وارثان یغماگر تاریخ

… چنان شد که در آخر دوره قاجارها تفنگچیان کنار جوی آبِ نقش رستم بساط پهن میکردند و بر سر بهدف خوردن گلوله هایشان بر چشم و چهره‌ی تصاویر بی دفاع نیاکانشان شرط می بستند، و چون با گلوله به کندن و یا پاشیدن پیکر تراشیده ای توفیق می یافتند، فریاد شادیشان بهوا می رفت و زمین از گناه بی اعتنائیشان می لرزید… (بخشی از راهنمای مستند نقش رستم – نوشته علیرضا شاپور شهبازی).دروازه ملل

این بخش از کتاب را بدین جهت انتخاب کردم که گویا هنوز بعد از گذشت سالهای سال، این جهل و بی اعتنایی در سرزمینمان نه تنها کمتر نشده بلکه رنگ خودخواهی و بی اعتباری هم به خود گرفته است. در طی دو ساعت زمانی که در تخت جمشید قدم میزدم، ۴ بار با صحنه هایی روبرو شدم که سه بار آن منجر به مشاجره و دعوای لفظی شد.
سکوت و بی اعتنایی عابرین و بازدید کنندگان برایم عجیب بود. عجیب و تاسف آور از این جهت که میدیدم بازدید کنندگان خارجی نسبت به این افراد واکنش نشان میدادند و یا با تعجب و تاسف نگاهشان میکردند اما اغلب ایرانیان که در واقع وارثان و صاحبان این آثار تاریخی هستند بی اعتنا از کنار این موضوع میگذشتند.
تصویر مربوط به ۹ مرداد ۱۳۹۳، تخت جمشید، دروازه ملل. چهرهء فرد را محو نکردم چرا که علارغم اعتراضهایی که کردم و با وجود آنکه سعی کردم برایش توضیح دهم، با تمسخر جواب میداد و لجبازی میکرد. ناچار شدم نگهبانی که چند متر آنطرف تر زیر سایه نشسته بود (و البته این ماجرا را نمیدید) صدا بزنم تا با داد و بیداد این فرد را به این سوی حصار برگرداند.

