چند کلمه دکلمه

صاحبخانهء من در شهر مونترال مردی میانسال بود که تنها زندگی میکرد. اتاقش پر بود از صفحات و نوارهای موسیقی قدیمی و کلاسیک و198186_10151336221632915_1457320947_n
چند ساز مختلف از جمله چندین گیتار و یک پیانو.
یک بار که من را دید گفت روی آهنگی کار میکند که دربارهء سه دختر زیباست که هر یک در سه آدرس مختلف زندگی میکنند و یکی از دخترها اگازتیک (غیربومی؟) است و از من خواست که در قسمت مربوط به آن دختر برایش چند جمله به فارسی دکلمه کنم. یک خط انگلیسی داد دستم و گفت به فارسی بخوان و ۵ دقیقه بعد در استودیوی ضبط بودیم و جلوی میکروفن چند کلمه فارسی گفتم.
متاسفانه هنوز معنای کامل شعر را نمیدانم چون ژان،‌خوانندهء ترانه و صاحبخانهء قدیمی من، متن انگلیسی کامل را به من نداد و ترانه هم به زبان فرانسهء کبک (کانادا) است که من نمیدانم. البته شاید در آینده ای نزدیک از دوستی فرانسوی بخواهم که متن ترانه را به انگلیسی برایم بگوید و من هم آنرا به فارسی برمیگردانم.

برای شنیدن ترانه میتوانید به لینک  زیر بروید:

https://soundcloud.com/ali-nasr-8/demi-jourxx-jean-viau

دوبیتی

گـفـــتند که در گـــردن  ما  پنهــــــانی
نزدیکــــتر از  شاهـــــرگ انســــــانی
در گردن من کسی بجز شیطان نیست
یــارب نکـند خــودت همان شیطـــانی
«شبنویس»

خانه

«خفه شو! وگرنه دندونهاتو میریزم توی دهنت».
روی دیوار ایستگاه مترو این پوستر را دیدم. زیر این جملهء درشت هم ریزتر نوشته بود «تمام بچه ها شانس زندگی در خانه را ندارند، خیابان نباید تنها گزینهء آنها باشد». بالا و پایین پوستر هم نوشته بود «خانه».IMG_20160324_152849

خانه… چه کلمهء آرامبخشی است برای من. جایی است که هنوز بعد از سالهای سال دوری و مسافت به اندازهء دو قاره، در گوشی مبایلم شمارهء تلفنش را بنام خانه ذخیره کرده ام. خانه برای من جایی است که به معنای آرامش و آسایش و امنیت. جایی که صدای گرم و مهربان پدر و مادرم در آن جاریست. جایی است که دلم برایش تنگ میشود…
همینطور به جملهء روی پوستر خیره بودم و لبخندزنان به خاطرات کودکی فکر میکردم.
من کلا خیلی بچهء‌ شیطون و تخسی بودم. خیلی هم جر و بحث و دعوا میکردم. بخصوص سالهای دبیرستان و اوایل دانشگاه. اما کلا دو بار از بابا کتک خوردم اون هم در حد یک سیلی.

