یک جای کار ایراد داشت…

۱- دو سال قبل، پرواز استانبول-تهران.  جوان بود و موهای موج خورده و بلندش تا روی شانه اش آمده بود. شلوار جین و پیرهن سفید تنش بود. قیافه ش شبیه آسیای شرقیها بود. روی صندلی جلوی من در هواپیما نشست. وقتی با مسافر کناری اش که یک ایرانی بود حرف زد،‌ متوجه شدم که اهل افغانستان است. میگفت فرانسه بدنیا آمده و این اولین بار است که به ایران میرود. میگفت همیشه دوست داشته ایران را از نزدیک ببینه. هیجان زده و مضطرب بود.
آرام به جلو خم شده بودم تا بهتر حرفایشان را بشنوم. موضوع گفتگو برایم جذاب بود.
به پسر تهرانی که پهلویش نشسته بود میگفت که شنیده دخترهای ایرانی خوشگل هستند و می پرسید که چطور میتونه با یک دختر ایرانی آشنا بشه؟
پسر تهرانی که کمی هم معذب شده بود آرام گفت که در ایران به کسی نگو افغان هستی. بگو فرانسوی هستی. بگو فرانسه بدنیا اومدی و پاسپورت فرانسوی داری…

دلم میخواست حرفی بزنم و بپرم وسط حرفشهاشون. به نظرم یک جای کار خیلی ایراد داشت. ولی راستش خودم هم نمیدانستم چه چیزی باید بگویم. فقط دلم گرفته بود. آرام سرم را انداختم پایین و به صندلی خودم تکیه دادم.

۲- پنج ماه پیش، ایران با چهار دوست اسپانیایی. قرار گذاشته بودیم هرجا ممکن بود من هم خودم را غیرایرانی معرفی کنم. کارلوس صدایم میکردند و شده بودم اهل مکزیک. چند تا کلمه و جمله‌ی اسپانیایی هم به من یاد دادند و من هم هر جا لازم بود همان جمله های بی ربط را تکرار میکردم. میخواستیم ببینیم واکنش مردم وقتی فکر میکنند هیچکدام از ما فارسی بلد نیست چگونه است. برای خود من هم تجربه‌ی توریست بودن در ایران جالب بود. هرچند گاهی مردم با شک به من نگاه میکردند.iranian_girls_photo_tour_leader

بارها پیش آمد که عابرین یا فروشنده ها راجع به ما حرف میزدند. شوخی میکردند، لبخند میزدند، دست تکان میدادند و گاهی بلند میگفتند «هِلو مِستِر» «هاو آر یوو؟»، چند بار هم پیش آمد که به ما متلک گفتند،‌ یا ما را به هم نشان میدادند و میگفتند «خارجکیارو».
خیلی وقتها عابرین از میخواستند که با ما عکس بگیرند و این اتفاق برای ما همگی ما جالب بود. تا حالا هیچکدام از ما در طی سفرهایی که به کشورهای مختلف داشتیم با چنین تجربه ای روبرو نشده بودیم که مردم آنجا به سمت ما بیایند و با ما عکس یادگاری بگیرند.

در این سفر یکی از مهمترین خاطره هایی که دوستان من از ایران با خود بردند و هنوز هم گاهی به آن اشاره میکنند مهمان نوازی ایرانیها بود. بخصوص بعد از اینکه چند شب تهران در منزل یکی از دوستان من اقامت داشتیم.
حتی در بازار کاشان وقتی از یک سوپرمارکت خرید مختصری کردیم،‌ فروشنده که پسر جوانی بود از ما پول نگرفت. میگفت شما مهمان هستید و ما از مهمان پول نمیگیریم. این اتفاق برای همگی ما منحصر بفرد و عجیب و البته خوشایند بود.

۳- شش سال قبل، در صف دنس کلاب. چند هفته بیشتر نبود که رسیده بودم سوئد. با دو تا از بچه های ایرانی تازه آشنا شده بودم و آخر هفته رفته بودیم کلاب. دو تا دختر سوئدی هم که کمی به نظر مست می آمدند جلوی ما در صف ایستاده بودند. یکی از بچه ها شروع کرد با دخترها به حرف زدن. چند دقیقه ای شوخی و خنده بود و بعد یکی از دخترها پرسید اهل کجایی؟ دوست ایرانی من هم با همان لهجه‌ی شیوای ایرانیش گفت ایتالیا، رُم.
من همینطور خیره شده بودم. هنوز آنقدر صمیمی نشده بودیم که بزنم پس کله اش و ضایعش کنم. اما دلم میخواست حرفی بزنم و بپرم وسط حرفشان. یک جای کار خیلی ایراد داشت. ولی راستش خودم هم نمیدانستم چه چیزی باید بگویم. فقط دلم گرفته بود. آرام سرم را انداختم پایین و به نرده های پشتم تکیه دادم.

باد ما را آورده است

ای کاش میشد تعریف جدیدی از ملیت ارایه داد. ای کاش ملیت به جایی که بدنیا آمده ای و یا حتی با ریشه و تبار و تاریخ و هویت موروثی ات ارتباطی نداشت. ای کاش میشد ملیت را بر اساس سلایق و علایق، برطبق عقاید و باورها، یا به قول «گوستاو فلوبر»* برحسب مکانهایی که به آنها جذب میشویم و در آنجا احساس خوب بودن داریم معنا کرد. در اینصورت شاید هموطن من کسی بود با رنگ و زبانی دیگر،‌ هزاران کیلومتر دورتر،‌ جایی که شاید حتی اسمش را هم نشنیده باشم اما خود را به او نزدیکتر حس کنم. در اینصورت شاید کوچ کردن هم معنای اصیل تری پیدا میکرد و درواقع مهاجر با رفتن،‌ از جایی که به آن تلعق نداشت به موطن خود بازمیگشت و نه برعکس.

