چگونه فرمهای درخواست سیتیزنشیپ کانادا را پر کنیم؟

این ویدئو برای افرادی است که اقامت دائم در کانادا دارند و میخواهند برای سیتیزنشیپی (شهروندی) کانادا اقدام کنند.
فرمی که در این ویدیو پر شده است مربوط به افراد بالای ۱۸ سال است. فرمهای مربوط به کودکان یا شرایط دیگر با این فرم تفاوتهای جزیی دارد که پیشنهاد میکنم نحوه پر کردن آنها را از خود وبسایت اداره مهاجرت کانادا مطالعه کنید.

Advertisements

دوراهی مهاجرت کردن یا نکردن

در یکی از گروههای فیسبوکی ایرانیان تورنتو، شخصی نوشته بود که با همسرش بر سر دوراهی بین مهاجرت کردن و مهاجرت نکردن مانده اند و نمیتوانند تصمیم بگیرند.
نوشته بود میزان درآمد و کارش در ایران خیلی عالی است اما همسرش مایل به مهاجرت است و خودش هم چند ماهی که کانادا بوده آنجا را دوست داشته ولی هنوز برای تصمیم گیری مطمئن نیست.
زیر آن مطلب بیش از صد نفر کامنت گذاشتند. برخی قاطعانه گفتند نیا. برخی قاطعانه تشویق به مهاجرت کردند. و برخی از تجربه های شخصی خود نوشتند. من هم نظر خودم را آنجا نوشتم و اینجا هم نقل میکنم شاید که برای برخی مفید باشد.
Travel or tourism concept. Luggage on the world map.
سالها پیش از دوستی شنیدم که رابطهء زناشویی هر زوجی مانند اثر انگشت است. منحصر به فرد و غیرقابل قیاس و تعمیم. از دید من تجربهء مهاجرت هم چنین حالتی دارد و نمیشود برای کسی بطور مشخص و قاطعانه نظر داد. نه از آینده و احتمالات پیش رو میتوان خبر داشت و نه میتوان گذشته و عیار و معیار زندگی افراد را با هم یکی دانست.
از دید من مهاجرت یک تجربهء کاملا شخصی است و نمیتوان تجربهء فردی را برای دیگران تعمیم داد و یا حتی نتیجه گیری کلی کرد.
هر شخصی ارزشها، ملاکها، اهداف و آرزوهای خاص خودش را دارد. هر شخصی از چیزهای خاص خودش راضی یا ناراضی میشود. هر شخصی آستانهء تحمل سختی ها و مهارتها و قابلیتهای خاص خودش را دارد.
بطور مثال من اگر سالها در یک اتاقی کوچک و در شرایط زندگی دانشجویی هم زندگی کنم ممکن است راضی باشم ولی شخصی دیگر از زندگی در یک آپارتمان ۸۰ متری هم ناراضی باشد.
من ممکن است ملاک اصلی ام برای مکان زندگی فقط آرامش و امنیت اجتماعی باشد، یک نفر دیگر معیارش درآمد خوب و رفاه مالی باشد.
من ممکن است برایم زندگی خوب و آرامش و شادی جور خاصی تعریف شده باشد که کاملا با تعاریف و تجربه های یک نفر دیگر متفاوت یا حتی متضاد باشد. هر کس از دریچهء نگاه خودش و فقط خودش میتواند این موضوع را ارزیابی کند.
ممکن است میزان تحمل سختی، میزان پشتکار و تلاش کردن برای رسیدن به اهداف، میزان استعداد و دانش و مهارت، سطح زبان انگلیسی، توانایی روابط اجتماعی، هنر تطابق با شرایط سخت و استرس زا، و حتی میزان بخت و اقبال آیندهء افراد با هم تفاوت داشته باشد و به همین دلیل معتقدم هیچ کس نمیتواند و حتی شایستهء آن نیست که در این زمینه الگو یا نمونه ای خوب برای تکرار باشد.
مثل این است که کسی سوال کند آیا آمپول زدن درد دارد و بر اساس جواب دیگران نتیجه گیری تصمیم بگیرد که آمپول بزند یا نه.
ممکن است یک نفر بگوید که درد آمپول در حد مرگ زیاد است ولی یک نفر بگوید که اصلا هیچ دردی ندارد. در نهایت، این جوابها هیچ کمکی به فرد سوال کننده نمیکند چراکه اولا میزان تحمل درد آدمها با هم تفاوت دارد، و از طرفی نوع داروی تزریقی،‌ مهارت فرد تزریق کننده و نوع بیماری فرد هم متفاوت است.
البته شخصا به هر کس که فکر مهاجرت دارد میگویم که حتما مهاجرت را تجربه کند نه بخاطر درآمد بیشتر و تفریح و عشق و حال و آن تصوراتی که از فیلم و سریال برایمان توصیف و ترسیم شده است. توصیه به مهاجرت میکنم صرفا بخاطر ذات تجربه کردن. بخاطر لمس کردن و حس کردن و دیدن دنیایی متفاوت. بخاطر تجربهء زندگی کردن (و نه فقط سفر کردن) در شرایط و محیطی بیگانه.
این تجربه ممکن است نهایتا تلخ باشد و یا شیرین از آب درآید، ولی به نظرم تا زمانیکه فرد خودش این را تجربه نکند نمیتواند طعم تلخ یا شیرین آن را درک کند.
از طرفی دیگر به هر کس این پیشنهاد را میدهم هم میگویم که که پلهای پشت سر را خراب نکن، همیشه باریکه راهی برای بازگشتن باز نگه دار هرچند که گاهی این امید به بازگشتن ممکن است تحمل سختی ها را کم کند و قدرت تصمیم گیریهای قاطع را از انسان بگیرد. اما تا جایی که ممکن است احتمال بازگشت را برای خود نگه دار.
به هر حال مهاجرت نوعی تروما (ضربه) و استرسی بزرگ برای هر فردی است. میزان اثر و تحمل این شوک به شرایطی که قرار است در آینده پیش بیاید و به شخصیت و ثبات روانی، و به برداشت و آموزش و ایده آل های هر فردی در زندگی وابسته است. به خواسته ها و قدرت تطابق و انعطاف پذیری هر فرد ربط دارد و اینکه افراد چگونه با شرایط بحرانی روبرو میشوند و چگونه بر آن غلبه میکنند.
بسیاری ممکن است نتوانند از پس این شوک بزرگ برآیند و ممکن است افسرده و یا سرخورده شوند.
به هر حال این موضوع یک فرمول سادهء ریاضی یا یک موضوع صفر و یک نیست که بتوان همه چیز را محاسبه کرد. موفقیت در مهاجرت به بینهایت متغیرها و عوامل متعدد بستگی دارد.
و اما تجربهء شخصی من بطور کوتاه از این قرار بود.
حدود ده سال پیش زمانی که تصمیم به مهاجرت گرفتم، مطب شخصی با درآمدی نسبتا خوب داشتم. همزمان و بطور اتفاقی با دو پیشنهاد کاری استثنائی هم مواجه شدم. یکی مدیر بخش فروش یک کارخانه داروسازی، و دیگری پزشک تیم فوتبال سپاهان اصفهان.
اما من خودم را میشناختم و میدانستم که در شرایط ایران چه از نظر اجتماعی و چه از نظر سیاسی آرامش ذهنی ندارم.
همان دوران بود بود که یک روز صبح با صدای مشت و لگد به در آپارتمان از خواب پریدم. از چشمی در نگاه کردم. در راه پله چند نفر لباس شخصی و سرباز ایستاده بودند. داخل واحد من، واحد پدر و مادرم، واحد عمو و واحد عمه ام که همگی در یک مجتمع ساختمانی هستیم ریختند. یکی دیگر از واحدها هم کسی خانه نبود ولی در را شکستند و وارد شدند.
یکی از مامورها مدام از من میپرسید اسلحه را کجا قایم کرده ای!!؟؟ من هم گیج و مبهوت خیال میکردم شوخی میکند یا یک دستی میزند!!
دست آخر معلوم شد گزارش یا نمیدانم آدرس غلط داشتند، ولی دست ما حسابی بند شد. بشقابهای ماهواره و مشروب و خلاصه هرچه پیدا کردند جمع کردند. میتونم بگم این بزرگترین شوک زندگی ام بود.
تصو کنید از خواب با صدای کوبیدن مشت به در بیدار شوی و ناگهان مامورها به داخل خانه ات بریزند و سراغ کسی را بگیرند که آنجا زندگی نمیکند. شانس آوردم کارت نظام پزشکی داشتم و کمی رفتارشان مودبانه شد!
 
