ماجرای هراس سوفیا، بیمار ۹۳ ساله‌ی دیروزم

اعصابم هنوز از دیروز خُرده! هنوز چهرهء نگران و وحشت زده اش جلوی چشمامه.
boxed
سوفیا ۹۳ سالش بود. شش هفته پیش افتاده بود زمین و یکی از مهره های کمرش شکسته بود. وقتی وارد اتاق درمان شدیم از من خواست براش یک بالش بیارم که پشت کمرش بذاره چون هنوز درد داشت. وقتی از اتاق خارج میشدم ازم خواست در را کامل نبندم.
بالش را پشت کمرش گذاشتم و در حین مصاحبه و درمان کلی با هم گپ زدیم. کلی از ایرانیها و عراقیها تعریف کرد و میگفت خیلی آدمهای خوبی هستند و چند نفر ایرانی و عراقی میشناسه. برام خیلی جالب بود که چقدر توی این سن و سال حضور ذهن و سلامت روانش خوبه. خودش هم میگفت از لحاظ ذهنی خیلی سالمه ولی از لحاظ فیزیکی خیلی داغون شده.
بخاطر اصطلاحات پزشکی که بکار میبرد پرسیدم که قبلا شغلش چی بوده. گفت پرستار بوده. اهل روستای کوچکی حوالی لندن و ۷۵ سال پیش اومده کانادا.
پوکی استخوان شدید داشت و به شوخی گفت از شانس بدش این بیماری را به ارث بردم چون خانواده اش همه پوکی استخوان شدید داشتند.
درجوابش گفتم ناراحت نباش. تنها نیستی. منم طاسی کله ام را به ارث بردم. کلی خندید.
میگفت قراره از هفتهء دیگه درمان جدیدی که واسه پوکی استخوان اومده را شروع کنه و روزی یک آمپول به مدت ۲-۳ سال باید بزنه. گفتم خیلی زیاده که. گفت آره، خودش میدونه تا آخر درمان دیگه زنده نیست اما بیشتر براش جالبه ببینه این درمان چقدر جواب میده. نمیدونستم چی بگم. سکوت کردم و بلافاصله موضوع را عوض کردم.
موقع رفتن کفی زیر پاشنه ای که از داروخانه خریده بود و داخل کفشش گذاشته بود را نشانم داد و گفت این را جدیدا خریده چون پای چپش کمی از پای راستش کوتاه تره. گفتم این خیلی جواب نمیده چون فقط زیر پاشنه را پر میکنه. پرسیدم اگر عجله نداره برم یک کفی کامل کفش براش درست کنم و بیام. خوشحال شد و گفت عجله نداره.
از اتاق خارج شدم و در را پشت سرم بستم و بسمت اتاق انبار رفتم. چند دقیقه ای داخل کمدها دنبال لوازم میگشتم. چیزی که میخواستم پیدا نکردم. با عجله برگشتم تا از یکی از استادها سوال کنم ولی یکدفعه زانویی که اخیرا عمل کرده بودم تیر کشید و مجبور شدم همونجا از درد روی صندلی بشینم.
بعد از چند دقیقه که در حال ماساژ دادن زانوم بودم یک دفعه از شدت اضطراب به خودم لرزیدم. یک قسمتی از مکالمه ام با سوفیا یادم افتاد. بهم گفته بود برای اینکه بیاد طبقهء سوم ساختمان در کلینیک ما از نگهبانی دم در خواسته که همراهش وارد آسانسور بشه چون از تنها بودن توی آسانسور میترسه. بعد یادم افتاد که وقتی خواشتم بالش بیارم ازم خواست که در را باز بذارم.
گفتم نکنه کلاستروفوبیا (ترس از محیط بسته)‌ داره! از شدت نگرانی درد زانوم را فراموش کردم. سریع به سمت اتاق بیمار دویدم. در اتاق باز بود و یکی از استادها توی اتاق بود. سوفیا با نگاهی نگران و شرمنده رو به من کرد و با بغض گفت هرچی صدا میکردم هیچکس نمی شنید تا اینکه بالاخره ایشون صدامو شنید و اومد کمکم.
دستش رو گرفتم و ازش معذرت خواستم. پرسیدم چرا به من نگفته بود از محیط بسته میترسه. گفت خجالت کشیده.
ازم خواست به نگهبانی زنگ بزنم تا بیان بالا با آسانسور ببرنش پایین. گفتم خودم میام همراهت. تا دم در ورودی همراهیش کردم. موقع خداحافظی باهام دست داد و برام آرزوی موفقیت کرد. گفت امیدواره باز همدیگه را ببینیم.
هنوز چهرهء نگران و بغض کرده اش که از تنهایی در اتاق ترسیده بود جلوی چشمامه.
Advertisements

سه اتفاق جالب امروز در کلینیک

امروز روز جالبی بود!
اولین مریضم خانمی ۹۱ ساله بود. بسیار خوش صحبت و سرحال بود. به سختی میشد حدس زد بالای ۷۰ سال داشته باشد. میگفت دخترش که شصت و خورده ای ساله است بعد از سالها تحقیق و سفر در کشورهای مختلف، یکی دو سال است که در خانه نشسته و مشغول نوشتن کتابی جامع است که قرار است رفرنس تمام موزه های جهان باشد.
اما نکته ای که بیشتر برایم جلب توجه میکرد روحیهء اش در این سن و سال بود. از شکل و ظاهر ناخنهایش شاکی بود و میگفت ناخنهایش زشت شده و دیگر رویش نمیشود جلوی دیگران سندل بپوشد.
 