من میرحسین موسوی به صحنه آمده ام…

چند نکته راجع به جا ماندن لوازم جراحی در شکم بیمار

باندزیر خبر جا ماندن باند در شکم بیمار در یکی از بیمارستانهای ایران، کاربران بسیاری باز به جامعهء پزشکی فحاشی میکردند. زیر اون مطلب و در قالب یک کامنت طولانی سعی کردم خشم عمومی نسبت به جامعهء پزشکی را درک کنم (که تا حدی قابل درکه و تا حدی هم اغراق و بی انصافیه) و به عنوان عضوی از جامعهء پزشکی ایران، توضیحاتی رو در قالب ۷ نکتهء کوتاه بنویسم. عین اون کامنت را اینجا بازنویسی میکنم.
خدمت دوستانی که از این موضوع خیلی تعجب کردند چند نکته را باید یادآوری کرد.
۱- خطای پزشکی جزو طبیعت و ذات پزشکی است. این حرف که وقتی جان انسان در میان است خطا چه معنا میدهد همونقدر اشتباهه که بگیم وقتی وسط خیابان جان انسان در میان است تصادف چه معنا میدهد. مگر اینکه اعتقاد داشته باشید پزشکان جزو معصومین و ملائک هستند و خطا و اشتباه نمیکنند! البته این حرف بدین معنی نیست که باید ناز پزشک را بعد از خطای پزشکی کشید، بخصوص اگر خطای پزشکی ناشی از سهل انگاری یا عدم تخصص در کاری که انجام داده باشه.
۲- خطای پزشکی در همه جای دنیا امری اجتناب ناپذیره و یکی از رایج ترین انواع آن جاماندن تجهیزات پزشکی در بدن بیمار پس از جراحی است. تا این حد رایج که حتی در برخی منابع و کتب رفرانس پزشکی بجای لغت «خطا» از واژهء «اتفاق» براش استفاده میکنند.
آمار دقیق شیوع این اتفاق مشخص نیست ولی طبق گزارش وزارت بهداشت و خدمات انسانی آمریکا بین ۱ درصد تا ۱در ۵هزار عمل جراحی این اتفاق رخ میده.
هرچند گزارشهای اخیر شیوع این خطا را خیلی بالاتر از این میدونن و گزارش سال ۲۰۰۸ در یکی از معتبرتری مجلات جراحی آمریکا شیوع این اتفاق را ۱۲.۵٪ اعلام کرد.
فقط در سال ۲۰۱۲ در کانادا ۱۶۷ مورد جا ماندن لوازم جراحی در شکم بیمار گزارش شده، و در همین سال بین ۱۵۰۰ تا ۲۰۰۰ مورد در آمریکا گزارش شده.
۳- به جا ماندن باند، گاز، پنبه و… درون بدن بیمار گوسیپیبوما میگن. میتونید لغت زیر را در گوگل سرچ کنید و ببینید تا چه حد همه جای دنیا وجود داره و فقط هنر پزشکان ایران نیست.
Gossypiboma
یکی از فاکتورهای دخیل در این اتفاق، خستگی در عملهای طولانی است. ان شاء‌الله روزی میرسه که رباطها جراحی میکنن و دیگه از این اتفاقات و اشتباهات هم پیش نمیاد.
۴- یکی از روشهای الزامی و پیشنهاد شده برای جلوگیری از این اتفاق،‌ شمارش تک تک لوازم و مواد مورد استفاده قبل و بعد از جراحی است تا تیم جراحی بتونن مطمئن باشن چیزی گم نشده. ولی باید بدونید که در هر عمل جراحی بطور میانگین بین ۲۵۰-۳۰۰ عدد لوازم و وسایل جراحی استفاده میشه که در جراحی های بزرگتر تا ۶۰۰ قلم هم میرسه. به همین اصلا بعید نیست که دست آخر یکی از این تعداد از قلم بیوفته.
۵- یکی از دلایلی که درک این موضوع برای عوام و افراد غیرمتخصص سخته اینه که تا حالا شکم باز جراحی ندیدند و هیچ درکی از پروسهء عمل جراحی ندارند و احتمالا فکر میکنند که جراح شکم بیمار را مثل سفره باز میکنه و یکی یکی وسایل رو میچینه توی سفره و بعد هم خیلی مرتب و منظم یکی یکی جمعشون میکنه، پس خیلی عجیبه که یکی از این وسایل جا بمونه.
اما واقعیت اینه که برای جلوگیری و کنترل خونریزی درون شکم و برای تمیز نگه داشتن دید جراح، کلی باند و گاز استفاده میکنند و درون شکم جاسازی میکنند که همشون به دلیل جذب خون به رنگ درون شکم
در میان و گاهی تشخیص باند از بافت طبیعی بدن سخت میشه.
همونطور که گفتم یکی از راههای پیشگیری از این اتفاق شمردن تک تک لوازم و باند و گاز و… قبل و بعد از جراحیه که این کار برعهدهء پرستار یا دستیار جراح و پرسنل اتاق عمل است و جراح شخصا ممکنه آمار لوازم رو ندونه هرچند که در نهایت مسوول این اتفاق و سرپرست تیم جراحی خود جراح است.
۶- با تمام این تفاصیل، در تمام کتب رفرانس جاماندن لوازم پزشکی در بدن، به عنوان
never event
دسته بندی میشه به این معنی که جزو اتفاقات قابل پیشگیری است که به هیچ عنوان نباید رخ بده. ولی متاسفانه به دلایل مختلف این اتفاق رخ میده.
۷- در نهایت در همه جای دنیا، بیماری که جسم خارجی در بدنش جا مونده، میتونه از پزشک و بیمارستان شکایت کنه. من از شب گذشته وبسایتها و وبلاگها و فرومهای زیادی رو برای این موضوع سرچ کردم و خوندم و در مورد این نوع خطای پزشکی تشابهات زیادی بین ایران و کشورهای دیگه (مثل کانادا،‌آمریکا، انگلیس و هند) دیدم. منتهی یک تفاوت عمده و چشمگیر توجهم را جلب کرد. هیچ جا این هجم از فحاشی و کنایه به جامعهء پزشکی ندیدم. این واکنش یکی دو ماه اخیر مردم به کل جامعهء پزشکی تا حدی قابل درکه و این حس در طول چند دههء گذشته روی هم جمع شده و الان به این شکل خودش رو نشون میده،‌ اما از طرف دیگه و درنهایت این نوع واکنش و حمله و فحاشی به پزشکان دودش در درجهء اول به چشم خود بیمار میره. دلیلش هم واضح و مشخصه که جای بحثش فعلا اینجا نیست.
میتونید سری به لینکهای زیر هم بزنید تا نمونه هایی از این دست خطاهای جراحی در کشورهای خیلی خارجی که فکر میکنید پزشکانشون از آسمان اومدن یا معصومن و خطا نمیکنن ببینید.
امیدوارم در ایران سرانجام و بزودی سیستم خدمات درمانی و بیمه و نظارت پزشکی به مرحله ای برسند که پزشکان بجای تامین هزینه های خود از بیماران با بیمه و دولت روبرو باشند و از طرف دیگه نظارت بر روش طبابت و اخلاق پزشکی هم به مرز عدالت نزدیک بشه

فریناز را تو کشتی! تو و من و تمام مردان و زنان این سرزمین

فریناز خسروانی خودش را نکشت. فریناز خسروانی بر اثر حادثه هم نمرد.
فریناز را تو به قتل رساندی!
تو و من و تمام مردان و زنان سرزمینی که دخترانش را بخاطر رابطه با جنس مخالف، فاحشه میخوانند.
سرزمینی که در آن زن در ناموس تعریف میشود نه در فردیت و استقلال و انسانیت.
فریناز را تو کشتی ای جوان غیرت زده ای که هتل به آتش میکشی! که اگر فیلم اتاق خواب یا خبر رابطهء فریناز با مردی غریبه زودتر بدستت رسیده بود،‌ بجای هتل خودش را آتش میزدی!
فریناز رو تو کشتی چرا که او از ترس ریختن آبرویش نزد تو و امثال تو ناچار به فرار به بالکن شد.
حتی اگر روایت تجاوز هم درست باشد، باز او بخاطر تو و مالکیت تو بر زن و عاقبتِ زندگیِ یک قربانی تجاوز در میان امثال تو به بالکن پناه برد!
فریناز مقتول فرهنگ مردسالاری بود. قربانی خشم و انگ جامعه ای که در آن ملاک ارزش گذاری دخترانش، چند تاره مو است و یک تکه پوست.
فریناز به هر دلیلی که از دنیا رفت، مقصر اصلی ماجرایش تو بودی. تو و من و تمام مردان و زنان سرزمین فریناز ها!