باز در همان روزهای تردید و نگرانی از آینده بودم که یک روز دم غروب سوار ماشین از خانه بیرون رفتم. به پشت اولین چراغ قرمز که رسیدم توقف کردم. در افکار خودم غوطه ور بودم که ناگهان کسی به شیشهء ماشین زد. دو مامور راهنمایی رانندگی بودند که از خودروی گشت نامحسوس پیاده شدند. یک نفر جلوی ماشین ایستاده بود و نفر دیگر سمت در راننده.
شیشه را پایین کشیدم و سلام کردم.
مدارکم را خواست. پرسیدم چه شده؟ افسر دیگر منتظر نماند و با فریاد به دیگری گفت ماشینش را بخوابانید.
من که مات و مبهوت بودم با تعجب میپرسیدم اقلا بگویید چه شده؟
مامور اول سوار ماشین شد و با تحکم دستور داد به خیابان سمت چپ بروم. ماشین را در پارکینگ خواباندند.
در بین راه پرسیدم اقلا علت را بگویید! من پزشک این مملکت هستم. همین الان از خانه بیرون آمدم و اصلا نمیدانم چه شده!
افسری که در ماشین بود با تردید گفت بدلیل مزاحمت برای خودروی جلوییت که یک خانم بود.
من که از تعجب و خشم دستانم میلرزید گفتم من اصلا ماشین جلوییم را ندیدم! از کوچهء محل سکونت بیرون آمدم و رسیدم اینجا!!
خودشان هم میدانستند بی دلیل مرا گرفته اند. احتمالا برگ آخر جریمهء شیفت روزشان را میخواستند پر کنند!
به هر حال ماشین را خواباندند. اما وقتی فهمیدند پزشک هستم و دو سال هم در نیروی انتظامی خدمت کرده ام، سوار خودروی گشت نامحسوسشان کردند و تا دم خانه رساندنم. موقع پیاده شدن یکیشان گفت حلالمان کن! اشتباه کردیم.
افسر دیگر با نگاهی معنادار به او تشر رفت.
من هم لبخند زدم و گفتم اشکال ندارد. درگیر یک دوراهی تصمیم گیری بودم که برایم مشکل را حل کردید.
همان شب تصمیم قاطع به رفتن گرفتم. تا این لحظه یکبار هم پشیمان نشده ام هرچند سختی های زیاد از جمله دو بار تغییر رشته و تحصیل در دو کشور مختلف و دوری از خانواده و چندین بار جابجایی از شهری به شهری دیگر داشته ام. اما از تصمیم خودم راضی هستم. شاید اگر کس دیگری بود راضی نبود.
خلاصه اینکه اگر برای مهاجرت مردد هستید به هیچ کس مگر درون خودتان مراجعه کنید. تجربه های دیگران را بشنوید ولی زندگی خودتان را تجربه کنید.