*گوستاو فلوبر نویسنده‌ی سرشناس و صاحب سبک قرن ۱۹ بود که بارها در خاطرات و نوشته هایش از کشورش فرانسه و فرهنگ و مردمش اعلام بیزاری کرده است. شیفته‌ی فرهنگ شرق و کشور مصر بود.
اولین باری که این ایده را عنوان کرد در نامه ای بود که در طی یک سفر تعطیلاتی نوشت:‌ « از بازگشتن به این کشور لعنتی (فرانسه) منزجرم که خورشید را در آسمان به دفعاتی می بینی که الماسی را در مقعد یک خوک. برای نورماندی (بخشی در شمال غرب فرانسه) و فرانسه‌ی زیبا باد هم در نمیکنم…فکر میکنم باد مرا به این کشور گِل آلود آورده است.»
گوستاو فلوبر جایی دیگر درباره فرضیه‌ی هویت ملی مینویسد:‌‌ «در مورد قضیه‌ی موطن، برای شما یعنی تکه زمینی که بر نقشه ای قابل تشخیص است و با خطوط آبی یا قرمز از دیگر بخشها جدا شده. نخیر!‌ برای من موطنم جایی است که عاشقش باشم، یعنی مکانی که مرا به رویا می برد،‌ که حالم را خوب میکند. من همانقدر چینی یا عربم که فرانسوی هستم.»
آلن دوباتن،‌ فیلسوف جوان سویسی، در کتاب «هنر سیر و سفر» مینوسد:‌ «در زمان تولد همه‌ی ما،‌ بدون حق انتخاب باد ما را به کشوری برده است،‌ اما مانند فلوبر،‌ به هنگام بلوغ این اختیار را یافته ایم که هویتمان را موازیِ وفاداری واقعیمان با تخیل بازسازی کنیم.»

نکته ای کوتاه راجع به سخنرانی دکتر اباذری

من با دشنام دادن و حتی توهین کردن هیچ مشکلی ندارم و اساساً آنرا بخشی از آزادی بیان و حق سخنران در انتخاب لحن و کلام میدانم. با این مقدمه،‌ به نظر من دو قشر از جامعه از سخنرانی دکتر اباذری برآشفتند. (سخنرانی وی را از اینجا بشنوید)elmedini1
۱- قشری که خود را روشنفکر میداند و اما سلیقه‌ی موسیقی اش «پاشایی» است. خشمشان هم قابل درک است و بحثی نیست.
۲- قشری که بشدت در حباب اخلاقیات گیر کرده است،‌ حتی اگر عضو یکی از بی اخلاقترین جوامع باشد.
قشر دوم دقیقاً همان رویکرد همیشگی حاکمیت در خاموش کردن صدای مخالف را دارد. یعنی با حربه ای بنام «توهین» و بهانه هایی مانند «مقدسات»، «نظام»، «ولایت»،‌ و «اشخاص».
منتهی اینبار کسانی که مایل نیستند محتوای حرفهای رُک و تند و بی پرده‌ی اباذری را بشنوند،‌ «مردم»‌ را در جایگاه مقدسات قرار میدهند و توهین به مردم را از کل حرفهای مورد اشاره‌ی وی،‌ برجسته میکنند.
اصولاً مگر جامعه ای که میزان سرانه‌ی مطالعه اش تنها دو دقیقه در شبانه روز است میتواند جامعه‌ ای فرهیخته باشد که وقتی یک نفر بی پروا آن را «ابله» نامیده و سلیقه اش را «مبتذل» خوانده است اینقدر تعجب کنیم و برآشفته شویم؟ 

هرچند به محتوای حرفهای اباذری هم نقد وارد است از جمله ایده آل گرایی غیرعملی وی برای بایدها و نبایدها در جامعه و اینکه در تحلیل خود جامعه را بشدت به یک دو قطبی «احمق» و «روشنفکر» تقسیم میکند. از دیشب نقدهای مفید دیگری هم به حرفهای اباذری خواندم و امیدوارم نقدهای بیشتری هم نوشته شود اما خواهشاً به هر چه که نقد میکنید پای اخلاقیات و لحن گفتار و توهین و دشنام را وسط نکشید.

تفاوت فرهنگ، تفاوت رفتار، تفاوت کامنتها

این عکس از صفحه‌ی «آزادیهای یواشکی» منتشر شد. 10846099_947748285254553_3449407271772430361_n
پسری تصمیم گرفته برای درک بهتر شرایط حجاب زنان، یک روز کامل را با روسری و پالتو (به جای مانتو) در محل کار خود (خارج از ایران) حاضر شود و همچنین واکنش مردم از نقض قوانین و عرف اجتماعی را تجربه کند.
در زیر عکس بیش از ۲۰۰۰ کامنت نوشته شده بود که میتوان آنها را به سه گروه تقسیم کرد. گروه زنان ایرانی، گروه مردان ایرانی، و گروه غیرایرانیها.
اکثر زنان ایرانی، از این حرکت تقدیر کردند، اکثر مردان ایرانی انواع و اقسام فحشها را نثار این فرد کردند، و اکثر قریب به اتفاق خارجیها این حرکت را بسیار جالب، شجاعانه و قابل تحسین دانستند. البته چند ساعت بعد از انتشار عکس،‌ فحشها و کامنتهای اهانت آمیز توسط صفحه پاک شد.

اما در مورد این کامنتها توضیح زیادی لازم نیست، این فقط یک نمونه‌ی عینی از نگاه بسیاری از مردان ایرانی است. نمیگویم مردان داخل ایران چون خیلی از کامنت گذارها ایرانیان ساکن کشورهای دیگر بودند.
این مردان ایرانی بهمراه بخشی از زنان ایرانی، که از فحشهای رکیک گرفته تا طعنه های تحقیرآمیز و کنایه های جنسیتی را نثار این فرد کردند، فقط و فقط گوشه ای از تفاوت و سطح فرهنگ و آموزشهای اجتماعی ماست.
تفاوتی که بی ارتباط با وجود تبعیض و خشونت و سرکوب علیه زنان نیست.

از مجموع این کامنتها، میتوان گفت که جامعه‌ی ایرانی هنوز و بشدت نیاز به آموزش و مواجهه با تعاریف نوین و علمی در سطح جهانی دارد.
جامعه‌ی محصور شده در مرزهای داخل ایران که بیش از سه دهه است با دنیای بین المللی ارتباط مستقیم نداشته و از نظر بسیاری مبانی و تعاریف اولیه نیاز به بازسازی و ترمیم دارد.
این کامنتها نشانه و هشداری هستند از جامعه‌ی پرخاشگری که آگاهانه یا ندانسته، در زندگی روزمره‌ی خود زن بودن را سرکوب و تحقیر میکند. درست به همان سیاقی که همجنسگرایی را سرکوب و تحقیر میکند.
برای این بخش از اعضای جامعه‌ی ایرانی، مرد اگر لباس زنانه پوشید باید فحشش داد، تحقیر و سرکوبش کرد، اما زنی اگر لباس مردانه بپوشد و سبیل مصنوعی بگذارد، نهایتاً یک طنز جذاب و کاری است جالب چراکه به شأن و منزلت جایگاه «مرد دگرجنسگرای ایرانی» خدشه ای وارد نکرده است.