مریض بعدی من بیماری مبتلا به سندروم داون (که در فارسی به اصطلاح زشتِ منگول شناخته میشود) بود. از روی پرونده اش متوجه شدم ۴۹ ساله است و ۶-۷ سالی است که در آسایشگاه زندگی میکند. همراهش یکی از پرسنل آسایشگاه بود که وظیفهء مراقبت و همراهی بیمار را بعهده داشت.
اولین بار بود که شخصا با بیمار مبتلا به سندروم داون مصاحبه و گفتگو میکردم. میگفت روزها مسافت بسیار طولانی ای را پیاده روی میکند و کف پاهایش پینه های (کالوس) دردناک دارد. میگفت قهرمان پاراالمپیک شنا هم هست و مدال هم آورده.
در میانهء گفتگو وقتی پرسیدم چند وقت است که در آسایشگاه زندگی میکند، همراه بیمار گفت از وقتی پدر و مادرش از دنیا رفته اند.
اینجا بود که بیمار قیافه اش درهم رفت و ناراحت شد. همراهش گفت که او (بیمار)‌ خیلی دلش برای پدر و مادرش تنگ میشود و همیشه سراغشان را میگیرد. میگفت مادرش که به الکل اعتیاد داشته بطرز فجیعی مرده است.
بیمار بغض کرده بود و من دلم میخواست از نوع درد و ناراحتی و احساس و افکار یک فرد مبتلا به سندروم داون بیشتر سر در بیاورم.
پرستار رو کرد به سمت بیمار که چند لحظه ای بود مدام تکرار میکرد پدر و مادرم مُرده اند، پدر و مادرم مُرده اند و گفت ولی پدر و مادرت الان در بهشت هستند. در یک جای خوب.
بیمار ناگهان لبخند زد و گفت بله!‌ الان یک جای خوب هستند. یک جای خوب هستند.
با خودم میگفتم دقیقا تنها کاربرد دین همین است.
 
امروز نکتهء مهم و جالبی هم یاد گرفتم.
در مقاله ای که جزو تکالیفمان بود نوشته بودم «بیمار دیابتی» و دیدم استادم روی آن خط کشیده و نوشته «بیمار مبتلا به دیابت» و بخاطر آن نمره هم کم کرده.
من که از این موضوع شاکی شده بودم از یکی از همکلاسی ها پرسیدم این دو جمله چه فرقی دارند؟!
دوستم گفت چون بهتر است بیمار را با بیماری اش توصیف نکنیم. بیماریِ افراد قرار نیست بخشی از شخصیت یا هویت افراد باشد. قرار نیست برچسبی باشد برای شناسایی و معرفی افراد. در «بیمار دیابتی» ما یک فرد را با بیماری اش توصیف میکنیم.
برایم جالب بود. هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بودم و هیچ وقت چنین نگاهی به بیمار و بیماری را نشنیده بودم.
با خودم مرور میکردم
«بیمار سرطانی»
«بیمار آلزایمری»
«بیمار روانی»

