لاشخورها و هرزه گوهای سیاسی

در شرایط بحران و اتفاقات تلخ و خبرهای خطرناک همیشه دو گروه مرا آزار میدهند. لاشخورهای سیاسی و هرزه گوها.
لاشخور سیاسی از دید من کسی است که همیشه منتظر است. منتظر است تا اتفاقی بیافتد و فارغ از محتوای آن، از آن واقعه به نفع عقاید خود استفاده یا سوء استفاده کند. فرقی نمیکند بحث انتخابات باشد یا آزادی یا جنگ یا ترور. لاشخور همیشه منتظر است تا بزنگاهی برسد و سعی کند خود را و عقاید خود را اثبات یا دیگران را نفی کند. منتظر است تا طعنه و کنایه بزند. نمک روی زخم بپاشد. با نگاهی فاخرانه بگوید ما که از قبل گفته بودیم. لاشخور منتظر است تا زودتر از هرکسی بر سر لاشهء حوادث برسد و عقاید و نتیجه گیریهای هدفدار خودش را روی ذهن دیگران بالا بیاورد.
 
هرزه گو هم که واضح است. برایش فرقی ندارد محتوای اتفاق و تبعات و حد و حدود آن چیست. برایش فرقی ندارد کسی مرده است یا درد کشیده است یا مورد تجاوز و تعرض قرار گرفته است. خارج شدن باد شکم برایش همانقدر خنده دار است که کشته شدن یک نفر. از کهریزک و تعرض قاری قرآن و ترور همانقدر هرزه گویی و بذله گویی میسازد که از اشتباه و توپوق مجری تلویزیون یا برد و باخت مسابقهء فوتبال.
 
هرزه گوها و لاشخورها همیشه مرا آزار میدهند. گاهی دلم میخواهد یقه شان را بگیرم و بگویم یک روز، فقط یک روز آن دهانت را باز نکن. یک روز فقط یک روز سکوت کن. فقط فکر کن. درد را حس کن. نمک نریز. نمک روی زخم نریز.
Advertisements

