گفت اگر کسی با این همسایه ی ته کوچه معاشرت کنه هرچی دید از چشم خودشه. به قصابی و بقالی و چقالی محل هم پیغام داد با خانواده ی ایران خانم معامله نکنن و حتی گفته بود بچه های محل هم حق ندارن با بچه های ایران خانم بازی کنن.
خانواده ء بیچارهء ایران خانم که از اول بدبخت بودن، با این اوضاع بدبخت تر از قبل هم شدن.
بالاخره ایران خانم بعد از ۴ سال از فامیلشون خواست که از اون محل بره ولی مگه طرف دیگه ول کن بود؟ تازه جا خوش کرده بود. شر شده بود. کلی آبروریزی کرد. کلی مصیبت و شر و بدبختی به بار آورد.
خلاصه هشت سال اوضاع همین بود و هر روز صدای گریه زاری و آه و ناله و جنگ و دعوا از خونهء ایران خانم بلند بود. بعد از هشت سال بالاخره به هر بدبختی ای که بود و با کلی دعوا مرافعه عذر این مهمان ناخوانده که میخواست صاحبخونه بشه را خواستن، ولی حالا دیگه این لات سر کوچه بود که کوتاه نمیومد.
آخر سر هم بعد از کلی میانجیگری و پیغام پسغام قرار شد که یه ذره کوتاه بیاد و بذاره بچه های ایران خانم عصرا بیان تو کوچه بازی کنن و همسایه ها هم اجازه داشتن جواب سلام این خانواده رو بدن.
خبر این توافق که رسید بچه های ایران خانم از خوشحالی کلی ذوق کردن و ریختن تو خیابون و شروع کردن به رقصیدن.
لات محله هم وایساده بود سرکوچه سیگار میکشید و نگاه میکرد به شادی بچه ها و یه لبخند زشتی هم روی لبش بود و لابد توی دلش هم میگفت این بدبخت بیچاره های الکی خوش چه ذوقی کردن!

‫#‏توافق‬

آرامگاه لوط پیغمبر در ایران

از آنجایی که این روزها بحث لوط و لواط داغ است بد ندیدم که از فرصت استفاده کنم و یکی از اماکن خرافی ایران را معرفی کنم. شاید باورش سخت باشد ولی بله خرابه ای در شهرستان رباط‌ کریم هست که از قضا درسال ۱۳۸۲ هم به ثبت آثار تاریخی و ملی ایران رسیده است. برطبق راوایت دینی لوط پیامبر برادرزادهء ابراهیم نبی بوده که برای تبلیغ و هدایت مردم شهر «سدوم» وارد این شهرمی شود و مابقی داستان را همه میدانیم.

جالب تر اینکه در جستجویی که داشتم اماکن دیگری نیز در سراسر ایران موسوم به مقبرهء پیامبران مختلفی پیدا کردم که از آنجمله میتوان به دانیال (در ۵ شهر مختلف که معروفترین آنها شوش است)، یعقوب،‌ داوود، خضر، ایوب، نوح (شهرستان ممسنی در فارس)، شیث و جرجیس اشاره کرد