کلاس تاریخ آنلاین یکی از بهترین دروس زندگی ام

یکی از بهترین واحدهای درسی که در عمرم گذراندم، واحد درسی آنلاینی بود تحت عنوان «یک نگاه کوتاه به تاریخ بشر». نگاهی جدید به تاریخ با رویکرد بیوگلوبال (زیست جهانی). 10007050_10153835472900214_1509740171_n

از 2 میلیون سال قبل که انسان بر روی کره زمین زندگی میکرده تا آینده ای که میتوان بنابر اطلاعات امروزی متصور شد را بررسی میکند.در اولین جلسه کلاس، استاد گفت:
« بسیاری از مردم تصور میکنند که هدف از مطالعه تاریخ درس گرفتن از گذشته و یا پیش بینی آینده است. حال آنکه مطالعه تاریخ نه تنها برای درس گرفتن از گذشته نیست بلکه برای رها شدن از گذشته است.هر کدام از انسانها در دنیای خاص خودشان زاده شده اند. دنیایی که با معیارهایی خاص از هنجارها و ارزشهای پیرامونش شکل گرفته است. دنیای خاصی که با شرایط اقتصادی و سیاسی خودش اداره میشود. از زمانی که تک تک ما بدنیا می آییم، محیط پیرامون خود را به عنوان واقعیتی طبیعی و اجتناب ناپذیر تلقی میکنیم، تحت تاثیر آموزه ها و باورهای گذشتگان و اطرفیان محیطمان قرار میگیریم، و به این باور سوق داده میشویم که روش زندگی مردمانی که می بینیم تنها روش زندگی ممکن و صحیح است.
ما به ندرت به این موضوع فکر میکنیم که دنیایی که هر کدام از ما در حال حاضر در آن زندگی میکنیم، حاصل اتفاقات و حوادثی غالباً تصادفی است که در طول تاریخ رخ داده است، که نه تنها بر روی تکنولوژی بلکه بر سیاست و اقتصاد، فرهنگ و حتی طرز فکر، رویاها و ایده آلهای ما نیز اثر گذاشته است.

این دقیقاً کاری است که گذشته میکند. گذشته پس گردن ما را میگیرد و چشمان ما را فقط به سوی تنها آینده ی ممکن در ذهن ما نگه میدارد. ما همگی این اثر گذشته را از لحظه تولدمان تجربه کرده ایم و بنابراین حتی به وجود آن توجه نمیکنیم.

درواقع هدف از مطالعه تاریخ، گسستن بندهای اجتناب ناپذیر آن بر روی نگاهمان، عقاید، باورها و رفتارهای ماست تا به ما این امکان را بدهد که سر خود را آزادانه تر به اطراف بچرخانیم، تا به راه و روشهای جدیدتری برای زندگی فکر کنیم، تا بتوانیم به ممکن بودن حالات مختلف آینده ای متفاوت نگاه کنیم، تا باورهای خود را تنها و بهترین حقیقت موجود تلقی نکنیم.»

زیر آوار روایت یک زندگی، در اتوبوس نشسته بودم و له شدم

توی اوتوبوس نشسته ام و از تورنتو به مونترال برمیگردم. پشت سرم یک خانم ۳۶ ساله ی افغان و یک خانم مسن inside-bus_2512624bپاکستانی نشسته اند.
خانم افغان ۱۸ سال است که در کانادا زندگی میکنه، متاهله و سه پسر داره. خانم مسن تر از ۴۰ سال پیش کاناداست، فرزندی نداره و تنها زندگی میکنه.
صحبتهاشون از اوضاع نامناسب در افغانستان و وضعیت روابط سیاسی پاکستان با روسیه و ایران و چین و همچنین زیبایی و صلح آمیز بودن اسلام و زشتی تروریسم شروع شد و کم کم به زندگی فردی و درددلهای خانم افغان رسید.
میگه این اولین باری هست که بعد از ۱۸ سال زندگی زناشویی خانه را بدون اجازه شوهر ترک کرده و با پسر کوچکترش برای چند روز در خانه ی پدرش در شهری نزدیک تورنتو بوده. اما درنهایت بخاطر بچه هاش تصمیم گرفته برگرده و الان نگران برخورد شوهرش در اولین مواجهه است.
میگه بچه هام متنفرن از خونه مون چون همیشه توش جنگ و دعوا بین من و شوهرمه.
میگه شوهرش بهش اجازه نمیده کار کنه یا بدون اجازه از خونه، حتی برای رفتن به مسجد، خارج بشه. کتکش میزنه، تمام تصمیمات رو شوهرش میگیره، حتی در رستوران این شوهرش هست که جای نشستن خانم را انتخاب میکنه و اگر زنش با مرد غریبه معاشرت که هیچ، نگاه هم بکنه، شب توی خونه با لگد کتکش میزنه.
شوهرش فامیلشه (پسرخاله/دایی/عمو/عمه؟) و ۱۰ سال ازش بزرگتره.

