رویای کانادایی

این تبلیغ را که توسط کمپانی شورلت در کانادا ساخته شده است قبل از شروع فیلم در سینما پخش کردند. اینکه تا چه حد نزدیک به واقعیت باشد و تا چه اندازه مردم کانادا واقعا به آنچه در این ویدئو اشاره میشود اعتقاد داشته باشند را نمیدانم اما بر اساس تجربهء شخصی فکر میکنم از خیلی کشورهای دیگر بیشتر است.
در عصری که هنوز نژادپرستی بصورت گسترده وجود دارد و حتی در حال بیشتر شدن هم هست،‌ و در دوره ای که خیلی از غربیها مهاجران خاورمیانه ای را دوست ندارند، تماشای چنین تبلیغی حتی اگر عین واقعیت نباشد، همچنان برای آینده امیدوار کننده است. امیدوارکننده است وقتی می بینی در مقابل گفتمان ترامپ در همسایهء‌ جنوبی، در کانادا بصورت رسمی سعی در آموزش و گسترش باورهای انسانی دارند.

Advertisements

پیشنهادی عملی برای مشارکت ایرانیان کانادا در آیندهء ایران

دوستان داخل کانادا که مایل به رای دادن هستند ولی این امکان براشون وجود نداره میتونن به شکلی دیگر به ایران و آینده کمک کنند.ICC-logo.resized.-563x353

طی روزهای آینده قراراست سناتور حزب محافظه کار (دیوید کَچوک) لایحهء تمدید تحریمهای ایران را در سنا قرائت کند. کنگرهء ایرانیان کانادا دعوت کرده که از طریق لینک پایین سناتورهای استانی که در آن زندگی میکنید را پیدا کنید و با شماره تلفنهای دفاترشون تماس بگیرید (معمولا روی پیغام گیر باید صحبت کنید) و یا اگر واقعا تماس تلفنی مقدور نیست به آنها ایمیل بزنید.

لینک پایین برای پیدا کردن سناتورهای استان محل زندگی در کانادا و شماره تلفنهایشان

https://iccongress.good.do/nosanctions/callsenators/

از طریق لینک زیر هم میتونید به سناتورهای استان خود ایمیل بزنید. 

https://iccongress.good.do/nosanctions/emailsenators/

پیشنهاد میشه که از متن خودتان استفاده کنید اما اگر به هر دلیلی قادر نیستید متن پیشنهادی پایین این صفحه بعنوان نمونه و یا برای ایده داشتن تهیه شده است

لطفا این خبر را برای دوستان ساکن کانادا ارسال کنید

متن پیشنهادی

Hello,

My name is (YOUR OWN NAME) and I live in (YOUR CITY AND PROVINCE). I am contacting Senator (NAME OF THE SENATOR) as a constituent to request voting against Bill-S-219.

Since Bill S-219 (non-nuclear Sanctions Against Iran Act) is going to be voted on at the Senate soon, I am asking you to vote against this bill.  My reasons for this request are as follows:

1- Canadian Government has promised to re-engage with Iran and re-establish diplomatic relations. This bill will limit or possibly block the re-arrangement with Iran.

2- As an Iranian-Canadian, like many others in this community, I have been harmed by the previous government’s policy of disengagement from Iran, especially by depriving us from accessing consular services from embassies in both countries. Bill S-219 continues this harmful policy and causes problems to thousands of us and our families.

3- As we know that the new government in Iran is willing to open new doors to the international community, and many European countries have already established several business and political agreement with Iran, this bill prevents Canadian businesses from entering into this potentially huge and new market. This policy is not even helpful to our economy.

4- Bill S-219 also harms our international standing by preventing our country from having any influence with Iran, one of the principle players in the Middle East.

5- In this era that politicians like Trump try to build walls and separate nations, this is our responsibility to be committed to our Canadian principles by opening new doors instead of closing them.

For these reasons, I would like to ask you to vote against this bill and allow the government to fulfill its promise of re-engaging with Iran.