هشت نکته راجع به قانون جدید سی-۲۴ و وضعیت شهروندی در کانادا

از ابتدای ژوئن ۲۰۱۵ بنابر لایحهء سی-۲۴ (Bill C-24) اجرا و ماهیت شهروندی کانادا تغییر کرد و عملا شهروندان کانادا را به دو دستهء درجه اول و دوم تقسیم کرد. براساس این قانون جدید، حق شهروندی کانادا از شهروندانی که به کانادا مهاجرت کرده اند و شهروند کشور دیگری نیز هستند میتواند گرفته شود، درحالیکه چنین اتفاقی برای سایر شهروندان کانادا اتفاق نخواهد افتاد. خواندن ۸ نکتهء زیر به شما در درک بهتر ایرادات این قانون کمک خواهد کرد. این مقاله ترجمه خلاصه ای از مقالهء انگلیسی زبانی است که اصل آن را از «اینجا» میتوانید بخوانید.
۱- اجرا شدن قانون جدید شامل چه کسانی میشود؟
هر کسی که شهروند کشوری دیگر یا واجد شرایط اخذ شهروندی از کشوری دیگر غیر از کانادا است، در صورت ارتکاب تخلفات مشخصی که در این قانون به آن اشاره شده است میتواند تحت تاثیر قرار گیرد. این قانون پتانسیل این را دارد که افراد خیلی زیادی را شامل شود و از زمانیکه که باطل کردن حق شهروندی کانادا باب شود، دیگر دری است که گشوده شده و ممکن است در آینده بازتر و بازتر هم شود. ما در کانادا دارای یک سیستم قضایی مدرن هستیم که با برگزاری دادگاههای شفاف و عادلانه میتواند به جرئم افراد رسیدگی کرده و مجازات لازم را اعمال کند. با این وجود دیگر چه نیازی به اجرای چنین قانون جدیدی برای باطل کردن شهروندی یک فرد وجود دارد؟
باطل کردن شهروندی افراد از جمله قوانین قرون وسطایی است که بالقوه میتواند بعنوان حربه ای برای مجازات شهروندان بکار رود و درواقع فرقی با تبعید دائمی افراد ندارد. اگر چنین مسیری آغاز شود چه تضمینی وجود دارد که در آینده دامنهء پوشش افراد اخراجی گسترده تر و بیشتر نشود؟ برای دانستن بیشتر «اینجا» کلیک کنید
۲- چرا شهروندی دوگانه داشتن (از دو کشور) منجر به شهروند درجه دوم شدن در کانادا میشود؟
این قانون میگوید که برخی کاناداییها که شهروندی کشور دیگری را ندارند و واجد شرایط اخذ شهروندی کشوری دیگر نیستند، برای همیشه کانادایی خواهند ماند. سایر کاناداییها، میتوانند شهروندی خود را از دست بدهند حتی اگر در کانادا به دنیا آمده باشند. حتی اگر در عمل دولت هیچگاه شهروندی کسی را باطل نکند، واقعیت این است که شهروندی هیچکدام از ما دیگر دارای امنیت و ثبات دائمی نخواهد بود.
طبق تعاریف، شهروندی حقی است برای داشتن حقوق مختلف
“The right to have rights”
برای کسانی که شهروندیشان بدون امنیت است، درواقع حقوق شهروندیشان هم متزلزل شده است.
۳- چرا این قانون فقط برای افرادی اعمال میشود که شهروندی دوگانه دارند؟
طبق قوانین بین المللی، هیچ کشوری نمیتواند شهروندی افراد خود را درصورتیکه بدون کشور شوند باطل کند. یعنی این قانون جدید فقط افرادی را که تنها شهروند کانادا هستند شامل نمیشود. شهروندی افراد فقط بر طبق ضوابط خاصی که در لایحهء سی-۲۴ نوشته شده است باطل میشود، از جمله ارتکاب به یکی از جرائم ذکر شده مثل فعالیتهای نظامی مشکوک علیه کانادا.
براساس همین لایحه کاناداییهایی که حتی در کانادا بدنیا آمده اند اما میتوانند تابعیت کشوری دیگر را داشته باشند نیز مشمول این قانون خواهند شد، حتی اگر تا بحال به آن کشور آبا و اجدادی خود پا نگذاشته اند یا حتی نمیدانند که میتوانند تبعهء آن کشور بشوند.
۴- تکلیف کاناداییهای جدید که در آینده تصمیم به زندگی خارج از کانادا میگیرند چه میشود؟
بحث برانگیزترین قسمت این لایحه همین مورد است چرا که از این به بعد متقاضیان شهروندی کانادا در فرم مربوطه تعهد میدهند که قصد اقامت دائمی در کانادا را خواهند داشت و این موضوع باعث آسیب پذیری شهروندان جدید کانادایی میشود. به این دلیل که اگر این شهروندان در آینده به هر دلیلی خارج از کانادا زندگی کنند قانون پتانسیل این را دارد که شهروندی آنان را باطل کند. از این به بعد، شهروندان جدید کانادایی بعنوان پیش شرط تعهد میدهند که قصد زندگی در کانادا را برای همیشه دارند و عدم پایبندی به این تعهد میتواند به عنوان دروغ گفتن در اپلیکیشن تلقی شود. بنابراین، شهروند جدید کانادایی اگر به دلیل مراقبت از نزدیکان بیمار خود، یا زندگی با فرزندان خود در کشوری دیگر، یا حتی برای تحصیل و کار به کشوری دیگر برود میتواند در خطر باطل شدن سیتیزنشیپ قرار گیرد.
۵- آیا لایحهء سی-۲۴ تنها شامل حال شهروندان جدید میشود یا میتواند شهروندان قدیمی با تابعیت دوگانه را نیز تحت تاثیر قرار دهد؟
اکثر بندهای این قانون شامل تمام افراد (قدیمی و جدید) که دارای تابعیت دوگانه هستند میشود. البته قسمت مربوط به تعهد برای اقامت در کانادا فقط به متقاضیان جدید مربوط میشود.
لازم به یادآوری است که درگذشته اگر هرگونه تقلب یا دروغ در هریک از مراحل درخواست اقامت و سیتیزنشیپ فردی ثابت میشد دولت طبق قانون میتوانست شهروندی او را باطل کند. اما طبق لایحهء سی-۲۴ متقاضیان تعهد میدهند که در این کشور اقامت خواهند داشت و اگر در آینده خارج از کانادا زندگی کنند دولت میتواند به عنوان دروغ و تقلب در اپلیکیشن به آن استناد کند. البته هنوز مشخص نیست که واقعا تا چه حد و در مورد چه افرادی این موضوع عملی خواهد شد. به هر حال یکی از مبهم ترین بخشهای این قانون همین بند است.
۶- آیا اگر قانون را زیر پا نگذارم، این لایحه بر روی من اثری خواهد داشت؟
ابطال حق شهروندی در صورت ارتکاب به جرائم خاص و محدودی صورت میگیرد. اما صرفنظر از رفتار شما، همینکه شما شهروند کشوری دیگر بجز کانادا باشید، یا بتوانید شهروندی کشور دیگری را داشته باشید، حق و نوع شهروندی شما نسبت به سایر کاناداییها ضعیف تر است. سایرین حق دایمی و مادام العمر شهروندی کانادا را دارند حتی اگر جرایمی مانند حملات تروریستی و مشارکت نظامی علیه کانادا انجام دهند.
حتی اگر دولت هیچ وقت سیتیزنشیپ شما را باطل نکند، و عملا هم در قبال اکثریت جامعه همینطور خواهد شد، ولی باز همچنان شما شهروند درجه دوم تلقی میشوید و دارای حق کمتری نسبت به سایرین خواهید بود. در نتیجهء این قانون برخی از ما فقط بخاطر گذشته و سرزمینی اجدادیمان دارای حق کمتری نسبت به سایر کاناداییها خواهیم بود. از این منظر، این لایحه همهء ما را تحت تاثیر قرار میدهد.
برطبق این قانون، حتی اگر شما در خارج از کانادا متهم به جرمی مانند اقدام تروریستی شوید و در دادگاه آن کشور مجرم شناخته شوید، دولت کانادا بدون برگزاری دادگاه میتواند شهروندی شما را باطل کند. حتی اگر دادگاه اشتباه کرده باشد و شما جرمی نداشته باشید.
همچنین بسیاری از افراد هشدار داده اند که درآینده دامنهء جرائم این لایحه ممکن است گسترده تر هم شود. بحث اصلی این است که حق شهروندی هیچ کسی نباید تبدیل به ابزاری برای مجازات کردن شهروندان شود. ما معتقدیم که یک کانادایی باید همواره کانادایی باقی بماند. این وظیفهء دستگاه قضایی است که افراد را محاکمه و مجازات کند نه پرسنل ادارهء مهاجرت!
۷- چه کاری از دست من برمی آید؟
وقتی که سال گذشته این لایحه مطرح شد اعتراضات و نگرانیهای زیادی بهمراه داشت. در حال حاضر شما میتوانید با پیوستن به کمپین زیر و با به اشتراک گذاشتن این مقاله و درخواست از دوستان و اقوام خود در کانادا برای پیوستن به این کمپین به ما و خودتان کمک کنید.
برای پیوستن به کمپین اعتراضی «اینجا» کلیک کنید.
۸- برای مطالعه بیشتر و دریافت جزییات بیشتر از این قانون میتوانید مقالهء انگلیسی زبان زیر را مطالعه کنید.
برای خواندن مقاله «اینجا» و «اینجا» کلیک کنید.

غم، لودگی، خودارضایی روانی

یکی از وجوه به اعتقاد من* منفی فرهنگی ما خودش از سه جزء تشکیل شده. اول غم، دوم لودگی، سوم خودارضایی happy-and-sadروانی.

– غم را میشه در تمام اجزای فرهنگیمون مشاهده کرد. از شعر و آواز و موسیقی بگیر تا جامعه و دین و عرفان و سیاست. کلا غم برای ما چیز مقدس و باارزشی تلقی میشه. استعداد خاصی هم داریم برای زیبایی بخشیدن به درد و غم و غصه و کوفت و زهرمار. و البته بعد هم در عجبیم که چرا افسرده هستیم. بصورت بیمارگونه ای هم خودمون را در معرض انواع و اقسام خبرها و اتفاقات بد و غمناک قرار میدیدم و با غصه خوردن خیال میکنیم که مشکلی از مشکلات جهان کم کردیم. کلا برای این دست افراد مفهوم اکتیویست بودن در نالیدن و غصه خوردن خلاصه شده.
این بخش از فرهنگ ما این روزها در شبکه های اجتماعی بصورت چس ناله های عاشقانه، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی تجلی پیدا کرده.