خانم جوانتر معتقده که شیطان توی خونه شون حضور داره، و ۱۸ سال است که روزی پنج بار نماز و قرآن و دعا میخونه تا شاید شیطان خارج بشه. میگه از همون اول ازدواج اوضاع همین بوده. میگه امیدواره خدا به شوهرش کمک کنه و به راه راست برش گردونه.
میگه میدونم این بخشی از فرهنگمونه و اینجا افغانستان نیست ولی باز نمیدونه چیکار باید بکنه. خسته شده ولی بخاطر بچه هاش نمیتونه هیچ کاری بکنه.
هنوز دلش میخواد تا آخر کنار و همراه همسرش باشه چون خودش رو زن مسلمان و انسان خوبی میدونه اما این شوهرش هست که خونه را براش زندان کرده و مدام داره بهش آسیب میرسونه.
میگه به شوهرش گفته بره پیش روانپزشک ولی در جواب کتک خورده.

خانم پاکستانی میگه پیش دکتر لازم نیست برید و این قرص و دواها جواب کار نیست. به خانم جوانتر یک وبسایتی را معرفی میکنه که متاسفانه باوجود اینکه گوشم را تیز کردم اسمش رو نشنیدم.
خانم مسن داره پند و اندرز میده ولی چون خیلی آروم حرف میزنه برام قابل شنیدن نیست.

خانم جوانتر که در صداش بوضوح خستگی و درماندگی را میشه شنید میگه نمیدونه چیکار کنه.

مشخصا نیاز بکمک داره…
دلم میخواد وارد بحث بشم. دلم میخواد یه جوری کمکش کنم. دلم میخواد برگردم و بهش بگم تو فقط یکبار زندگی میکنی! این تو هستی که میتونی انتخاب کنی چطور زندگی کنی. دلم میخواد بگم خودت را قربانی نکن…
اما مدام بخودم میگم علی دخالت نکن‌!
شاید هر نظری بدم باعث آسیب بیشتر بشه. شاید اوضاعش رو خرابتر کنه. اصلا به من چه ربطی داره؟ دخالت نکن علی!

خانم افغان داره میگه شوهرش سالها در فرانسه زندگی میکرده و تا قبل از ازدواجشون حتی همدیگه رو ندیده بودند…

چهار ساعت بیشتر تا مونترال باقی مونده. نمیدونم تو این چهارساعت میتونم با خودم کنار بیام که ساکت باشم و به زندگی خصوصی کسی کاری نداشته باشم یا در نهایت تصمیم میگیرم با کسی که بوضوح نیاز بکمک داره صحبت کنم و شاید بتونم کمکی کنم.
اما سوال اصلی اینه که آیا اصلا کمکی از دست من برمیاد؟ مثلا چه کمکی میتونم بکنم؟ چهار ساعت وقت دارم…

پینوشت:
بعد از دو ساعت نهایتا تصمیم گرفتم حرفی نزنم.
چند دقیقه پیش خانم پاکستانی توی یک ایستگاه بین شهری پیاده شد. میگفت اومده این شهر کوچیک رو ببینه و وقتی آدم پیر و مجرد باشه سفر کردن بهترین کاره.
وقتی میخواست پیاده بشه، همدیگه رو بغل کردن و بوسیدن و برای هم و زندگی پس از مرگ هم دعا میکردند.

از فرصت استفاده کردم و برگشتم تا قیافه هاشون را هم ببینم (۲ ساعت بود که فقط صدا میشنیدم).
خانم افغان بی حجاب، خیلی شبیه به ایرانیها، با پوست و موی روشن بود. شاید اگر بعنوان رهگذر از کنارش رد شده بودم هیچ وقت فکر نمیکردم همچین زندگی ای داشته باشه.
پسر کوچک و ۷-۸ ساله ی خانم افغان همراهشه و الان نشسته کنارش و دارن ساندویچ کالباس میخورن (از بوش فهمیدم).
شاید اصلا حرف زدن من بعنوان یک مرد غریبه برای زن دردسر و برای بچه تضاد ایجاد کنه.

مبایل خانم زنگ زد. مادرش بود. نگرانش بود. دختر، مادر را دلداری میداد. میگفت حالش خوبه.
فارسی حرف میزدند و میگفت کنار یک «زنک پاکستانی» نشسته بوده که چندی پیش پیاده شده. میگفت خدا خیرش بده که مثل فرشته ای که خدا براش فرستاده سر راهش قرار گرفته و خیلی نصیحتهای خوب خوب کرده و خیلی آرومش کرده.

متاسفانه من هیچ کدوم از حرفهای زن پاکستانی را نشنیدم و نمیدونم دقیقا چی میگفته.

کاش میتونستم کاری کنم. نهایتا سرم را روی صندلی گذاشتم و آهی کشیدم و خوابیدم.

رفتار حیوانات آیینه ی رفتار و فرهنگ یک جامعه است.

رفتار حیوانات آیینه ی رفتار و فرهنگ یک جامعه است.

اولین روزهایی که به سوئد رفته بودم این موضوع همزیستی حیوانات با آدمها برام خیلی جدید و عجیب بود.

۱- روی نیمکت یک مکان عمومی و تقریبا شلوغ نشسته بودم و ساندویچ میخوردم. یک کلاغ پرید و نشست کنار دستم به فاصله ی تقریبا نیم متر. یک تکه از نون ساندویچ کندم و بهش دادم. خانم مسنی که جلوی من نشسته بود اومد و گفت اینکار را نکن. با تعجب پرسیدم چرا؟؟
Animalگفت چون ممکنه غذایی که آدمها واسه خودشون درست میکنند برای سلامت پرنده ها مناسب نباشه.