سه قاب از خاطرات شخصی من و لمس بیمار

Patient-in-bed-w-panels_lead
قاب اول:
دختر ۱۴ ساله ای که هنوز صورت زیبا و معصومش یادم هست، روی اولین تخت کنار در اتاق دراز کشیده بود.
من و گروهی دیگر از دانشجویان پزشکی وارد اتاق شدیم و طبق روال همیشگی دور اولین بیمار حلقه زدیم. استاد ما که پزشکی بسیار با سابقه و باسواد بود هم وارد اتاق شد. چند سال بعد از فارغ التحصیلی در روستایی مشغول به کار شدم. از اهالی محل بارها اسم استاد را شنیدم که در سالهای دور خدمات زیادی در آن منطقه کرده بود و پایه گذار تاسیس یک درمانگاه ذر آن روستا هم بود.
استاد در بدو ورود، پرونده‌ی دختر ۱۴ ساله را برداشت و نگاه سریعی به محتوای آن کرد. یادم نیست بیماری اش چه بود اما نگاه بهت زده و نگرانش خوب یادم هست. دختر ۱۴ ساله که در بین حلقه‌ی دانشجویانی که انگار دور معرکه ای جمع شده بودند ساکت بود و سعی میکرد نگاهش را از چشمان ما بدزد.
شاید خجالتی بود. شاید ترسیده بود. شاید نگران بود.
استاد پرونده را سرجایش گذاشت و به کنار تخت رفت. همانطور که راجع به بیماری توضیح میداد، بدون حتی نگاه کردن به بیمار پیراهن بیمارستان را که به تن دختر ۱۴ ساله بود تا زیر گردن بالا زد. سینه های کوچک دختر نوجوانی که زیر پیراهنش چیزی نپوشیده بود ناگهان بین حلقه‌ی دانشجویان نمایان شد.
استاد دستش را روی شکم بیمار گذاشته بود و معاینه میکرد. اما من حواسم دیگر به حرفهای او نبود. نگاهم روی خط باریک قطره اشکهایی بود که از گوشهء چشم دختر ۱۴ ساله،‌ آرام و بدون سر و صدا جاری بودند و لای موهای دور گوشش محو میشدند.
نمیدانم آیا کس دیگری هم متوجه این ماجرا شد یا نه. متوجه آنچه که در آن چند دقیقه بر آن دختر نوجوان گذشت. متوجه تجاوزی که به حریم شخصی اش شد. متوجه دردی که تمام وجودش را گرفت.
دختر نوجوان بدون هیچ تکان یا سر و صدایی به آرامی اشک میریخت. شاید از شرم. شاید از ترس.
و این اولین برخورد هولناک من بود با نادیده گرفته شدن حق و حقوق بیماران. اولین رویارویی مستقیم من بود با یک نظام و سیستم بیماری که قرار بود درمانگر بیماران باشد. اولین برخورد من بود با تصویر واقعی اضمحلال در قواعد اخلاقی در یک نظام درمان و سلامت.
قاب دوم:
سالها گذشت. در کلینیک آموزشی کالجی در کانادا، به عنوان دانشجو مشغول دیدن پسر ۱۳ ساله ای بودم که به دلیل کمردرد و با شک به اختلاف طول اندامهای تحتانی مراجعه کرده بود. پسر ۱۳ ساله ای که همچنین مبتلا به نوع خفیفی از اوتیسم بود و به همین دلیل برقرار کردن ارتباط کلامی برایم سخت بود. اولین بار هم بود که قرار بود یک سری از معاینات را انجام دهم. استرس داشتم و کمی هم خسته بودم. به همین دلیل، برخلاف روال همیشگی، روند معاینه و کارهایی که قرار بود انجام بدهم را برای بیمار یا مادرش که در اتاق بود توضیح ندادم.
بالای سر بیمار رفتم و پیراهن او را از روی شکم بالا زدم و با متری که در دست داشتم مشغول اندازه گیری طول پاهای چپ و راستش شدم.
یکی از همکلاسیهای من که همراهم در اتاق بود رو به پسر ۱۳ ساله‌ی اوتیستی کرد و توضیح داد که ما در حال اندازه گیری طول پاها است و لازم بود که بالای استخوان لگن هر دو سمت را لمس کنیم و به همین دلیل پیراهنت را بالا زدیم.
بعد از ترخیص بیمار، دوستم سمت من آمد و پرسید که چرا از بیمار برای بالا زدن لباسش اجازه نگرفتم و چرا برای بیمار توضیح ندادم که میخواهم چه معاینه ای انجام دهم؟
سوالش درست و بجا بود.
از خودم میپرسیدم آیا این نادیده گرفتن حق و حقوق بیمار در من هم نهادینه شده است؟
قاب سوم:
اینترن سال آخر پزشکی بخش زنان در بیمارستانی در اصفهان بودم. یکی دو سالی بود که بدلیل حکم برخی مراجع، قانونی وضع شده بود که رشته‌ی زنان و زایمان دیگر حق پذیرش دانشجوی پسر نداشت، و معاینهء زنان توسط دانشجویان مذکر هم ممنوع شده بود.
اما اغلب اساتید ما با چنین قانون احمقانه ای مخالف بودند. معتقد بودند که برای بسیاری از ما احتمال دارد که در آینده با موقعیتهایی اورژانسی از جمله زایمان، روبرو شویم و همکار زن در آن شرایط وجود نداشته باشد و ما بعنوان پزشک باید قادر به معاینه، تشخیص و درمان بیماریهای زنان باشیم.
برخی از اساتید ما قرار گذاشته بودند که اهمیتی به این قانون ندهند و حداقل ما را به بخش جراحی زنان و همچنین اتاق زایمان راه بدهند. ولی معاینه‌ی زنان در درمانگاه را همچنان فقط دانشجویان دختر انجام میدادند.
یکی از همان روزهایی بخش زنان، پشت در اتاق عمل بهمراه گروهی دیگر از اینترنهای پسر ایستاده بودیم. در یکی از اتاقها قرار بود خانمی که جنین دو سه ماهه اش داخل رحم سِقط شده بود، کورتاژ شود.
قرار بود وقتی بیمار بیهوش شد، ما وارد اتاق شویم و قبل از انجام عمل کورتاژ، دستگاه تناسلی بیمار را معاینه کنیم. این کار که در آن مدت اینترنی چند بار انجام دادیم، شاید جزو معدود فرصتهایی بود تا فرصت معاینهء واژن یک بیمار را زیر نظر یک استاد بدست آوریم.
فرصتی که به بهای نادیده گرفته شدن حق بیمار برای دانستن، و پایمال کردن اصل کسب اجازه از بیمار برای معاینه یا درمان بود. اصلی که در نظام سلامت، درمان و آموزش ایران نادیده گرفته میشد، و احتمالا همچنان نادیده گرفته میشود.

تو نیکی می کن و در دجله انداز

من و شاید خیلی ها شبیه من در ایران زندگی پر الکل تری داشتیم! مثلا من از وقتی به کانادا اومدم حداکثر سالی ۶-۷ بار پیشتر پیش نیومده که با جمعی بیرون بریم و ۱-۲ تا آبجو بخورم. مشروب سنگین که دیگه اصلا.

بخشی از این قضیه میتونه بخاطر بالا رفتن سن باشه که بدن آدم مثل قبل تحمل خماری روز بعد و سردرد بعد از مشروب را نداره.

بخشی از قضیه شاید بخاطر مشغله زیاد باشه، و بخشی هم شاید بخاطر از دست رفتن جذابیت مشروب خوردن بعنوان کاری خلافه! اصلا همین خلاف بودنش کلی به جذابیت و ارج و قرب و جایگاه رفیع میگساری در ایران ارج و بها میده.

تابستان سال ۱۳۸۰ بود که با جمعی از دوستان طبق معمول آخر هفته ها در یکی از باغهای اطراف اصفهان مهمانی گرفته بودیم. اون شب حوالی ساعت ۳ نصف شب بود که بعد از مهمانی سوار ماشینها شدیم به سمت شهر راه افتادیم. پشت ماشین ما م.م که یکی دو تا پیک بیشتر از معمول خورده بود ولو شده بود، و ل.ع هم صندلی جلو کنار دست من که رانندگی میکردم نشسته بود.

وسطهای راه یک دفعه متوجه شدم که چراغ سقف ماشین روشن شد. با تعجب به دور و بر نگاه کردم و وحشت زده متوجه شدم که م.م در همان حال مستی و در حالیکه ماشین با سرعت در حرکت بود، در عقب ماشین را باز کرده و سینه خیز داشت از ماشین پیاده میشد! میگفت میخوام برم دستشویی! خلاصه سریع ماشین را نگه داشتم و اولین حادثه بخیر گذشت.

238738_852

عکس تزیینی است

یکی دو کیلومتر جلوتر از دور دیدم که وسط خیابان برادران زحمتکش بسیج با لاستیک و تابلو بساط ایست بازرسی سیار برپا کرده اند.

امروز که به ماجرای گذشته نگاه میکنم جالبی، شاید هم احمقانه بودن ماجرا اینه که کسی نگران قضیه ای به اسم رانندگی در حال مستی نبود. مشکل اصلی خود مستی بود نه رانندگی کردن. جرمی که تا جایی که خبر دارم درست در ایران تعریف یا اجرا نشده!