عکس منتشر شده در صفحه ی آزادیهای یواشکی زنان در ایران را از اینجا ببینید.

شاعر تیتراژ مدرسه‌ی موشها که بود؟

خیلی از ما با آهنگ تیتراژ مدرسه‌ی موشها خاطره داریم و با آن بزرگ شده ایم اما شاید ندانید که شاعر این ترانه یک روحانی به اسم ابوالقاسم حسینی ژرفا است.
وی بعد از حدود سی سال طی یک مصاحبه با ایسنا از چگونگی نوشتن این شعر گفت.

در زمان ساخت مدرسه موشها، حسینی ژرفا یک جوان ۲۰ ساله بوده که در رادیو و تلویزیون فعالیت میکرد اما طبق گفته‌ی خودش بدلیل شخصیت درونگرا و انزواطلبش سرانجام از صدا و سیما جدا شده و به قم میرود تا در آنجا در گوشه‌ی عزلت به تحصیل و تدریس مشغول باشد.
در این مصاحبه وی میگوید: « خانم اسدی تهیه‌کننده «مدرسه موش‌ها» با نگرانی آمدند و فرمودند شعری که برای تیتراژ گفته شده، رد شده است. زمان بسیار محدودی حدود نیم ساعت به وقت استودیو مانده بود. ایشان با ناراحتی گفتند من برای ضبط وقت گرفته‌ام. اگر شعر نرسد، برنامه به هم می‌خورد. دو – سه روز هم بیش‌تر تا عید نمانده بود.
عرض کردم اگر اجازه بدهید، خودم شعر را می‌گویم. خانم اسدی خیلی خوشحال شدند. چون من از نیروهای اصلی گروه بودم، خیال‌شان راحت بود که دیگر مسأله تصویب شعر مشکلی ندارد. حساسیت‌های اول انقلاب خیلی زیاد بود. آن موقع گاهی یک تصویر یا کلمه که الآن در فرهنگ جامعه کاملا عادی شده، حساسیت‌برانگیز بود.
من به اتاق مجاور رفتم. حدود ۱۰ تا ۱۵ دقیقه طول کشید و این شعر را در هفت – هشت بیت سرودم که همین شعر «ک مثل کپل / صحرا شده پر ز گل…» بود.»

متن اجراشده شعر «مدرسه موش‌ها»:
«ک مثل کپل،
صحرا شده پر ز گل.
گ مثل گردو،
بنگر به هر سو.
ب مثل بهار، هپچه، هپچه.
فکر کن بسیار.
پ مثل پسته،
نباش خسته.

ایییشش!

م مثل موش، قیو، قیو، موش.
برخیز و بکوش
برخیز و بکوش

خ مثل خونه،
نگیر بهونه.

آ مثل آواز،
قصه شد آغاز»

متن کامل مصاحبه‌ی وی را از ایسنا بخوانید

شهر موشهای ۲

دیروز شهر موشهای ۲ را در دیدم. فیلمی که جدای از اینکه بار نوستالژی و خاطراتی که برای من و احتمالاً خیلی های دیگه بهمراه داشت، کنجکاوی مرا بشدت برانگیخته بود که قرار است چه اتفاقی در این فیلم رخ دهد. خوشبختانه طبق عادت همیشگی، هیچ تبلیغ، متن یا توضیحی قبل از تماشای فیلم ندیدم و در نتیجه هیچ ایده ای از داستان و محتوای فیلم نداشتم. در نتیجه موضوع داستان و ایده‌ی پشت آن برایم جالب و جدید بود.
در نهایت از تماشای فیلم پیشمان نیستم اما انتظارم بیشتر بود. در واقع بخشهای مربوط به گربه ها لوس بود. ساخت و شکل و قیافه ی برخی عروسکها را دوست نداشتم، بخصوص عروسک «نارنجی» اصلاً جالب نبود. صدای «گوش دراز» توی ذوق میزد و به شخصیت هایی مثل «خوش خواب» و «دم دراز» کم پرداخته شده بود.
اما نقطه ی قوت این فیلم به نظر من، پرداختن به جزییات و صحنه آرایی آن بود. فیلمبرداری اولین سکانس فیلم هم در حد سینمای ایران خیلی جالب و جذاب بود. یک نکته‌ی مثبت دیگر هم این بود که موشها حجاب نداشتند و این در فضای سیاست و سینمای ایران حرکتی قابل تقدیر بود.

این ویدئو یک قسمت کوتاه از ترانه‌ی «من رازی دارم» است که «صورتی»، دختر «نارنجی» و «کپل» همراه با نوازندگی «مشکی»، پسر «دم باریک» میخواند.
در نهایت تماشای فیلم را به کسانی که از مدرسه‌ی موشها خاطره دارند پیشنهاد میکنم.

باده‌ی وصل

بخش اصلی این شعر را سالها پیش نوشتم که بگمانم امشب تکمیل شد

من در این خانه به دنبال دری میگــــردم
تا از این خانــه به درگاه تو پرواز کنم

سُبحــه‌ی دل به تمنای تو بر دســــت کـنم
قــفس دل شــکنـم، محــبس دل باز کنم

شعله‌ی عشق تو گیرم به تن خسته‌ی خود
دل خود با عـطشِ روی تو دمساز کنم

ره بتخــــــــانه به یاد رخ تو گــــــام نِـهَـم
ره میخـــــانه به یـــاد لــــبت آغاز کنم

گَــرَم آیــد نفســـــــم را بدهــــــم در ره تو
چـو به درگاه تو آیم نفســـــی سـاز کنم

خرقه‌ی عشـــق و وفا پوشـم و آیم به برت
سخــــن باد صــــــبا با دلِ غمّـــاز کنم

به خـــرابات ســکوت ار گـــذری بود مرا
زخمه بر ســـاز زنم، نغمه‌ی طنّاز کنم

باده‌ی وصـــل تو نوشم به تن ســاغر خود
مستــی و بی خــبری با دل تو راز کنم

چو بشد شــام سیه، باز کــنم دفـــتر صـــبح
بانـگ بـی تـابیِ دیــــدار تـــو آواز کنم