– لودگی و بی مزگی از خصلتهای خاص و قدیمی ماست به این صورت که همه چیز را مسخره میکنیم و برای همه چیز جوک میسازیم و هارهار هم میخندیم. کم نشنیدیم که طنز ایرانی در دنیا بی نظیره و به این موضوع افتخار هم میکنیم. هرچند که این طنز یا درواقع لودگی منحصر بفرد ما، هیچ مرز اخلاقی را رعایت نمیکنه و برای هیچ کس و هیچ چیز ارزشی قائل نیست حتی برای گوینده و خوانندهء آن.
شاید جزو معدود ملتهایی باشیم که در پیامک تلفن، ایمیل، فیسبوک، مهمونی،‌ میتینگ، وایبر، و… بدون هیچ مقدمه و مؤخره ای فقط برای هم جوک میفرستیم. توجیه هم میکنیم که تو این مملکت فقط همین یه دلخوشی را داریم. یا زبان طنز اثر گذار تر است!
این جوکها، که اتفاقا بعضیهاشون خیلی هم خنده دار است، در واقع پر است از زشتیهای پنهان و آشکار جامعه و فرهنگ ما. از نگاههای نژادپرستانه و مردسالارانه بگیر تا تحقیر و تخریب و تمسخر افراد و گروهها، از بسکه ما باحالیم مدام این لجن را منتشر و پخش هم می‌کنیم.
این بخش از فرهنگ ما این روزها در شبکه های بی عار اجتماعی مثل ماده ی مخدری که همه بهش معتاد شدن بشدت رایج شده. پیر و جوون و مرد و زن و تحصیل کرده و نکرده هم نداره.

– ارضای روحی روانی هم که از قهرمان پرستی بگیر تا غرور و عظمت پارسی و فرهنگ غنی آریایی، از دین بگیر تا سیاست و هنر و تاریخ، همه جا دیده میشه. چیزهایی که در واقعیت عینی و بیرونی هیچ اثری ازشون دیده نمیشه و فقط کارکرد ارضای روحی و روانی در جهت بدست آوردن هویتی دوبار و بازسازی خیالیِ جایگاه از دست رفته دارند.
این خودارضایی ذهنی بشدت قابلیت این را داره که با خصلت غم پروری آمیخته بشه. از گریهء پای روضه بگیر تا غصهء حصر و کشتار انسانها و گروگانهای سربریده و دستهای بستهء غواصان**. از حسرت روزهای پرشکوه تاریخ دوهزار سال پیش بگیر تا افسوس همین چند دهه قبل از انقلاب. کلا آمادگی این را داریم که هرچه از دست رفته و هرچه نداریم را با اسانس غم و غصه مخلوط کنیم و براش سوگنامه بخونیم و تغزیه بگیریم.
این بخش از فرهنگ ما این روزها در شبکه های اجتماعی برای هر پدیده ای که پتانسیل قهرمان شدن داره، سریعا پوستر و شعر و عکس و مرثیه میسازه و منتشر میکنه. مهم هم نیست که فایده و نتیجهء این کار چیه. هدف فقط ارضای درونی است.

*بخصوص وقتی‌ از ایران خارج شدم بیشتر متوجه برجسته بودن و تفاوت این سه‌ مورد بالا در فرهنگمون شدم.
** منظور قطعا این نیست که ماجراهایی از این دست غم انگیز و فاجعه بار نیست. منظور اشاره به رویکردی از جامعه است که بشدت نیاز به داشتن قهرمان داره و این قهرمان هرچقدر ماجرایش تلخ تر و دردآور تر باشه، برای نمایش خودارضایی روحی مناسبتره.

و اما تصمیم نهایی

و اما سرانجام با در نظر گرفتن همهء شرایط،‌ از جمله سن و توان و آیندهء شغلی و مالی و مهارت و علم و انگیزهء لازم برای موفقیت کاری و رضایت از زندگی، تصمیم گرفتم آرزو و رویایی را که سالها با خود و در خود نگه داشته بودم انتخاب نکنم.
رویایی که پانزده سال باعث شد از آنچه داشتم راضی نباشم و بر آنچه دارم تمرکز نکنم. شاید یک نوع بهانه و حسرتی بود برای توجیه کم کاری ها. شاید یک نوع مکانیسم دفاعی بود برای رضایت و دلخوش کردن خودم و سرزنش دیگران.
هرچند افسوس میخورم که شهامت و جسارت گذشته را برای زیر و رو کردن و مهاجرتی دوباره،‌ اینبار از رشته ای به رشته ای دیگر، از دست داده ام. اما خوشحالم که اینبار، شاید برای اولین بار، تصمیمی گرفتم که در حد امکان تمام جوانب مختلف آن را بررسی کردم، تحقیق کردم، فکر کردم، مشورت کردم و درنهایت انتخاب کردم. همین حس انتخاب کردن شاید اولین قدم برای ایجاد احساس رضایت در زندگی است.
اگر وقت و حوصله دارید، روایت فشرده ای از آنچه برمن گذشت را در ادامه بخوانید. اگر وقت و حوصله ندارید، کوتاه اینکه رشتهء بیماریهای پا را انتخاب کردم و از کردهء خود شادانم.

چند روز بعد از آنکه رشتهء انیمیشن سه بعدی را انتخاب کرده بودم، و هنوز خبری از پذیرش قطعی رشتهء بیماریهای پا نبود، به یکی از محله های مسکونی مونترال رفته بودم. وقتی در خیابانهای زیبا و آرام آنجا قدم میزدم و خانه های بزرگ و زیبا را نگاه میکردم، دچار تردید و ترس جدیدی شدم. با خودم گفتم آیا با این انتخاب به چنین زندگی ای خواهم رسید؟ تا چه حد داشتن یک آرامش و امنیت و ثبات در زندگی کاری برایم اهمیت دارد؟ آیا با انیمیشن خواندن به چنین موقعیت مالی خواهم رسید؟… احساس کردم در این مقطع از زندگی،‌ دیگر مثل گذشته توان یا انگیزهء ماجراجویی و تجربه گرایی بی مهابا را ندارم. چند دقیقه مکث کردم. به اطراف دقیق تر نگاه کردم. به درون خودم عمیق تر نگاه کردم…