ماجرای من و بیمار مهاجر و دختر مونارنجی

آلکساندرا دختر مونارنجی و سال آخری ماست. توی تریای کالج که دیدمش صداش زدم و گفتم چند دقیقه وقت داری حرف بزنیم. از دوستش جدا شد و رفتیم یه گوشه ایستادیم. نمیدونم حدس میزد یا نه که میخوام راجع به چه موضوعی صحبت کنم. بعد از دوهفته که اون اتفاق افتاده بود این اولین بار بود که میدیدمش. قبلا سه شنبه ها با ما توی کلینیک بود ولی از بعد از اون روز شیفتش به یک روز دیگه منتقل شده بود. نمیدونم اتفاقی جابجاش کردند یا عمدا. دو هفته بود که دلم میخواست باهاش حرف بزنم که مبادا سوء تفاهمی پیش اومده باشه.politics1
سه شنبهء‌ دوهفته پیش،‌ داشتم مریضی رنگین پوست اهل یکی از کشورهای آمریکای جنوبی را معاینه میکردم. آلکساندرا وارد اتاق شد و روی صندلی کنار من نشست و با بیمار احوال پرسی کرد. من حواسم به مشکلات پای بیمار بود و متوجه نشدم چطور مسیر گفتگو به جایی رسید که دیدم بیمار میگفت: « ما خودمون دیگه توی کانادا کار واسه خودمون نداریم. دیگه بسه اینقدر مهاجر وارد میکنن. اصلا این پناهنده های سوری چکاری بود که دولت کرد؟ اینها بزودی هزار مشکل برامون درست میکنند. مگه نه؟ تازه توقع دارند غذای حلال هم بخورن»
با کنجکاوی و زیر چشمی نگاهشون میکردم و در حالیکه خیلی احساس معذب بودن بهم دست داده بود نمیدونستم چکار کنم. تمرکز خودم را روی کار معاینه و درمان از دست داده بودم. اولین باری بود که با چنین موقعیتی مواجه میشدم. اخمهای خودم رو توی هم کرده بودم و چیزی نمیگفتم.
یادم اومد چند دقیقه قبل صحبتهاشون از جایی شروع شد که آلکساندرا از بیمار پرسید چند ساله تورنتو زندگی میکنه. بیمار گفت ۴۵ سال پیش به کانادا مهاجرت کرده. بعد بحث از شرایط کانادا به سیاست کشیده شده بود.
با تعجب دیدم آلکساندرا که ذاتا دختری خوش برخورد و مهربون است همچنان به گفتگو ادامه میداد و میگفت « بله. به نکتهء مهمی اشاره کردی. سوال قابل درک و مهمیه»
با خودم میگفتم نکنه آلکساندرا هم ته دلش با نظرات بیمار موافقه چون نه تنها هیچ مخالفتی نکرد بلکه خیلی هم با لبخند به طرح این حرفها و سوالها پاسخ داد. همین لحظه بود که بیمار رو کرد به من و گفت آقای علی، شما کانادایی هستی.
گفتم هنوز نه. یک سال دیگه کانادایی هم میشم. پرسیداهل کجا هستم. با تاکید روی کلمهء‌ مهاجر، گفتم مهاجری از ایران هستم. هرچند خیلی دلم میخواست بگم پناهنده ای از سوریه هستم.
تا قبل از پایان کار درمان بیمار بارها من را به اسم مستر علی صدا زد و تشکر میکرد و یک جور انگار قصد دلجویی داشت و میخواست نشان بده که منظورش من نبودم.
به هر حال اون روز خیلی اعصابم خرد شده بود. بیمار که مرخص و شیفت هم که تمام شد، توی کوریدور توی فکر بودم و راه میرفتم که یکی از استادها رو دیدم. ماجرا را براش تعریف کردم و گفتم راستش من نمیدونستم توی اون لحظه باید چکاری میکردم. از یکطرف با وجود اینکه نه سوری هستم، نه پناهنده و نه مسلمانی که غذای حلال بخواهد، تمام حرفهایی که میزد را به خودم گرفتم و طبعا بدلیل ناراحتی نمیتوانستم رابطهء معقول و بی طرفی نسبت به بیمار داشته باشم. از طرف دیگه هم چون بخشی از گفتگو نبودم نمیخواستم مداخله ای کنم.
استاد با ناراحتی اسم دانشجوی سال آخر را از من خواست و گفت اصلا پرسنل درمانی حق ندارند راجع به دو مساله با بیمار حرف بزنند. دین و سیاست. من گفتم اسم دانشجو را نمیگم چون اون تقصیری نداشت و بعید میدونم قصدی داشت. اجازه خواستم خودم با آلکساندرا صحبت کنم. استاد هم گفت نه! لازم نیست خودم را درگیر ماجرا کنم و خودش پیگیری میکند، چون دانشجوی سال آخر باید این موضوع را رعایت میکرد. خواهش کردم که کاری به کار دانشجوی سال آخر نداشته باشند. لبخند زد و گفت من باید در لحظه ای که یک بیمار هرگونه حرفی تبعیض آمیز میزند خواه راجع به مذهب، خواه راجع به ملیت و نژاد و جنسیت و… اتاق را ترک کنم و به سوپروایزر گزارش بدهم و اسم بیمار را در لیست سیاه میگذارند و دیگر پذیرشش نمیکنند.
گوشهء تریای کالج ایستاده بودیم و من تمام ماجرا را آنطور که بود برای آلکساندرا بازگو کردم و گفتم امیدوارم مشکلی برایش پیش نیامده باشه و قصدم اصلا گزارش کردن او نبود و حتی اسمش را هم ندادم.
لبخند زد و گفت نگران نباشم. استاد مربوطه باهاش صحبت کرده و مشکل خاصی پیش نیومده. گفت از اول اشتباه از خودش بود که وارد اون بحث شده و میگفت حتی دقت هم نمیکرده که بیمار دقیقا چی میگه و حواسش بیشتر به نظارت روی کار درمانی بوده و هرچی بیمار میگفته بدون توجه تایید میکرده و چون بیمار از ظاهرش مشخص بود که مهاجر هست آلکساندرا این بحث را مطرح کرده بود و از جوابی که شنیده بود خودش هم تعجب کرده بود و انتظار نداشت خود یک مهاجر نظرش راجع به مهاجرها اینطوری باشه، ولی در کل اصلا به حضور من در اتاق بعنوان یک مهاجر و اثر حرفهای بیمار دقت نکرده بود.
گفت ما روزانه با آدمهای عوضی هم مواجه خواهیم شد و بدون شک این بیمار یک آدم عوضی بود و کم کم یاد میگیریم که حرفهای بیمار را از یک گوش بشنویم و از گوش دیگه خارج کنیم.
بعد هم با لبخند گفت اصلا موافق حرفهای اون بیمار نیست و خودش نه تنها کاملا موافق کمک به پناهنده هاست بلکه بصورت داوطلبانه هم توی خیلی از کارها و برنامه ها برای کمک به پناهنده های تازه وارد شرکت کرده و میکنه.
در آخر هم خیلی تشکر کرد که باهاش راجع به این موضوع حرف زدم.