۲- با جمعی از دوستان کنار دریاچه رفته بودیم. حدود ۱۰ تا مرغابی شنا کنان به سمت ما اومدند. دو سه نفر از اعضای گروه براشون توی آب نون انداختند. یک پسر سوئدی توی جمع گفت بهتره اینکار را نکنیم چون پرنده ها شرطی میشن و میرن به سمت هر آدمی که میبینن و ممکنه آدم بعدی یک شکارچی باشه.

۳- توی ایستگاه اتوبوس در یک ساعت شلوغ در تورنتو ایستاده بودم. به کبوتری نگاه میکردم که بی توجه به حضور آدمها از بین پاهای مردم رد میشد و از روی زمین دانه یا سنگ جمع میکرد. اینجا هم پرنده ها و حیوانات مشغول همزیستی مسالمت آمیز با آدمها هستند.

۴- دانشجوی سال دوم پزشکی بودم. در ساعت استراحت بین دو کلاس از ساختمان دانشکده خارج شدم و متوجه یک سگ سفید در حیاط دانشگاه شدم. همراه بهروز به سلف دانشگاه رفتیم و یک همبرگر سفارش دادیم. بعد رفتم طرف سگ رنجوری که اتفاقا اهلی هم بود. همبرگر را یک لقمه کرد و بعد هم شروع کرد از سر و کول من بالا رفتن. وقت کلاس شد. به شوخی بهش گفتم همینجا باش تا من برگردم. توی کلاس بودم که از پنجره دیدم چندتا کارگر که داخل دانشگاه مشغول کار بودند با بیل و لگد افتاده بودند دنبال سگ.

۵ – بچه بودم و با بچه های همسایه توی کوچه بازی میکردیم. متوجه صدای زوزه شدیم. کوچه ی بغلی یک توله سگ قهوه ای که با طناب دارش زده بودند پیدا کردیم. کار بچه های کوچه بغلی بود. توله سگ قهوه ای هنوز زنده بود. آوردیمش توی حیاط خونه مون و بهش آب و غذا دادیم. مدام زوزه میکرد. درد داشت. درد. درد زندگی میان اشرف مخلوقات.

۶- تاحالا دقت کردی وقتی دولا بشی که از روی زمین سنگ برداری کلاغهای ایران فرار میکنند؟ میگن چون کلاغ باهوشه. نمیدونم چرا کلاغهای خارج از ایران احمقند؟

تصمیم

در طول ۱۰ روز آینده، باز در یک مقطع حساس از زندگی شخصی باید یکی از کلیدیترین تصمیمات عمرم را بگیرم. از اون دست تصمیمات که سرنوشت و مسیر زندگی آدم را به کلی دگرگون میکنه و تغییر میده. شبیه تصمیم به مهاجرت یا برگشتن، ازدواج یا طلاق، بچه دار شدن یا نشدن و… از اون دست تصمیمها که دلت رو پر از دلهره و اضطراب و تردید میکنه. از اون تصمیمهایی که بین چند گزینه، که هر کدوم مزایا و معایب خودشون را دارن، باید نهایتا یک مسیر را انتخاب کنی.
این چند وقت با دوستای زیادی حرف زدم. یا بعنوان مشورت و همفکری و یا صرفا برای بیرون ریختن و خالی شدن تمام نگرانیهایی که روی هم تلنبار شده بود. هرکس هم براساس تجربه و جهانبینی و نگرش و دانش خودش واکنش متفاوتی داشت، از تمسخر گرفته تا تشویق یا منع.

توی اینجور لحظه های حساس و سردرگم اما برخی حرفها از برخی افراد خیلی به دل میشینه. برخی حرفها آرومت میکنه. بهت کمک میکنه تا بتونی تمرکز کنی و سرگیجه ای که گرفتی زمینت نزنه. بهت دلگرمی میده و یادت میندازه که اگه حتی تصمیم اشتباهی هم گرفتی آسمون به زمین نمیاد و فاجعه ای اتفاق نمی افته. یادت میندازه که زندگی جریان داره و توی این جریان چه چیزی بهتر از اینکه بدونی مسیری که انتخاب کردی به روش و سبک و سیاق خودت بوده نه تحمیل معیارها و ارزشهای کلیشه ای جامعه.
یادت میندازه که داستان زندگی هر کسی مثل اثر انگشتش مختص خودشه. نویسنده و تنها خواننده ی کل داستان هم فقط خودشه. داستانی که قابل الگوبرداری نیست و تکرار ناپذیره.
نگاه هرکس به زندگی حاصل تمام تجربه ها و آموخته های سالهای عمرشه. متفاوت و خاص.
خیلی مواقع اصلا بحث درست و غلط بودن هم مطرح نیست. بحث بر سر نگاه منحصر بفرد هر آدمی به آینده و گذشته است که باعث میشه ملاکها و معیارهای متفاوتی برای سنجیدن درستی و اشتباه تصمیماتش داشته باشه. ملاکهای آدمها الزاما مشابه نیستند. یک نفر بفکر درآمد بالاست یک نفر به بفکر آرامش. یک نفر بفکر ثبات و یک نفر بفکر تغییر.

