یک جای کار ایراد داشت…

۱- دو سال قبل، پرواز استانبول-تهران.  جوان بود و موهای موج خورده و بلندش تا روی شانه اش آمده بود. شلوار جین و پیرهن سفید تنش بود. قیافه ش شبیه آسیای شرقیها بود. روی صندلی جلوی من در هواپیما نشست. وقتی با مسافر کناری اش که یک ایرانی بود حرف زد،‌ متوجه شدم که اهل افغانستان است. میگفت فرانسه بدنیا آمده و این اولین بار است که به ایران میرود. میگفت همیشه دوست داشته ایران را از نزدیک ببینه. هیجان زده و مضطرب بود.
آرام به جلو خم شده بودم تا بهتر حرفایشان را بشنوم. موضوع گفتگو برایم جذاب بود.
به پسر تهرانی که پهلویش نشسته بود میگفت که شنیده دخترهای ایرانی خوشگل هستند و می پرسید که چطور میتونه با یک دختر ایرانی آشنا بشه؟
پسر تهرانی که کمی هم معذب شده بود آرام گفت که در ایران به کسی نگو افغان هستی. بگو فرانسوی هستی. بگو فرانسه بدنیا اومدی و پاسپورت فرانسوی داری…

دلم میخواست حرفی بزنم و بپرم وسط حرفشهاشون. به نظرم یک جای کار خیلی ایراد داشت. ولی راستش خودم هم نمیدانستم چه چیزی باید بگویم. فقط دلم گرفته بود. آرام سرم را انداختم پایین و به صندلی خودم تکیه دادم.

۲- پنج ماه پیش، ایران با چهار دوست اسپانیایی. قرار گذاشته بودیم هرجا ممکن بود من هم خودم را غیرایرانی معرفی کنم. کارلوس صدایم میکردند و شده بودم اهل مکزیک. چند تا کلمه و جمله‌ی اسپانیایی هم به من یاد دادند و من هم هر جا لازم بود همان جمله های بی ربط را تکرار میکردم. میخواستیم ببینیم واکنش مردم وقتی فکر میکنند هیچکدام از ما فارسی بلد نیست چگونه است. برای خود من هم تجربه‌ی توریست بودن در ایران جالب بود. هرچند گاهی مردم با شک به من نگاه میکردند.iranian_girls_photo_tour_leader

بارها پیش آمد که عابرین یا فروشنده ها راجع به ما حرف میزدند. شوخی میکردند، لبخند میزدند، دست تکان میدادند و گاهی بلند میگفتند «هِلو مِستِر» «هاو آر یوو؟»، چند بار هم پیش آمد که به ما متلک گفتند،‌ یا ما را به هم نشان میدادند و میگفتند «خارجکیارو».
خیلی وقتها عابرین از میخواستند که با ما عکس بگیرند و این اتفاق برای ما همگی ما جالب بود. تا حالا هیچکدام از ما در طی سفرهایی که به کشورهای مختلف داشتیم با چنین تجربه ای روبرو نشده بودیم که مردم آنجا به سمت ما بیایند و با ما عکس یادگاری بگیرند.

در این سفر یکی از مهمترین خاطره هایی که دوستان من از ایران با خود بردند و هنوز هم گاهی به آن اشاره میکنند مهمان نوازی ایرانیها بود. بخصوص بعد از اینکه چند شب تهران در منزل یکی از دوستان من اقامت داشتیم.
حتی در بازار کاشان وقتی از یک سوپرمارکت خرید مختصری کردیم،‌ فروشنده که پسر جوانی بود از ما پول نگرفت. میگفت شما مهمان هستید و ما از مهمان پول نمیگیریم. این اتفاق برای همگی ما منحصر بفرد و عجیب و البته خوشایند بود.

۳- شش سال قبل، در صف دنس کلاب. چند هفته بیشتر نبود که رسیده بودم سوئد. با دو تا از بچه های ایرانی تازه آشنا شده بودم و آخر هفته رفته بودیم کلاب. دو تا دختر سوئدی هم که کمی به نظر مست می آمدند جلوی ما در صف ایستاده بودند. یکی از بچه ها شروع کرد با دخترها به حرف زدن. چند دقیقه ای شوخی و خنده بود و بعد یکی از دخترها پرسید اهل کجایی؟ دوست ایرانی من هم با همان لهجه‌ی شیوای ایرانیش گفت ایتالیا، رُم.
من همینطور خیره شده بودم. هنوز آنقدر صمیمی نشده بودیم که بزنم پس کله اش و ضایعش کنم. اما دلم میخواست حرفی بزنم و بپرم وسط حرفشان. یک جای کار خیلی ایراد داشت. ولی راستش خودم هم نمیدانستم چه چیزی باید بگویم. فقط دلم گرفته بود. آرام سرم را انداختم پایین و به نرده های پشتم تکیه دادم.

باد ما را آورده است

ای کاش میشد تعریف جدیدی از ملیت ارایه داد. ای کاش ملیت به جایی که بدنیا آمده ای و یا حتی با ریشه و تبار و تاریخ و هویت موروثی ات ارتباطی نداشت. ای کاش میشد ملیت را بر اساس سلایق و علایق، برطبق عقاید و باورها، یا به قول «گوستاو فلوبر»* برحسب مکانهایی که به آنها جذب میشویم و در آنجا احساس خوب بودن داریم معنا کرد. در اینصورت شاید هموطن من کسی بود با رنگ و زبانی دیگر،‌ هزاران کیلومتر دورتر،‌ جایی که شاید حتی اسمش را هم نشنیده باشم اما خود را به او نزدیکتر حس کنم. در اینصورت شاید کوچ کردن هم معنای اصیل تری پیدا میکرد و درواقع مهاجر با رفتن،‌ از جایی که به آن تلعق نداشت به موطن خود بازمیگشت و نه برعکس.