بار اول ۷-۸ سالم بود. جلوی تلویزیون نشسته بودم و با آهن ربایی که دستم بود بازی میکردم داشتم اشیاء جدیدی که جذب آهن ربا میشوند کشف کنم. بابا درحالیکه لباسهای بیرونش را میپوشید با عجله و تردید به من گفت که حواسم باشد آهن ربا را به صفحهء تلویزیون نچسبانم. با تعجب پرسیدم چی میشه مگه؟
توضیح نداد. فقط گفت تلویزیون خراب میشه و رفت و من ماندم و حس کنجکاوی مهار نشدنی. چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم و دست آخر تحملم تمام شد.
همینجور که به چشمان مجری برنامه خیره شده بودم آهن ربا را گذاشتم روی صورتش. یک لکهء صورتی ۶-۷ سانتی متری روی صورت مجری جا موند. چشمام درشت شده بود. پر شده بودم از ترس و هیجان. یک بار کافی نبود. باز آهن ربا را به نقطهء دیگری از صفحه چسباندم. ذوق زده بودم از اینکه میتوانم برنامهء تلویزیون را رنگ کنم! یک دایرهء بزرگ هم کشیدم و بعد از وحشت عاقبت کار تلویزیون را خاموش کردم. ترجیح دادم به مامان هم چیزی نگم و کلا همه چیز را انکار کنم.
آخر شب که صدای پای بابا را در راه پله شنیدم به گوشهء اتاق خواب رفتم و خودم را مشغول بازی با اسباب بازیها نشان دادم.
چند دقیقه بعد بابا صدایم کرد. «علی». سعی کردم خودم را عادی و از همه جا بی خبر نشون بدم. رفتم جلوی بابا و گفتم بله؟ با اخم گفت مگه نگفتم آهن ربا را به تلویزیون نزنی؟ یادم نیست دروغ گفتم یا نه. یادم نیست چه جوابی دادم یا اصلا فرصت جوابی شد یا نه. ولی اولین سیلی را همونجا نوش جان کردم و البته خوب یادم هست که عذاب وجدان هم داشتم و خوب میدونستم که مقصر بودم. بابا که خسته بود و تازه از سر کار برگشته بود پشت تلویزیون را باز کرده بود و یکی دوساعت مشغول تعمیرش بود.
بعدها میگفت فکر کرده بود اگه برام توضیح بده که آهن ربا باعث تغییر رنگ صفحهء تلویزیون میشه بیشتر کنجکاو میشم که ببینم چی میشه. بعدترها هم یک بار صدایم کرد و ازم عذرخواهی کرد. گفت اون موقع نمیدونسته که تلویزیون اصلا نیازی به تعمیر نداره و اگر چند ساعت خاموش نگهش داریم تا سرد بشه خودش درست میشه.

بار دومی که کتک خوردم ۱۳ ساله بودم. خانهء ما کنار یک مسجدی بود که حاج رسولیها، پیرمردی که نصف محله مستاجرش بودند، ساختمانش را وقف مسجد کرده بود. کلا آقای حاج رسولیها به بچه ها حساسیت داشت. بخصوص اگر وقت نماز توی کوچه فوتبال بازی میکردیم. هفته ای یکی دو تا توپ پلاستیکی ما را هم می قاپید و با چاقو پاره میکرد.
شب چارشنبه سوری بود. صبر کرده بودیم نماز مغرب و عشاء تموم بشه و حاج رسولیها به خانه اش بره. من و چند تا از بچه های محل توی پیاده رو از جمله روبروی در مسجد سه چهار تا تل آتش درست کردیم و شروع کردیم از روی آتش پریدن. نیم ساعتی گذشت که حاج رسولیها همینطور که جاروی فراشی اش را در هوا میچرخاند با داد و بیداد از دور پیداش شد. شروع کرد به فحش دادن و نفرین کردن. همون موقع بود که بابا هم از سرکار برمیگشت و درست زمانی رسید که حاج رسولیها داشت سر من داد و بیداد میکرد.
بابا که از برخورد حاج رسولیها عصبانی شده بود جارو را از دستش گرفت و داشت آتشها را خاموش میکرد که با هم جر و بحثشون شد. من و یکی از بچه ها چند متر اونطرف تر ایستاده بودیم و نیشمون باز بود و میخندیدیم. بابا که من رو دید جارو را انداخت و اومد سمت من و یک اردنگی و یک پس گردنی زد و با داد و بیداد گفت چرا کاری میکنی که این مرتیکه بیاد سرتون داد بزنه و بعد راهش رو کج کرد و رفت به سمت خونه.
من بهم خیلی برخورده بود و هم تعجب کرده بودم که خب چرا پس خودت جلوی بقیه زدی من رو و هم خیلی حال کرده بودم که بابا به حاج رسولیها گفته بود مرتیکه. ده دقیقه ای توی محله راه رفتم رفتم و بعد برگشتم خانه.
خوب یادم هست که برقها رفته بود. همینطور که توی تاریکی در را باز کردم دیدم بابا و مامان وسط هال منتظر من بودند. بابا به سمتم اومد و بغلم کرد و شروع کرد هق هق گریه کردن. مامان هم به جمعمون پیوست و هر سه تایی همدیگه رو بغل کرده بودیم و اشک میریختیم. بابا ازم معذرت خواست و میگفت که جلوی بقیه اینکار رو کرده چون خیلی از برخورد حاج رسولیها ناراحت شده و ترجیح میداده خودش من رو تنبیه کنه تا اجازه بده یه غریبه سرم داد و بیداد کنه.