ایران، آلمان، اسلام، سیاست و نژاد آریایی

تصویر زیر امضاء شده ی هیتلر و اهدایی به رضا شاه است که در کاخ نیاوران نصب و نگهداری میشد.
در زیر عکس به زبان آلمانی نوشته شده است:
اعلیحضرت رضاه شاه پهلوی، شاهنشاه ایران – با بهترین آرزوها – برلین ۱۲ مارچ ۱۹۳۶ – امضای آدولف هیتلرتصویر امضا شده ی هیتلر برای رضا شاه

دو سال پیش از اهدای این عکس،‌ یعنی در ۲۷ سپتامبر ۱۹۳۴ برای اولین بار مراسمی تحت عنوان «جشن هزاره‌ی فردوسی» و بمناسبت هزارمین سالگرد زادروز فردوسی، زیر نظر وزارت فرهنگ و علوم آلمان در برلین برگزار شد. برخی برگزاری چنین مراسمی را در راستای سیاستهای تبلیغاتی حزب نازی در جلب حمایت کشورهای خاورمیانه، از جمله ایران میدانند.

در این مراسم دکتر فالن معاون وزیر علوم آلمان در ستایش فردوسی و فرهنگ ایران سخنرانی کرد. وی از دوستی آلمان و بخصوص حزب ملی سوسیالیست کارگران آلمان با ایرانیان و فرهنگ غنی این کشور صحبت کرد. وی همچنین گفت که فرهنگ ایرانیان باستان با آلمانی‌های امروز بسیار نزدیک است و هر دو از نژاد هندو-ژرمن (آریایی) هستند. در این سخنرانی دکتر فالن از رضا شاه و اقدامات فرهنگی و مدرنیته کردن ایران وی مثل ساخت دانشگاه و مدارس بسیار تمجید کرد و او را رهبری بزرگی برای ملت ایران و دوست ملت آلمان عنوان کرد. در خاتمه فالن نهایت خوشحالی خود و ملت آلمان را از برگزاری جشن گرامیداشت فردوسی در برلین ابراز کرد و از همه حاضران خواست تا همراه او بر رضاشاه درود بفرستند. در پایان مراسم نماینده دولت شاهنشاهی ایران، ابولقاسم خان نجم طی سخنرانی خود تاکید کرد که نام ایران به معنی سرزمین آریایی‌ها است.

و اما این روابط حسنه بین ایران و آلمان چگونه و از کجا آغاز شد؟ ریشه ی روابط دو کشور ایران و آلمان به چه زمانی بازمیگردد؟

 نخستین انگیزه‌های ایجاد رابطه با آلمان در سال ۱۸۵۰ میلادی و به پیشنهاد امیرکبیر مطرح شد. امیرکبیر در جستجوی یک دولت نیرومند اروپایی بود که بدون توقع استعماری با ایران روابط سیاسی برقرار کند. اما در آن زمان آلمان گرفتار هرج و مرج داخلی بود و حکومت متمرکزی نداشت. در نتیجه تلاش امیرکبیر برای برقراری روابط به شکست انجامید.

نخستین تماس دیپلماتیک ایران و آلمان در سال ۱۸۵۷ رخ داد. در این سال بود که در پاریس پیمان دوستی و بازرگانی توسط فرخ خان امین‌الملک، سفیر ایران در پاریس و کنت کارل فرانس فن‌هاتس به امضا رسید. گام بعدی سفر هیات سیاسی آلمان به ایران بود که در سال ۱۸۶۰ وارد ایران شدند و ۳ ماه مهمان ناصرالدین شاه بودند و از مناطقی از ایران بازدید کردند.
در اولین سفر ناصرالدین شاه به اروپا در سال ۱۸۷۳ او ۹ روز در برلین بود و با تمام اعضای خاندان سلطنتی از جمله ویلهلم امپراتور آلمان و بیسمارک صدر اعظم آن کشور ملاقات کرد. ناصرالدین شاه تلاش کرد بیسمارک را متقاعد کند که سفارت آلمان را در ایران برپا کند ولی بیسمارک که در آن زمان منافعی برای آلمان در ایران متصور نبود، از این کار شانه خالی میکرد. همچنین شاه ایران سعی نمود مستشاران مالی و نظامی آلمانی را به ایران بیاورد ولی بیسمارک مدعی شد که چنین افرادی را در اختیار ندارد. اما سرانجام پس از آنکه ایران در سال ۱۸۸۵ سفارتخانه خود را در برلین دایر کرد، آلمان نیز سفارت خود در تهران را بنا کرد. مظفرالدین‌شاه نیز همان رویه ناصرالدین‌شاه را در پیش گرفت و خواستار حمایت آلمان در مقابل سایر دول اروپایی بود. سفر مظفرالدین‌شاه به برلین در سال ۱۹۰۲ با شکوه و تجملات ویژه‌ای بود، ولی دربار آلمان چندان استقبالی از وی نکردند.

از سال ۱۹۰۶ آلمان تلاش کرد خود را به صورت یک قدرت در ایران مطرح کند. حمایت از ایران در مناقشات مرزی با همسایه های شمالی‌اش، تاسیس بانک در تهران، ایجاد شبکه راه‌آهن که ادامه راه‌آهنی بود که آلمانی‌ها در عراق کشیده بودند و همچنین میانجیگری درگیریهای مرزی ایران و عثمانی و مجبور ساختن ترک‌ها به عقب‌نشینی، از جمله این برنامه‌ها بود.
آلمانی‌ها نیز بر این باور بودند که اجرای یک سیاست فعالانه در خاورمیانه، منافع آنان را بخصوص در بخش اقتصادی تامین می‌کند پس با درخواست ایران همراهی کردند.

دهه ۱۹۱۰ میلادی بود که ایرانیان متوجه شدند بیش از آنکه می‌بایست روی آلمان حساب باز کرده بودند و آلمان بنابر مصالح خودش گاه با دشمنان ایران از جمله روسیه توافقات مهمی انجام می‌دهد. اینکار موجب دلسردی دربار ایران از آلمانی‌ها شد. بدین ترتیب روابط دو کشور از سال ۱۹۱۰ رو به افول گذاشت. پیمان روسیه و آلمان موجب خشم مردم و دربار ایران شد.