*گوستاو فلوبر نویسنده‌ی سرشناس و صاحب سبک قرن ۱۹ بود که بارها در خاطرات و نوشته هایش از کشورش فرانسه و فرهنگ و مردمش اعلام بیزاری کرده است. شیفته‌ی فرهنگ شرق و کشور مصر بود.
اولین باری که این ایده را عنوان کرد در نامه ای بود که در طی یک سفر تعطیلاتی نوشت:‌ « از بازگشتن به این کشور لعنتی (فرانسه) منزجرم که خورشید را در آسمان به دفعاتی می بینی که الماسی را در مقعد یک خوک. برای نورماندی (بخشی در شمال غرب فرانسه) و فرانسه‌ی زیبا باد هم در نمیکنم…فکر میکنم باد مرا به این کشور گِل آلود آورده است.»
گوستاو فلوبر جایی دیگر درباره فرضیه‌ی هویت ملی مینویسد:‌‌ «در مورد قضیه‌ی موطن، برای شما یعنی تکه زمینی که بر نقشه ای قابل تشخیص است و با خطوط آبی یا قرمز از دیگر بخشها جدا شده. نخیر!‌ برای من موطنم جایی است که عاشقش باشم، یعنی مکانی که مرا به رویا می برد،‌ که حالم را خوب میکند. من همانقدر چینی یا عربم که فرانسوی هستم.»
آلن دوباتن،‌ فیلسوف جوان سویسی، در کتاب «هنر سیر و سفر» مینوسد:‌ «در زمان تولد همه‌ی ما،‌ بدون حق انتخاب باد ما را به کشوری برده است،‌ اما مانند فلوبر،‌ به هنگام بلوغ این اختیار را یافته ایم که هویتمان را موازیِ وفاداری واقعیمان با تخیل بازسازی کنیم.»

نکته ای کوتاه راجع به سخنرانی دکتر اباذری

من با دشنام دادن و حتی توهین کردن هیچ مشکلی ندارم و اساساً آنرا بخشی از آزادی بیان و حق سخنران در انتخاب لحن و کلام میدانم. با این مقدمه،‌ به نظر من دو قشر از جامعه از سخنرانی دکتر اباذری برآشفتند. (سخنرانی وی را از اینجا بشنوید)elmedini1
۱- قشری که خود را روشنفکر میداند و اما سلیقه‌ی موسیقی اش «پاشایی» است. خشمشان هم قابل درک است و بحثی نیست.
۲- قشری که بشدت در حباب اخلاقیات گیر کرده است،‌ حتی اگر عضو یکی از بی اخلاقترین جوامع باشد.
قشر دوم دقیقاً همان رویکرد همیشگی حاکمیت در خاموش کردن صدای مخالف را دارد. یعنی با حربه ای بنام «توهین» و بهانه هایی مانند «مقدسات»، «نظام»، «ولایت»،‌ و «اشخاص».
منتهی اینبار کسانی که مایل نیستند محتوای حرفهای رُک و تند و بی پرده‌ی اباذری را بشنوند،‌ «مردم»‌ را در جایگاه مقدسات قرار میدهند و توهین به مردم را از کل حرفهای مورد اشاره‌ی وی،‌ برجسته میکنند.
اصولاً مگر جامعه ای که میزان سرانه‌ی مطالعه اش تنها دو دقیقه در شبانه روز است میتواند جامعه‌ ای فرهیخته باشد که وقتی یک نفر بی پروا آن را «ابله» نامیده و سلیقه اش را «مبتذل» خوانده است اینقدر تعجب کنیم و برآشفته شویم؟ 

هرچند به محتوای حرفهای اباذری هم نقد وارد است از جمله ایده آل گرایی غیرعملی وی برای بایدها و نبایدها در جامعه و اینکه در تحلیل خود جامعه را بشدت به یک دو قطبی «احمق» و «روشنفکر» تقسیم میکند. از دیشب نقدهای مفید دیگری هم به حرفهای اباذری خواندم و امیدوارم نقدهای بیشتری هم نوشته شود اما خواهشاً به هر چه که نقد میکنید پای اخلاقیات و لحن گفتار و توهین و دشنام را وسط نکشید.

تفاوت فرهنگ، تفاوت رفتار، تفاوت کامنتها

این عکس از صفحه‌ی «آزادیهای یواشکی» منتشر شد. 10846099_947748285254553_3449407271772430361_n
پسری تصمیم گرفته برای درک بهتر شرایط حجاب زنان، یک روز کامل را با روسری و پالتو (به جای مانتو) در محل کار خود (خارج از ایران) حاضر شود و همچنین واکنش مردم از نقض قوانین و عرف اجتماعی را تجربه کند.
در زیر عکس بیش از ۲۰۰۰ کامنت نوشته شده بود که میتوان آنها را به سه گروه تقسیم کرد. گروه زنان ایرانی، گروه مردان ایرانی، و گروه غیرایرانیها.
اکثر زنان ایرانی، از این حرکت تقدیر کردند، اکثر مردان ایرانی انواع و اقسام فحشها را نثار این فرد کردند، و اکثر قریب به اتفاق خارجیها این حرکت را بسیار جالب، شجاعانه و قابل تحسین دانستند. البته چند ساعت بعد از انتشار عکس،‌ فحشها و کامنتهای اهانت آمیز توسط صفحه پاک شد.

اما در مورد این کامنتها توضیح زیادی لازم نیست، این فقط یک نمونه‌ی عینی از نگاه بسیاری از مردان ایرانی است. نمیگویم مردان داخل ایران چون خیلی از کامنت گذارها ایرانیان ساکن کشورهای دیگر بودند.
این مردان ایرانی بهمراه بخشی از زنان ایرانی، که از فحشهای رکیک گرفته تا طعنه های تحقیرآمیز و کنایه های جنسیتی را نثار این فرد کردند، فقط و فقط گوشه ای از تفاوت و سطح فرهنگ و آموزشهای اجتماعی ماست.
تفاوتی که بی ارتباط با وجود تبعیض و خشونت و سرکوب علیه زنان نیست.

از مجموع این کامنتها، میتوان گفت که جامعه‌ی ایرانی هنوز و بشدت نیاز به آموزش و مواجهه با تعاریف نوین و علمی در سطح جهانی دارد.
جامعه‌ی محصور شده در مرزهای داخل ایران که بیش از سه دهه است با دنیای بین المللی ارتباط مستقیم نداشته و از نظر بسیاری مبانی و تعاریف اولیه نیاز به بازسازی و ترمیم دارد.
این کامنتها نشانه و هشداری هستند از جامعه‌ی پرخاشگری که آگاهانه یا ندانسته، در زندگی روزمره‌ی خود زن بودن را سرکوب و تحقیر میکند. درست به همان سیاقی که همجنسگرایی را سرکوب و تحقیر میکند.
برای این بخش از اعضای جامعه‌ی ایرانی، مرد اگر لباس زنانه پوشید باید فحشش داد، تحقیر و سرکوبش کرد، اما زنی اگر لباس مردانه بپوشد و سبیل مصنوعی بگذارد، نهایتاً یک طنز جذاب و کاری است جالب چراکه به شأن و منزلت جایگاه «مرد دگرجنسگرای ایرانی» خدشه ای وارد نکرده است.

عکس منتشر شده در صفحه ی آزادیهای یواشکی زنان در ایران را از اینجا ببینید.