تفاوتهای فرهنگی

برداشت بسیاری از ما راجع به کشورهای دیگر، بخصوص از داخل ایران، محدود به تصاویر رسانه ای و فیلم و کتاب، و تجربه ها و شنیده های دیگران است. این نوع اطلاعات اگرچه میتوانند مفید باشند اما قابل اعتماد و تعمیم نیستند و هر کدام ممکن است از زاویهء دیدی متفاوت، و بعضا اغراق یا اغماض آمیز به رویدادها نگاه کنند.
من هم از این قاعده مستثنی نبوده ام و پیش از مهاجرت از ایران، در هر مقعطی از زندگی برداشت و تخیلاتم از زندگی در غرب چیزی بود که حتی گاهی به واقعیت هم نزدیک نبود.
دبستان که بودم از همکلاسی ام شنیده بودم که در غرب به جای آب در لوله کشی خانه ها آبجو وجود دارد.
در دوران دبیرستان تصورم از غرب این بود که هر وقت اراده کنی میتوانی با هرکسی بخواهی بخوابی.
در سالهای اول دانشگاه خیال میکردم زندگی در غرب یعنی مدام در کلاب و دیسکو و سفر و تفریح و عیش و نوش بودن. یعنی بی عاری و خوشگذرانی.
در سالهای آخر دانشگاه غرب برایم صرفا درگاهی بود برای فرار از شرایط نامساعد و مصیبت.
bc00b1d923cf263f7233861621654feb
 
کمی بعدتر شاید آنچه که به عنوان «تفاوتهای فرهنگی» شنیده بودم تنها در آزادی حجاب و پوشش و روابط و رفاه و تفاوتهای تاریخی و ادبیات و شعر خلاصه میشد.
اما امروز به این نتیجه رسیده ام که اغلب اینها جزو تفاوتهای فرهنگی نیستند. درواقع آزادی و رفاه و پیشرفت و امنیت و فن آوری و آموزش سطح بالا و زندگی آرام و غیره هیچکدام جزو تفاوتهای فرهنگی نیستند. اینها محصول آن چیزی هستند که به قول عموم تفاوتهای فرهنگی نام گرفته اند.
 
هرچند از دید من تعریف واژه ای به عنوان «فرهنگ» ناممکن است و در هر جامعه ای آنقدر تنوع افکار و سلایق و افراد وجود دارد که عملا و منطقا نمیتوان بصورت کلیشه ای فرهنگی را منسوب به جامعه یا جمعی را محدود به فرهنگی کرد.
اما اگر بخواهم کلی صحبت کنم و به این تعریف عمومی فرهنگ، هرچند از دید من نادرست، تن بدهم آنچه امروز بعد از تقریبا یک دهه زندگی در خارج از ایران بعنوان تفاوتهای فرهنگی در دید من برجسته است، قطعا تنها در حجاب و مشروب و کلاب و رقص و سکس خلاصه نمیشود.
همانطور که در مقطعی تعریف غرب برایم همینها بود و هنوزِ امروز کم نمیبینم افرادی که از غرب و مهاجرت به غرب چنین برداشتی دارند.
 
طبق تعریف رایج، آنچه امروز بعنوان «تفاوتهای فرهنگی» برای من چشمگیر است تفاوت رفتارهای بین فردی، تعریف و نوع نگاه به زندگی، ارزشها و باورهای روزمره، سبک زندگی‌ (لایف استایل)، جایگاه رابطه و خیانت، محوریت فرد در مقابل خانواده، اهمیت فردیت و استقلال فردی، حد و مرز و بعبارتی حریم شخصی، اعتماد عمومی، و خویشتن داری است.
 
تفاوت فرهنگی در شکمهای برجسته و صورتهای نقاشی شده است. در ورزش منظم و اراده و برنامه ریزی است. در آمار سیگار کشیدن و نکشیدن است. در اهمیت دادن به سلامت ذهن و روان و جسم خود و دیگران است. در اولویت بندیهای زندگی و اخلاقی و فکری است. در تعهد و اخلاق و رفتار حرفه ای است. در حفظ حریم شخصی و فاصلهء بین افراد است. در احترام و ادب و کرامت انسانی است. در نوع رابطه و صمیمیت و نزدیکی و پیوند با اعضای خانواده و دوستان است. در نوع عکس العمل به اتفاقات بد و تلخ زندگی خود و دیگران است. در کتاب خواندن و نخواندن است. در نوع شوخی ها و کنایه ها و حرف و حدیثها است. در نوع واکنشهای عصبی و بحث و جدلهاست. در میزان التزام به رعایت حق و حقوق دیگران است. در قانون گریزی و قانون گرایی است. که مجموعهء اینها و شاید صدها مورد دیگر است که در نهایت بعنوان بلوغ فکری یک جامعه جلوه میکند.
 