بیشتر از دو ماه بود که درگیر یکی از سخت ترین تصمیم گیریهای زندگی ام بودم. سخت از این نظر که برای اولین بار یک حق انتخاب تمام عیار برای مسیر زندگی فردی و شخصی خودم داشتم. تا قبل از این مقطع، یا گزینه ها محدود بود یا حق انتخابی برایم وجود نداشت.
از سال اول دبیرستان دوست داشتم رشتهء‌ کامپیوتر بخوانم و رویای من وارد شدن به صنعت بازی سازی بود. احساس و شناختی که از خودم داشتم این بود که با قدرت تخیل زیاد و علاقهء فراوان به کامپیوتر و هنر در این رشته موفق خواهم شد.
شاید در آن سالها، یعنی ۲۰ سال پیش، این یک رویای ساده انگارانه بود و هیچ کس از این صنعت نوپا درک و شناخت درستی نداشت. اصلا مگر بازی سازی هم کار و زندگی شد؟! همین که اسم «بازی» روی این صنعت بود، خودش باعث میشد این رویا و هدفی که به زبان می آوردم شکلی خام و بچه گانه پیدا کنه… اگرچه هنوز هم خیلی ها از گستردگی این صنعت بی اطلاع هستند.

براساس همین رویا بود که سال دوم دبیرستان تصمیم گرفتم به رشتهء ریاضی-فیزیک بروم. هفتهء‌ دوم سال تحصیلی بود که مدیر ترسناک و بداخلاق مدرسه، در کلاس را باز کرد و من را به دفترش احضار کرد. من که ذاتاً بچهء شر و بازیگوشی بودم،‌ تمام طول کوریدورهای مدرسه از ترس اینکه اینبار کدام شیطنتم لو رفته است میلرزیدم.
وارد دفتر مدیر که شدیم، پشت میزش نشست و رو به من گفت نمرات درسی ام را نگاه کرده و به این نتیجه رسیده که من به درد رشتهء‌ ریاضی نمیخورم. گفتم همه نمره های من که بیست و نوزده است.
گفت با معلمها صحبت کرده و به این نتیجه رسیده اند که باید به رشتهء تجربی بروم. خیلی خشک و خشن و قاطع حرف میزد و منِ بچهء ۱۶ ساله شهامت مخالفت نداشتم. از روز بعد سر کلاس تجربی نشستم.

بعد از کنکور در رشتهء دامپزشکی سراسری کرمان، پزشکی آزاد نجف آباد، و عمران آزاد شهرکرد قبول شدم. خانواده ام به کرمان رفتن و زندگی دانشجویی/خوابگاهی در شهری دور با آمار بالای مواد مخدر مایل نبود. عمران را هم که اصلا شناخت و علاقه ای نداشتم. سر از پزشکی در آوردم.

دو سال بعد، در گپ و گفتگویی که با مادرم داشتم،‌ از دهانش پرید که با مدیر مدرسه مان صحبت کرده بودند تا من را به زور هم که شده به رشتهء تجربی بفرستد. بقول خودشان برای خودم و آیندهء خودم اینکار را کردند، و آن روزها از دید من بخاطر رویای فرزند دکتر داشتن اینکار را کرده بودند.

همان روز بود که دیگر از پزشکی زده شدم. چند بار به فکرم رسید که دوباره کنکور بدهم. ولی نه دیگر آن انگیزهء گذشته را داشتم و نه دیگر قبل از رفتن سربازی بدون مدرک دانشگاهی میتوانستم کنکور بدهم. مدتها، شاید چند سال، از دست پدر و مادرم ناراحت بودم. اما بعدها، آنقدر با حمایتهای مختلف و محبتهای دور از انتظارشان سعی در جبران کردند که دیگر موضوع برایم حل و فراموش شد. درواقع درنهایت به این نتیجه رسیدم که اگر واقعا میخواستم به رویایی که داشتم برسم،‌ هیچ کس و هیچ چیز نباید و نمیتوانست مانع آن بشود، پس آنقدرها هم اشتیاق و انگیزهء محکمی نداشته ام و شاید بیشتر دنبال بهانه برای بی علاقگی به رشتهء پزشکی میگشتم.

بعد از فارغ التحصیلی به سربازی رفتم، مطب زدم و شروع به کار کردم. از یک سو سر و کله زدن با اقشار مختلف مردم، و زندگی در محیط شهرستانی کوچک و بعدترها در روستایی کوچکتر، همراه با استرس و فشار کاری بالای این رشته باعث حس شدید عدم رضایت از شغل و زندگی در من شد. از سوی دیگر،‌ کمک کردن به مردم،‌ وجههء اجتماعی و احترامی که آن موقع برای پزشک قائل بودند و درآمد نسبتا خوبی که آن دوران پیدا کرده بودم کمی مرا در فکر تغییر مسیر دادن دچار تردید میکرد.

در نهایت تصمیم گرفتم از ایران به هر طریقی که شد خارج شوم. پذیرش تحصیلی سریعترین و راحتترین راه بود. برای رشته های مختلفی که احتمال پذیرشش بود اقدام کردم. اولین پذیرش در رشتهء ژنتیک ملکولی دانشگاه لینشوپینگ سوئد بود.
همزمان دو پیشنهاد کاری وسوسه انگیز در ایران هم داشتم. اولی پزشک تیم فوتبال سپاهان اصفهان، و دومی مدیر بخش فروش یکی از کارخانه های داروسازی ایران.
اما چون هدفم صرفا خارج شدن از ایران بود بدون هیچ تردیدی پذیرش تحصیلی را انتخاب کردم، هرچند کوچکترین ایده ای از اینکه ژنتیک ملکولی یعنی چه نداشتم!

مهاجرت سهم بزرگی در زندگی من داشت. تجربه ها و آموخته ها و تغییرات بسیار زیادی در من ایجاد کرد. بشکلی که شاید دیگر منِ قبل از مهاجرت برایم انسانی غریبه و ناشناخته است.
مهاجرت، در کنار بالارفتن سن و آشنایی با آدمهای مختلف و فرهنگها و نگاههای متفاوت، از من منی دیگر ساخت. به یکی از بزرگترین آرزوهای خودم رسیده بودم. اما همچنان، چیزی در من کم بود.

بعد از چند سال درس خواندن و کارکردن در محیط دانشگاهی و آزمایشگاهی خارج از کشور، بالاخره تصمیم گرفتم از محیط تحقیق و ریسرچ خارج شوم. نه آینده و تضمین کاری مناسبی داشت و نه من این رشته را مناسب با روحیات و شخصیت خودم دیدم.