اما با آغاز جنگ جهانی اول یک دوره مهم در همکاری ایران و آلمان بر ضد روسیه و انگلیس شروع شد. آلمان سعی داشت از طریق سازماندهی و مدیریت با پول و اسلحه، ملت‌های مسلمان از جمله ترکیه، عراق، ایران و افغانستان را بر ضد انگلستان و شوروی بشوراند تا از تمام تمرکز نیروهای این دو کشور بر مرزهای آلمان بکاهد.

در ابتدای جنگ جهانی ایران طی اعلامیه‌ای بی‌طرفی خود را اعلام کرد ولی آلمان سعی داشت ایران را از بی‌طرفی خارج سازد و به نفع خود وارد جنگ کند. این حربه موفقیت‌آمیز بود و ورود لشگرهای روسی به شمال ایران مانع از آن شد که لشگر روسیه به قفقاز سرازیر شود.

در نوامبر ۱۹۱۵ میلادی قراردادی بین ایران و آلمان به امضا رسید که دو دولت متعهد شدند از یکدیگر در برابر تهدیدات خارجی حمایت کنند و آلمان پذیرفت در صورت حمله انگلیس و روسیه، کمک‌های نظامی به ایران گسیل دارد.
در سال ۱۹۱۸ طی عهدنامه ای که بین شوروی و آلمان بسته شد شوروی مجبور بود تمامیت ارضی ایران را به رسمیت شناخته و نیروهای نظامی خود را که در حال پیشروی به سمت تهران بودند، بازگرداند.

همزمان با روی کار آمدن رضاشاه در ایران، جمهوری وایمار در آلمان که یک حکومت سوسیال دموکرات بود و مسلکی متفاوت با حکومت پهلوی داشت به قدرت رسید. با وجود تفاوت‌های اساسی روش زمامداری بین دو حکومت، آلمان برای تثبیت موقعیت خود در زمینه اقتصادی و سیاسی و فرهنگی به همکاری نزدیک با ایران ادامه داد.
در این دوره آلمان در بخش نظامی و ساخت چند کارخانه اسلحه و مهمات‌سازی نیز به ایران مشارکت‌هایی می‌داد.
با روی کار آمدن حکومت نازی در آلمان، ایران در معرض توجه بیشتر آلمانی‌ها قرار گرفت.

رضاشاه و هیتلر بیش از هر زمان دیگری به هم نزدیک شدند.
با پیشنهاد آلفرد روزنبرگ*، تئوریسین بزرگ حزب ملی سوسیالیست کارگران آلمان و یکی از طراحان اصلی نسل‌کشی‌های دولت آلمان نازی،‌ در ۱۹۳۴، حکومت نازی وارد استراتژی نزدیکی از طریق حس آریایی‌ دوستی ایرانیان و آلمانی‌ها شد. طبق قوانین نورنبرگ ازدواج آلمانیها با ایرانیها که دارای «خون خالص آریایی» بودند آزاد بود. ترفندی که آلمان در این راه اتخاذ کرده بود تبلیغات گسترده فرهنگی از طریق رادیو بخصوص رادیو برلین، و همچنین ارسال مستشاران و مبلغین به کشورهای مسلمان نشین از جمله ایران بود.

در ایران بر دو محور اسلام و همچنین نژاد آریایی تاکید و تبلیغ بسیار کردند تا از این راه قشرهای مختلف مردم و دولت را به خود نزدیک کنند. تحت تاثیر این تبلیغات بسیاری از مسلمانان از جمله در ایران، به آدولف هیتلربه عنوان ناجی علیه ظلم استعمار انگلیس دل بستند. حتی برخی از روحانیون شیعه تبلیغ می‌کردند که هیتلر پنهانی اسلام آورده و برای «اعتلای کلمۀ حق» با روس و انگلیس مبارزه می‌کند**. حتی پیش از حزب نازی این تبلیغات آغاز شده بود بطوری که برخی از علمای شیعه قیصر آلمان را «ناجی اسلام» خواندند و به او «حاجی ویلهلم محمد» لقب دادند. اما قاعدتاً روشنفکران سکولار بخصوص در ایران و ترکیه نمی‌توانستند با شعار تاکتیکی «جهاد اسلامی» همراهی کنند. در کتاب «آلمانی ها و ایران«‌ نویسنده یادآور می‌شود که نظریه‌پردازان اصلی مانند آلفرد روزنبرگ، معتقد بودند که ایرانیان امروزی با «نژاد آریایی» هیچ ارتباطی ندارند، اما در عین حال بهره‌گیری از عواطف ایرانیان را برای پیشرفت مقاصد خود سودمند می‌دیدند.
وزارت تبلیغات آلمان نازی به رهبری گوبلز می‌کوشید با برنامه‌ای سنجیده، نظریات برتری نژادی و عقاید ضدسامی را در ایران گسترش دهد. فرستنده‌ی فارسی‌زبان «رادیو برلین» تبلیغ می‌کرد که آلمانی‌ها و ایرانیان از یک نژاد هستند و باید در جبهه‌ای متحد علیه استعمار مبارزه کنند. بسیاری از عوام باور داشتند که آلمانی‌ها یا اهالی قوم «ژرمن» در اصل اهل استان کرمان بوده‌اند!
یک سند جالب گزارشی است که، سفیر آلمان در تهران در سال ۱۹۴۱ به مقامات برلین فرستاده است. آقای سفیر می‌نویسد: «سفارت ما از چند ماه پیش از منابع گوناگون مطلع شده است که برخی از ملایان در سراسر کشور بالای منبر از پدیده‌ای تازه سخن می‌گویند، دال بر این که خداوند امام زمان را در هیئت آدولف هیتلر به زمین فرستاده است. در سراسر کشور، و بدون هیچ دخالتی از جانب سفارتخانه‌ی ما، شایع شده است که پیشوای آلمان برای نجات این کشور آمده است… در تهران یک ناشر عکس‌هایی از پیشوا (هیتلر) و امام علی، امام اول شیعیان، را چاپ کرده است. این عکس‌های بزرگ تا چند ماه در طرف راست و چپ ورودی چاپخانه چسبیده بود. این عکس‌ها پیام روشنی داشتند: علی امام اول است و پیشوا امام آخر.».
از طریق رادیو برلین نازی‌ها تبلیغ می‌کردند که ریشه‌ی تمام آفت‌ها استعمار انگلستان است، و هدایت این دستگاه را یهودیان به دست گرفته‌اند. آنها در توجیه سیاست ضدیهودی نازیان به آیات قران متوسل می‌شدند، و عملیات ضدیهودی هیتلر را با غزوات محمد علیه طوایف یهودی مقایسه می‌کردند.