به هر حال من وقتی ایست بازرسی را دیدم ناخودآگاه سرعتم را کم کردم و بلند گفتم گرفتنمون! چند ثانیه ای سکوت بود و هیچ کس حرفی نمیزد تا اینکه به محضر عزیزان زحمت کش ایست بازرسی رسیدیم.

نفر اول که تابلوی کوچکی در دست راست و اسلحهء بزرگی بر شانهء چپ خود آویخته بود به من اشاره کرد که بزن کنار.

کمتر از یک دقیقه بعد از اینکه کنار خیابان توقف کرده بودم فکری به ذهنم رسید.

با خودم گفتم باید وانمود کنم که همه چیز عادیه و قصد همکاری و تسهیل و تسریع روند را دارم. پس در حالیکه پاپیون زیر گلوم را درست میکردم از ماشین پیاده شدم و با عرض سلام به اولین نفری که نزدیک ماشین ایستاده بود، در صندوق عقب را باز کردم.

برادری که یکی دو متر آنطرفتر ایستاده بود و پیراهن خاکستری خاکی رنگی با یقهء آخوندی اش را روی شلوار انداخته بود، بیسیم به دست به سمت من آمد و همانطور که به چشمان من خیره شده بود پرسید کی گفت شما در صندوق را باز کنی؟؟

من هم با لبخند گفتم به هر حال با روند کار آشنا هستیم دیگه.

گفت مگه چند بار تا حالا گرفتنت؟

من که تازه بوی خرابکاری ای که کرده بودم به مشامم رسیده بود با لبخندی پهن تر گفتم نهههه! منظورم اینه که به هر حال میخواستم کمک کنم زحمتتون کمتر بشه و مگه واسه گشتن ماشین نگفتید بزنم کنار؟

گفت مگه چیزی داری تو ماشین که بخوایم بگردیم؟

من که دیگه نمیدونستم چی بگم گفتم نه والا! چی داشته باشیم. داریم با اجازه میریم خونه.

و بعد زیر چشمی ریشهای تا زیر گردن و سر و وضع «برادر» را بررسی میکردم.

ماجرا جزییات زیادی داشت ولی خلاصه اینکه ماشین را گشتند و پاسورهایی که در کیف ل.ع بود را پیدا کردند و یکی یکی برگه ها را پاره میکردند. من که میخواستم تظاهر کنم این پاسورها بزرگترین خلافمون هست مدام میگفتم آقا نکن، اینا یادگاری و سوغاتیه از آلمان برامون آوردند. و با هر بار حرف زدن من «برادر» نگاه معنادار و خیره ای به من میکرد که باز باید پاپیونم را درست میکردم و سرم را می انداختم پایین.

در همون حال و احوال بود که یک بی.ام.و ۲۰۰۰ قرمز رنگ با سرعت به سمت ایست بازرسی سیار آمد و بدون توقف کردن به تک تک لاستیک ها زد و در رفت.

من هم به اون «برادر» بیسیم به دست، که تازه متوجه شده بودم «فرمانده» یا ارشد گروه بود، با لبخند گفتم ما که کاری نکردیم میگیرید؟ بعد اینا که خلافکارن فرار میکنن. «فرمانده» ولی اینبار با عصبانیت گفت برو بشین و اینقدر حرف نزن، اونها را هم میگیریم.

اما من که افتاده بودم روی دور حرف زدن راجع به هر چیزی که پیش میامد کلی وراجی میکردم تا اینکه بالاخره م.م که از اول ماجرا ساکت یک گوشه ایستاده بود نزدیکم آمد و در حالی که مچ دستم را گرفته بود و مرا به سمتی میبرد، آرام گفت اینقدر حرف نزن!! بعد هم به یکی از «برادران» که لباس پلنگی پوشیده بود اشاره کرد و گفت که بهش گفته به این رفیقت بگو اینقدر حرف نزنه بوی مشروبش تا دو متری میاد! اونجا بود که من دیگه قانع شدم و رفتم ساکت یک گوشه نشستم و فقط ماجرا را نظاره میکردم.

می دیدم که «فرمانده» جلوی ماشین نشسته و داخل داشبورد را میگرده. بعدا ل.ع که رفته بود صندلی عقب نشسته بود تعریف کرد که در آن فاصله زمانی کلی با «فرمانده» حرف زده و گفته ببخشه و بذاره بریم. بهش گفته بوده ایشون پزشکه (اون موقع البته اینترن بودم البته) و خیلی زحمت میشکه و اشتباه کرده و…

کمی بعد فرمانده به سمت من آمد و مرا به گوشه ای دورتر از جمع برد. خیلی قاطع و مستقیم و در حالیه که انگشت اشاره اش را به سمتم گرفته بود گفت که یا راستش را میگی و میذارم بری، یا با خودمون میبریمت.

بعد پرسید چقدر مشروب خوردی؟!

گفتم چی؟؟ مشروب؟ من مشروب نمیخورم قربان!

با لحن تهدید آمیزی که یک دهنتو سرویس میکنم خاصی توش بود گفت که میبرمت مرکز با دستگاه الکل سنج نفست را تست کن ها! اما اگه راستش را بگی میذارم بری.

من هم با یک لحنی ملتمسانه ای که یک غلط کردم خاصی توش بود گفتم که نه والا من مشروب نخوردم که. فقط توی یک مهمونی خانوادگی بودیم، چند نفر مشروب میخوردند و به زور گرفتن یه ذره ریختن تو حلق من که طعمش را بچشم. وگرنه من اصلا اهل این حرفها نیستم.

«فرمانده» چیزی نمیگفت و فقط با اخم به چشمان من خیره شده بود. من که لبخند روی صورتم ماسیده بود نمیدونستم چی بگم.

در همین حالت خلسه و هپروت و سردرگمی بودم که یاد خاطره ای افتادم.