چند ماه پیش بالاخره لحظهء تصمیم گیری برایم مهیا شده بود. از رشته های مختلفی پذیرش گرفته بودم و بین آنها انیمیشن سه بعدی را انتخاب کردم. رشته ای که ترکیبی از هنر و کامپیوتر بود. رشته ای که پتانسیل راه یافتن به صنعت بازی سازی و فیلم و انیمیشن را داشت. رشته ای که هنوز هم اسمش را عاشقانه به زبان می آورم!

اما متاسفانه این چند وقت و بعد از کلی تحقیق به این نتیجه رسیدم که درآمد مناسب و امنیت شغلی بالایی برای این رشته وجود ندارد. درست همین زمان هم، نامهء پذیرش رشتهء پودیاتری (نام این رشته در استان اونتاریو کیراپودی است) که در لیست انتظارش قرار گرفته بودم دریافت شد. رشته ای که چشم انداز کاری بهتری برای آینده و پیدا کردن درآمد مناسبتر داشت.
تصمیم گرفتم همین رشته را انتخاب کنم. تصمیم گرفتم بعدها در کنار همین کار، به چیزی که علاقه دارم، فقط در حد علاقه و نه بعنوان رشتهء کاری بپردازم. شاید یک یا دو روز در هفته کمتر کار کنم و وقتم را صرف کارهایی مثل عکاسی و انیمیشن و طراحی کنم. شاید.

در این مدت مقاله ها و نوشته های زیادی خواندم. برخی مقاله ها معتقد بودند اینکه بگوییم رویاهایت را دنبال کن نصیحت بسیاری بدی است. برخی مقاله ها میگفتند تا رویاهایت را دنبال نکنی احساس رضایت نخواهی کرد. هر دو هم از رویکردی منطقی و قابل درک و قابل قبول به قضیه نگاه میکردند.

در نهایت من یکی از بزرگترین رویاهای خودم را دفن کردم. همینجا. با کلیک کردن بر روی دکمهء سبزی که در تصویر مشخص است. رویایی که سالها بخشی از وجود و ذهن و فکر من بود ولی درست مثل یک غدهء سرطانی در من رشد میکرد و بیشتر از پیش سردرگم و پریشانم میکرد. یک غدهء سرطانی دوست داشتنی.

من امروز لبالب عصیانم. من امروز هیمه های آرزوهای خویش را به آتش کشیدم و سترگ و استوار میان شعله های درونی خویش خاکستر شدم. آرام شدم.

آیا حیوانات هم عاشق میشوند؟ عشق از نگاه دکتر هلن فیشر

آیا حیوانات هم عاشق میشوند؟
هنگام عاشقی چه اتفاقی در مغز انسان رخ میدهد؟
آیا در مغز انسانها تفاوتی بین میل جنسی و عشق وجود دارد؟
آیا کسانی که بعد از سالها هنوز عاشقند راست میگویند؟
چه چیز باعث میشود انسانها عاشق یک نفر خاص بشوند ولی عاشق کس دیگری نشوند؟
تعریف علمی عشق چیست؟
اگر این سوالها برای شما نیز وجود دارد شاید خواندن متن پایین برایتان جالب باشد. متن زیر خلاصه ای از سخنرانی دکتر هلن فیشر در سال ۲۰۰۸ راجع به آنچه در مغز عاشقان اتفاق می افتد است. هلن فیشر استاد و پروفسور دانشگاه راتگرز در نیوجرسی آمریکاست. وی سالهاست که در زمینه تفاوتهای جنیستی و تکامل احساسی در انسان و حیوان مطالعه میکند. دو کتاب معروف از وی تحت عنوان «آناتومی عشق» و «ما چرا عاشق میشویم» منتشر شده است.

هلن فیشر:
من و همکارانم تعداد ۳۷ نفر را که دیوانه‌وار عاشق بودند داخل ام.آر.آی مغزی گذاشتیم. ۱۷ نفر از آنها از عشق خودشون راضی بودند، و ۱۵ نفر دیگه دچار شکست عشقی شده بودند، و ما داریم آزمایش سوم خودمون رو شروع کنیم: مطالعه افرادی که بعد از گذشت ۱۰ تا ۲۵ سال از ازدواجشون ادعا میکنن که هنوز عاشق همدیگر هستند.
در سراسر دنیا مردم عاشق هم می‌شوند. برای عشق آواز می خوانند، برای عشق می رقصند، در مورد عشق شعر و داستان می نویسند. برای عشق غصه می خورند، برای عشق زندگی می کنند، برای عشق می کُشند، و برای عشق کشته می‌شوند.

اما عشق همیشه یک تجربه شاد و خوشایند نیست. در یک مطالعه از دانشجویان سوالاتی در مورد عشق پرسیده شد. دو مورد از سوالها از این قرار بود:
«آیا تا به حال شده کسی که خیلی دوستش داشتید شما رو رد کنه؟»
«آیا تا به حال شده کسی که خیلی شما رو دوست داشته رد کرده باشید؟»

تقریبا ۹۵ درصد از آقایان و خانم ها جواب «بله» به هر دو سوال دادند. میشه گفت تقریبا هیچ کس جون سالم از عشق به در نمی‌بره.
چند نفر در طول میلیونها سال تکامل از این موضوع رنج برده‌اند؟ چند نفر در سرتاسر دنیا هم اکنون [بخاطر عشق] در حال رقص و شادی و خوشحالی هستند؟

عشق یکی از قوی‌ترین احساسات روی کرهء زمین است. سالها پیش تصمیم گرفتم نگاهی به مغز انسان بیندازم و این حس جنون آمیز رو مطالعه کنم. اولین بررسی ما راجع به آدم‌هایی که عاشق همدیگر بودند در سطح وسیعی در رسانه‌ها مورد پوشش قرار گرفت، بنابراین خیلی کوتاه راجع بهش صحبت می‌کنم.
ما در یک قسمتی کوچک از مغز سیگنالهایی پیدا کردیم. این قسمت بخشی از سیستم پاداش دهی مغز است. قسمتی که نیاز و خواهش و تمنا و انگیزه و میل داشتن ما نسبت به هر چیز خوش آیندی را کنترل میکند. در واقع، دقیقا همین قسمت از مغز جایی است که وقتی کسی کوکایین مصرف میکند بشدت فعال میشود. درست همانجایی که هنگام عاشق شدن فعال میشود.

ولی عشق چیزی خیلی بیشتر از اثر کوکائین است. حداقل این است که اثر کوکائین زود محو میشه اما عشق یک نوع وسواس فکری است. دوام داره و خیلی بیشتر طول میکشه. عشق شما را به تسخیر خودش درمیاره و حس خود بودن رو از آدم میگیره.
فرد عاشق نمیتونه جلوی خودش را بگیره که دیگر راجع به معشوق فکر نکنه. انگار که معشوق شبانه روز در مغز فرد عاشق جا خوش کرده. این وسواس فکری میتونه خیلی شدیدتر و بدتر بشه وقتی کسی از طرف عشقش رد میشه.