به هر حال با شروع جنگ جهانی دوم، مجلس و مردم ایران از قدرت روزافزون آلمان خشنود بودند. آلمان توانست در سال ۱۹۴۰ رتبه اول را در تجارت خارجی ایران کسب کند. در زمان شروع جنگ جهانی دوم در حدود ۱۲۰۰ آلمانی مشغول کار و تجارت در ایران بودند.

پاورقی:

*آلفرد روزنبرگ:‌ وی معتقد بود تنها راه نجات آلمان در بازگشت این کشور به سنت‌های نژاد آریایی است و کتابی نیز با نام افسانه قرن بیستم در همین مورد نوشته بود که در کنار کتاب نبرد من آدولف هیتلر مهمترین کتاب ایدئولوژیک رایش سوم به شمار می‌رفت. وی در کتابش دین اصلی نژاد آریایی را دین زرتشت معرفی می‌کند و ادیان اسلام و مسیحیت را به عنوان دینهای یهودی نفی می‌کند.

**در کتاب «آلمانی‌ها و ایران» بقلم ماتیاس کونتزل که در برلین چاپ شده است،‌ نویسنده سند می‌آورد که برخی از روحانیون در قم هیتلر را از اخلاف پیامبر اسلام دانستند و دسته ای از علما تا آنجا پیش رفتند که گفتند هیتلر همان «امام زمان» است که برای «احیای دین محمد» ظهور کرده است!

ده نکته‌ی کوتاه از تحریفات شاهنامه

از حدود دو سال پیش یک کار تحقیقی شاهنامه نگاری بصورت تفننی آغاز کردم. یک طرح و پروژه‌ی شخصی که بیشتر از روی علاقه بود که متاسفانه بعد از حدود یکسال تحقیق و مطالعه،‌ بدلیل گرفتاریهای شخصی متوقف شده بود. مدتی است که باز فرصت دوباره ای بدست آوردم که کار از سر بگیرم و اکثر اوقات فراغت، مشغول خواندن و تحقیق در مورد شاهنامه، شخصیتها و لایه های روانشناختی داستانهای آن باشم. خوشبختانه در این راه دو همکار جدید هم که یکی استاد تاریخ هنر است و دیگری تصویرگری زبردست به یاری و جمع ما اضافه شدند.

فردوسی

حکیم ابوالقاسم فردوسی

 در این مدت نکات بسیاری را در پاورقی کتابها یادداشت کردم که لازم دیدم از آن بین، بطور خلاصه و گذارا به برخی نکات و باورهای غلط اما بسیار رایج درباره‌ی شاهنامه اشاره کنم. قبلاً‌ هم البته مقالات زیادی در این زمینه توسط متخصصین و اهل فن منتشر شده است که متاسفانه بازتاب گسترده ای نداشته است.

یکم – بسیاری از مردم بر این باورند که در شاهنامه از واژه های بیگانه و بخصوص عربی استفاده نشده است که این باوری غلط است. البته در اینکه فردوسی واژه های فارسی را به عربی ترجیح میداده شکی نیست اما در بسیاری ابیات از لغات عربی استفاده کرده که میتوان موارد زیر را مثال زد: غم، حمله، قطره، قلب، نعره، نظاره، حصار، برهان، قضا، قَدَر، ایمان، جوشن، سنان، رکاب، عنان، هزیمت،  سلیح (بمعنای سلاح)، منادی، ثریا، نبات، سحاب، عقاب، فلک، درج، صف، میمنه، عجم، عجب، محضر و صلیب. بطور کلی حدود پنج درصد از واژه های بکار رفته در شاهنامه غیرفارسی هستند.

دوم – بسی رنج بردم در این سال سی – عجم زنده کردم بدین پارسی. این بیت یکی از اشتباهات بسیار رایج درباره‌ی فردوسی است درحالیکه در اغلب نسخه های معتبر و قدیمی شاهنامه این بیت و ابیات ادامه اش وجود ندارد. جالب اینجاست که خیلی ها از این بیت برای اثبات اشتباه اول، یعنی عدم وجود واژه های عربی در شاهنامه استفاده میکنند حال آنکه در خود همین بیتِ مورد شک، کلمه‌ی عجم یک کلمه‌ی عربی است. این بیت آنقدر بین مردم مشهور شده که حتی بارها و بارها در رسانه های مختلف فارسی از آن استفاده میشود و کسی نیست بپرسد کجای شاهنامه و در کدام نسخه چنین بیتی نوشته شده است؟

سوم- بسیاری از این تحریفات و جعلیات در صد سال اخیر وارد باورایرانیان شده است و در نسخه های قدیمی تر دیده نمیشود. بنظر میرسد در نتیجه‌ی تبلیغات و سیاستگزاری فرهنگ ناسیونالیسم افراطی و تاکید نژادی در دوران حکومت پهلوی ها این رویه بصورتی هدفمند اجرا شده باشد. در آن دوران انجمنها و کتب و مقالات بسیاری درباره نژاد پارسی و ایرانی و آریایی منتشر شد که بسیاری از آنها صرفاً‌ دروغ و مجعول بود. بعنوان نمونه یک موسسه ی دولتی به نام «انجمن آثار ملی» بیش از صد جلد کتاب درباره‌ی شاهنامه چاپ کرد که در یکی از انتشارات همین انجمن تحت عنوان «یادنامه ی فردوسی» این شعر زیر آمده است:

چو کودک لب از شیر مادر بشست / محمد رضا شاه گوید نخست

اگر همدم شه بود فرّهی / فرح زاید از فرِّ شاهنشهی

شهنشاه بانوی فرخ نژاد / که شاهنشهش تاج بر سر نهاد

اینگونه اشعار و وصل کردن آنها به شاهنامه، درواقع روی دیگری از سیاست امروزی در ایران و وصل کردن حاکمان امروزی به امامان شیعه است. شاید از همین رو باشد که شاهرخ مسکوب نویسنده ی «مقدمه ای بر رستم و اسفندیار» در سال ۱۳۴۸ نوشته است: «در تاریخ سفله پرور ما بیدادی که بر فردوسی رفته است، مانند ندارد و در این جماعتِ قوادان و دلقکان با هوس های ناچیز و آرزوهای تباه، کسی را پروای کار او نیست.»