ایران، آلمان، اسلام، سیاست و نژاد آریایی

تصویر زیر امضاء شده ی هیتلر و اهدایی به رضا شاه است که در کاخ نیاوران نصب و نگهداری میشد.
در زیر عکس به زبان آلمانی نوشته شده است:
اعلیحضرت رضاه شاه پهلوی، شاهنشاه ایران – با بهترین آرزوها – برلین ۱۲ مارچ ۱۹۳۶ – امضای آدولف هیتلرتصویر امضا شده ی هیتلر برای رضا شاه

دو سال پیش از اهدای این عکس،‌ یعنی در ۲۷ سپتامبر ۱۹۳۴ برای اولین بار مراسمی تحت عنوان «جشن هزاره‌ی فردوسی» و بمناسبت هزارمین سالگرد زادروز فردوسی، زیر نظر وزارت فرهنگ و علوم آلمان در برلین برگزار شد. برخی برگزاری چنین مراسمی را در راستای سیاستهای تبلیغاتی حزب نازی در جلب حمایت کشورهای خاورمیانه، از جمله ایران میدانند.

در این مراسم دکتر فالن معاون وزیر علوم آلمان در ستایش فردوسی و فرهنگ ایران سخنرانی کرد. وی از دوستی آلمان و بخصوص حزب ملی سوسیالیست کارگران آلمان با ایرانیان و فرهنگ غنی این کشور صحبت کرد. وی همچنین گفت که فرهنگ ایرانیان باستان با آلمانی‌های امروز بسیار نزدیک است و هر دو از نژاد هندو-ژرمن (آریایی) هستند. در این سخنرانی دکتر فالن از رضا شاه و اقدامات فرهنگی و مدرنیته کردن ایران وی مثل ساخت دانشگاه و مدارس بسیار تمجید کرد و او را رهبری بزرگی برای ملت ایران و دوست ملت آلمان عنوان کرد. در خاتمه فالن نهایت خوشحالی خود و ملت آلمان را از برگزاری جشن گرامیداشت فردوسی در برلین ابراز کرد و از همه حاضران خواست تا همراه او بر رضاشاه درود بفرستند. در پایان مراسم نماینده دولت شاهنشاهی ایران، ابولقاسم خان نجم طی سخنرانی خود تاکید کرد که نام ایران به معنی سرزمین آریایی‌ها است.

و اما این روابط حسنه بین ایران و آلمان چگونه و از کجا آغاز شد؟ ریشه ی روابط دو کشور ایران و آلمان به چه زمانی بازمیگردد؟

 نخستین انگیزه‌های ایجاد رابطه با آلمان در سال ۱۸۵۰ میلادی و به پیشنهاد امیرکبیر مطرح شد. امیرکبیر در جستجوی یک دولت نیرومند اروپایی بود که بدون توقع استعماری با ایران روابط سیاسی برقرار کند. اما در آن زمان آلمان گرفتار هرج و مرج داخلی بود و حکومت متمرکزی نداشت. در نتیجه تلاش امیرکبیر برای برقراری روابط به شکست انجامید.

نخستین تماس دیپلماتیک ایران و آلمان در سال ۱۸۵۷ رخ داد. در این سال بود که در پاریس پیمان دوستی و بازرگانی توسط فرخ خان امین‌الملک، سفیر ایران در پاریس و کنت کارل فرانس فن‌هاتس به امضا رسید. گام بعدی سفر هیات سیاسی آلمان به ایران بود که در سال ۱۸۶۰ وارد ایران شدند و ۳ ماه مهمان ناصرالدین شاه بودند و از مناطقی از ایران بازدید کردند.
در اولین سفر ناصرالدین شاه به اروپا در سال ۱۸۷۳ او ۹ روز در برلین بود و با تمام اعضای خاندان سلطنتی از جمله ویلهلم امپراتور آلمان و بیسمارک صدر اعظم آن کشور ملاقات کرد. ناصرالدین شاه تلاش کرد بیسمارک را متقاعد کند که سفارت آلمان را در ایران برپا کند ولی بیسمارک که در آن زمان منافعی برای آلمان در ایران متصور نبود، از این کار شانه خالی میکرد. همچنین شاه ایران سعی نمود مستشاران مالی و نظامی آلمانی را به ایران بیاورد ولی بیسمارک مدعی شد که چنین افرادی را در اختیار ندارد. اما سرانجام پس از آنکه ایران در سال ۱۸۸۵ سفارتخانه خود را در برلین دایر کرد، آلمان نیز سفارت خود در تهران را بنا کرد. مظفرالدین‌شاه نیز همان رویه ناصرالدین‌شاه را در پیش گرفت و خواستار حمایت آلمان در مقابل سایر دول اروپایی بود. سفر مظفرالدین‌شاه به برلین در سال ۱۹۰۲ با شکوه و تجملات ویژه‌ای بود، ولی دربار آلمان چندان استقبالی از وی نکردند.

از سال ۱۹۰۶ آلمان تلاش کرد خود را به صورت یک قدرت در ایران مطرح کند. حمایت از ایران در مناقشات مرزی با همسایه های شمالی‌اش، تاسیس بانک در تهران، ایجاد شبکه راه‌آهن که ادامه راه‌آهنی بود که آلمانی‌ها در عراق کشیده بودند و همچنین میانجیگری درگیریهای مرزی ایران و عثمانی و مجبور ساختن ترک‌ها به عقب‌نشینی، از جمله این برنامه‌ها بود.
آلمانی‌ها نیز بر این باور بودند که اجرای یک سیاست فعالانه در خاورمیانه، منافع آنان را بخصوص در بخش اقتصادی تامین می‌کند پس با درخواست ایران همراهی کردند.

دهه ۱۹۱۰ میلادی بود که ایرانیان متوجه شدند بیش از آنکه می‌بایست روی آلمان حساب باز کرده بودند و آلمان بنابر مصالح خودش گاه با دشمنان ایران از جمله روسیه توافقات مهمی انجام می‌دهد. اینکار موجب دلسردی دربار ایران از آلمانی‌ها شد. بدین ترتیب روابط دو کشور از سال ۱۹۱۰ رو به افول گذاشت. پیمان روسیه و آلمان موجب خشم مردم و دربار ایران شد.

اما با آغاز جنگ جهانی اول یک دوره مهم در همکاری ایران و آلمان بر ضد روسیه و انگلیس شروع شد. آلمان سعی داشت از طریق سازماندهی و مدیریت با پول و اسلحه، ملت‌های مسلمان از جمله ترکیه، عراق، ایران و افغانستان را بر ضد انگلستان و شوروی بشوراند تا از تمام تمرکز نیروهای این دو کشور بر مرزهای آلمان بکاهد.