با این معیارهاست که شاید افراد بتوانند خود را و قابلیت و توانایی و امکان مراودات و ورود و تلفیق شدن در جامعه ای جدید را ارزیابی کنند. از این رو توصیهء من این است که اگر برداشت شما از غرب صرفا عیش و نوش و پارتی و خوشگذرانی است، مهاجرت نکنید. فقط سفر کنید.

ماجرای رد شدن ویزای آمریکای برادرم

داستان خیلی عجیب و شوک آور بود. بیشتر از ۴ ماه بود که همگی در بُهت و ناراحتی بسر بردیم. آرمان برخلاف من آدمی درونگرا و ساکت و بی سر و صداست. مشکلات و ناراحتی و خوشحالی ها و موفقیتهای خودش را همه جا جار نمیزنه. من بجاش مینویسم. مینویسم از ماجرایی که این چند ماه گذشته داشتیم.
تابستون برگشت ایران. داشت ارشد معماری در یکی از دانشگاههای آمریکا میخوند. دوره اش ۳ ساله بود و ۲ سال را پشت سر گذاشته بود. نصف مخارج زندگی و شهریه اش را از دانشگاه بورس گرفته بود و نصف دیگه را از یک بانک آمریکایی وام گرفت.
چند روز بعد از اینکه من به کانادا برگشتم قرار بود آرمان هم بره ارمنستان. مدت ویزای ۲ سالهء تحصیلیش تمام شده بود و باید مجدد درخواست ویزا میکرد. وقت سفارت اول صبح گرفته بود ولی تا آخر وقت صداش نکردند. همه نگران بودیم. صبح زود ما در کانادا بود که به من خبر داد ویزا بهش ندادند. باورمون نمیشد. افسر سفارت گفته بود چون وام تحصیلی گرفته بهش ویزا نمیده! آرمان گفته بود مگه چه اشکالی داره و کار خلافی که نکرده. افسر گفته بود اگه تحصیلش تمام بشه آمریکا را ترک میکنه و دیگه پول وام را پس نمیده! آرمان هم گفته بود خب اگه ویزا ندید که دقیقا همین اتفاق می افته و البته من برای وام ضامن دارم و اصلا چنین چیزی امکانپذیر نیست. افسر گفته بود شاید ضامنت هم کشور را ترک کنه!! بعد هم گفته بود چون ۲ سال پیش برای اولین درخواست ویزا گفتی که با حمایت مالی خانواده میری آمریکا چرا بعدش رفتی وام گرفتی؟ گفته بود برو وام را پس بده دوباره بیا.
دو هفته بیشتر به شروع کلاسهاش نمونده بود و زمان کافی برای جور کردن ۴۰هزار دلار و فرستادن به حساب بانکیش نبود. قرار شد فردای اون روز بره ترکیه و دوباره درخواست ویزا کنه و یکی دو تا مدرک ساپورت مالی هم به مدارکش اضافه کنه. همهء خانواده خیلی مضطرب بودیم. اون چند شب از نگرانی خوابمون نمیبرد. اگه بهش ویزا ندن باید برگرده ایران و بره سربازی. همهء‌ کارهای لازم را خیلی سریع انجام دادیم که آرمان به وقت سفارت در ترکیه برسه.
اینبار هم وقت سفارت صبح بود ولی باز آخرین نفر اسمش را صدا کردند. من تا صبح نخوابیدم و چشمم به گوشی بود. وقتی بهم مسیج زد خیلی کوتاه نوشته بود « علی باز ویزا ندادند».
اینبار افسر حتی فرصت حرف زدن و دفاع کردن هم نداده بود. بعد از چند سوال و جواب مختصر، خیلی کوتاه گفته بود ویزای شما رد شد و خدافظ.
آرمان برگشت ایران و قرار شد یک ترم از دانشگاه مرخصی بگیره و در این مدت وام بانکش را پس بده. به هر شکلی بود پول جور شد و وامش تسویه شد. یک هفته پیش باز از سفارت آمریکا در گرجستان وقت مصاحبه گرفت. روز قبل از وقت سفارت باهاش شوخی میکردم. میگفتم آرمان من یه فروشگاه آشنا واست سراغ دارم برای پوتین. گفت خودم پوتین دارم تو آمریکا و اونقدری برف نمیاد اصن تو شهر ما که نیاز بشه. گفتم نه! واسه آمریکا نمیگم. واسه سربازیت میگم…خندهء تلخی کرد.
اینبار دیگه دلیلی نبود که بهش ویزا ندن ولی همگی همچنان نگران بودیم. کلافه بودیم. عصبانی بودیم. چند ماه بود که دستمون به جایی بند نبود. ناراحت بودیم که چرا اینقدر راحت با زندگی و برنامه ها و هدفهای آدم بازی میکنند.
باز هم وقت سفارت صبح بود ولی اینبار سر نوبتی که داشت اسمش را صدا کرده بودند. افسر مهاجرت دختر جوان و خوش برخوردی بوده که خیلی مودب چند سوال از آرمان میپرسه و چند تا از مدارکی که میخواسته میگیره و دست آخر بعد از تایپ کردن چیزی در کامپیوتر، خیلی کوتاه و مختصر به آرمان میگه متاسفم و نمیتونم به شما ویزا بدم و خدافظ!
زیر برگه نوشته بود: عدم اطمینان از خروج از آمریکا بعد از پایان تحصیل!
دیگه ناامید شدیم. خسته و کلافه. به آرمان میگفتم نهایتش میری سربازی و همزمان برای تحصیل در کشورهای دیگه اقدام میکنی. سعی میکردیم منطقی باشیم. سعی میکردیم مثبت فکر کنیم. امیدوار باشیم. ولی همگی ناراحت و نگران و سرخورده از اتفاقی بودیم که قاعدتا نباید رخ میداد. یادم نیست نظر چه کسی بود. شاید خود آرمان و شاید بابا. قرار شد آخرین شانس را هم امتحان کنه چون تا قبل از شروع ترم تحصیلی هنوز یک وقت مصاحبه در دوبی برای این هفته خالی بود.
به آرمان گفتم اینبار روش و رفتارت را عوض کن. مثل بچه های مودب نشین تا هر غلطی خواستند بکنند. پاچه پاره باش. قیل و قال کن. حرف بزن. کاری نداشته باش که روبروت افسری نشسته که با یک امضا میتونه مسیر زندگیت را عوض کنه. از خودت دفاع کن. توضیح بده که چرا باید ویزا بگیری و اعتراض کن به دلایل سه دفعهء قبلی که ویزا را رد کردند. بگو هیچ جا گفته نشده بود که حق نداری وام بگیری. بگو اگه میخواستی بطور غیرقانونی در آمریکا بمونی الان اینجا در حال درخواست ویزا نبودی. بگو چرا همون روز اول نگران عدم خروج از آمریکا نبودید و حالا که ۲ سال از عمر و وقت و انرژی و پول من صرف تحصیل شده یادتون افتاده که ممکنه بعد از درس به ایران برنگردم!؟ بگو اصلا دلت چرکین شده و دوست هم نداری آمریکا بمونی و بعدش باید کلا برگردی ایران برای سربازی. خلاصه قرار شد مثل قماربازی که دیگه چیزی برای باختن نداره بازی کنه. حتی باوجودی که اعتقاد ندارم ولی اینبار از مادر مهربون دوستم خواستم که برای آرمان بره خانقاهی که همیشه برای دعا و نذر و نیاز خودشون میره. خلاصه خواستیم برای این شانس آخر از تمام نیروهای زمینی و آسمانی کمک بگیریم.
دیروز وقت سفارت داشت. ساعت ۹ صبح به وقت ایران. نصف شب بود که به من مسیج زد. همون موقع بهش زنگ زدم. تازه از سفارت بیرون اومده بود. میگفت تمام وقت داشته حرف میزده و افسر سفارت که اینبار هم دختری جوان بوده فقط نگاه میکرده. میگفت هر مدرکی میخواست یا هر سوالی میکرد کلی کاغذ و سند و مدرک بهش میدادم تا اینکه وسط مصاحبه افسر میگه دیگه بسه و کاغذ بیشتری نده. میگفت عصبانی بودم. یک جا صدای خودم را بردم بالا و گفتم من فقط میخوام درسم تمام بشه. تمام حرفهایی که تمرین کرده بودیم را هم گفته بود. میگفت درست مثل دفعهء قبل افسر مهاجرت وسط حرف زدن سرش را کرد رو به کامپیوتر و شروع کرد به تایپ کردن. بعد از چند ثانیه خیلی سرد و کوتاه و مختصر رو به من گفت ویزای شما صادر شد. ۳-۵ روز دیگه میزنیم توی پاسپورتت و خدافظ.
فورا به مامان زنگ زدم. خبر نداشت. بلند بلند و از خوشحالی گریه میکرد. نگران آرمان بود. به آزاده زنگ زدم. وسط خیابون گریه میکرد.
چند ماه گذشته برای آرمان و ما خیلی سخت و دلهره آور بود. خوشحالم که ناامید نشد. خوشحالم که شانس آخر را از دست نداد. مردد بودیم که آیا فایده ای داره دوباره به سفارت بره یا نه. ولی نهایتا گفتیم اگه نره تا آخر عمر مدام میگیم کاش رفته بود. خوشحالم که رفت. خوشحالم از اینکه زحمتهای ۲ ساله گذشته اش هدر نرفت.