ما و متخصصین مغز شناسی این پروژه در حال جمع آوری اطلاعات آدمهایی هستیم که از طرف معشوقه شون طرد شدند. انصافاً هم کار سختی بود، قرار دادن این افراد داخل دسنگاه ام.آر.آی درحالیکه در وضعیت روحی و حالت خیلی بد و افسرده ای هستند! بگذریم! به هر حال ما یک سری فعالیت در سه قسمت از مغز پیدا کردیم.

۱- فعالیت‌هایی دقیقا در همان قسمتی از مغز که به عشق شدید مربوط میشد را شناسایی کردیم. وقتی که جدایی بین دونفر پیش میاد، چیزی که فرد عاشق خیلی دوست داره انجام بده اینه که بتونه اون فرد موردنظر رو فراموش کنه، و بتونه به زندگیش ادامه بده، ولی معمولا اینجور نمیشه! اتفاقا خیلی سخت‌تر و بیشتر عاشقش خواهد شد. و در واقع، ما الان میدونیم که علت این حالت چیه.
همیشه بخش پاداش دهی مغز برای یک خواسته و انگیزه و تمنا، فعال‌تر میشه بخصوص وقتی که فرد دیگه نمیتونه چیزی را که دوست داره به دست بیاره. و در مورد مورد بحث ما، بزرگترین جایزه در زندگی یک همسر، یک معشوق یا یک شریک زندگی است.

۲- ما در قسمت‌های دیگری از مغز هم فعالیت‌هایی پیدا کردیم. در قسمتی از مغز که مربوطه به محاسبه کردن سود و زیان است.
مثلا فرد مورد مطالعه وقتی در داخل دستگاه ام.آر.آی دراز کشیده و به عکس معشوقش نگاه می‌کنه، مدام با خودش سبک سنگین میکنه که چه اشتباهی ازش سر زد که همه چیز خراب شد. چطور و چرا او را از دست داد؟ همین قسمت از مغز است که وقتی که فرد داره سود و زیانش را راجع به یک موضوعی بررسی میکنه فعال میشه.

۳- و در نهایت، ما فعالیت‌هایی رو در قسمتی از مغز پیدا کردیم که به وابستگی و اعتیاد شدید به فرد دیگری مربوط هستند.
عجیب نیست که مردم در سرتاسر جهان از عشق رنج میبرند و جنایت‌های زیادی بر پایه این احساسات خیلی شدید اتفاق می افتد. وقتی کسی در عشق شکست میخوره، نه تنها در عشق غرق میشه، بلکه حس وابستگی شدیدی نسبت به اون فرد پیدا میکنه. علاوه بر این، بخش پاداش دهی مغز هم داره کار خودش را انجام میده. انگیزه خیلی شدید و میل به خطر افتادن برای بدست آوردن معشوق تشدید میشه. گویی بزرگترین جایزه زندگی را میخواد بدست بیاره.

ما از تحقیق چیزهایی آموختیم که دوست دارم به اطلاع همهء دنیا برسونم.
در درجه اول، ما به این نتیجه رسیدم که عشق یک محرک مغزی است، یک محرک اولیه و ابتدایی برای جفت یابی. عشق در واقع یه محرک جنسی نیست. محرک جنسی فرد را به سمت طیف مختلف و آدمهای متعددی به عنوان شریک‌های جنسی میکشونه. اما عشق باعث میشه فرد انرژی جفت یابی‌ را فقط روی یک نفر متمرکز کنه، و تمام انرژی اش را برای حفظ کردن این معشوق منحصر بفرد به عنوان جفت و شریک زندگی خرج کنه.

همچنین من به این نتیجه رسیدم که عشق یک نوع اعتیاد است: نوعی اعتیاد کاملا عجیب و دلپذیر و شگفت‌انگیز وقتی که اوضاع داره خوب پیش میره، و یک اعتیاد کاملا سخت و ناگوار وقتی که اوضاع خراب میشه و همه چیز به هم میریزه.

در واقع عشق همه شاخص‌های علمی اعتیاد را در خودش داره. فرد عاشق مدام روی معشوق یا معشوقه اش تمرکز میکنه، بی وقفه بهش فکر میکنه، نسبت به او تمنا و خواهش زیادی پیدا میکنه، واقعیت را تحریف میکنه یا تشخیص نمیده، و برای بدست آوردن معشوق حاضر میشه هر کاری انجام بده.
اینها درواقع سه شاخص اصلی تعریف اعتیاد هستند. فرد احساس نیاز شدید داره که معشوقش را بیشتر ببینه، بیشتر و بیشتر و بعد یک جور عقب نشینی، و دوباره بعد از آن یک جور بازگشت و عود کردن نیاز.

دوستی دارم که به تازگی در حال فراموش کردن یک رابطه عشقی خیلی وحشتناک است، تقریبا هشت ماه است که از جدایی‌شون گذشته، و داره کم کم حس بهتری پیدا میکنه. یک روز که داشت رانندگی میکرد، از رادیوی ماشینش آهنگی پخش میشه که او را یاد عشقش میندازه.
نه تنها اون احساس خواستن و تمنا یکدفعه باز به سراغش میاد، بلکه مجبور میشه ماشین را به کنار جاده بکشونه و گریه کنه. این حالت کاملا با یک فرد معتاد قابل قیاس است که وقتی در محیطی قرار میگیره که مواد مصرف میکرده، دوباره نیازش به مصرف مواد عود میکنه حتی اگر سالهاست که ترک کرده.

مایلم جامعه پزشکی، حقوقی و حتی آکادمیک را متوجه این موضوع کنم که عشق یکی از اعتیادآورترین پدیده های روی زمین است. یک انفعال شیمیایی در مغز انسان است.

همچنین دوست دارم به جهان اطلاع بدم که حیوانات هم عاشق میشوند.

هیچ حیوانی روی این سیاره وجود نداره که با هر حیوانی که روبرو بشه جفت بشه یا رابطه جنسی برقرار کنه. خیلی پیر، خیلی جوان، خیلی کثیف، خیلی احمق هم که باشند، این کار رو نمیکنند. مگر اینکه داخل یه قفس داخل آزمایشگاه نگهداری بشه و چاره ای دیگر نداشته باشه. ما در میان صدها گونه از حیوانات بررسی کردیم و دیدیم که در همه جای حیات وحش، حیوانات شریک و جفت خودشان را انتخاب میکنند.