Yours sincerely,

(YOUR NAME)

 

درس نحوهء برخورد با سالمندان

یکی از درسهای ترم تابستونمون راجع به چگونگی برخورد و درمان و ارتباط با سالمندان است. به مشکلات و سختی های رایج این گروه از جامعه پرداخته میشه و به ما آموزش داده میشه که چطور با این گروه از بیماران باید رفتار کنیم و چه مسایلی را در نظر بگیریم.
geriatricimage
در یک مبحث، با گروهی از زنان سالمند که دچار کاهش شنوایی شده بودند مصاحبه میشد. تقریبا تمام این زنان، بزرگترین دغدغه ای که داشتند ایزوله شدن (انزوا) در جامعه بود. عدم قدرت کافی شنیداری باعث انزوا و آزردگی از عدم ارتباط با سایرین بود.
یکی از افراد میگفت وقتی حرف دیگران را درست نمیشنوی و آنها را درست نمی فهمی، یک ترس و اضطراب از معاشرت با دیگران در تو شکل میگیرد و کم کم از دیگران و از جامعه دور و منزوی میشوی.
یکی دیگر از افراد میگفت این باعث میشود که دیگران و جامعه به تو به عنوان یک فرد ناتوان و فرودست نگاه کنند.
(جالب این که دو دغدغهء بالا به نوعی نگرانی افراد تازه مهاجرت کرده ای که زبانشان خوب نیست هم هست. هر دو ریشه در عدم توانایی ایجاد ارتباط با جامعه و محیط دارند)
طی هفتهء‌ آینده قرار است به یک آزمایشگاه شبیه سازی هم برویم و با پوشیدن لباسها و عینک مخصوص بتوانیم نحوهء حرکت و دیدن و شنیدن سالمندان را تجربه کنیم.
هدف از این درس این است که ما به درک درستی از وضعیت این گروه از بیماران برسیم و در آینده موقع درمان و آموزش آنها متوجه سختی ها و مشکلاتشان باشیم. جای چنین درسهایی واقعا در نظام سلامت ایران خالی است.

تانزانیا

امروز مریضی داشتم که از روی اسم و چهره اش حدس زدم اهل پاکستان باشد. مرد سالخورده ای که همراه همسرش آمده بود. همان لحظه ورودش به اتاق پرسیدم اهل کجا هستی.
tanzania-mount-kilimanjaroبرخلاف انتظارم گفت اهل تانزانیا. در شرق آفریقا.
گفتم ولی شبیه مردم آفریقا نیستی.
گفت پدر و مادرش اهل هندوستان بوده اند و به آنجا مهاجرت کرده بودند و او در تانزانیا به دنیا آمده است. بعد از من که خودم را به اسم علی معرفی کرده بودم پرسید اهل کجایی.
گفتم اهل ایران.
در حالیکه روی صندلی می نشست گفت خوبی؟ حالت چطوره؟ خسته نباشی.
بلند و از روی تعجب خندیدم. اصلا لهجه نداشت. پرسیدم فارسی از کجا بلدی.
گفت قبل از انقلاب شش سال در شیراز زندگی کرده و در دانشگاه پهلوی درس خوانده. بعد از انقلاب هم به کانادا مهاجرت کرده و با همان مدرک دانشگاه پهلوی شیراز که در رشتهء بهداشت بوده در کانادا کار و زندگی کرده.
ایران را خیلی دوست داشت و عاشق شیراز و حافظ و سعدی و خیام و مولوی بود.
دلم میخواست نظرش را راجع به انقلاب بپرسم ولی سیاست کلینیک این است که با بیمار وارد گفتگوی سیاسی، مذهبی و نژادی نشویم.
دلش میخواست فارسی حرف بزند. چند بار جواب من را به فارسی داد. اما من که از درون برایش بال بال میزدم و دلم میخواست فارسی جوابش را بدهم، بدلیل احتمال اینکه دانشجو یا استادی از پشت شیشهء اتاق درمان در حال تماشا باشد و بخواهد روند مصاحبه و درمان را تماشا کند مجبور بودم به همان انگلیسی صحبت کنم.
در میان حرفهایش به من پیشنهاد کرد حتما به تانزانیا و کنیا سفر کنم. گفت تانزانیا کشور باثبات و امنی است ولی کنیا بعضی نقاطش نا امن است. میگفت کشورهای خیلی زیبا و نسبتا ارزانی هستند.
از جانب خودم تبریک میگم به تانزانیا که رفت توی لیست سفرهای آینده ام. البته اگر از شانس ما ترامپی در آنجا ظهور نکند.

HUM صدای وحشتناکی در برخی کشورها

در برخی از شهرهای کانادا،‌ نیوزلند، انگلیس وآمریکا  گاهی صدای وحشتناک و بلندی بخصوص در اوایل صبح و یا نیمه شب شنیده میشه که هنوز دلیلی علمی برای آن پیدا نشده است. این صدا شبیه به شیپور یا ترومپت است که به قول یکی از دوستان انگار صدای صور اسرافیل است. چند وقت پیش این صدا در شهر ویندزور کانادا شنیده شد که در ویدئوی پایین نشان داده میشود.

