زیر آوار روایت یک زندگی، در اتوبوس نشسته بودم و له شدم

توی اوتوبوس نشسته ام و از تورنتو به مونترال برمیگردم. پشت سرم یک خانم ۳۶ ساله ی افغان و یک خانم مسن inside-bus_2512624bپاکستانی نشسته اند.
خانم افغان ۱۸ سال است که در کانادا زندگی میکنه، متاهله و سه پسر داره. خانم مسن تر از ۴۰ سال پیش کاناداست، فرزندی نداره و تنها زندگی میکنه.
صحبتهاشون از اوضاع نامناسب در افغانستان و وضعیت روابط سیاسی پاکستان با روسیه و ایران و چین و همچنین زیبایی و صلح آمیز بودن اسلام و زشتی تروریسم شروع شد و کم کم به زندگی فردی و درددلهای خانم افغان رسید.
میگه این اولین باری هست که بعد از ۱۸ سال زندگی زناشویی خانه را بدون اجازه شوهر ترک کرده و با پسر کوچکترش برای چند روز در خانه ی پدرش در شهری نزدیک تورنتو بوده. اما درنهایت بخاطر بچه هاش تصمیم گرفته برگرده و الان نگران برخورد شوهرش در اولین مواجهه است.
میگه بچه هام متنفرن از خونه مون چون همیشه توش جنگ و دعوا بین من و شوهرمه.
میگه شوهرش بهش اجازه نمیده کار کنه یا بدون اجازه از خونه، حتی برای رفتن به مسجد، خارج بشه. کتکش میزنه، تمام تصمیمات رو شوهرش میگیره، حتی در رستوران این شوهرش هست که جای نشستن خانم را انتخاب میکنه و اگر زنش با مرد غریبه معاشرت که هیچ، نگاه هم بکنه، شب توی خونه با لگد کتکش میزنه.
شوهرش فامیلشه (پسرخاله/دایی/عمو/عمه؟) و ۱۰ سال ازش بزرگتره.

خانم جوانتر معتقده که شیطان توی خونه شون حضور داره، و ۱۸ سال است که روزی پنج بار نماز و قرآن و دعا میخونه تا شاید شیطان خارج بشه. میگه از همون اول ازدواج اوضاع همین بوده. میگه امیدواره خدا به شوهرش کمک کنه و به راه راست برش گردونه.
میگه میدونم این بخشی از فرهنگمونه و اینجا افغانستان نیست ولی باز نمیدونه چیکار باید بکنه. خسته شده ولی بخاطر بچه هاش نمیتونه هیچ کاری بکنه.
هنوز دلش میخواد تا آخر کنار و همراه همسرش باشه چون خودش رو زن مسلمان و انسان خوبی میدونه اما این شوهرش هست که خونه را براش زندان کرده و مدام داره بهش آسیب میرسونه.
میگه به شوهرش گفته بره پیش روانپزشک ولی در جواب کتک خورده.

خانم پاکستانی میگه پیش دکتر لازم نیست برید و این قرص و دواها جواب کار نیست. به خانم جوانتر یک وبسایتی را معرفی میکنه که متاسفانه باوجود اینکه گوشم را تیز کردم اسمش رو نشنیدم.
خانم مسن داره پند و اندرز میده ولی چون خیلی آروم حرف میزنه برام قابل شنیدن نیست.

خانم جوانتر که در صداش بوضوح خستگی و درماندگی را میشه شنید میگه نمیدونه چیکار کنه.

مشخصا نیاز بکمک داره…
دلم میخواد وارد بحث بشم. دلم میخواد یه جوری کمکش کنم. دلم میخواد برگردم و بهش بگم تو فقط یکبار زندگی میکنی! این تو هستی که میتونی انتخاب کنی چطور زندگی کنی. دلم میخواد بگم خودت را قربانی نکن…
اما مدام بخودم میگم علی دخالت نکن‌!
شاید هر نظری بدم باعث آسیب بیشتر بشه. شاید اوضاعش رو خرابتر کنه. اصلا به من چه ربطی داره؟ دخالت نکن علی!

خانم افغان داره میگه شوهرش سالها در فرانسه زندگی میکرده و تا قبل از ازدواجشون حتی همدیگه رو ندیده بودند…

چهار ساعت بیشتر تا مونترال باقی مونده. نمیدونم تو این چهارساعت میتونم با خودم کنار بیام که ساکت باشم و به زندگی خصوصی کسی کاری نداشته باشم یا در نهایت تصمیم میگیرم با کسی که بوضوح نیاز بکمک داره صحبت کنم و شاید بتونم کمکی کنم.
اما سوال اصلی اینه که آیا اصلا کمکی از دست من برمیاد؟ مثلا چه کمکی میتونم بکنم؟ چهار ساعت وقت دارم…

پینوشت:
بعد از دو ساعت نهایتا تصمیم گرفتم حرفی نزنم.
چند دقیقه پیش خانم پاکستانی توی یک ایستگاه بین شهری پیاده شد. میگفت اومده این شهر کوچیک رو ببینه و وقتی آدم پیر و مجرد باشه سفر کردن بهترین کاره.
وقتی میخواست پیاده بشه، همدیگه رو بغل کردن و بوسیدن و برای هم و زندگی پس از مرگ هم دعا میکردند.

از فرصت استفاده کردم و برگشتم تا قیافه هاشون را هم ببینم (۲ ساعت بود که فقط صدا میشنیدم).
خانم افغان بی حجاب، خیلی شبیه به ایرانیها، با پوست و موی روشن بود. شاید اگر بعنوان رهگذر از کنارش رد شده بودم هیچ وقت فکر نمیکردم همچین زندگی ای داشته باشه.
پسر کوچک و ۷-۸ ساله ی خانم افغان همراهشه و الان نشسته کنارش و دارن ساندویچ کالباس میخورن (از بوش فهمیدم).
شاید اصلا حرف زدن من بعنوان یک مرد غریبه برای زن دردسر و برای بچه تضاد ایجاد کنه.

مبایل خانم زنگ زد. مادرش بود. نگرانش بود. دختر، مادر را دلداری میداد. میگفت حالش خوبه.
فارسی حرف میزدند و میگفت کنار یک «زنک پاکستانی» نشسته بوده که چندی پیش پیاده شده. میگفت خدا خیرش بده که مثل فرشته ای که خدا براش فرستاده سر راهش قرار گرفته و خیلی نصیحتهای خوب خوب کرده و خیلی آرومش کرده.

متاسفانه من هیچ کدوم از حرفهای زن پاکستانی را نشنیدم و نمیدونم دقیقا چی میگفته.

کاش میتونستم کاری کنم. نهایتا سرم را روی صندلی گذاشتم و آهی کشیدم و خوابیدم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”زیر آوار روایت یک زندگی، در اتوبوس نشسته بودم و له شدم

  1. کار خوبی کردید که سکوت کردید
    از عنوانی که برای این پست تون نوشتید متوجه شدم که شما احساس مسئولیت شدیدی
    در مورد آدمها دارید حتی اونهایی که نمی شناسید حسی که در من هم هست ودر
    گذشته به شدت من رو اذیت می کرد چیزی مثل همین له شدن که شما نوشتید خیلی
    تلاش کردم که این حس رو متعادل کنم و کمتر به خودم آسیب برسونم

    دوست‌داشته‌شده توسط 1 نفر

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s