«سالگرد تظاهرات کوی دانشگاه در تیرماه سال ۷۹ بود. من و ح.پ رفته بودیم خیابان چهارباغ اصفهان. هوا تاریک شده بود و درگیریها همچنان ادامه داشت.

در یک لحظه که کنار پیاده رو ایستاده بودیم من متوجه شدم که گروهی از ماموران نیروی انتظامی با باتوم به سمت ما در حال دویدن هستند و هر کس سر راه بود را میزدند.

همان موقع دیدم یک بسیجی جوان با ریش و پیراهن سفید و یقه آخوندی پشت به سمت گلهء ماموران ایستاده و به سمت دیگه نگاه میکنه. بصورت غریزی و ناخودآگاه، بدون هیچ فکری دستش را گرفتم و به سمت کنار پیاده رو کشیدم و در همان لحظه هم هر دو یکی دو تا باتوم خوردیم ولی از زیر دست و پا رفتن نجاتش دادم. بعد هم با لبخند گفتم وقتی حمله میکنند دیگه کاری ندارند، همه را میزنند. لبخندی زد، تشکر کرد و رفت.

چند دقیقه بعد کمی پایین تر، در حالی که من و ح.پ جدای از جمع در حرکت بودیم، ناگهان چند نفر مامور لباس شخصی و با هیکلهایی دو سه برابر من ریختند سرمون. همون لحظهء اول به صورت ح.پ اسپری فلفل پاشیدند و من فقط فریاد زدن ح.پ را میشنیدم که دور میشد و بعد خودم رفتم زیر مشت و لگد عزیزان زحمت کش لباس شخصی. بعدا فهمیدم که ح.پ را با همان حالت سوزش صورت رها کردند و او هم خودش را به بیمارستانی که هر دو آن شب کشیک بودیم رسانده بود، و گفته بود علی را گرفتند و بردند و آن هم خود داستان و ماجرایی بدنبال داشت. بگذریم.

برگردیم زیر مشت و لگدهای آن شب. یکی از عزیزان لباس شخصی انگشتان شست دو دستش را در دهانم کرده بود به دو سمت مخالف میکشید جوری که تا چند هفته بعد داخل دهانم میسوخت. یک سرباز دیگر هم با باتوم به پاهایم میزد ولی انصافا فقط تظاهر به زدن میکرد.

در همان حین بود که آن بسیجی جوان با پیراهن سفید که چند دقیقه قبل نجاتش داده بودم از راه رسید. به عزیزی که مشغول جر دادن دهان من بود گفت اینو ولش کنید. اینو ولش کنید.

یکی از برادران غولپیکر با لحنی عصبی پرسید جنابعالی؟

مرد سفیدپوش که مثل فرشته ای از راه رسیده بود گفت من از بچه های «ستاد» هستم.

و اینجا بود که مصداق عینی «تو نیکی می کن و در دجله انداز» جلوی چشمانم متجلی شد!

من از بچه های «ستاد» هستم…

«ستاد»…»

چشمان «فرمانده» هنوز منتظر جواب من بودند. گفت برای بار آخر میپرسم. اگر راستش را بگی میذارم بری. چقدر مشروب خوردی؟

گفتم، خداییش بذار برم. من پدرم سرتیپ ن. هستند و اگر بفهمند من همون چند قطره مشروب را هم که به زور ریختند توی دهنم قورت دادم، بخدا میکشتم. بذار برم.

گفت سرتیپ ن.؟ بجا نمیارم! گفتم توی «ستاد» مشغول هستند.

چند ثانیه ای گذشت و «فرمانده» سرش را به سمت ماشین کرد و با اشارهء سر گفت برو، ولی بار آخرت باشه…

از اون داستان ۱۵ سال گذشته و من هنوز نمیدونم این «ستاد» که میگن کجاست. ولی هرجا که هست و هرچی که هست جون ما رو دو بار نجات داده.

