بغض

امشب دوباره اندوه، جانم فرا گرفته است
بغضی درون سینه، آهسته جا گرفته است

بی سایه در اتاقی، خیره به سوی دیوار
خالی تر از همیشه، بُهتی مرا گرفته است

پُرسم مدام از خود، این کیست پیش رویم؟
آیینه نیز گویا، من را خطا گرفته است

در کنج خلوت خویش، خاموش دست سردم
آرام دست دیگر، بی اعتنا گرفته است

در شوره زار چشمم، دیگر نمانده اشکی
تردید جان من را، بی انتها گرفته است

افسوسهای ممتد، لبخندهای خسته
برچهره ام نقابی، از خنده جا گرفته است

در سینه ام دگر نیست، نای نفس کشیدن
آه سیاه و سردی، قلب مرا گرفته است

کابوسهای دیشب، خمیازه های امروز
بیخواب و بی مداوا، جانم بلا گرفته است

دیگر به گوش من نیست، آوایِ «ماهسانم»
آوازِ ابر و باران*، در خانه پا گرفته است

آن یارِ دلرباچشم، چندی است بی عنایت
نامهربان تر از پیش، راه جفا گرفته است

جز خاطرات دیروز، چیزی نمانده باقی
ابری در آسمانم، ماتم سرا گرفته است

تقویمها بخندند، بر های و هوی دیروز
امروز مُرده گویا، فردا عزا گرفته است

تاریک و تار و غمگین، در دود و آه و حسرت
بغضی درون سینه، آهسته جا گرفته است

شبنویس.

*آواز ابر و باران اشاره به آواز زیر است

Advertisements