در واقع رفتارشناسان جانوران مدتهاست که این قضیه رو میدانند. سه مقاله آکادمیک خیلی معروف منتشر شده که به این علاقه و جاذبه در حیوانات پرداخته‌اند، جاذبه ای که ممکنه فقط برای یک ثانیه طول بکشه، ولی یک علاقه و کشش واقعی و قطعیه، و همچنین دقیقا همون قسمت از مغز، قسمت سیستم پاداش دهی، یا مواد شیمیایی‌ای که از طریق بخش پاداش دهی درگیر هستند فعال میشه.

من فکر میکنم جذب و علاقه حیوانات میتونه آنی و لحظه‌ای باشه– شما میتونید ببینید که یک فیل بصورت آنی و لحظه‌ای میره بطرف یک فیل دیگه. و فکر میکنم که این در واقع بنیان و اساس چیزیه که بهش «عشق در نگاه اول» میگیم.

مردم معمولا از من میپرسند آیا چیزهایی که راجع به عشق میدونم، مثلا اینکه عشق فقط یک فعل و انفعال شیمیایی در مغز است، عشق را برای من بی معنا و بی مفهوم نکرده؟ و من هم به همین سادگی جواب میدم: نه!

یک نفر ممکنه تک تک مواد تشکیل دهنده یه کیک شکلاتی رو بدونه، ولی وقتی نشسته و کیک را میخوره همچنان لذت ببره.
من هم مثل همه آدمها در زندگی و روابط شخصی همان اشتباهاتی رو انجام میدهم که دیگران مرتکب میشوند. اما اطلاعات و دانش و درک واقعی من در این زمینه، همدردی من را با روابط و زندگی انسانی خیلی عمیق‌تر کرده.

در تحقیق اخیر ما افرادی که هنوز پس از سالها عاشق همدیگر هستند و در یک رابطه طولانی مدت بودند را بررسی کردیم و نهایتاً باز هم به همان نتیجه قبلی رسیدیم. آنها دروغ نمیگن. در این افراد ناحیه‌های مغزی‌ای که به عشق مربوطند، هنوز بعد از ۲۵ سال فعال می شوند. البته این اتفاق رایجی نیست ولی وجود داره.

هنوز سوالات زیادی راجع به عشق وجود داره. سوالی که الان داریم روشون کار میکنیم. مثلا اینکه که چرا یک نفر عاشق شخص بخصوصی میشه!
من سه سال گذشته را به این موضوع پرداختم. دلایل زیادی وجود داره که روانشناس‌ها میتونن بگن، که چرا یکی عاشق یک نفر خاص میشه، و اینکه چرا خیلی از ما تمایل داریم عاشق کسی بشیم که از نظر اجتماعی باهاش هم سطح هستیم، و از نظر هوش هم سطح هستیم، و از نظر زیبایی ظاهری و قیافه، یا از نظر ازرش‌های مذهبی و فرهنگی هم سطح هستیم. در این مساله قطعا تجربیات و آموزشهای دوران کودکی نقش مهمی بازی میکنه ولی هیچکس نمیدونه دقیقا چطور و چگونه. تقریبا تمام چیزی که روانشناس‌ها میدونن فقط همینه که دوران کودکی در این موضوع نقش داره.

من کم کم دارم متقاعد میشم که احتمالا پارامترهای بیولوژیکی و شیمیایی هم در مغز ما در کشش به سمت افراد خاص دخیل هستند.
من یک تحقیقی انجام دادم که ببینم تا چه حدی هورمونهای تستوسترون،دوپامین، استروژن و سروتونین در بدن افراد ترشح میشه. به نظرم انسانها در طول تکامل انسانی، بر اساس مواد شیمیایی موجود در مغز به چهار نوع تیپ و شخصیت مختلف تقسیم میشویم. در تحقیقی که انجام دادم سه میلیون و هفتصد هزار نفر در آمریکا شرکت داشتند و حدود ششصد هزار نفر از ۳۳ کشور دیگر.
من دارم نتایج را کنار هم قرار میدهم تا بفهمم چرا وقتی کسی وارد اتاقی میشه و همه آدمهای آن اتاق هم درجه و مشابه همدیگه هستند، و از نظر هوش و زیبایی ظاهری تقریبا هم رده هستند، فرد به همهء آنها کشش نداره. من فکر میکنم بیولوژی در این موضوع اثر داره. فکر میکنم در چند سال آینده نتایج تحقیقات ما به نقطه ای برسه که همه مکانیزم‌های مغزی که باعث جذب شدن ما نسبت به یک نفر خاص میشه را بهتر متوجه بشیم.

صحبتم رو با بیان این مطلب تمام میکنم.
فالکنر میگه «گذشته نمرده است، گذشته حتی نگذشته است.»
حقیقتا، ما همراه خودمان کوله بار زیادی از گذشته را در ذهن و مغزمان حمل میکنیم.
دو زن رو در نظر بگیرید. زن‌ها تعریف جداگانه‌ای از صمیمیت نسبت به مردها دارن. زن‌ها با هم از طریق صحبت کردن چهره به چهره خودمانی و صمیمی میشن. ما زنها به سمت همدیگر نگاه میکنیم، به هم خیره میشویم و بعد شروع به صحبت میکنیم. این راه صمیمی شدن در زن‌هاست. فکر میکنم که این رفتار در طول میلیونها سال تکامل بخاطر نگه داشتن بچه روبروی صورت، گول زدنش، تنبیه و سرزنش کردنش، آموزش حرف زدن و گفتار و غیره بوجود آمده.

اما مردها صمیمیت را از طریق صحبت کردن پهلو به پهلو با همدیگر بدست می آورند. همینکه یکی از آنها سرش را بالا بیاره و نگاه مستقیم کنه، اون یکی سرش رو برمیگردونه (خنده حاضرین).
فکر میکنم این رفتار در طول میلیونها سال ایستادن یا نشستن پشت بوته‌ها، و ساعتها نگاه کردن به سمت روبرو برای پیدا کردن شکار پیش آمده باشه. (درست مثل امروز که مردها میتوانند ساعتها روبروی تلویزیون یا پلی استیش کنار هم بنشینند و بازی کنند!)
فکر میکنم در طول میلیونها سال مردها با دشمنانشون روبرو شدند، و با دوستانشون بصورت پهلو به پهلو نشستند.

جملهء آخر من اینه: عشق درون ماست. شدیدا توی مغز ما جاسازی شده. پیدا کردنش سخت نیست. اما کار سخت اینه که ما همدیگه رو بتونیم بفهمیم و درک کنیم.