در ابتدای جنگ جهانی ایران طی اعلامیه‌ای بی‌طرفی خود را اعلام کرد ولی آلمان سعی داشت ایران را از بی‌طرفی خارج سازد و به نفع خود وارد جنگ کند. این حربه موفقیت‌آمیز بود و ورود لشگرهای روسی به شمال ایران مانع از آن شد که لشگر روسیه به قفقاز سرازیر شود.

در نوامبر ۱۹۱۵ میلادی قراردادی بین ایران و آلمان به امضا رسید که دو دولت متعهد شدند از یکدیگر در برابر تهدیدات خارجی حمایت کنند و آلمان پذیرفت در صورت حمله انگلیس و روسیه، کمک‌های نظامی به ایران گسیل دارد.
در سال ۱۹۱۸ طی عهدنامه ای که بین شوروی و آلمان بسته شد شوروی مجبور بود تمامیت ارضی ایران را به رسمیت شناخته و نیروهای نظامی خود را که در حال پیشروی به سمت تهران بودند، بازگرداند.

همزمان با روی کار آمدن رضاشاه در ایران، جمهوری وایمار در آلمان که یک حکومت سوسیال دموکرات بود و مسلکی متفاوت با حکومت پهلوی داشت به قدرت رسید. با وجود تفاوت‌های اساسی روش زمامداری بین دو حکومت، آلمان برای تثبیت موقعیت خود در زمینه اقتصادی و سیاسی و فرهنگی به همکاری نزدیک با ایران ادامه داد.
در این دوره آلمان در بخش نظامی و ساخت چند کارخانه اسلحه و مهمات‌سازی نیز به ایران مشارکت‌هایی می‌داد.
با روی کار آمدن حکومت نازی در آلمان، ایران در معرض توجه بیشتر آلمانی‌ها قرار گرفت.

رضاشاه و هیتلر بیش از هر زمان دیگری به هم نزدیک شدند.
با پیشنهاد آلفرد روزنبرگ*، تئوریسین بزرگ حزب ملی سوسیالیست کارگران آلمان و یکی از طراحان اصلی نسل‌کشی‌های دولت آلمان نازی،‌ در ۱۹۳۴، حکومت نازی وارد استراتژی نزدیکی از طریق حس آریایی‌ دوستی ایرانیان و آلمانی‌ها شد. طبق قوانین نورنبرگ ازدواج آلمانیها با ایرانیها که دارای «خون خالص آریایی» بودند آزاد بود. ترفندی که آلمان در این راه اتخاذ کرده بود تبلیغات گسترده فرهنگی از طریق رادیو بخصوص رادیو برلین، و همچنین ارسال مستشاران و مبلغین به کشورهای مسلمان نشین از جمله ایران بود.

در ایران بر دو محور اسلام و همچنین نژاد آریایی تاکید و تبلیغ بسیار کردند تا از این راه قشرهای مختلف مردم و دولت را به خود نزدیک کنند. تحت تاثیر این تبلیغات بسیاری از مسلمانان از جمله در ایران، به آدولف هیتلربه عنوان ناجی علیه ظلم استعمار انگلیس دل بستند. حتی برخی از روحانیون شیعه تبلیغ می‌کردند که هیتلر پنهانی اسلام آورده و برای «اعتلای کلمۀ حق» با روس و انگلیس مبارزه می‌کند**. حتی پیش از حزب نازی این تبلیغات آغاز شده بود بطوری که برخی از علمای شیعه قیصر آلمان را «ناجی اسلام» خواندند و به او «حاجی ویلهلم محمد» لقب دادند. اما قاعدتاً روشنفکران سکولار بخصوص در ایران و ترکیه نمی‌توانستند با شعار تاکتیکی «جهاد اسلامی» همراهی کنند. در کتاب «آلمانی ها و ایران«‌ نویسنده یادآور می‌شود که نظریه‌پردازان اصلی مانند آلفرد روزنبرگ، معتقد بودند که ایرانیان امروزی با «نژاد آریایی» هیچ ارتباطی ندارند، اما در عین حال بهره‌گیری از عواطف ایرانیان را برای پیشرفت مقاصد خود سودمند می‌دیدند.
وزارت تبلیغات آلمان نازی به رهبری گوبلز می‌کوشید با برنامه‌ای سنجیده، نظریات برتری نژادی و عقاید ضدسامی را در ایران گسترش دهد. فرستنده‌ی فارسی‌زبان «رادیو برلین» تبلیغ می‌کرد که آلمانی‌ها و ایرانیان از یک نژاد هستند و باید در جبهه‌ای متحد علیه استعمار مبارزه کنند. بسیاری از عوام باور داشتند که آلمانی‌ها یا اهالی قوم «ژرمن» در اصل اهل استان کرمان بوده‌اند!
یک سند جالب گزارشی است که، سفیر آلمان در تهران در سال ۱۹۴۱ به مقامات برلین فرستاده است. آقای سفیر می‌نویسد: «سفارت ما از چند ماه پیش از منابع گوناگون مطلع شده است که برخی از ملایان در سراسر کشور بالای منبر از پدیده‌ای تازه سخن می‌گویند، دال بر این که خداوند امام زمان را در هیئت آدولف هیتلر به زمین فرستاده است. در سراسر کشور، و بدون هیچ دخالتی از جانب سفارتخانه‌ی ما، شایع شده است که پیشوای آلمان برای نجات این کشور آمده است… در تهران یک ناشر عکس‌هایی از پیشوا (هیتلر) و امام علی، امام اول شیعیان، را چاپ کرده است. این عکس‌های بزرگ تا چند ماه در طرف راست و چپ ورودی چاپخانه چسبیده بود. این عکس‌ها پیام روشنی داشتند: علی امام اول است و پیشوا امام آخر.».
از طریق رادیو برلین نازی‌ها تبلیغ می‌کردند که ریشه‌ی تمام آفت‌ها استعمار انگلستان است، و هدایت این دستگاه را یهودیان به دست گرفته‌اند. آنها در توجیه سیاست ضدیهودی نازیان به آیات قران متوسل می‌شدند، و عملیات ضدیهودی هیتلر را با غزوات محمد علیه طوایف یهودی مقایسه می‌کردند.

به هر حال با شروع جنگ جهانی دوم، مجلس و مردم ایران از قدرت روزافزون آلمان خشنود بودند. آلمان توانست در سال ۱۹۴۰ رتبه اول را در تجارت خارجی ایران کسب کند. در زمان شروع جنگ جهانی دوم در حدود ۱۲۰۰ آلمانی مشغول کار و تجارت در ایران بودند.