همینجا بود که یکدفعه صدای نزدیک شدن قطار مترو یقه ام را گرفت و از سالها و از فرسنگها دورتر من را کشید و آورد روبروی پوستری که روی دیوار نصب شده بود. پوستری که روی آن نوشته شده بود «خانه».

تلگرام:
https://www.telegram.me/shabnevisblog

چرا نوزاد انسان ضعیفترین نوزاد است؟

بالاخره جواب یکی از سوالهایی که سالها در ذهنم بود را با تمام کردن درس تاریخ تکامل بشر فهمیدم. همیشه برای من این سوال وجود داشت که چرا نوزاد انسان در مقایسه با سایر حیوانات ضعیف ترین نوزاد است؟
چرا نوزاد یک اسب، یا یک گربه یا یک فیل خیلی زودتر از نوزاد انسان قادر به انجام فعالیتهای مستقل از جمله راه رفتن و رویارویی با محیط پیرامون خودش است.
1377986_10153297252705214_1664542022_n

چرا نوزاد انسان ناقص ترین یا ضعیف ترین نوزاد در میان حیوانات است؟
جواب در تکامل است.
به طور خلاصه اینکه انسان در مسیر تکامل و انتخاب طبیعی (Natural Selection) نسبت به گونه های پیشین خود دارای مغز بزرگتری نسبت به وزن و حجم بدن است.
همچنین از حدود 2 میلیون سال پیش گونه انسان (homo sapiens) برخلاف بسیاری دیگر از گونه های حیوانات، راه رفتن روی دو پای خود را آغاز کرد. این رفتار نوعی تطابق با محیط بود و این مزیت را به انسان میداد که بجای چهار دست و پا راه رفتن، هنگام راه رفتن روی دو پا بتواند فواصل دورتری را ببیند.
از سوی دیگر اما این رفتار تطابقی چندین مشکل برای انسان بوجود آورد. اولین مشکل فشار بیشتر روی ستون فقرات به دلیل تحمل دائمی وزن سر و حفظ تعادل بود (محققین دردهای رایج کمر و خشکی گردن را هم ناشی از همین موضوع میدانند).
اما مشکل اساسی دیگر فقط در خانمها ایجاد شد. بمرور زمان و طی روند تکامل، اندازهء لگن انسانها برای تسهیل و بهبود نحوهء راه رفتن روی دو پا، کوچکتر از قبل شد ولی بدلیل بزرگتر شدن سر نوزاد انسان (بدلیل مغز بزرگتر)، مرگ و میر نوزاد و مادر در هنگام زایمان بسیار رایج تر از گونه های دیگر حیوانات شد (صحبت از میلیون سال پیش است).

اینجا بود که تکامل و پدیدهء انتخاب طبیعی (نچرال سلکشن) اثر خود را نشان داد. مادرانی که دوران بارداری طولانی تری داشتند (مثلا ۱۵ ماه) بدلیل بزرگتر بودن نوزادان شانس مردنشان بیشتر بود و در نتیجه فرصت انتقال ژن خود به نسلهای بعدی را از دست میدادند، در حالیکه مادرانی که نوزادشان نسبتاً نارس بدنیا می آمد (مثلا ۹ ماه) احتمال زنده ماندنشان بیشتر بود (Survival) و در نتیجه در طی روند تکامل و با گذشت زمان، طول بارداری در انسان کوتاه و کوتاه تر شد و نوزاد انسان نارس و نارس تر بدنیا آمد تا اینکه به عنوان یک خصوصیت غالب بین انسانها به نسلهای بعدی از جمله ما منتقل شد.

telegram: https://www.telegram.me/shabnevisblog
Facebook: https://www.facebook.com/shabnevisblog

ذهن بیغش

دل بر فسانه های فردوس و دوزخ نسپرده ام.
گوش بر تمام آیه های افیونی بربسته ام.
دروازه های ذهن بیغش خویش را،
بر هجمهء واژه های مسموم آسمانی نگشوده ام.
با وعده های اغواگر پردیس،
یا با هراس وعیدهای دوزخ،
من سرسپردهء ایمان واهی نمیشوم.
بگذار تا باقی این پیچهای عمر پوچ را
سرخوش ز جاوید جهل مرکب خویش، گذر کنم.
هرچند که غیر از این اگر بودم،
زندگی چه آسان و سهل تر میشد.