تا ۱۰ روز آینده درگیر یک انتخاب هستم. درگیر بین استفاده از تجربیات و مدارک تحصیلی گذشته، یا انتخاب یک مسیر تازه و شروعی دوباره.
درگیر تضادهای درونی و بیرونی. درگیر جدال با ترس و تردید. درگیر شیرینی رسیدن به رویا و یا تلخی واقعیتهای موجود. درگیر خطر کردن یا احتیاط. درگیر انتخاب بین عقل و علاقه. درگیر قمار عمرم و اما بقول مولانا:
خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش
بنماند هیچش الا، هوس قمار دیگر

هيچ وقت اولين روزی که به بيمارستان رفتم فراموش نميکنم

هيچ وقت اولين روزی که به بيمارستان رفتم فراموش نميکنم.
10614353_809065145816142_1712567516745792123_nسالها پیش بود. دانشجوی پزشکی بودم و واحدهای درسی مان تازه از کلاسهای دانشگاه به بيمارستان منتقل شده بود. خيلی هيجان و اشتياق و صد البته دلهره و اضطراب در دل تک تک ما موج میزد. اضطراب اولین مواجههء واقعی با بیمار و اشتیاق مشارکت و یادگیری در درمان بیماریها. کم کم آقا يا خانم دکتر گفتنها هم داشت شروع ميشد…
بچه های کلاس اغلب شور و رغبت زيادی داشتند اما من در حال و هوایی متفاوت بودم. گرچه کمی هيجان و اشتياق برای تجربه هایی که در پيش بود کمی دلم را میلرزاند ولی حس غالبی که سراسر وجودم را گرفته بود ترس بود! ترس از ديدن مرگ يک انسان. ديدن زجر کشیدن و درد چشیدن يک انسان. دیدن آخرین نفسهای یک بیمار. ديدن درماندگی و سرانجام جان کندن انسان برايم سخت دلهره آور بود.
از همان روزهای اول دانشگاه سوالی همیشه در ذهنم وجود داشت!
آيا واقعاً از عهدهء اين کار برخواهم آمد؟ آيا براستی تاب و توان آن را دارم که دست درد کشیدهٔ بیماری در دستان من سرد و بی حرکت شود؟
آیا تحمل دیدن گاه به گاه مرگ برایم ممکن میشود؟

هيچ وقت اولين روزی که به بيمارستان رفتيم فراموش نميکنم.
سالها پیش بود. بخش جراحی اعصاب. با ابروان گره کرده و چشمان گرد شده از اضطراب و نگرانی وارد بخش شدم. اولين صدايی که به گوشم رسيد صدای ضجه های زنی بود که مادر پيرش در يکی از اتاقهای انتهای راهرو در حال جان کندن بود.
همکلاسيهايی که همراه من بودند با هیجان و از روی کنجکاوی به سمت انتهای راهرو دويدند. آنها میدویدند و من بهت زده نگاه میکردم. دختر و پسر دویدند و از من دور شدند و هنوز نميدانم برای ديدن چه چيز دویدند.
من آرام آرام به سوی آن انتها که برايم سخت دور مينمود گام بر داشتم. تردید سراسر وجودم را گرفته بود. کاش میشد از همان دری که آمده بودم بازگردم. کاش بازگشته بودم!
آرام آرام پیش رفتم. دیوارهای راهرو از کنارم میگذشتند و من اما انگار بر جای خودم منجمد ایستاده بودم. مسافتی طی نمیشد! زمان ایستاده بود. عرقی سرد بر پيشاني ام نشسته بود و بغضی تنگ گلويم را فشرده بود. صدای نفسهايم را ميشنيدم.

آیا قرار است اولین مرگ یک انسان را نظاره کنم؟

آرام وارد اتاق شدم. پزشک و پرستارها مشغول عملیات احیاء بودند.
عملیات احیاء می دانی چیست؟ آیا تا به حال دیده ای؟ آیا تا به حال انجام داده ای؟
تا به حال شکستن دنده های مریض را در حال ماساژ قلبی زیر دستان خود لمس کرده ای؟ تا به حال دست لرزان انسانی در دستت بی جان شده است؟ تا به حال به سردی نشستن گرمای انگشتان بی رمق بیماری را حس کرده ای؟ تا به حال آخرین نگاه خیرهء مریض بر چشمانت خشک شده؟
چقدر سخت بود! چقدر سخت است!
آن روز را هرگز فراموش نمیکنم. در حالی که اشک میریختم، نه! هق هق میزدم، از اتاق خارج شدم. میخواستم به خانم داغداری که انتهای راهرو روی زمین نشسته بود دلداری دهم. اما چند کلمه بیشتر بر زبانم نیامد و من خود داغدار شدم! داغدار یک انسان ناشناس! داغدار سرنوشتی که برای خودم رقم زده بودم. در اشکهای خود گم شدم. غرق شدم.
بعد از آنروز یقیین داشتم که من برای طبابت ساخته نشده ام هرچند همه میگفتند نگران نباش عادی میشود که عادی نشد! که عادی نمیشود! جای زخمهایش می ماند. زیر پوست و در عمق استخوان باقی میماند. فقط باید تظاهر به سخت بودن کنی. باید تظاهر به بی دردی کنی.