در همین باره ملک الشعرای بهار نیز از نخستین رجال با صلاحیت ادبی بود که به این تبهکاریها توجه و اعتراض کرد. او نوشته است: «این اواخر باز هم تصرفاتی در اشعار فردوسی شده و می شود. از قضا در نسخه ی شماره ی سوم و چهارم مجله ی آینده در صفحه ی ۱۸۲ شش بیت از شاهنامه دیدم که هرکدام را از یک جای شاهنامه برداشته اند، یک مصراع زیادی به آن افزوده و یک مصراع کاسته اند و در جراید و مدارس آن ها را می خوانند و یاد می دهند.»

 چهارم- بیت بسیار معروف «چو ایران نباشد تن من مباد» اساساً سروده‌ی فردوسی نیست و در نسخه های معتبری که در دسترس من بود چنین بیتی پیدا نکردم. تنها مصرع شبیه به این بیت در رزم رستم و سهراب است که فردوسی از قول هجیر به سهراب مینویسد:

چو گودرز و هفتاد پور گزین / همه نامداران ایران زمین

نباشد به ایران تن من مباد / چنین دارم از موبد پاک یاد

و اما مصرع غلط و رایج «بدين بوم و بر زنده يک تن مباد» کلاً در شاهنامه وجود ندارد و حتی ملک العشرای بهار هم در مقاله ای به این موضوع اشاره و اعتراض کرده است. به نظر میرسد این بیت و بخصوص مصرع دومش در راستای سیاستهای عرب ستیزی و ترویج وطن پرستی خاص دوران پهلوی باشد.

پنجم- این بیت «همه سر به سر تن به کشتن دهیم / از آن به که کشور به دشمن دهیم» در جنگ علیه ایران و از زبان لشگر تورانیان خطاب به افراسیاب گفته شده است. درواقع این بیت از زبان دشمن ایرانیان است که امروزه بسیاری از شاهنامه نخوانها آن را با افتخار تکرار میکنند. دلیل آن هم سرودی است بنام «مرگ وطن» که از ابیات جسته گریخته در شاهنامه ساخته شده است بدون آنکه به مضمون و مفهوم هر بیت در داستان و مکانی کاربرد آن توجه شود. حتی بیت آخر این سرود یعنی «اگر کشت خواهی همی روزگار / چه نیکوتر از مرگ کارزار» از فردوسی نیست، سروده‌ی دقیقی است که به این سرود اضافه شده است. بعدها چند بیت پراکنده یا جعلی دیگر هم به این سرود که کار ستاد ارتش رضاشاهی بود اضافه شد و در مدرسه ها و سربازخانه ها و رادیو و تلویزیون بارها پخش شد. متاسفانه این روند ظلم به فردوسی در دوران بعد از پهلوی نیز ادامه داشت و البته بشکل و شدتی دیگر.

ششم- شاهنامه‌ی فردوسی در طول تاریخ بر بسیاری دیگر از بزرگان شعر و هنر و فرهنگ ایران تاثیر گذاشته و بسیاری از شعرا از قصه ها و روایات آن آگاه بودند. بطور مثال حافظ، نظامی، سعدی و بسیاری دیگر از بزرگان شعر ایران در ابیات خود از اسطوره ها و افسانه های شاهنامه استفاده کرده اند. مثلاً حافظ بارها از جام جم، جمشید و تخت شاهی وی، کیکاووس و خون سیاوش (سیاووش) و افراسیاب و حتی رستم و کیخسرو استفاده کرده است.

من شخصاً این اشاره‌ی بسیار زیبا و غیرمستقیم حافظ به داستان بیژن و منیژه و نجات یافتن بیژن از چاه توسط رستم را خیلی دوست دارم

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل

شاه ترکان فارغست از حال ما ، کو رستمی؟

هفتم- بسیاری از باورهای غلط درباره‌ی شخصیتهای شاهنامه هم زاییده‌ی تخیل مردم است و در شاهنامه وجود ندارد. بطور مثال ماجرای دوشاخ بودن ریش رستم را هرچه گشتم در شاهنامه پیدا نکردم. احتمالاً این موضوع از این بیت برگرفته شده:

سرگرد دارد و ریش دوشاخ / کمربند باریک و سینه ٔ فراخ

که حتی در لغتنامه‌ی دهخدا هم از قول فردوسی و شاهنامه عنوان شده ولیکن چنین بیتی را من در شاهنامه پیدا نکردم. مشخص هم نیست نسخه‌ی مورد استناد دهخدا کدام نسخه بوده است. اما در رستم نامه‌ی ملک الشعرای بهار بیت زیر در وصف رستم نوشته شده است

ستبر بازو و لاغر میان و سینه فراخ  /  دو شاخ ریش فرو هشته تا میان رستم

حتی داستان کلاهخود رستم که از جمجمه‌ی دیو سپید بوده است نیز در شاهنامه ذکر نشده و اصلاً در شاهنامه رستم سر ‌دیو سپید را جدا نمیکند بلکه او را چنان محکم بر زمین میکوبد که در دم جان میدهد و سپس دشنه ای در دلش فرو میبرد و جگر از تنش جدا میکند. رستم اما در نبرد با اکوان دیو است که سر از تن این دیو جدا میکند،‌ اما باز هم راجع به اینکه جمجمه‌ی دیو را کلاهخود خود میکند در شاهنامه اشاره ای نشده است.

هشتم- مصرع معروف «ز گهواره تا گور دانش بجوی» سروده‌ی فردوسی نیست بلکه سروده ی ابوریحان بیرونی است. اما بسیاری گمان میکنند که این بیتی از شاهنامه است. حتی در ویکیپدیای فارسی هم منبع آن را شاهنامه ذکر کرده اند.