شبنویس

ماجرای من و بیمار مهاجر و دختر مونارنجی

آلکساندرا دختر مونارنجی و سال آخری ماست. توی تریای کالج که دیدمش صداش زدم و گفتم چند دقیقه وقت داری حرف بزنیم. از دوستش جدا شد و رفتیم یه گوشه ایستادیم. نمیدونم حدس میزد یا نه که میخوام راجع به چه موضوعی صحبت کنم. بعد از دوهفته که اون اتفاق افتاده بود این اولین بار بود که میدیدمش. قبلا سه شنبه ها با ما توی کلینیک بود ولی از بعد از اون روز شیفتش به یک روز دیگه منتقل شده بود. نمیدونم اتفاقی جابجاش کردند یا عمدا. دو هفته بود که دلم میخواست باهاش حرف بزنم که مبادا سوء تفاهمی پیش اومده باشه.politics1
سه شنبهء‌ دوهفته پیش،‌ داشتم مریضی رنگین پوست اهل یکی از کشورهای آمریکای جنوبی را معاینه میکردم. آلکساندرا وارد اتاق شد و روی صندلی کنار من نشست و با بیمار احوال پرسی کرد. من حواسم به مشکلات پای بیمار بود و متوجه نشدم چطور مسیر گفتگو به جایی رسید که دیدم بیمار میگفت: « ما خودمون دیگه توی کانادا کار واسه خودمون نداریم. دیگه بسه اینقدر مهاجر وارد میکنن. اصلا این پناهنده های سوری چکاری بود که دولت کرد؟ اینها بزودی هزار مشکل برامون درست میکنند. مگه نه؟ تازه توقع دارند غذای حلال هم بخورن»
با کنجکاوی و زیر چشمی نگاهشون میکردم و در حالیکه خیلی احساس معذب بودن بهم دست داده بود نمیدونستم چکار کنم. تمرکز خودم را روی کار معاینه و درمان از دست داده بودم. اولین باری بود که با چنین موقعیتی مواجه میشدم. اخمهای خودم رو توی هم کرده بودم و چیزی نمیگفتم.
یادم اومد چند دقیقه قبل صحبتهاشون از جایی شروع شد که آلکساندرا از بیمار پرسید چند ساله تورنتو زندگی میکنه. بیمار گفت ۴۵ سال پیش به کانادا مهاجرت کرده. بعد بحث از شرایط کانادا به سیاست کشیده شده بود.
با تعجب دیدم آلکساندرا که ذاتا دختری خوش برخورد و مهربون است همچنان به گفتگو ادامه میداد و میگفت « بله. به نکتهء مهمی اشاره کردی. سوال قابل درک و مهمیه»
با خودم میگفتم نکنه آلکساندرا هم ته دلش با نظرات بیمار موافقه چون نه تنها هیچ مخالفتی نکرد بلکه خیلی هم با لبخند به طرح این حرفها و سوالها پاسخ داد. همین لحظه بود که بیمار رو کرد به من و گفت آقای علی، شما کانادایی هستی.
گفتم هنوز نه. یک سال دیگه کانادایی هم میشم. پرسیداهل کجا هستم. با تاکید روی کلمهء‌ مهاجر، گفتم مهاجری از ایران هستم. هرچند خیلی دلم میخواست بگم پناهنده ای از سوریه هستم.
تا قبل از پایان کار درمان بیمار بارها من را به اسم مستر علی صدا زد و تشکر میکرد و یک جور انگار قصد دلجویی داشت و میخواست نشان بده که منظورش من نبودم.
به هر حال اون روز خیلی اعصابم خرد شده بود. بیمار که مرخص و شیفت هم که تمام شد، توی کوریدور توی فکر بودم و راه میرفتم که یکی از استادها رو دیدم. ماجرا را براش تعریف کردم و گفتم راستش من نمیدونستم توی اون لحظه باید چکاری میکردم. از یکطرف با وجود اینکه نه سوری هستم، نه پناهنده و نه مسلمانی که غذای حلال بخواهد، تمام حرفهایی که میزد را به خودم گرفتم و طبعا بدلیل ناراحتی نمیتوانستم رابطهء معقول و بی طرفی نسبت به بیمار داشته باشم. از طرف دیگه هم چون بخشی از گفتگو نبودم نمیخواستم مداخله ای کنم.
استاد با ناراحتی اسم دانشجوی سال آخر را از من خواست و گفت اصلا پرسنل درمانی حق ندارند راجع به دو مساله با بیمار حرف بزنند. دین و سیاست. من گفتم اسم دانشجو را نمیگم چون اون تقصیری نداشت و بعید میدونم قصدی داشت. اجازه خواستم خودم با آلکساندرا صحبت کنم. استاد هم گفت نه! لازم نیست خودم را درگیر ماجرا کنم و خودش پیگیری میکند، چون دانشجوی سال آخر باید این موضوع را رعایت میکرد. خواهش کردم که کاری به کار دانشجوی سال آخر نداشته باشند. لبخند زد و گفت من باید در لحظه ای که یک بیمار هرگونه حرفی تبعیض آمیز میزند خواه راجع به مذهب، خواه راجع به ملیت و نژاد و جنسیت و… اتاق را ترک کنم و به سوپروایزر گزارش بدهم و اسم بیمار را در لیست سیاه میگذارند و دیگر پذیرشش نمیکنند.
گوشهء تریای کالج ایستاده بودیم و من تمام ماجرا را آنطور که بود برای آلکساندرا بازگو کردم و گفتم امیدوارم مشکلی برایش پیش نیامده باشه و قصدم اصلا گزارش کردن او نبود و حتی اسمش را هم ندادم.
لبخند زد و گفت نگران نباشم. استاد مربوطه باهاش صحبت کرده و مشکل خاصی پیش نیومده. گفت از اول اشتباه از خودش بود که وارد اون بحث شده و میگفت حتی دقت هم نمیکرده که بیمار دقیقا چی میگه و حواسش بیشتر به نظارت روی کار درمانی بوده و هرچی بیمار میگفته بدون توجه تایید میکرده و چون بیمار از ظاهرش مشخص بود که مهاجر هست آلکساندرا این بحث را مطرح کرده بود و از جوابی که شنیده بود خودش هم تعجب کرده بود و انتظار نداشت خود یک مهاجر نظرش راجع به مهاجرها اینطوری باشه، ولی در کل اصلا به حضور من در اتاق بعنوان یک مهاجر و اثر حرفهای بیمار دقت نکرده بود.
گفت ما روزانه با آدمهای عوضی هم مواجه خواهیم شد و بدون شک این بیمار یک آدم عوضی بود و کم کم یاد میگیریم که حرفهای بیمار را از یک گوش بشنویم و از گوش دیگه خارج کنیم.
بعد هم با لبخند گفت اصلا موافق حرفهای اون بیمار نیست و خودش نه تنها کاملا موافق کمک به پناهنده هاست بلکه بصورت داوطلبانه هم توی خیلی از کارها و برنامه ها برای کمک به پناهنده های تازه وارد شرکت کرده و میکنه.
در آخر هم خیلی تشکر کرد که باهاش راجع به این موضوع حرف زدم.