به دلیل اینکه برخی از مردم کانادا دچار وحشت شده اند دولت کانادا بودجه ای را صرفا برای تحقیق و یافتن علت این صدا تخصیص داده است. در خصوص این صدا گفته اند که امواج صوتی با فرکانس پایین است که حتی شاید منجر به وزوز گوش شوند و جالبتر اینکه هنگامی که صدای هوم تولید میشود فقط برخی قادر به شنیدن این صدا هستند و برخی هم از احساس لرزش شبیه به ویبره در تمام بدن خود گزارش داده اند. برخی گفته اند گذاشتن پنبه یا پلاگ در گوش هم باعث کمتر شدن صدا نشده است. این صدا برای کسانی که آن را میشنوند بسیار آزار دهنده بوده و تا بحال سه مورد خودکشی در انگلستان به دلیل شنیدن این صدا گزارش شده است.

برای خواندن راجع به صدای هوم در ویکیپدیا اینجا کلیک کنید

نقاشی های روی دیوار در توالتهای زنانهء تورنتو

zahraتوی تراموا نشسته بودم. دیر وقت بود و بیشتر صندلی ها خالی بودند. بی حوصله و خسته از یک روز طولانی و سنگین به اطراف نگاه میکردم که چشمم افتاد به عکس دختری روی جلد روزنامه ای که روی صندلی کناری ام ولو شده بود. با خودم گفتم چقدر شبیه ایرانیهاست و اگر یکی از دوستانم همراهم بود شرط بندی میکردم که صاحب این عکس یک ایرانیه و توضیح میدادم که چهرهء ایرانیها یک حالت خاص و غیرقابل توصیفی داره که حتی توی کشورهای دیگهء خاورمیانه هم دیده نمیشه. نمیدونم چیه ولی کاملا میشه تشخیص داد. همینطور که با این افکار بازی میکردم از روی کنجکاوی خم شدم و روزنامه را برداشتم تا ببینم آیا حدسم درست بوده یا نه.
دیدم گوشهء تصویر نوشته زهرا سالکی گرافیتی های زنان را از دستشویی (توالت) بیرون می آورد.
موضوع برام جالب بود. سریع مبایلم را برداشتم و وبسایت شخصی اش را پیدا کردم. دیدم او هم ساکن تورنتو است و دانشجوی دانشگاه یورک.
توی وبسایتش که به زبان انگلیسی است قسمتی وجود داره به اسم «دخترها حرف میزنند» که زیرش نوشته:
«همه چیز از یک شب در یک بار (میخانه)  مورد علاقه ام در تورنتو شروع شد. بعد از کمی نوشیدنی در حالیکه در صف دستشویی خانمها ایستاده بودم چشمم افتاد به یک نقاشی کوچک روی دیوار که زیرش نوشته «ما دخترها همه خوشگلیم». وقتی که وارد دستشویی شدم متوجه شدم که دور و برم پر از نقاشی ها و نوشته های دیگه است و انگار صدای همهء اون دخترها را میشنوم.»
حس اون لحظه اش رو شبیه کسی که اولین باره رنگ قرمز را میبینه توصیف کرده.
نوشته «تصور کن تمام عمرت در اتاقی زندگی میکنی که پر از رنگهای مختلفه و هیچ وقت اونها را ندیدی تا اینکه یک شب که کله ات کمی گرم شده یکدفعه با خودت میگی خدایا این رنگها چی هستند! حس میکردم سرزمینی ناشناخته را کشف کردم. دنیای نامرئی و زیرزمینی فرهنگ زنانه که قرار بود از بین بره.
grafitty
«دخترها حرف میزنند» یک مستند و پروژه ای تصویری است که اغلب آن از توالتهای زنانه در بیشتر از ۵۰۰ بار(میخانه) تورنتو، نیویورک و مونترال جمع آوری شده». زهرا سالکی در ادامه نوشته که این پروژه قصد داره قسمت کوچکی از فرهنگ زیرزمینی شهری زنان راکه قرار نبوده بصورت عمومی و دائمی دیده بشه به تصویر بکشه. «این زنان و دختران آنچه را واقعا احساس میکنند روی دیوارها نوشته اند و از ردپایی صادقانه از خودشون بجا گذاشتند. هیچ کس نمیدونه چه کسی اونها را کشیده و ممکن بود هرزمانی همگی پاک بشن. این پروژه ۲ سال پیش شروع شد و من هیچ وقت تا این حد عاشق یک پروژه نبودم. گاهی اوقات که مشغول ویرایش تصاویر هستم سعی میکنم چهرهء صاحب اثر را تصور کنم اما نمیتونم. تنها چیزی که همیشه میتونم حس کنم احساس واقعی و خام اون افراد است.
برای من گرافیتی و جمله های افراد از آرزوهای اونها حرف میزنند. به نظرم مهمه که اینها حفظ و جمع آوری بشن و بصورت یک مجموعه و بخشی از جامعه بهشون نگاه عمیق تری بشه. حتی اگه خیلی از این جمله ها طعنه و یا هجو هستند باید سوال کرد چرا این دخترها در جامعه و جایی که دیگران حضور دارند خودشون را ابراز نمیکنند.
خیلی از این نقاشی ها نشان دهندهء یک روح چموش و بی پرواست که به شکلی بسیار محافظه کارانه آرام و اهلی شده.
چی میشد اگه یاد میگرفتیم تا این حد مراقب رفتار و افکار خودمون نباشیم؟ در اینصورت توی چه جور جامعه ای میتونستیم زندگی کنیم؟»
توی وبسایتش دیدم بزودی نمایشگاهی هم در این زمینه داره و آرزوش اینه که این مجموعه را در آینده بصورت کتابی منتشر کنه. شاید اگر برنامه های درسی و کاریم اجازه بده سری به نمایشگاهش بزنم. نمایشگاهی که در یک شب دیروقت و روی یک صندلی خالی تراموا پیدا کردم.