نحوهء عذرخواهی

رفتار انسانها آموختنی، قابل تغییر و پرورش یافتن است. یکی از مشکلاتی که خیلی از ما در روابط بین فردی با آن مواجه شده ایم، مهارت یا به تعبیری هنر عذرخواهی کردن است. همهء ما در زندگی، مراودات و معاشرتهای روزمره مان بخاطر رفتارهای خود در موقعیت عذرخواهی قرار میگیریم. رفتاری که میتواند منجر به سوء برداشت،‌ دلخوری، مشاجره و حتی قطع رابطه شود. اما در اغلب موارد یک یا هر دو طرف ماجرا، بدلایل مختلفی حاضر به معذرت خواهی نیستند. این دلایل میتواند شامل عدم اعتماد به نفس، عدم عزت نفس کافی، عدم احترام به طرف مقابل،‌ غرور کاذب، خودخواهی، ترس از عذرخواهی، ترس از قضاوت شدن، ترس از قرار گرفتن در موقعیتی غیرمنتظره و نهایتا عدم بلوغ فکری باشد.
جالب اینجاست که حتی بسیاری از افراد هم که حاضر به عذرخواهی کردن هستند درواقع یا از سر رفع تکلیف اینکار را میکنند و یا نحوه و تکنیکهای لازم برای ابراز یک عذرخواهی موثر را نمیدانند.
نکات زیر ترجمه و گردآوری از چندین وبسایت رواشناسی پیرامون این مساله است که امیدوارم به اصلاح رفتارها و مهارتهای بین فردیمان کمک کند.
۱) بخش اصلی فرایند عذرخواهی کردن، قبول و تصدیق این است که رفتار ما باعث ناراحتی طرف مقابل شده است. اینجا بحث خطاکار و تنبیه و تشویق مطرح نیست. صرفا قبول این مهم که رفتار ما منجر به دلخوری در فرد مقابل شده است میتواند به درک طرف مقابل کمک کند. رفتار و گفتار ما الزاما شبیه آنچه ما در ذهن داریم توسط دیگران برداشت نمیشوند و پی بردن به آنچه فرد مقابل از رفتار ما برداشت کرده است نکته ای اساسی است. میتوانید با این جمله گفتگو را شروع کنید:‌ «می فهمم که کارم باعث شد ناراحت شوی». با این جمله به طرف مقابل می فهمانید که احساسی را که به وی دست داده است می پذیرید.
۲) مسوولیت پذیری گام بعدی است. یکی از دلایل اصلی ترس یا عدم عذرخواهی همین قسمت است. افراد به دلیل غرور یا ترس از روبرو شدن با واکنشی غیرمنتظره، تمایل به عذرخواهی ندارند. اگر براستی میخواهیم عذرخواهی مان موثر و واقعی باشد باید یاد بگیریم مسوولیت و تاوان رفتارمان را بپذیریم. مسوولیت پذیری مهارتی نیست که ناگهانی بدست آوریم. تخصصی است که باید از کودکی آموخته باشیم، اما این دلیل نمیشود که اگر مسوولیت پذیر بار نیامده ایم کماکان به این رفتار خود ادامه دهیم. هیچ زمانی برای آموختن و تغییر دیر نیست.
۳) برای عذرخواهی کردن وقت بگذارید. عذرخواهی های سرسری و عجولانه یا با لحنی کلافه، طعنه آمیز یا از سر رفع تکلیف نه تنها کمکی به بهبود اوضاع نمیکند بلکه اثراتی مخرب بدنبال دارد. اگر امکان دارد بصورت حضوری عذرخواهی کنید در غیراینصورت حتما با تلفن اینکار را انجام دهید. این نشان میدهد که فرد مورد نظر برای شما اهمیت ویژه ای دارد که حاضرید برایش وقت بگذارید.
۴) اگر فرد مقابل برایمان دارای اهمیت است، و میخواهیم با او ارتباط دوستانه یا عاشقانه مان را ادامه دهیم، باید با انتخاب کلمات مناسب و متناسب با شرایط سعی در نشان دادن این موضوع کنیم. باید به فرد روبرو صراحتا بگوییم که برای ما فردی مهم است و از رنجش او ناراحت هستیم. باید در گفتار و رفتار خود نشان دهیم که متوجه دلخوری فرد مقابل شده ایم و قصد جبران داریم. در این مرحله بیان کردن تاسف با بزبان آوردن «متاسفم» راهگشاست. اما صرف ابراز تاسف کافی نیست. لازم است میزان تاسف خود را توصیف کنید و دلایلی که باعث ناراحتی یا سوء برداشت شده است را بزبان بیاورید. گاهی باید به فرد مقابل یادآوری کنید که چرا برای شما فردی مهم و عزیز است. خاطرات مشترک و لحظه های خوب را یادآوری کنید.
۵) از تکرار جزییات آنچه منجر به تضاد و تعارض بین شما شده است خودداری کنید. گاهی یادآوری جزییات منجر به تکرار آزردگی و تداعی دلخوری میشود. یک بار ناراحت شدن برای فرد مقابلتان کافی است.
۶) شاید آرامبخش ترین کاری که در انجام عذرخواهی لازم است انجام دهید، به زبان آوردن نقش خود در ماجراست. به هیچ عنوان سعی نکنید رفتار خود را توجیه کنید یا در مقام دفاع از خود برآیید. یادتان باشد فرایند عذرخواهی کردن فقط برای دلجویی از فرد مقابل است نه دفاع از رفتار خودتان. اهمیتی ندارد که رفتار شما عمدی بوده یا نه، اهمیتی ندارد که چه دلایلی منجر به این اتفاق شده است. نهایتا نتیجه یکی است و آن آزردگی فرد مقابل است. دلخوری فرد مورد نظر تنها نکته ای است که باید روی آن تمرکز کنید. مگر آنکه فرد مقابل برایتان ارزشی نداشته باشد!
۷) در مواردی که خطایی جدی صورت گرفته، حتما باید اذعان پشیمانی و درخواست بخشیدن کنید. صرف اینکه بگویید متاسفم کافی نیست. باید بزبان بیاورید. باید عمل کنید.
۸) کلمات وسیلهء ارتباطی بین شما و دیگران هستند. با بکار بردن کلمات مناسب بگویید که دیگر رفتاری که منجر به آزار فرد مقابل شده است تکرار نمیشود.
پس بطور خلاصه پذیرش مسولیت، درک دلیل ناراحتی فرد مقابل، یادآوری اهمیتی که آن فرد برای شما دارد، تلاش برای بهبود وضعیت، اقرار به نقش خود در ماجرا، درخواست بخشش و ابراز ناراحتی، قول دادن تلاش برای جلوگیری از تکرار آنچه پیش آمد.
در پایان فراموش نکنید که معذرت خواهی معامله نیست. قرار نیست در هنگام عذرخواهی برای سبک شدن بار مسوولیت، کمی از تقصیرات را هم به گردن دیگری بیاندازید. تنها انسانهای شجاع،‌ مسوول، بالغ و مهربان قادر به عذرخواهی هستند.