پاورقی:

*آلفرد روزنبرگ:‌ وی معتقد بود تنها راه نجات آلمان در بازگشت این کشور به سنت‌های نژاد آریایی است و کتابی نیز با نام افسانه قرن بیستم در همین مورد نوشته بود که در کنار کتاب نبرد من آدولف هیتلر مهمترین کتاب ایدئولوژیک رایش سوم به شمار می‌رفت. وی در کتابش دین اصلی نژاد آریایی را دین زرتشت معرفی می‌کند و ادیان اسلام و مسیحیت را به عنوان دینهای یهودی نفی می‌کند.

**در کتاب «آلمانی‌ها و ایران» بقلم ماتیاس کونتزل که در برلین چاپ شده است،‌ نویسنده سند می‌آورد که برخی از روحانیون در قم هیتلر را از اخلاف پیامبر اسلام دانستند و دسته ای از علما تا آنجا پیش رفتند که گفتند هیتلر همان «امام زمان» است که برای «احیای دین محمد» ظهور کرده است!

مرگ یک خواننده و دو نوع واکنش در جامعه

تحلیلگر قضاوت نمیکند. تحلیلگر در مقام قاضی نمی نشیند.

یک انسان در اثر سرطان از دنیا رفته است. انسانی که برای بخشی از جامعه دارای شهرت، اهمیت یا حس قرابت بوده است. عده ای بطرز غیرقابل منتظره ای عزادارش شدند و برایش مراسم خودجوش گرفته اند. کاری که در همه جای دنیا برای انسانهای مشهور و محبوب اتفاق می افتد.
شاید بتوان تنها وجه عجیب این حضور پرتعداد مردم را در ناشناخته بودن خواننده عنوان کرد. هرچند کسانی که او را نمی شناختند احتمالاً آن بخشی از جامعه اند که نه مخاطب دایمی رادیو و تلویزیون ایران هستند و نه علاقه مند به سبک موسیقی پاپ و مجاز داخلی.
اما در این میان یک تحلیلگر منصف، یک پرسشگر و یک روشنفکر واقعی فقط بدنبال پیداکردن جواب است و میخواهد به علل واکنش مردم و عوامل دخیل در این حضور پرتعداد پی ببرد. او هرگز خود را در جایگاه قاضی قرار نمیدهد، حکم اخلاقی صادر نمیکند، مقایسه های مع الفارق انجام نمیدهد و هرگز از موضع بالا به این پدیده نگاه نمیکند. یک روشنفکر واقعی هیچگاه این اتفاق را در ظرف سنجش سیاه/سپید یا همان خوب/بد قرار نمیدهد. او فقط میخواهد جواب پرسشی که برایش پیش آمده را پیدا کند.
سعی و تلاشش تنها در مسیر کشف علل و عوامل منجر به رخداد یک پدیده ایست که در بطن جامعه شکل گرفته است. این پدیده میتواند شرکت یا عدم شرکت در یک انتخابات باشد. میتواند حضور در یک مراسم عزاداری باشد. میتواند انتشار عجیب و فراگیر یک جوک یا اصطلاح باشد. میتواند استقبال غیرمنتظره از یک ترانه باشد.
روشنفکر در مواجهه با این پدیده ها نه حکمی اخلاقی صادر میکند و نه یک رفتار اجتماعی را به باد سخره و تحقیر میگیرد. غیر از این اگر باشد، او نیز دچار گونه ای دیگر از آسیبها و ناهنجاریهای جامعه ایست که خود را جدا از آن تلقی میکند.
روشنفکری که خود را تافته‌ی جدابافته از عموم جامعه‌ی اش بداند، نه تنها قادر به شناخت جامعه و پیرامون خود نخواهد بود بلکه روزبروز از آن دورتر شده، به درون پیله‌ی تنهایی و هاله‌ی توهمات و غرور کاذب فرو خواهد رفت. او مکرراً از واکنشهای مردم متعجب میشود و نهایتاً به این نتیجه میرسد که مردم «نفهم»، «سطحی» و «بی فرهنگ» هستند.
بخشی از جامعه به هر دلیلی، در سوگ یک خواننده اقدام به عملی غیرقابل پیش بینی کرده است که جای بررسی دارد. در مقابل شاهد صدور تحقیرنامه ها و برائت جویی های جمعی دیگر از همان جامعه هستیم که گویا تا بحال در غار بوده اند و هرگز واکنشهایی اینچنینی از این مردم ندیده اند. رفتارهای مشابهی که در گذشته از تغییر عکس پروفایل و نوشتن استاتوس تا حضور فیزیکی در خیابان وجود داشته است.
چنین حضوری در مراسم بدرقه، یادبود یا عزاداری نه تنها بار اول نیست که در ایران اتفاق می افتد بلکه واکنشی است که در بسیاری دیگر از فرهنگها و جوامع بشری نیز به اشکال دیگر تکرار شده است. مقایسه‌ی ازدحام این مراسم با خاکسپاری های خلوت افراد دیگر هم از هر نظر مقایسه ای اشتباه است.
کوتاه سخن آنکه، حضور یا عدم حضور در یک مراسم خاکسپاری بخودی خود نه ارزش است و نه موجب مباهات. هر دوی اینها، پدیده هایی هستند که باید مورد بررسی و مطالعه‌ی روانشناسی و جامعه شناسی قرارگیرند. رفتار بخش دوم، که سالهای سال است بصورت انتقاد، نکوهش، غر زدن، ناله کردن و تحقیر دیگر بخشهای جامعه رخ میدهد، کمتر مورد ارزیابی، توجه و مطالعه قرار گرفته است.

شعر تلخ «خواهرم…» تقدیم به تمام دختران مظلوم ایران زمین

شکلات

شکلات

طعنه و کنایه ایست این شعر، به نگاه مردسالارانه‌ی بخشی از مردان جامعه‌ی ما. به امید برابری و آزادی زنان و مردان ایران زمین

خواهرم راه بهشت است بیا! ناز مکن!
چشم بیمار مرا بر تن خود باز مکن.

تار مویت همه آشفته کند حال مرا،
چادری کن به سر و پیش من آواز مکن.

جمله نسوانِ ولایت همه ناموس منند
بیش از این با رجلان شیوه‌ی طناز مکن!

خواهرم ایمنی تو همه در حرف من است.
تو که خود چون شکلاتی، لچکت باز مکن!

مردی من همه در غیرت و غیظ است و غرور.
بیش از این حرف مزن! خشم من آغاز مکن!

همه نامحرم و نااهل و غریبه اند بدان!
پیش اغیار مرو، غمزه ی غماز مکن!

تیر چشم همه مردان به تن مرمر توست.
بنشین خانه! بجز صاحب خود راز مکن!