نهم- بیت «که رستم یلی بود از سیستان / منش کردمی رستم داستان» نیز از فردوسی نیست و در مقالات مختلف به آن اشاره شده ولی آنقدر این بیت برای مردم جا افتاده است که حتی در رسانه های معتبر هم به آن استناد میشود. اینکه الهامبخش فردوسی در خلق شخصیت رستم که بوده هنوز برای من مشخص نیست و باید در این زمینه بیشتر بخوانم اما در تاریخ باستان ایران،‌ سپه سالار کل سپاه ساسانیان شخصی بنام رستم فرخزاد بوده است. اینکه آیا او الهام بخش شخصیت رستم در شاهنامه است را هنوز نمیدانم.

دهم- بسیاری از داستانها، توصیفات و تخیلات مردم از شاهنامه، در واقع حاصل نقالی ها و داستان سراییهای قرنهای بعد از سرودن شاهنامه بوده است. برای دوستانی که مایل هستند متن شعر شاهنامه را همراه با قابلیت جستجوی کلمه یا بیت در اختیار داشته باشند، وبسایت گنجور را معرفی میکنم.

در پایان، یادآور میشوم که من نه شاهنامه شناس و محقق و متخصص در این رشته هستم و نه ادعایی در این زمینه دارم. نکات بالا صرفاً خلاصه ای کوتاه از آنچه طی این مدت خوانده و یافته ام بود که ممکن است ناکامل،‌ نادرست یا قابل بررسی بیشتر باشد

**حدود دو سال است که بدنبال نسخه ای از کتاب «فردوسی نامه» بقلم استاد ابوالقاسم انجوی شیرازی هستم. این کتاب در سه جلد است و من بخصوص جلد دوم و سوم را نیاز دارم. ممنون میشم اگر کسی از دوستان منبعی برای خریداری یا امانت گرفتن این کتاب سراغ دارد به من معرفی کند

مرگ یک خواننده و دو نوع واکنش در جامعه

تحلیلگر قضاوت نمیکند. تحلیلگر در مقام قاضی نمی نشیند.

یک انسان در اثر سرطان از دنیا رفته است. انسانی که برای بخشی از جامعه دارای شهرت، اهمیت یا حس قرابت بوده است. عده ای بطرز غیرقابل منتظره ای عزادارش شدند و برایش مراسم خودجوش گرفته اند. کاری که در همه جای دنیا برای انسانهای مشهور و محبوب اتفاق می افتد.
شاید بتوان تنها وجه عجیب این حضور پرتعداد مردم را در ناشناخته بودن خواننده عنوان کرد. هرچند کسانی که او را نمی شناختند احتمالاً آن بخشی از جامعه اند که نه مخاطب دایمی رادیو و تلویزیون ایران هستند و نه علاقه مند به سبک موسیقی پاپ و مجاز داخلی.
اما در این میان یک تحلیلگر منصف، یک پرسشگر و یک روشنفکر واقعی فقط بدنبال پیداکردن جواب است و میخواهد به علل واکنش مردم و عوامل دخیل در این حضور پرتعداد پی ببرد. او هرگز خود را در جایگاه قاضی قرار نمیدهد، حکم اخلاقی صادر نمیکند، مقایسه های مع الفارق انجام نمیدهد و هرگز از موضع بالا به این پدیده نگاه نمیکند. یک روشنفکر واقعی هیچگاه این اتفاق را در ظرف سنجش سیاه/سپید یا همان خوب/بد قرار نمیدهد. او فقط میخواهد جواب پرسشی که برایش پیش آمده را پیدا کند.
سعی و تلاشش تنها در مسیر کشف علل و عوامل منجر به رخداد یک پدیده ایست که در بطن جامعه شکل گرفته است. این پدیده میتواند شرکت یا عدم شرکت در یک انتخابات باشد. میتواند حضور در یک مراسم عزاداری باشد. میتواند انتشار عجیب و فراگیر یک جوک یا اصطلاح باشد. میتواند استقبال غیرمنتظره از یک ترانه باشد.
روشنفکر در مواجهه با این پدیده ها نه حکمی اخلاقی صادر میکند و نه یک رفتار اجتماعی را به باد سخره و تحقیر میگیرد. غیر از این اگر باشد، او نیز دچار گونه ای دیگر از آسیبها و ناهنجاریهای جامعه ایست که خود را جدا از آن تلقی میکند.
روشنفکری که خود را تافته‌ی جدابافته از عموم جامعه‌ی اش بداند، نه تنها قادر به شناخت جامعه و پیرامون خود نخواهد بود بلکه روزبروز از آن دورتر شده، به درون پیله‌ی تنهایی و هاله‌ی توهمات و غرور کاذب فرو خواهد رفت. او مکرراً از واکنشهای مردم متعجب میشود و نهایتاً به این نتیجه میرسد که مردم «نفهم»، «سطحی» و «بی فرهنگ» هستند.
بخشی از جامعه به هر دلیلی، در سوگ یک خواننده اقدام به عملی غیرقابل پیش بینی کرده است که جای بررسی دارد. در مقابل شاهد صدور تحقیرنامه ها و برائت جویی های جمعی دیگر از همان جامعه هستیم که گویا تا بحال در غار بوده اند و هرگز واکنشهایی اینچنینی از این مردم ندیده اند. رفتارهای مشابهی که در گذشته از تغییر عکس پروفایل و نوشتن استاتوس تا حضور فیزیکی در خیابان وجود داشته است.
چنین حضوری در مراسم بدرقه، یادبود یا عزاداری نه تنها بار اول نیست که در ایران اتفاق می افتد بلکه واکنشی است که در بسیاری دیگر از فرهنگها و جوامع بشری نیز به اشکال دیگر تکرار شده است. مقایسه‌ی ازدحام این مراسم با خاکسپاری های خلوت افراد دیگر هم از هر نظر مقایسه ای اشتباه است.
کوتاه سخن آنکه، حضور یا عدم حضور در یک مراسم خاکسپاری بخودی خود نه ارزش است و نه موجب مباهات. هر دوی اینها، پدیده هایی هستند که باید مورد بررسی و مطالعه‌ی روانشناسی و جامعه شناسی قرارگیرند. رفتار بخش دوم، که سالهای سال است بصورت انتقاد، نکوهش، غر زدن، ناله کردن و تحقیر دیگر بخشهای جامعه رخ میدهد، کمتر مورد ارزیابی، توجه و مطالعه قرار گرفته است.