دوراهی مهاجرت کردن یا نکردن

در یکی از گروههای فیسبوکی ایرانیان تورنتو، شخصی نوشته بود که با همسرش بر سر دوراهی بین مهاجرت کردن و مهاجرت نکردن مانده اند و نمیتوانند تصمیم بگیرند.
نوشته بود میزان درآمد و کارش در ایران خیلی عالی است اما همسرش مایل به مهاجرت است و خودش هم چند ماهی که کانادا بوده آنجا را دوست داشته ولی هنوز برای تصمیم گیری مطمئن نیست.
زیر آن مطلب بیش از صد نفر کامنت گذاشتند. برخی قاطعانه گفتند نیا. برخی قاطعانه تشویق به مهاجرت کردند. و برخی از تجربه های شخصی خود نوشتند. من هم نظر خودم را آنجا نوشتم و اینجا هم نقل میکنم شاید که برای برخی مفید باشد.
Travel or tourism concept. Luggage on the world map.
سالها پیش از دوستی شنیدم که رابطهء زناشویی هر زوجی مانند اثر انگشت است. منحصر به فرد و غیرقابل قیاس و تعمیم. از دید من تجربهء مهاجرت هم چنین حالتی دارد و نمیشود برای کسی بطور مشخص و قاطعانه نظر داد. نه از آینده و احتمالات پیش رو میتوان خبر داشت و نه میتوان گذشته و عیار و معیار زندگی افراد را با هم یکی دانست.
از دید من مهاجرت یک تجربهء کاملا شخصی است و نمیتوان تجربهء فردی را برای دیگران تعمیم داد و یا حتی نتیجه گیری کلی کرد.
هر شخصی ارزشها، ملاکها، اهداف و آرزوهای خاص خودش را دارد. هر شخصی از چیزهای خاص خودش راضی یا ناراضی میشود. هر شخصی آستانهء تحمل سختی ها و مهارتها و قابلیتهای خاص خودش را دارد.
بطور مثال من اگر سالها در یک اتاقی کوچک و در شرایط زندگی دانشجویی هم زندگی کنم ممکن است راضی باشم ولی شخصی دیگر از زندگی در یک آپارتمان ۸۰ متری هم ناراضی باشد.
من ممکن است ملاک اصلی ام برای مکان زندگی فقط آرامش و امنیت اجتماعی باشد، یک نفر دیگر معیارش درآمد خوب و رفاه مالی باشد.
من ممکن است برایم زندگی خوب و آرامش و شادی جور خاصی تعریف شده باشد که کاملا با تعاریف و تجربه های یک نفر دیگر متفاوت یا حتی متضاد باشد. هر کس از دریچهء نگاه خودش و فقط خودش میتواند این موضوع را ارزیابی کند.
ممکن است میزان تحمل سختی، میزان پشتکار و تلاش کردن برای رسیدن به اهداف، میزان استعداد و دانش و مهارت، سطح زبان انگلیسی، توانایی روابط اجتماعی، هنر تطابق با شرایط سخت و استرس زا، و حتی میزان بخت و اقبال آیندهء افراد با هم تفاوت داشته باشد و به همین دلیل معتقدم هیچ کس نمیتواند و حتی شایستهء آن نیست که در این زمینه الگو یا نمونه ای خوب برای تکرار باشد.
مثل این است که کسی سوال کند آیا آمپول زدن درد دارد و بر اساس جواب دیگران نتیجه گیری تصمیم بگیرد که آمپول بزند یا نه.
ممکن است یک نفر بگوید که درد آمپول در حد مرگ زیاد است ولی یک نفر بگوید که اصلا هیچ دردی ندارد. در نهایت، این جوابها هیچ کمکی به فرد سوال کننده نمیکند چراکه اولا میزان تحمل درد آدمها با هم تفاوت دارد، و از طرفی نوع داروی تزریقی،‌ مهارت فرد تزریق کننده و نوع بیماری فرد هم متفاوت است.
البته شخصا به هر کس که فکر مهاجرت دارد میگویم که حتما مهاجرت را تجربه کند نه بخاطر درآمد بیشتر و تفریح و عشق و حال و آن تصوراتی که از فیلم و سریال برایمان توصیف و ترسیم شده است. توصیه به مهاجرت میکنم صرفا بخاطر ذات تجربه کردن. بخاطر لمس کردن و حس کردن و دیدن دنیایی متفاوت. بخاطر تجربهء زندگی کردن (و نه فقط سفر کردن) در شرایط و محیطی بیگانه.
این تجربه ممکن است نهایتا تلخ باشد و یا شیرین از آب درآید، ولی به نظرم تا زمانیکه فرد خودش این را تجربه نکند نمیتواند طعم تلخ یا شیرین آن را درک کند.
از طرفی دیگر به هر کس این پیشنهاد را میدهم هم میگویم که که پلهای پشت سر را خراب نکن، همیشه باریکه راهی برای بازگشتن باز نگه دار هرچند که گاهی این امید به بازگشتن ممکن است تحمل سختی ها را کم کند و قدرت تصمیم گیریهای قاطع را از انسان بگیرد. اما تا جایی که ممکن است احتمال بازگشت را برای خود نگه دار.
به هر حال مهاجرت نوعی تروما (ضربه) و استرسی بزرگ برای هر فردی است. میزان اثر و تحمل این شوک به شرایطی که قرار است در آینده پیش بیاید و به شخصیت و ثبات روانی، و به برداشت و آموزش و ایده آل های هر فردی در زندگی وابسته است. به خواسته ها و قدرت تطابق و انعطاف پذیری هر فرد ربط دارد و اینکه افراد چگونه با شرایط بحرانی روبرو میشوند و چگونه بر آن غلبه میکنند.
بسیاری ممکن است نتوانند از پس این شوک بزرگ برآیند و ممکن است افسرده و یا سرخورده شوند.
به هر حال این موضوع یک فرمول سادهء ریاضی یا یک موضوع صفر و یک نیست که بتوان همه چیز را محاسبه کرد. موفقیت در مهاجرت به بینهایت متغیرها و عوامل متعدد بستگی دارد.
و اما تجربهء شخصی من بطور کوتاه از این قرار بود.
حدود ده سال پیش زمانی که تصمیم به مهاجرت گرفتم، مطب شخصی با درآمدی نسبتا خوب داشتم. همزمان و بطور اتفاقی با دو پیشنهاد کاری استثنائی هم مواجه شدم. یکی مدیر بخش فروش یک کارخانه داروسازی، و دیگری پزشک تیم فوتبال سپاهان اصفهان.
اما من خودم را میشناختم و میدانستم که در شرایط ایران چه از نظر اجتماعی و چه از نظر سیاسی آرامش ذهنی ندارم.
همان دوران بود بود که یک روز صبح با صدای مشت و لگد به در آپارتمان از خواب پریدم. از چشمی در نگاه کردم. در راه پله چند نفر لباس شخصی و سرباز ایستاده بودند. داخل واحد من، واحد پدر و مادرم، واحد عمو و واحد عمه ام که همگی در یک مجتمع ساختمانی هستیم ریختند. یکی دیگر از واحدها هم کسی خانه نبود ولی در را شکستند و وارد شدند.
یکی از مامورها مدام از من میپرسید اسلحه را کجا قایم کرده ای!!؟؟ من هم گیج و مبهوت خیال میکردم شوخی میکند یا یک دستی میزند!!
دست آخر معلوم شد گزارش یا نمیدانم آدرس غلط داشتند، ولی دست ما حسابی بند شد. بشقابهای ماهواره و مشروب و خلاصه هرچه پیدا کردند جمع کردند. میتونم بگم این بزرگترین شوک زندگی ام بود.
تصو کنید از خواب با صدای کوبیدن مشت به در بیدار شوی و ناگهان مامورها به داخل خانه ات بریزند و سراغ کسی را بگیرند که آنجا زندگی نمیکند. شانس آوردم کارت نظام پزشکی داشتم و کمی رفتارشان مودبانه شد!
 