چند سال گذشت. اینترن بخش جراحی بیمارستان بودم. صبح زود بود و من وارد بخش شدم. خانم چهل و چهار ساله ای، در تاریکی گرگ و میش صبحگاهی، چهارزانو روی تخت نشسته بود و با لبخندی پر از ترس و سوال به من نگاه میکرد. صورتی گرد داشت و لپهای قرمزش را در آن نور خاکستری اتاق میشد دید. مهربانی و خجالت در چهره اش برق میزد. دلم میخواست لپهایش را بگیرم و دستش را ببوسم و حتی در آغوشش بگیرم. آنقدر که نگاه و لبخندش به من آرامش میداد. آنقدر که محبت در نگاهش معنا داشت.
از کشیک شب قبل خسته بودم. باید شرح حالش را میگرفتم و فرمهای مربوطه را پر میکردم و سراغ بیمار بعدی میرفتم.
در حین مصاحبه میگفت دو دختر و یک پسر دارد. دختر بزرگترش تازه عروسی کرده و دانشجوست. امروز قرار بود کیسهٔ‌ صفرایش را عمل کند. از علایم و بیماری اش میپرسیدم که یک جا دیگر طاقتش تمام شد و وسط حرفم پرید. گفت:‌ «آقای دکتر من میترسم! من از عمل میترسم.»
گفتم: « اصلاً نگران نباش مادر جان. ترس نداره. عمل سنگ کیسهٔ‌ صفرا خیلی ساده است و دکترِ شما هم خیلی دکتر خیلی خوبیه.»
مصاحبه را تمام کردم و سراغ بیمار بعدی رفتم.
غروب آنروز برای کاری به بخش جراحی بازگشتم. به داخل اتاق نگاهی کردم. تختش مرتب و تمیز و خالی بود. از پرستاری که آن نزدیکی بود سراغ حال خانم را گرفتم.
گفت: «دکترجان مریض فوت شد. بهوش نیومد.»
پرستار گفت و رویش را آنطرف کرد و به کارش برگشت. جملات کوتاه بود. جملات کاری بود! همانجا نابود شدم.
هنوز دستهایم از یاد آن روز سرد میشود. هنوز آخرین نگاه مهربانش با من است. هنوز بغضی که کردم پاره نشده است. هنوز من داغدار یک انسان ناشناسم.
لعنت بر من! ای کاش از خطرات احتمالی عمل هم برایش گفته بودم.

سالها گذشت. در مطب شخصی ام در روستایی در نزدیک کوه دنا مشغول بکار بودم. دختری از اهالی روستا بهمراه پدرش پیش من آمدند. دختر کمتر از ۱۸ سال سن داشت و طرز لباس و لحن صحبتش با اکثر اهالی روستا فرق میکرد. وقتی حرف میزد آرامش خاصی داشت. مسلط و شیوا صحبت میکرد. بلوغ فکری و رفتاری حیرت انگیز داشت. انگار از هرچه در بندش کرده باشند رها بود.
علت مراجعه اش را پرسیدم. از درون کیفش یک آمپول مورفین و نسخهٔ پزشک متخصصش را نشان داد و گفت برای دردهای شدید استخوانی اش مرتب باید مورفین تزریق کند و بهمین دلیل طی چند ماه آینده، هفته ای دو سه بار به مطبم خواهد آمد.
با تعجب گفتم واسه چی؟؟؟ به مورفین معتاد میشی!!
لبخند آرامی زد و گفت نگران نباش آقای دکتر. سرطان دارم. بیشتر از چند ماه زنده نیستم. اون دنیا ترک میکنم.
پاهایم شروع کرد به لرزیدن. فقط نگاهش میکردم و بعد از مکثی کوتاه گفتم متاسفم.

بعد از دو سه جلسه مراجعه، برای چند هفته ای غیبش زد. در مراجعهٔ‌ بعدی با دو عصای زیر بغل و باحالتی رنجور و دردمند، درحالیکه دو نفر همراهش زیر بازوهایش را گرفته بودند وارد مطب شد. گفت برای پیگیری درمانش به تهران رفته بود. گفت سیر بیماریش سریعتر از آنچه فکر میکردند پیشروی کرده. گفت شاید بیشتر از چند هفته مزاحمم نشود!

او همچنان آرام و مسلط حرف میزد و من زیر آوار تیمار و اندوه کلماتی که بر من خراب میشد له و له تر میشدم.
آخرین باری که آمد بسختی روی پاهای خود می ایستاد. حرفی نمیزد. آنقدر سایهٔ‌ مرگ سنگین شده بود که نه او و نه من تاب دهان گشودن نداشتیم.
تزریق که انجام شد به پدرش گفتم اگر سخت است آدرس بدهید خودم برای تزریق بمنزلتان می آیم. پدر آهی کشید. تشکر کرد و رفتند. کاش زودتر درخواست کرده بودم.