امروز، ۱۶ بهمن، سالگرد انتشار روزنامه جامعه

در تاریخ ۱۶ بهمن سال ۱۳۷۶ درست در زمان اوج دوران اصلاحات روزنامه ای با خط مشی متفاوت و با دغدغه های اصلاح جامعه و پیشرفت به سوی جامعه ای مدنی منتشر شد. مدیر مسئول روزنامه حمید رضا جلایی پور و سردبیر آن ماشاءالله شمس الواعظین بودند. این روزنامه بعنوان اولین روزنامهء اصطلاح طلب شناخته میشود که پس از آن روزنامه های متنوع دیگری در دوران محمد خاتمی منتشر شدند که متاسفانه پس از چندی همگی تعلیق یا تعطیل شدند. jamee1

از اعضای هیات تحریریه این روزنامه میتوان به عمادالدین باقی، اکبر گنجی، محسن سازگارا، صادق زیباکلام، و ابراهیم نبوی اشاره کرد. چند ماه پس از انتشار این روزنامه که توانسته بود مخاطب قابل توجهی جذب کند، سپاه پاسداران، رییس کل دادگستری تهران و سازمان زندانها علیه آن شکایت کردند که در نهایت منجر به تعطیل شدن این روزنامه شد. قاضی پرونده هم سعید مرتضوی بود. jamee2