تلخترین جملهء عمرم

دو روز پیش شاید تلخترین جملهء زندگی ام را که مادری به دختر مهاجرش گفته بود خواندم. جمله ای که درد مشترک خیلیهاست که مهاجرت کرده اند و خانواده هایشان را پشت سر جا گذاشته اند. آنقدر این جمله برای من تلخ و دردآور بود که‌ حتی دلم نمی‌خواست جایی بازگو کنم تا مبادا ذهن و فکر کسی را مثل خودم آشفته کنم. به هر حال آن جمله را در انتهای متن می‌نویسم تا شاید خواندنش تلنگری و یادآوریِ تلخی باشد از آنچه گهگاه فراموش میکنیم.

مهاجرت برای هر کس سختی ها و خوبی های خاص خودش را دارد. برای من سخت ترین قسمت ماجرا، یا شاید تنها سختی اش، دور بودن و به عبارتی خارج شدن از حلقهء خانواده بود.

شاید خیلی وقتها این خارج شدن از دایرهء نزدیکان محسوس نباشد اما برای خیلی ها که مثل من فرصت هر روز صحبت کردن و در تماس بودن را ندارند، فاصله به مرور و آرام آرام پیش می آید و کم کم این دوری و عدم حضور در اتفاقات عادیِ زندگی، عادی میشود و به آن عادت میکنیم.