سالها گذشت. حرفهٔ پزشکی را کنار گذاشته بودم. در کشوری دیگر دانشجوی ارشد ژنتیک ملکولی بودم. در مجلسی با دوستان غیرایرانی گپ میزدم که بحثمان به دیدن جنازه و جسد کشیده شد. همراه جمع و ناخودآگاه گفتم من هم تا به حال از نزدیک مرده ندیده ام!!! و ناگهان چشمانم گرد شد. بهت مرا فرا گرفته بود. دوستان خندیدند و خیال کردند که حرفم شوخی و کنایه بود. اما من از درون منقلب بودم. با خودم میگفتم در این همه سال بر من چه رفته است؟ آیا هر روز حس کردنِ حضور مرگ و جان کندن و جان باختن بیماران تا این حد برایم عادی شده که دیدن جنازهٔ‌ از نزدیک را فراموش کرده ام! فراموش کرده ام؟؟ مرگ آن کودک ۱۰ روزه در زیر دستانم پس از آنکه عملیات احیا، که اینبار به دست خودم انجام میشد را فراموش کرده ام؟ مرگ آن دختر ۴ سالهٔ ناشنوا که ۳ شبانه روز بر بالینش میرفتم و می آمدم. مرگ آن جوان ۲۶ ساله که از خودکشی پشیمان شده بود و التماس میکرد! مرگ آن مادر بارداری که تصادف کرده بود و در اغما مرد. مرگ آن جنینی که در سالگرد ۱۸ تیر بر اثر لگد یک لباس شخصی به شکم مادرش مرده بدنیا آمد…
نه! فراموش نکرده ام. آنقدر ضربه ها کاری بوده اند که دیگر حسی برای درکش نمانده بود… نه! من فراموش نکرده ام. نه من فراموش نمیکنم!

ماجرای ابوطالب یزدی، جوان ایرانی که در سال ۱۳۲۲ در عربستان اعدام شد

در سال ۱۳۲۲ یک جوان ۲۲ ساله ایرانی در حین انجام طواف در مسجدالحرام دچار حالت استفراغ شد و توسط ماموران عربستان سعودی دستگیر و به اتهام قصد آلوده کردن خانه خدا، در دادگاه محاکمه و سپس اعدام شد.
نام آن جوان ایرانی ابوطالب یزدی بود که از وی بنام ابوطالب اردکانی نیز یاد می‌شود.
خبر قتل وی باعث واکنش‌های شدید مردم و مراجع در ایران و عراق و سایر کشورهای اسلامی شد. شاه دستور منع سفر حج را صادر کرد و در نتیجه بین سالهای ۱۳۲۲ ﺗﺎ ۱۳۲۷ کسی به حج نرفت مگرﺟﺰ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺷﻤﺎﺭ ﺑﺻﻮﺭﺕ کعبهﻣﺨﻔﯽ ﻭ ﺑﺎ ﺳﺨﺘﯽ فراوان. همچنین روابط دیپلماتیک ایران و عربستان برای مدتی قطع شد.

ابوطالب یزدی همراه همسرش در مراسم حج شرکت کرده بود. وی در طی طواف دچار استفراغ شد و برای آلوده نشدن زمین آن در دامان احرام خود ریخت و مراقبت کرد تا روی زمین نریزد. اشتباه او این بوده که در این حال از کعبه فاصله نمی گیرد و به همان وضع به طواف ادامه می دهد.
عده‌ای از حجّاج که برخی از آنها مصری بودند وقتی ابوطالب را در آن حال مشاهده می‌کنند، با این تصور که وی به قصد آلوده کردن مسجدالحرام نجاست به همراه خود آورده است، به وی حمله کرده و کتک سختی به او می‌زنند که به ناچار دامن احرام از دست او رها می‌شود و قی روی زمینِ حرم می‌ریزد.
پس از آن شرطه‌های حرم وی را دستگیر کرده به همراه برخی دیگر از طواف کنندگان، در دادگاه حاضر و علیه وی شهادت می‌دهند که او قصد آلوده کردن حرم و کعبه را داشته است. بسیاری از حجاج ایرانی و عراقی و دیگران شهادت دادند که وی در نتیجه بیماری و گرمای هوا حالت استفراغ به وی دست داده بود. ولی قاضی حکم اعدام او را صادر کرد.
حادثه در روز ۱۲ ذیحجه رخ داده بود و وی در روز ۱۴ ذیحجه ابوطالب یزدی گردن زده شد.

پس از رسیدن خبر قتل ابوطالب، موجی از خشم و ناراحتی و اعتراض در میان شیعیان به وجود می‌آید.
آیت‌الله سیدابوالحسن اصفهانی که در کربلا مقیم بود واکنش شدید به حادثه نشان داد. شیعیان نجف و کربلا اعتراضشان را با حادثه اعلام داشتند.
در ایران عزای عمومی اعلام و در اکثر شهرها مجالس ختم برگزار گردید.
دو خواهر وی در مدّت کوتاهی در اثر اندوه حادثه جان خود را از دست دادند.

در پی این حادثه رابطه دیپلماتیک ایران و عربستان سعودی قطع گردید و به مدت چهار سال دولت ایران از اعزام حجاج به مکه خودداری نمود.

ماجرای ابوطالب یزدی نه تنها در تیرگی رابطه عربستان و ایران بلکه در تداوم و افزایش کدورت در روابط شیعه و سنی بسیار تاثیرگذار بود.

تجلی سبزواری در آن دوران در مثنوی بلندی به نام «طالب نامه» خطاب به سعودی ها چنین سرود:

ای رئیس دولت نجد و حجاز / ای ندانسته حقیقت از مجاز
شرط مهمانداری و رسم صفا / قاعده احسان و آئین وفا
در عرب گردن زدن یا کشتن است / در میان خاک و خون آغشتن است؟
بر شما طالب مگر مهمان نبود / زائر آن کعبة ایمان نبود؟
شیعه بود، اما بدین کافر نبود / منکر قرآن و پیغمبر نبود
تدخلن المسجد ان شاء آمنین / نیست این آیت ز قرآن مبین؟