هرچند تنها دو روز بعد از لغو امتیاز روزنامهء جامعه،‌ همان تیم نویسندگان و گردانندگان اقدام به انتشار روزنامهء توس کردند اما توس هم پس از مدتی بهمراه روزنامه های عصر آزادگان و نشاط و… یکی پس از دیگری توقیف شدندjame3

یکی از کارهای جدیدی که این روزنامه انجام داده بود گذاشتن علامت {…} بجای قسمتهایی بود که مجبور بودند سانسور کنند. همچنین بسیاری از تیترهای روزنامهء جامعه تیترهایی ساختارشکن و کنایه آمیز بود که خود در افزایش استقبال مخاطبین نقش اساسی داشتjame5

هادی حیدری، مانا نیستانی، و نیک آهنگ کوثر از جمله کاریکاتوریستهای این روزنامه بودند

jame4

 

شش سوتی برتر من در زبان انگلیسی

حرف زدن به زبان غیرمادری شما را در موقعیتهای خاص، جالب و گاه دشوار قرار میده. فکر میکنم برای اکثر افراد مهاجر تجربیات مشابهی پیش اومده باشه که کلمه ای را اشتباه تلفظ کنند و مخاطبشون متوجه منظور نشه، یا اینکه طرف مقابل کلمه یا جمله ای را جوری بگه که شما اصلا نفهمید چی گفت. برای من تو این چند سال زندگی خارج از ایران بارها از این اتفاقات پیش اومده که از یادآوری بعضیهاش خنده م میگیره و از خجالت بعضیهاش خیس عرق میشم.
۱) مثلا ترم قبل توی سالن تشریح درس آناتومی بودیم. جلسهء قبلش استاد داشت توضیح میداد که بعضی وقتها بهترین تکنیک برای جدا کردن عضلات از هم استفاده از انگشت است. اون روز من سعی داشتم که از همین روش استفاده کنم و با سرعت و قدرت چندین بار انگشتم رو توی حفره ای که بین عضله و پوست ایجاد شده بود فرو میکردم. دو تا از دوستام هم کنارم ایستاده بودند که یکیشون گفت این تکنیک finger blast خیلی باحاله و اون یکی دوستم هم خندید. من خیال کردم که منظور ضربه های ناگهانی و سریع هست و فکر کردم شاید اصطلاحی باشه شبیه موشک بارون شدن و رعد و برق و از اینجور چیزها.
هفتهء بعدش دوباره سالن تشریح بودیم و استاد پشت سر من ایستاده بود و من رو به چند تا از همکلاسیهام بلند بلند گفتم که این هفته هم باید یه کم تکنیک finger blast رو امتحان کنیم. یکدفعه سکوت شد. دو تا دوستام که کنارم بودند از زور خنده چشاشون گرد شد و سرخ شدند و هی به من اشاره میکردن که استاد پشت سرت وایساده و من که متوجه شدم یک اتفاق ناجوری افتاده سریع شروع کردم فیلم بازی کردن که اوه من استاد رو ندیدم و چه سوتی ای دادم. شب توی خونه سرچ کردم و معنی فینگر بلاست رو فهمیدم. یعنی با قدرت و بصورت مکرر انگشت توی سوراخ کسی کردن!
۲) توی اصفهان یه اخلاقی هست (که من البته خوشم نمیاد از این کار) که وقتی کسی را میخواد لهجهء‌ اصفهانیش رو عوض کنه و شبیه تهرانیها حرف بزنه بخصوص وقتی نتیجهء کار خوب از آب درنمیاد مسخره میکنن و مثلا وقتی میخوان ادای طرف را در بیارن میگن تَهران یا پَیاز (با فتحه). چون اصفهانیها خیلی از حرفهای فتحه دار را با کسره تلفظ میکنند. مثلا پَلنگ را میگن پِلنگ. یا خَراب را میگن خِراب. پس کسی که میخواد لهجه اش را عوض کنه مسخره میکنن که طرف دیگه حتی پیاز و تهران را هم با فتحه میگه.
توی انگلیسی هم خیلی وقتها حرف O را بیشتر شبیه به آ تلفظ میکنند تا نزدیک به اُ. مثلا Ontario را میگن آنتاریو. Obstacle را میگن آبستکل.