باز در همان روزهای تردید و نگرانی از آینده بودم که یک روز دم غروب سوار ماشین از خانه بیرون رفتم. به پشت اولین چراغ قرمز که رسیدم توقف کردم. در افکار خودم غوطه ور بودم که ناگهان کسی به شیشهء ماشین زد. دو مامور راهنمایی رانندگی بودند که از خودروی گشت نامحسوس پیاده شدند. یک نفر جلوی ماشین ایستاده بود و نفر دیگر سمت در راننده.
شیشه را پایین کشیدم و سلام کردم.
مدارکم را خواست. پرسیدم چه شده؟ افسر دیگر منتظر نماند و با فریاد به دیگری گفت ماشینش را بخوابانید.
من که مات و مبهوت بودم با تعجب میپرسیدم اقلا بگویید چه شده؟
مامور اول سوار ماشین شد و با تحکم دستور داد به خیابان سمت چپ بروم. ماشین را در پارکینگ خواباندند.
در بین راه پرسیدم اقلا علت را بگویید! من پزشک این مملکت هستم. همین الان از خانه بیرون آمدم و اصلا نمیدانم چه شده!
افسری که در ماشین بود با تردید گفت بدلیل مزاحمت برای خودروی جلوییت که یک خانم بود.
من که از تعجب و خشم دستانم میلرزید گفتم من اصلا ماشین جلوییم را ندیدم! از کوچهء محل سکونت بیرون آمدم و رسیدم اینجا!!
خودشان هم میدانستند بی دلیل مرا گرفته اند. احتمالا برگ آخر جریمهء شیفت روزشان را میخواستند پر کنند!
به هر حال ماشین را خواباندند. اما وقتی فهمیدند پزشک هستم و دو سال هم در نیروی انتظامی خدمت کرده ام، سوار خودروی گشت نامحسوسشان کردند و تا دم خانه رساندنم. موقع پیاده شدن یکیشان گفت حلالمان کن! اشتباه کردیم.
افسر دیگر با نگاهی معنادار به او تشر رفت.
من هم لبخند زدم و گفتم اشکال ندارد. درگیر یک دوراهی تصمیم گیری بودم که برایم مشکل را حل کردید.
همان شب تصمیم قاطع به رفتن گرفتم. تا این لحظه یکبار هم پشیمان نشده ام هرچند سختی های زیاد از جمله دو بار تغییر رشته و تحصیل در دو کشور مختلف و دوری از خانواده و چندین بار جابجایی از شهری به شهری دیگر داشته ام. اما از تصمیم خودم راضی هستم. شاید اگر کس دیگری بود راضی نبود.
خلاصه اینکه اگر برای مهاجرت مردد هستید به هیچ کس مگر درون خودتان مراجعه کنید. تجربه های دیگران را بشنوید ولی زندگی خودتان را تجربه کنید.

شبی که جنازه ها در حیاط ستاد رها شده بودند

سال ۱۳۸۵ من در روستای کوچکی مطب داشتم. نزدیک به دو سال پیش از آن در شهرستانی کوچک در نزدیکی آن روستا سربازی ام را در نیروی انتظامی و به عنوان پزشک گذراندم. حضور من در نیروی انتظامی به عنوان فرماندهء بهداری ناجا در آن شهرستان و گهگاه شرکت در جلسات فرمانداری و یا بازرسی از مراکز نیروی انتظامی تجربیات و خاطرات خاص و تلخ و شیرین و اغلب متفاوتی برایم داشت.
یکی از تلخترین آن خاطرات مربوط به زمستان ۸۵ بود…
 
نگاه بر پیکرهای بر زمین افتاده میکنم. بر بدنهای سردی که میان برف و خون آرام خوابیده اند. به مغزهای متلاشی شده. به بدنهای سوراخ شده. به اشک های یخ زده در گوشهء چشمهای سرخ و خیس. به انگشتهای خشک شده ای که انگار به آن دوردستها و ناکجاها اشاره میکنند. دو سال بود که میشناختمشان. بعضی را دورادور و بعضی را از نزدیک.
شاید پیش از دوران سربازی، تصور من از افراد نیروی انتظامی متفاوت بود. اما بعدها دیدم که اکثرشان آدمهای معمولی هستند. از جنس من و تو. مردانی ساده دل با دغدغه هایی زمینی و امروزی. عین همهء ما میخندند.گریه میکنند. شوخی میکنند. غم دارند. درد دارند. در آن دوران با خیلی هاشان نشست و برخاست داشتم. آشنا شدم. دوست شدم. رفیق شدم…
 
یک شب دیروقت بود که تلفن خانه ام زنگ زد. صدای گروهبان ساده دلی بود که از همان روزهای اول خدمتم بخاطر رفتار مهربان و موهای نارنجی اش توجهم را جلب کرده بود. بعدها با هم رفیق هم شدیم.
تلفن را که برداشتم بدون مقدمه و با صدای خش دار و لرزانش، بریده بریده حرف میزد: « بین راه درگیری شده. بین مامورا با قاچاقچیا. چند نفر کشته شدن. چند تا هم مجروح. هم از نیرو و هم از مردم…»
 
حوالی غروب آن دوشنبهء سرد و برفی، چند ماشین مشکوک وارد شهر شده بودند. برنامه شان این نبوده که در شهر توقف زیادی کنند. اما یکی از ماشینها که مزدا وانت بوده و پشتش یک تن و نیم تریاک بار زده بودند بنزین تمام می کند. پشت یکی دیگر از وانتها دوشکا (مسلسل) کار گذاشته بودند و رویش را با چادر پوشانده بودند.
داخل پمپ بنزین که بوده اند مامور گشت شب، که او را خیلی خوب می شناختم، به آنها مشکوک میشود. همانطور که از ماشین گشت پیاده میشده و به سمت آنها حرکت میکرده است، چادر روی یکی از مزداها کنار میرود و با دوشکا به رگبار بسته میشود. یک گلوله استخوان ران او را خرد میکند و چند ساعت بعد به دلیل آمبولی چربی در اتاق عمل جان میدهد. سه فرزند کوچک داشت.
 