حضور فیزیکی در جمع خانواده و دیدارهای هر روزه یا حتی چند روزه، لمس دستها و آغوشها و خنده ها و اشکها و مهربانی ها و حتی ناراحت شدنها چیزهایی نیستند که با صدا و تصویر و متن های ارسالی از فرسنگها دورتر جایگزین شوند.

وقتی که نزدیک باشی روال زندگی و گذار عادی عمر، کندتر و نامحسوس تر بنظر می آید. پیرشدنها دیگر حادثه ای ناگهانی نیستند. در لحظه و ناگهان موهای کسی سفید نمی‌شود. یکباره بزرگ و پیر نمی‌شوی. همه چیز به موازات و به کندی پیش میرود.

وقتی که دور هستی اما کم کم عادت میکنی به نبودن. به اینکه هر بار عکسی از بزرگ شدن خواهر زاده ای ببینی که حتی از وجود داشتن تو خبر ندارد.

عادت میکنی به موی ناگهان سفید شدهء پدر و مادر و چهره های هر سال خسته تر شدهء نزدیکان.

عادت میکنی به پنهان شدنِ خبرهای بد و عادت میکنی به بی اهمیت بودن و نشنیدن خبرهای روزمره. عادت میکنی به اینکه دردها و سختی ها و رنجهایمان را از هم پنهان کنیم.

عادت میکنی به کم کم غریبه شدن، به دور شدن، به خاطره شدن، به محو شدن.

جایی خواندم که دوست مهاجری پیام مادرش را نوشته بود:

«‏مادرم گفت حساب كرده ام که من و بابا اگر ۲۰ سال ديگه هم زنده باشيم و شما هر سال ۱ بار بیایید، كلا ۲۰ بار ديگه میبینیم ‌تون. قرارنبود اینقدر غم‌انگیز باشی دنیا»

خانه

«خفه شو! وگرنه دندونهاتو میریزم توی دهنت».
روی دیوار ایستگاه مترو این پوستر را دیدم. زیر این جملهء درشت هم ریزتر نوشته بود «تمام بچه ها شانس زندگی در خانه را ندارند، خیابان نباید تنها گزینهء آنها باشد». بالا و پایین پوستر هم نوشته بود «خانه».IMG_20160324_152849

خانه… چه کلمهء آرامبخشی است برای من. جایی است که هنوز بعد از سالهای سال دوری و مسافت به اندازهء دو قاره، در گوشی مبایلم شمارهء تلفنش را بنام خانه ذخیره کرده ام. خانه برای من جایی است که به معنای آرامش و آسایش و امنیت. جایی که صدای گرم و مهربان پدر و مادرم در آن جاریست. جایی است که دلم برایش تنگ میشود…
همینطور به جملهء روی پوستر خیره بودم و لبخندزنان به خاطرات کودکی فکر میکردم.
من کلا خیلی بچهء‌ شیطون و تخسی بودم. خیلی هم جر و بحث و دعوا میکردم. بخصوص سالهای دبیرستان و اوایل دانشگاه. اما کلا دو بار از بابا کتک خوردم اون هم در حد یک سیلی.

بار اول ۷-۸ سالم بود. جلوی تلویزیون نشسته بودم و با آهن ربایی که دستم بود بازی میکردم داشتم اشیاء جدیدی که جذب آهن ربا میشوند کشف کنم. بابا درحالیکه لباسهای بیرونش را میپوشید با عجله و تردید به من گفت که حواسم باشد آهن ربا را به صفحهء تلویزیون نچسبانم. با تعجب پرسیدم چی میشه مگه؟
توضیح نداد. فقط گفت تلویزیون خراب میشه و رفت و من ماندم و حس کنجکاوی مهار نشدنی. چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم و دست آخر تحملم تمام شد.
همینجور که به چشمان مجری برنامه خیره شده بودم آهن ربا را گذاشتم روی صورتش. یک لکهء صورتی ۶-۷ سانتی متری روی صورت مجری جا موند. چشمام درشت شده بود. پر شده بودم از ترس و هیجان. یک بار کافی نبود. باز آهن ربا را به نقطهء دیگری از صفحه چسباندم. ذوق زده بودم از اینکه میتوانم برنامهء تلویزیون را رنگ کنم! یک دایرهء بزرگ هم کشیدم و بعد از وحشت عاقبت کار تلویزیون را خاموش کردم. ترجیح دادم به مامان هم چیزی نگم و کلا همه چیز را انکار کنم.
آخر شب که صدای پای بابا را در راه پله شنیدم به گوشهء اتاق خواب رفتم و خودم را مشغول بازی با اسباب بازیها نشان دادم.
چند دقیقه بعد بابا صدایم کرد. «علی». سعی کردم خودم را عادی و از همه جا بی خبر نشون بدم. رفتم جلوی بابا و گفتم بله؟ با اخم گفت مگه نگفتم آهن ربا را به تلویزیون نزنی؟ یادم نیست دروغ گفتم یا نه. یادم نیست چه جوابی دادم یا اصلا فرصت جوابی شد یا نه. ولی اولین سیلی را همونجا نوش جان کردم و البته خوب یادم هست که عذاب وجدان هم داشتم و خوب میدونستم که مقصر بودم. بابا که خسته بود و تازه از سر کار برگشته بود پشت تلویزیون را باز کرده بود و یکی دوساعت مشغول تعمیرش بود.
بعدها میگفت فکر کرده بود اگه برام توضیح بده که آهن ربا باعث تغییر رنگ صفحهء تلویزیون میشه بیشتر کنجکاو میشم که ببینم چی میشه. بعدترها هم یک بار صدایم کرد و ازم عذرخواهی کرد. گفت اون موقع نمیدونسته که تلویزیون اصلا نیازی به تعمیر نداره و اگر چند ساعت خاموش نگهش داریم تا سرد بشه خودش درست میشه.