خواهرم پرده‌ی تو معجزه‌ی حجب و حیاست.
دل من سست شده ست، غسل من آغاز مکن!

چوب تر میزنم ار گوش به فرمان ندهی!
خون جوش آمده ام را می شیراز مکن!

به نرینگی قسم هرچه کنم گردن توست.
خواهرم! سوز اسیدی به تنت ساز مکن!

دغدغه های ما و دغدغه های آنها

در حالیکه در ایران دغدغه های امروزی ما اسیدپاشی و نابود شدن جسم و جان آدمهاست، در گوشه ای دیگر ازجهان شبنویسدانشمندان مشغول ساخت اعضای مصنوعی برای بخشیدن جسم و جانی دوباره اند.

بیوتک نام تکنولوژی نوینی است که میتواند به فرمان مغز عمل کرده و همانند عضلات و استخوانهای طبیعی انسان حرکت کند. مکتشف این تکنولوژی که پروفسور یک موسسه تکنولوژی در ماساچوست آمریکاست هر دو پای خودش مصنوعی است. وی در ابتدای صحبتهایش میگوید «امروز من داستان ادغام انسان با بیوتیک ( اندام مصنوعی) را میگویم، که چگونه الکترومکانیک به بدن انسان متصل می شود و در درون بدن کاشته میشود و پلی برای پوشاندن شکاف بین ناتوانایی و توانایی بین محدودیتهای انسان و توانایهای انسان می باشد. بیوتیک تعیین کنند فیزیک بدن من است. بیونیک مستلزم رابطه قوی بین رشته های مختلف مهندسی است. سه رابطه قوی مهندسی در اندام مصنوعی وجود دارد: مکانیکی، چگونه اندام مصنوعی با بدن متصل می شود: پویایی، چگونه آنها مانند گوشت و استخوان حرکت می کنند. و الکتریکی، چگونه آنها با سیستم عصبی ارتباط برقرار می کنند». او در پایان سخنرانی اش اینچنین گفت: «علاقه مندم با یک موضوع دیگر سخنرانیم را تمام کنم، یک موضوع زیبا، داستان آدرین هاسلت- دیویس. آدرین پای چپش را در حمله تروریستی بوستون از دست داد. ادرین رقصنده است، رقصنده باله. آدرین برای رقص نفس می کشد و زندگی می کند. این گفته خودش است. این هنر اوست. هنگامی که او اندامش را از در حمله تروریستی بوستون از دست داد، او همچنان می خواست که به صحنه‌ی رقص بازگردد.»

آری، در سرزمین ما کسانی هستند که هنوز عطش خونخواری و خونخواهی شان فرو ننشسته و در گوشه ای دیگر از جهان، رقصنده ای را که در حمله تروریستی بوستون پایش را از دست داده تنها پس از ۲۰۰ روز صاحب پا میکنند.

ویدئوی کوتاه رقص وی را در زیر تماشا کنید

آیا بدترین کاری که در زندگی کرده اید تنها معیار قضاوت برای آینده‌ی شما است؟

نامش شاکا است. یک آمریکایی سیاهپوست با هیکلی درشت و موهای بافته و بلندی که بر روی صحنه ایستاده تا برای حاضرین سخنرانی کند: « بیست و سه سال پیش، در سن ۱۹ سالگی، من یک نفر را بضرب گلوله کشتم. من یک جوان عصبی و فروشنده مواد مخدر بودم که یک هفت تیر همراهم بود. ولی این پایان داستان زندگی من نبود بلکه در واقع این شروع ماجرا بود. ۲۳ سال پشیمانی و تاوشاکاان اما نه آنطور که شما ممکن است تصور کنید. اتفاقات ۲۳ سال گذشته مخصوصاً برای من بسیار غافلگیر کننده بود. من هم مثل خیلی از شما به عنوان یک دانش آموز خوب با بورسیه و رویای دکتر شدن بزرگ شدم. اما همه چیز به طرز عجیبی غلط از آب در آمد. پدر و مادرم از هم جدا شدند». به اینجای حرفهایش که رسید، با چهره‌ ای غمگین مکث کوتاهی کرد، آهی کشید و ادامه داد. « در ۱۷ سالگی بود که نزدیک محل زندگی ام سه گلوله به من شلیک شد. بعد از اینکه سرپا شدم باز به همون محله ای که زندگی میکردم برگشتم درحالیکه هیچ کس نبود که من را در آغوش بگیره، هیچ کس به من مشورت نداد، هیچ کس نگفت از این به بعد دچار ترس و بدبینی میشم و از ترس دوباره تیر خوردن واکنشهای خشنی از خودم نشون میدم. کسی به من نگفت که یک روز شاید من تبدیل به فردی بشم که دستش روی ماشه است

حدود ۱۴ ماه بعد، در ساعت ۲ بامداد، من با تفنگ خودم شلیکی کردم که منجر به مرگ یک مرد شد. وقتی به زندان افتادم، یک آدم تلخ، خشمگین و آسیب دیده بودم. نمیخواستم مسولیت کار خودم رو بپذیرم. دیگران رو مقصر میدونستم، از پدر و مادرم گرفته تا جامعه و حکومت رو شماتت میکردم. برای خودم شلیک کردنم رو توجیه میکردم چون در محله ای که من زندگی میکردم، بهتر بود شلیک کننده باشی تا کسی که بهش شلیک میشه

اوایل در سلول سرد زندان می نشستم و بشدت احساس نا امیدی، بیچارگی، طرد شدگی و واماندگی میکردم. احساس کسی که دیگران دوستش ندارند و بود و نبودش برای هیچ کس مهم نیست. واکنش من به زندانی شدنم همراه با خشم و خصومت بود. مدام خودم رو بیشتر و بیشتر به دردسر می انداختم. در زندان بازار سیاه راه انداختم، باز در زندان قاچاق مواد میکردم، شرور بودم و درواقع همونی شده بودم که یکبار نگهبان مرکز بازپروری به من گفت! بدترین بدترین ها! نهایتاً هفت سال و نیم بخاطر کارهایی که میکردم به سلول انفرادی افتادم

سلول انفرادی یکی از غیرانسانی ترین و وحشیانه ترین جاهاییست که میشود در آن باشی ولی من در سلول انفرادی بود که خودم رو پیدا کردم. یک روز در میان نامه هایی که افسر نگهبان به من داد، نامه ای با دست خط پسرم بدستم رسید. همیشه وقتی یک نامه از پسرم میگرفتم مثل شعاع نوری بود که به تاریک ترین جایی که بشه تصور کرد میتابید. در اون روز، اون روز بخصوص، من نامه ای را باز کردم که با حروف بزرگ در آن نوشته شده بود » مامان بهم گفت که چرا تو زندان هستی! بخاطر قتل! «. پسرم در ادامه برام نوشته بود که » بابا آدما رو نکش! عیسی مسیح داره می بینه که چیکار میکنی! به درگاهش دعا کن». من نه اون موقع آدم مذهبی ای بودم و نه حالا هستم، اما یک حس عمیقی در کلمات پسرم بود که باعث شد دنبال چیزهایی در زندگیم بگردم که هیچ وقت حتی بهشون فکر نکرده بودم