چند ماه پیش توی جمع همکلاسیهای کاناداییم نشسته بودیم و حرف میزدیم. من هم که سعی میکردم لهجه رو خیلی انگلیسیش کنم وسطهای حرف میخواستم بگم فلانی شبیه به اوباماست و گفتم فلانی شبیه به آباما. اونام حاج و واج نگاه میکردند که آباما کیه! خلاصه خیلی پیاز قضیه پَیاز شده بود.
۳) یه بار توی دانشگاه با دو تا از پسرها نشسته بودیم و راجع به یکی از دخترهای کلاس حرف میزدیم که یکیشون یه شوخی کرد و جفتشون خندیدن ولی من متوجه نشدم اصن چی گفت اما نمیخواستم به روی خودم بیارم که نفهمیدم و لاجرم من هم باهاشون خندیدم و برانکه قضیه ضایع نشه سریع موضوع رو تموم کردم و شروع کردم توی گوشیم ور رفتن.
یهو دیدم دوستم سرخ شده و شروع کرد به عذرخواهی کردن و هی میگفت ببخشید و نباید همچین شوخی ای میکردم و منم که اصن نمیدونستم چی گفته بود ولی حدس میزدم که یه شوخی سکسی کرده بود هی میگفتم نه بابا. مشکلی نیست. نو پرابلم نو پرابلم :))) هنوزم نمیدونم البته چی گفته بود.
۴) بعضی وقتها اصطلاحاتی هست که ممکنه نشنیده باشیم. مثل اینکه «آیا وقت دارید» با «آیا وقت را دارید» تفاوت داره.
do you have time
do you have the time
جملهء دوم یعنی ساعت چنده.
یکبار توی ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم که یه پسری با عجله اومد سمت من و گفت
excuse me, do you have the time
من هم خیلی ریلکس و در کمال آرامش گفتم بله، البته تا زمانی که اتوبوس از راه برسه.
بعد دیدم باز میگه نه نه! دو یو هو د تایم؟ و خیلی هم روی THE تاکید کرد.
من هم باز گفتم بله و مونده بودم چرا کارش رو نمیگه.
برای بار سوم که سوالش رو تکرار کرد، یه نفر که اونطرفتر ایستاده بود گفت ساعت ۵:۳۰ هست. این از اون لحظه هایی بود که از خجالت خیس عرق شدم.
۵) دوست دختر سابقم عادتی که داشت این بود که خیلی تند و زیرزبونی حرف میزد که به انگلیسی بهش میگن mumbling.
اولین باری که با هم رفته بودیم بیرون، دیدم روی بازوش یه تتوی مرغابی داره. گفتم قضیهء‌ مرغابی چیه؟ شروع کرد به توضیح دادن و من فقط وسط حرفهاش فهمیدم که یه چیزی راجع به پدرش گفت و باخودم گفتم لابد پدرش اردک دوست داشته!
چند هفته بعدش حرف میزدیم و من پرسیدم راستی پدرت چیکار میکنه؟ دیدم با تعجب نگاهم کرد و گفت یادت رفت؟ و بعد با انگشت به سمت تتوی روی بازوش اشاره کرد و گفت پدرم فوت کرده دیگه!
من هم که واقعا هیچ ایده ای نداشتم گفتم اوه ببخشید، راست میگی یادم رفته بود. هیچ وقت هم نفهمیدم قضیهء تتوی مرغابی و علت فوت پدرش چی بود و هیچ وقت هم روم نشد بپرسم :))
۶) هفتهء‌ پیش توی کلینیک باید پیرمردی ۷۵ ساله را ویزیت میکردم.از همون لحظهء ورودش به اتاق شروع کرد به شوخی کردن. آخر وقت بود و من باید سریع بیمار را معاینه میکردم و کارهای درمانیش را انجام میدادم و گزارش را توی پرونده مینوشتم.
خلاصه وقت و حوصله زیادی برای شوخی کردن نداشتم. شروع کردم شرح حال گرفتن تا جایی که پرسیدم آیا بیماری دیابت دارید؟
با نیشخند گفت بیماری چی چی؟
من که از قبل میدونستم با تلفظ درست این کلمه مشکل دارم، سعی کردم تغییر تلفظ بدم و پَیازش رو بیشتر کنم.
باز خندید و گفت چی هست این بیماری؟
گفتم قند خون بالا.
بیمار هم نیشش رو باز کرد و گفت آهااااا. منظورت دیابته؟ بعد هم چشمک زد که یعنی از همون اول میدونستم چی میگی و فقط خواستم دستت بندازم :/
به کانال تلگرام شبنویس هم سری بزنید: https://www.telegram.me/shabnevisblog