بار دومی که کتک خوردم ۱۳ ساله بودم. خانهء ما کنار یک مسجدی بود که حاج رسولیها، پیرمردی که نصف محله مستاجرش بودند، ساختمانش را وقف مسجد کرده بود. کلا آقای حاج رسولیها به بچه ها حساسیت داشت. بخصوص اگر وقت نماز توی کوچه فوتبال بازی میکردیم. هفته ای یکی دو تا توپ پلاستیکی ما را هم می قاپید و با چاقو پاره میکرد.
شب چارشنبه سوری بود. صبر کرده بودیم نماز مغرب و عشاء تموم بشه و حاج رسولیها به خانه اش بره. من و چند تا از بچه های محل توی پیاده رو از جمله روبروی در مسجد سه چهار تا تل آتش درست کردیم و شروع کردیم از روی آتش پریدن. نیم ساعتی گذشت که حاج رسولیها همینطور که جاروی فراشی اش را در هوا میچرخاند با داد و بیداد از دور پیداش شد. شروع کرد به فحش دادن و نفرین کردن. همون موقع بود که بابا هم از سرکار برمیگشت و درست زمانی رسید که حاج رسولیها داشت سر من داد و بیداد میکرد.
بابا که از برخورد حاج رسولیها عصبانی شده بود جارو را از دستش گرفت و داشت آتشها را خاموش میکرد که با هم جر و بحثشون شد. من و یکی از بچه ها چند متر اونطرف تر ایستاده بودیم و نیشمون باز بود و میخندیدیم. بابا که من رو دید جارو را انداخت و اومد سمت من و یک اردنگی و یک پس گردنی زد و با داد و بیداد گفت چرا کاری میکنی که این مرتیکه بیاد سرتون داد بزنه و بعد راهش رو کج کرد و رفت به سمت خونه.
من بهم خیلی برخورده بود و هم تعجب کرده بودم که خب چرا پس خودت جلوی بقیه زدی من رو و هم خیلی حال کرده بودم که بابا به حاج رسولیها گفته بود مرتیکه. ده دقیقه ای توی محله راه رفتم رفتم و بعد برگشتم خانه.
خوب یادم هست که برقها رفته بود. همینطور که توی تاریکی در را باز کردم دیدم بابا و مامان وسط هال منتظر من بودند. بابا به سمتم اومد و بغلم کرد و شروع کرد هق هق گریه کردن. مامان هم به جمعمون پیوست و هر سه تایی همدیگه رو بغل کرده بودیم و اشک میریختیم. بابا ازم معذرت خواست و میگفت که جلوی بقیه اینکار رو کرده چون خیلی از برخورد حاج رسولیها ناراحت شده و ترجیح میداده خودش من رو تنبیه کنه تا اجازه بده یه غریبه سرم داد و بیداد کنه.

همینجا بود که یکدفعه صدای نزدیک شدن قطار مترو یقه ام را گرفت و از سالها و از فرسنگها دورتر من را کشید و آورد روبروی پوستری که روی دیوار نصب شده بود. پوستری که روی آن نوشته شده بود «خانه».