درواقع این اولین باری بود که به ذهنم رسید که پسرم من رو به چشم یک قاتل نگاه میکنه! روی تختم نشسته بودم و به چیزی که فکر میکردم که قبلاً درباره‌ی افلاطون خونده بودم. جایی که سقراط در دفاعیات خودش میگه که «زندگی بدون آزمون، ارزش زندگی کردن نداره» در همون نقطه، تحول درونی من شروع شد هرچند که این اتفاق اصلاً بسادگی رخ نداد. یکی از موضوعاتی که در طی دوران تحول بهش پی بردم چهار نکته‌ی کلیدی بود که بر من اثر داشتند

اولین مورد، معلمهای بزرگی که داشتم بود و میدونم که شاید تعدادی از شما فکر کنید چطور در زندان معلم بزرگی گیرآوردم! اما در مورد من، برخی از معلمهای من که به حبس ابد محکوم شده بودند، تعدادی از بهترین آدمهایی بودند که وارد زندگی ام شدند چون من رو مجبور کردند که به زندگی خودم صادقانه نگاه کنم، و مجبورم کردند که خودم رو راجع به نحوه‌ی تصمیم گیری ام در زندگی به چالش بکشم

دومین مورد ادبیات بود. پیش از زندان من هیچ وقت نمیدونستم که این همه شاعر، نویسنده و فیلسوف سیاه پوست و مستعد وجود داره و من شانس بزرگی داشتم که زندگینامه مالکوم ایکس(۱) رو در زندان مطالعه کنم. و اونجا بود که تونستم کلیشه های راجع به خودم رو بشکنم

سومین چیز، خانواده ام بود. برای ۱۹ سال پدرم کنارم ایستاده بود چون باور داشت که من اون جوهره‌ی لازم برای دگرگون کردن زندگی ام رو دارم. بعلاوه من با زن فوق العاده ای آشنا شدم که بهم یاد داد چطور خودم رو به شیوه ای سالم دوست داشته باشم

آخرین مورد نوشتن بود. از وقتی نامه‌ی پسرم بدستم رسید، شروع کردم به نوشتن خاطرات روزانه درباره گذشته‌ی خودم و دوران زندان. نوشتن ذهن من رو به ایده‌ی تاوان پس دادن باز کرد. کمی پیشتر، در دوران حبس، نامه ای از یکی از نزدیکان قربانی ای که کشته بودم دریافت کردم، که در اون نامه بهم گفته بود من رو بخشیده، چون فهمیده من نوجوانی آسیب دیده بودم. کسی بودم که دوران سختی رو گذرونده و یکسری تصمیمات غلط گرفته بود. بعد از خوندن اون نامه بود که برای اولین بار در زندگی حس کردم میتونم خودم رو ببخشم». پس از مکثی کوتاه، شاکا آب دهانش رو فرو داد و سپس رو به حضار ادامه داد: « بعد از اون اتفاق به سایر زندانیانی که همراه من در حبس بودند فکر کردم، و اینکه چقدر دوست دارم این افکار رو با اونها قسمت کنم. شروع کردم به حرف زدن و بحث کردن راجع به تجربیات گذشته‌ی زندگیشون. چیزی که من رو داغون میکردم این بود که فهمیدم اکثر اونها هم مثل من از محیطهایی اومدن که باهاشون بدرفتاری شده، و اکثر اونها نیاز به کمک دارند و دوست دارند که به زندگی عادی برگردند ولی متاسفانه ساختاری که در حال حاضر بیش از ۵ میلیون زندانی رو نگهداری میکنه جوری طراحی شده که به یک انبار مجرمین و محبوسین تبدیل بشه، بجای اینکه اونها رو متحول و اصلاح کنه. این بود که تصمیم گرفتم هر وقت از زندان آزاد شدم هر کاری که برای تغییر این روند از دستم برمیاد انجام بدم

سال ۲۰۱۰ بالاخره پس از دو دهه از زندان آزاد شدم. حالا تصور کنید من شبیه یک انسان ماقبل تاریخی بودم که ناگهان وارد دوران پیشرفته و مدرن شده. برای اولین بار با اینترنت مواجه شدم، شبکه های اجتماعی، ماشینهایی که حرف میزدند. ولی چیزی که بیش از همه من رو مجذوب کرد تکنولوژی تلفن بود.» سپس شاکا از تجربیات خنده دارش در مواجهه با تلفنهای همراه و مسیج زدن و اصطلاحاتی در مسیجها حرف زد که برایش گیج کننده بود و در نهایت ادامه داد: « از اون تاریخ سه سال بسرعت گذشت و من در این مدت نسبتاً عملکرد خوبی داشتم. همه چیز بخوبی سپری شد. من بورسیه تحصیل در دانشگاه گرفتم، برای یک شرکت خوبی کار میکنم، و در حال حاضر در دانشگاه میشیگان درس میدهم. اما همیشه یک دغدغه‌ی اساسی هم برای من وجود داشته. اینکه فهمیدم زنان و مردان زیادی که از زندان خارج میشن چنین موقعیتهای مناسبی مثل من براشون پیش نمیاد. خیلی خوش شانس بودم که با مردان و زنان فوق العاده ای کار میکنم که کمک کردند من دوباره به جامعه بازگردم

طی صحبت با افرادی شبیه به خودم، به این نتیجه رسیدم چیزهایی هستند که در تحول شخصی ام اهمیت زیادی داشتند، مثل اعتراف کردن. من باید پیش خود و سایرین اعتراف کنم. اعتراف کنم که به دیگران و خودم آسیب رسوندم. دومین نکته درخواست عفو و بخشش است. باید از آدمهایی که بهشون آسیب رسوندم پوزش بخوام حتی اگر انتظار نداشته باشم که پوزش من رو قبول کنند ولی خیلی مهمه که اینکار رو انجام بدم چون کار درست همینه! باید معذرت بخوام. اما باید از خودم هم بخاطر آسیبی که به عمر و روح خودم رسوندم پوزش بخوام