ماز جبرانی

دو سال پیش نزدیکای غروب بود. maz3کنار خیابون دم در رستورانی که با دوستم قرار داشتم منتظر ایستاده بودم. همینطور که به اطرافم نگاه میکردم حس کردم دو پسر کانادایی که روی صندلی های فضای باز رستوران کناری نشسته بودند به من زل زدند.
اول گفتم شاید بصورت اتفاقی چشم تو چشم هم شدیم. بعد از چند ثانیه مجدد نگاهشون کردم و دیدم همچنان دارن به من نگاه میکنن. حتی کم کم حس کردم راجع به من حرف میزنن. برام عجیب بود و فکر کردم شاید نباید اونجا بایستم. آروم به پشت سرم و اطرافم نگاهی کردم و بعد سرم رو پایین انداختم و خودم رو سرگرم گوشی مبایلم کردم اما همچنان زیر چشمی حواسم به رفتارشون بود.

بعد از چند ثانیه باز نگاهشون کردم و دیدم گوشی تلفنشون رو به سمت من گرفتن و بطرز احمقانه و ناشیانه ای تظاهر میکنن که حواسشون به من نیست. مطمئن نبودم که خیالاتی شدم یا اینکه در حال فیلم گرفتن از من هستند.
کم کم احساس معذب بودن میکردم. به سر و وضع و لباسهام نگاه کردم تا شاید چیزی غیرعادی پیدا کنم. همه چیز به نظرم عادی بود.
باز سرم رو پایین انداختم ولی از گوشه چشم زیرنظر داشتمشون. بعد از چند ثانیه یکی از آنها با صدای بلندی گفت «هِی ماز!»
تازه فهمیدم قضیه چیه!
آروم به سمتشون نگاهی کردم، چشمکی زدم و با لبخند سرم را به علامت تایید تکون دادم. چشمهای هر دوشون گرد شده بود و در حالیکه میگفتن «واو، واو» خواستن از جا بلند بشن و بیان به سمت من که یهو گفتم نه نه نه! شوخی کردم. من «ماز جبرانی» نیستم.

هر سه خندیدیم و هر دوشون از من عذرخواهی کردند. من هم گفتم خواهش میکنم و اتفاقاً میخواستم کمی سر به سرتون بذارم و خودم رو جای «ماز جبرانی» جا بزنم و بگم یه لیوان آبجو برام بخرید تا بیام سر میزتون چند دقیقه بشینم.
اونام خندیدن و یه چیزی به انگلیسی گفتن که درست نفهمیدم چی بود ولی فکر کنم یه چیزی تو مایه های بیلاخ خودمون بود.
چند دقیقه بعد هم بارون بند اومد و من به راه خودم ادامه دادم