تلگرام:
https://www.telegram.me/shabnevisblog

ماجرای من و بیمار مهاجر و دختر مونارنجی

آلکساندرا دختر مونارنجی و سال آخری ماست. توی تریای کالج که دیدمش صداش زدم و گفتم چند دقیقه وقت داری حرف بزنیم. از دوستش جدا شد و رفتیم یه گوشه ایستادیم. نمیدونم حدس میزد یا نه که میخوام راجع به چه موضوعی صحبت کنم. بعد از دوهفته که اون اتفاق افتاده بود این اولین بار بود که میدیدمش. قبلا سه شنبه ها با ما توی کلینیک بود ولی از بعد از اون روز شیفتش به یک روز دیگه منتقل شده بود. نمیدونم اتفاقی جابجاش کردند یا عمدا. دو هفته بود که دلم میخواست باهاش حرف بزنم که مبادا سوء تفاهمی پیش اومده باشه.politics1
سه شنبهء‌ دوهفته پیش،‌ داشتم مریضی رنگین پوست اهل یکی از کشورهای آمریکای جنوبی را معاینه میکردم. آلکساندرا وارد اتاق شد و روی صندلی کنار من نشست و با بیمار احوال پرسی کرد. من حواسم به مشکلات پای بیمار بود و متوجه نشدم چطور مسیر گفتگو به جایی رسید که دیدم بیمار میگفت: « ما خودمون دیگه توی کانادا کار واسه خودمون نداریم. دیگه بسه اینقدر مهاجر وارد میکنن. اصلا این پناهنده های سوری چکاری بود که دولت کرد؟ اینها بزودی هزار مشکل برامون درست میکنند. مگه نه؟ تازه توقع دارند غذای حلال هم بخورن»
با کنجکاوی و زیر چشمی نگاهشون میکردم و در حالیکه خیلی احساس معذب بودن بهم دست داده بود نمیدونستم چکار کنم. تمرکز خودم را روی کار معاینه و درمان از دست داده بودم. اولین باری بود که با چنین موقعیتی مواجه میشدم. اخمهای خودم رو توی هم کرده بودم و چیزی نمیگفتم.
یادم اومد چند دقیقه قبل صحبتهاشون از جایی شروع شد که آلکساندرا از بیمار پرسید چند ساله تورنتو زندگی میکنه. بیمار گفت ۴۵ سال پیش به کانادا مهاجرت کرده. بعد بحث از شرایط کانادا به سیاست کشیده شده بود.
با تعجب دیدم آلکساندرا که ذاتا دختری خوش برخورد و مهربون است همچنان به گفتگو ادامه میداد و میگفت « بله. به نکتهء مهمی اشاره کردی. سوال قابل درک و مهمیه»
با خودم میگفتم نکنه آلکساندرا هم ته دلش با نظرات بیمار موافقه چون نه تنها هیچ مخالفتی نکرد بلکه خیلی هم با لبخند به طرح این حرفها و سوالها پاسخ داد. همین لحظه بود که بیمار رو کرد به من و گفت آقای علی، شما کانادایی هستی.
گفتم هنوز نه. یک سال دیگه کانادایی هم میشم. پرسیداهل کجا هستم. با تاکید روی کلمهء‌ مهاجر، گفتم مهاجری از ایران هستم. هرچند خیلی دلم میخواست بگم پناهنده ای از سوریه هستم.
تا قبل از پایان کار درمان بیمار بارها من را به اسم مستر علی صدا زد و تشکر میکرد و یک جور انگار قصد دلجویی داشت و میخواست نشان بده که منظورش من نبودم.
به هر حال اون روز خیلی اعصابم خرد شده بود. بیمار که مرخص و شیفت هم که تمام شد، توی کوریدور توی فکر بودم و راه میرفتم که یکی از استادها رو دیدم. ماجرا را براش تعریف کردم و گفتم راستش من نمیدونستم توی اون لحظه باید چکاری میکردم. از یکطرف با وجود اینکه نه سوری هستم، نه پناهنده و نه مسلمانی که غذای حلال بخواهد، تمام حرفهایی که میزد را به خودم گرفتم و طبعا بدلیل ناراحتی نمیتوانستم رابطهء معقول و بی طرفی نسبت به بیمار داشته باشم. از طرف دیگه هم چون بخشی از گفتگو نبودم نمیخواستم مداخله ای کنم.
استاد با ناراحتی اسم دانشجوی سال آخر را از من خواست و گفت اصلا پرسنل درمانی حق ندارند راجع به دو مساله با بیمار حرف بزنند. دین و سیاست. من گفتم اسم دانشجو را نمیگم چون اون تقصیری نداشت و بعید میدونم قصدی داشت. اجازه خواستم خودم با آلکساندرا صحبت کنم. استاد هم گفت نه! لازم نیست خودم را درگیر ماجرا کنم و خودش پیگیری میکند، چون دانشجوی سال آخر باید این موضوع را رعایت میکرد. خواهش کردم که کاری به کار دانشجوی سال آخر نداشته باشند. لبخند زد و گفت من باید در لحظه ای که یک بیمار هرگونه حرفی تبعیض آمیز میزند خواه راجع به مذهب، خواه راجع به ملیت و نژاد و جنسیت و… اتاق را ترک کنم و به سوپروایزر گزارش بدهم و اسم بیمار را در لیست سیاه میگذارند و دیگر پذیرشش نمیکنند.
گوشهء تریای کالج ایستاده بودیم و من تمام ماجرا را آنطور که بود برای آلکساندرا بازگو کردم و گفتم امیدوارم مشکلی برایش پیش نیامده باشه و قصدم اصلا گزارش کردن او نبود و حتی اسمش را هم ندادم.
لبخند زد و گفت نگران نباشم. استاد مربوطه باهاش صحبت کرده و مشکل خاصی پیش نیومده. گفت از اول اشتباه از خودش بود که وارد اون بحث شده و میگفت حتی دقت هم نمیکرده که بیمار دقیقا چی میگه و حواسش بیشتر به نظارت روی کار درمانی بوده و هرچی بیمار میگفته بدون توجه تایید میکرده و چون بیمار از ظاهرش مشخص بود که مهاجر هست آلکساندرا این بحث را مطرح کرده بود و از جوابی که شنیده بود خودش هم تعجب کرده بود و انتظار نداشت خود یک مهاجر نظرش راجع به مهاجرها اینطوری باشه، ولی در کل اصلا به حضور من در اتاق بعنوان یک مهاجر و اثر حرفهای بیمار دقت نکرده بود.
گفت ما روزانه با آدمهای عوضی هم مواجه خواهیم شد و بدون شک این بیمار یک آدم عوضی بود و کم کم یاد میگیریم که حرفهای بیمار را از یک گوش بشنویم و از گوش دیگه خارج کنیم.
بعد هم با لبخند گفت اصلا موافق حرفهای اون بیمار نیست و خودش نه تنها کاملا موافق کمک به پناهنده هاست بلکه بصورت داوطلبانه هم توی خیلی از کارها و برنامه ها برای کمک به پناهنده های تازه وارد شرکت کرده و میکنه.
در آخر هم خیلی تشکر کرد که باهاش راجع به این موضوع حرف زدم.