ماشینهای اسکورت محموله و خودروی حامل تریاک فورا فرار میکنند اما خارج از شهر بنزین خودروی حامل مواد تمام میشود. بلافاصله بعد از تیراندازی تعدادی دیگر از مامورین به همراه مردمی که حادثه را دیده بودند به دنبال کاروان قاچاقچی ها میروند.
کمی دورتر از شهر خودروی کنار جاده رها شدهء حامل مواد را روبروی مرغداری کنار جاده پیدا میکنند. سایر ماشینها فرار کرده بودند. از روی ردپای روی برفها متوجه میشوند که ۴ قاچاقچی به داخل ساختمان مرغداری پناه برده اند.
 
کم کم ساختمان به محاصرهء نیروهای بیشتری در می آید. خیلی از مامورین تا صبح توی برف و سرما دراز کشیده بودند و دچار زخمهای ناشی از سرمازدگی شدند. تعدادی از مردم هم که رفته رفته به جمعیتشان اضافه میشده در منطقه حاضر بوده اند که برخی از آنها به ضرب گلوله کشته یا مجروح شدند.
 
قاچاقچی ها کاملا مجهز بوده اند و از پنجره های ساختمان به هر کس که میدیدند شلیک میکرده اند. بعدها شنیدم که هر کدامشان یک کوله پشتی حاوی نارنجک و مهمات و کلاشینکف و تفنگ دوربین دار داشته اند.
 
یکی از ماموران، که گروهبانی قدبلند و درشت اندام بود و به تازگی ازدواج کرده بود، بعد از اینکه می بیند یکی از سربازها تیر خورده است از جایش بلند میشود. به افسر کناری اش میگوید میخواهم به داخل ساختمان بروم و زنده دستگیرشان کنم. قدم اول را که برمیدارد گلوله ای سینه اش را می شکافد و روی زمین می افتد.
 
یکی از سربازها را میشناختم. سرباز دم در فرمانداری بود. هربار که برای جلسه ای به آنجا میرفتم با هم خوش و بشی میکردیم. پسر خوش برخورد و مودبی بود. آن شب آخرین شب خدمتش بود. صبح فردا قرار بود به خانه اش برگردد.
میگفتند پشت یکی از تپه های روبروی ساختمان کمین کرده بود. یک لحظه سرش را بلند میکند تا ساختمان را ببیند. به سرش شلیک میکنند. سرباز در جا جان میدهد.
 
هجده ساعت درگیری ها طول میکشد. از اصفهان نیروهای کمکی گویا از سپاه با خمپاره و هلی کوپتر هم میرسد.
 
صبح زود ماموران متوجه میشوند که قاچاقچی ها از پشت ساختمان گریخته بوده اند. مشخص نیست چطور و چه زمانی فرار کرده اند. از رد پای روی برف مانده مسیرشان تعقیب میشود. دورتر در میان تنگه ای بین دو کوه پناه گرفته بودند و درگیری ها آنجا شدت میگیرد. دست آخر با خمپاره به محلشان شلیک میکنند. همچنان مردم در تمام این مسیر و حوادث به دنبال مامورها راه افتاده اند. در همین موقع دو نفر از قاچاقچی ها به اجتماع مردم رگبار میگیرند….
 
صبح روز بعد به مرکز فرماندهی نیروی انتظامی شهرستان رفتم. خودروی حامل تریاک در حیاط محوطه پارک شده بود. هر چهار چرخ آن را سوراخ کرده بودند که کسی قادر به سرقت خودرو نباشد. نمی دانم یک ونیم تن تریاک به کجا میرفته ولی این ماجرا باعث لو رفتن یک خط ترانزیت قاچاق از زاهدان به سمت مرکز شد.
 
در پایان ماجرا هر ۴ قاچاقچی کشته میشوند. اما شش مامور و سرباز جان باختند و ۱۰ نفر از مردم هم کشته شدند. تعداد زیادی مجروح هم به بیمارستان فرستاده شدند.
جنازه های مامورین را شب درگیری به حیاط ستاد فرماندهی نیروی انتظامی منتقل کرده بودند. شنیدم شبی که جنازه ها در حیاط ستاد رها شده بودند گربه ها مغز متلاشی شدهء سرباز را خورده بودند…

آدمها حق دارند بی وفا باشند

i-m-leaving-you-divorce-concept-16352404آدمها حق دارند بی وفا باشند.
اصلا واژهء «بی وفا» آنقدر بار معنایی منفی به خود گرفته که آدمی فراموش میکند پایان دادن به عهد یا دوستی یا عشق، حق طبیعی هر انسانی است.
نه کسی را میتوان مجبور به عاشق بودن و دوست داشتن کرد، و نه کسی را میتوان به زور و عذاب در رابطه ای نگاه داشت. اصرار به ماندن، کسی را عاشقت نمی کند. ماندن همیشه به معنای باوفایی نیست.
قرار نیست رابطه آدمها را اسیر و دربند کند. قرار نیست عاشقی زنجیر باشد. قرار نیست دوستت دارم گفتنها همیشگی باشد. معشوق را در قفس نکنیم. درها را نبندیم. قرار نیست زندانبان احساسات هم باشیم.
باید همیشه دری برای رفتن و ترک کردنِ یار باز نگاه داریم. سخت است و ما همگی خودخواهیم. آسیب می بینیم. درد میکشیم. اما حق خودخواهی را از دیگران نگیریم. دیگری را به صلابهء عشق نکشیم. 
 
رابطه قفس نیست. رابطه عهدنامه و قراردادی ابدی نیست. انسانها تغییر میکنند. احساسها تغییر میکنند. شرایط تغییر میکنند. فرصت پرواز را از هم نگیریم. فرصت و قدرت تصمیم را از هم نگیریم. شکنجه گر و زندان بان دلهای هم نباشیم.
آدمها حق دارند ما را ترک کنند.
آدمها حق دارند بی وفا باشند.