سومین نکته، جبران کردن بود. برای من جبران به معنای برگشتن به جامعه و کارکردن با جوانانی بود که مثل خود من در خطر سقوط در همون مسیر خطای زندگی بودند. یکی از تجربه‌های شخصی ام این بود که اکثر زنان و مردان زندانی را میتوان آزاد کرد. واقعیت این است که ۹۰درصد زنان و مردان زندانی بالاخره روزی به خانه برمیگردند، اما نقش و وظیفه ای که ما داریم اینه که بفهمیم چه جور افرادی را چگونه و چه موقع باید به جامعه برگردونیم

امروز آرزوی قلبی من این است که رویکردی آگاهنه و دلسوزانه تر نسبت به حجم بالا و بی نتیجه‌ی زندان کردنهای دسته جمعی آغاز کنیم. ما باید از این ذهنیت که «این جماعت رو در جایی حبس کنیم و کلیدش رو دور بندازیم» حذر کنیم چراکه ثابت شده این روشهای بگیر و ببند موثر و مفید نخواهد بود

گذشته و زندگی من، مثل سفری منحصر بفرد بود. اما معنایش این نیسد که دیگران نمیتوانند چنین تجربه ای کسب کنند. هر کس میتونه متحول بشه اگر ما فضا را برای او فراهم کنیم. اونچه امروز از شما درخواست دارم اینه که دنیایی رو متصور شوید که زنان و مردانش اسیر گذشته ی سیاه و پرخطای خود نیستند. دنیایی که خطاها و اشتباهات شما، تنها ملاک تعریف زندگی آینده تان نیستند. من در مجموع فکر میکنم که ما میتوانیم این آرزو را به واقعیت تبدیل کنیم و امیدوارم شما هم در این راه تلاش کنید.». شاکا در نهایت با تشکر از حضار به سخنرانی خود پایان داد

شاکا سینگار تاکنون چندین کتاب از جمله خاطراتش تحت عنوان «نوشتن اشتباهاتم» را منتشر کرده است. برای آشنایی بیشتر با وی میتوانید به وبسایت شخصی اش در آدرس زیر مراجعه کنید

http://www.shakasenghor.com/

 پاورقی: ۱) مالکوم ایکس، یک فعال حقوق بشر و حقوق سیاهپوستان در آمریکا بود که در سن ۳۹ سالگی در حین یک سخنرانی توسط سه نفر به ضرب گلوله ترور شد. وی یکی از موثرترین و بزرگترین فعالین تاریخ سیاهپوستان آمریکا بحساب می آید. وی در دوران جوانی یک شرور و خلافکار بود که ۱۰ حبس کشید. وی در طول دوران زندان با سیاهپوستان مسلمانی آشنا شد که تاثیر زیادی روی افکار و زندگی وی گذاشتند و در نهایت وی را دچار تحول اساسی و تغییر مسیر زندگی کردند. مالکوم ایکس مسلمان شد، به حج رفت، و برای حقوق سیاهپوستان فعالیتهای زیادی کرد. در ابتدا تحت تاثیر رهبر گروه «ملت اسلام» افکارش سرشار از تنفر و ضدیت کامل نسبت به جامعه سفیدپوستان بود اما بمرور زمان تغییر عقیده داد و به برابری کامل انسان‌ها معتقد شد

درسی که از جنیفر لیوینگستون گرفتم

jenniferامروز جنیفر لیوینگستون، مجری چاق تلویزیون درس بزرگی به من داد. او در برنامه تلویزیونی اش، متن ایمیل ارسالی یک بیننده را خواند. در آن ایمیل، آن فرد به چاق بودن جنیفر انتقاد کرده و گفته بود این خیلی شرم آور است که طی چند سالی که مجری تلویزیون بوده هنوز خود را لاغر نکرده و این چاقی وی برای جامعه و سلامت خودش زیان آور و الگویی مخرب است

این مجری تلویزیونی سپس به نکته ای حیاتی اشاره کرد. به عادت توهین کردن، مسخره کردن ونگاه رو به پایین به دیگران (bullying) که بسیار مسری و رو به گسترش است اشاره کرد. وی گفت به عنوان مادر سه فرزند، نگران افزایش این رفتار در بین بچه ها
و در محیط مدرسه است. بچه هایی که براحتی این رفتار رو از والدینشان در خانه یاد میگیرند.

در نهایت جنیفر لیوینگستون جمله ای گفت که مرا سخت به فکر فرو برد.

او گفت فرزندانمان را به جای منتقد بودن، مهربان تربیت کنیم.
We need to teach our kids how to be kind, not critical

او همچنین گفت که اینترنت شبیه یک اسلحه شده و مدارس [جامعه] شبیه میدان جنگ.
وی خطاب به شخص ارسال کننده ایمیل گفت: «تو من را نمیشناسی و جزو دوستان و اقوام من نیستی… و هیچ چیزی راجع به من نمیدانی بجز آنچه که از بیرون میبینی. اما من خیلی بیشتر از یک عدد روی ترازو هستم.»

در این ماجرا، دغدغه‌ی این مجری تلویزیونی، کودکان و محیط مدرسه بود و اما دغدغه‌ی مشابه من، دغدغه‌ی من جامعه ایست که در آن زندگی میکنیم
مایی که شب و روز در ستیز با هم وعقاید و سلایق متفاوت هم هستیم.
مایی که خود را دارای رسالت اصلاح و ارشاد همگان فرض کرده ایم و درباره همه چیز و در همه جا نظر میدهیم.
مایی که طلبکار همگانیم.
مایی که یکدیگر را براحتی و بیرحمانه نقد میکنیم و افسوس که در بسیاری موارد سرشار از توهین و کنایه و به شکلی تحقیرآمیز واژه ها را همچون گلوله هایی نامریی به یکدیگر شلیک میکنیم.
مایی که چه ساده یکدیگر را قضاوت میکنیم. چه ساده در یک بحث همدیگر را نیست و نابود میکنیم و با رضایت خاطر آنچنان جواب کوبنده ای میدهیم تا طرف مقابلمان خفه شود. جواب خوب برای ما جوابی دندان شکن است.
برای ما همه چیز و همه جا میدان مناظره و مباحثه است.
ما نیاموخته ایم که با هم مهربان باشیم.
ما نیاموخته ایم که در مقابل افکار مخالف سکوت و عبور کنیم.
ما نیاموخته ایم کجا و چرا نقد کنیم. ما نیاموخته ایم چگونه نقد کنیم.
ما باید راجع به هر کس و هر موضوعی چیزی بگوییم حتی اگر شده متلک و کنایه ای کوتاه.
وگرنه که با سکوت ما یا چرخ دنیا از چرخیدن باز می ایستد و یا ما غمباد گرفته و دق مرگ میشویم!