ورژن ایتالیایی ای قشنگتر از پریا

آیا میدانستید ملودی و ترانهء «ای قشنگتر از پریا» در ایتالیا معروف است؟ در ویدئوی پایین، چند نمونه از اجراهای مختلف آماتور و حرفه ای که در ایتالیا از روی این ترانهء شهرام شب پره ساخته شده است را تماشا کنید. انقلابمان که صادر نشد، اقلا شهرام شب پره صادر کردیم. برای تماشا یا دانلود ویدئو با حجم پایین به کانال تلگرام شبنویس مراجعه کنید.

تلگرام:
http://telegram.me/shabnevisblog

تاریخچهء کاندوم

چند وقت پیش فیلم «Inside Llewyn Davis» رو تماشا کردم. داستان راجع به دهه ۶۰میلادی بود و در جایی از فیلم دختری که ناخواسته باردار شده بود راجع به #کاندوم حرف میزد.
کاندوم
همانجا در سالن سینما تعجب کردم چون فکر میکردم کاندوم و این روش پیشگیری پدیده ای مدرن و نهایتا مربوط به سی چهل سال پیش باشد. برایم این سوال پیش آمد که تاریخچه کاندوم به چه زمانی برمیگردد؟ اصلاً مگر ۵۰ سال پیش کاندوم وجود داشت یا مگر از آن استفاده میکردند؟ من هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بودم و برایم جالب بود که جواب این سوال را پیدا کنم. با کمی جست و جو در اینترنت جواب حیرت انگیز آنرا پیدا کردم.
تاریخچه استفاده کاندوم حداقل به چند قرن پیش بازمیگردد و شاید حتی بیشتر. در بیشتر مواقع هم از آن به عنوان روش جلوگیری و همچنین روش محافظتی در برابر بیماریهای جنسی استفاده میشده است.
در گذشته کاندوم از مواد مختلفی ساخته میشده. بطور مثال بهترین موارد ثبت شده تا پیش از قرن ۱۹میلادی، میتوان از بافتها و اجزای حیوانات مثل روده یا مثانه، و یا از پارچهء کتانی که تحت فعل و انفعالات شیمیایی قرارش میدادند و آماده اش میکردند مثال آورد.
کاندومهای لاستیکی از اواسط قرن ۱۹ میلادی رایج شد و در اوایل قرن ۲۰میلادی بود که پیشرفتهای زیادی در نحوه ساخت و تکنیکهای تولید این محصول قرار گرفت و بعبارتی کاندوم هم تبدیل به یک محصول صنعتی شد.
قدیمی ترین کاندومی که تا بحال پیدا شده است در چاه فاضلاب قلعه دادلی در انگلستان بوده که از غشاء درون شکم حیوان ساخته شده و قدمت آن به سال ۱۶۴۲میلادی تخمین زده شده است.
در میان باستان شناسان هنوز راجع به اینکه آیا در زمان باستان نیز از کاندوم استفاده میشده است یا نه مناقشه است. قدیمی ترین سندی که در مورد استفاده از کاندوم پیدا شده مربوط است به یک نقاشی روی غاری در فرانسه که قدمتی بین ۱۲ تا ۱۵هزار سال دارد.
تا پیش از قرن ۱۵ میلادی، شواهدی از استفاده از نوع خاصی کاندوم در آسیای شرقی نیز دیده شده است که به عنوان روش پیشگیری استفاده میشده و در میان افراد سطح بالای جامعه کاربرد داشته است. این نوع کاندوم از کاغذ ابریشمی یا روده گوسفند ساخته میشده.
در ژاپن اما از لاک لاکپشت یا شاخ حیوان هم به عنوان کاندوم!! استفاده میکرده اند و موارد آن ثبت شده است.
تصویر بالا کاندومی است که از روده حیوان درست شده و مربوط به حوالی سال ۱۹۰۰میلادی است.
برای همراه شدن با شبنویس میتوانید به کانال تلگرام یا صفحهء فیسبوک ما ملحق شوید