خاتمی

نقدهای منصفانه و غیرمنصفانهء زیادی راجع به #خاتمی نوشته شده. مقاله های منطقی و غیرمنطقی زیادی هم در دفاع از خاتمی منتشر شده. 399443_322316554479129_1060450642_n
همین که تا این حد له یا علیه یک فرد واکنش وجود داره خودش نشون میده که چه جایگاه ویژه و حساسی در عرصه سیاست و جامعهء ایران داره.
اما خاتمی، برای من همیشه فراتر از یک شخص سیاسی بوده و هست. خاتمی برای منی که حیات و شخصیت اجتماعی خودم را با ظهور خاتمی در انتخابات ۷۶ آغاز کردم، یکجور هویت بود. یکجور آرمان و امید برای پیشرفت و اصلاح.
گرچه در طول زمان و در طی فعل و انفعالات مختلف سیاسی،‌ هیچکدام از آرمانهای آن دوران تحقق پیدا نکرد اما خاتمی دیگر بخشی از وجود و گذشته و ماهیت من شد. من با خاتمی خودم را و حضور فعال خودم را در جامعه پیدا کردم. من با خاتمی رشد کردم. بزرگ شدم. خوب یا بد، خواه ناخواه، درست یا غلط، چنین حسی در من وجود دارد و تا آخر عمر هم شاید باقی بماند.

فضایی که در دوران #اصلاحات خاتمی بوجود آمد برای من و بسیاری از هم نسلان من هیچگاه تکرار نشد. فضایی پر از تنش و التهاب و آرزو و هیجان و امید. روزهایی که هر روز ظهرش، کف خانه مان با روزنامه های رنگارنگ فرش میشد. روزهایی هرچند کوتاه و گذرا که جامعهء منفعل و حرّاف به جامعه ای فعال و پیگیر تبدیل شده بود.
شاید برای خیلیها که هم نسل من نیستند یا آن روزها را آنگونه که من تجربه کردم حس نکرده اند، این حرفها عجیب و مضحک باشد. شاید در دلشان فحشی بدهند و شاید مسخره هم کنند. درکشان میکنم گرچه آنها هیچگاه قادر به درک حس درونی من و امثال من نیستند.
گرچه آنها مثل ما خاتمی را زندگی نکردند و با شور و حال تکرار نشدنی آن سالها بزرگ نشدند.
آن سالهای بی مثال که #آقای_خاص پس از دو دهه خفقان و سیاهی و جنگ و بحران آمد و بر درخت آرزوهای جامعه ای خسته و سرخورده شکوفه های امید را جوانه زد. آمد و نهال یک آرمانشهر مدنی را در برهوت عرصهء سیاست ایران کاشت و البته افسوس که نه توان محافظت از آن نهال را داشت و نه فرصت و ابزار کافی.
آخرین تصویر خاتمی بعنوان رییس جمهور،‌ دست در دست محمود احمدی نژاد است و نه چندان خوشحال چشم در چشم دوربین، چشم در چشم ما، نگاه میکند. نگاهی خسته و شکست خورده که نوید روزهایی شوم در خود داشت.
چهار سال بعد از آخرین حضور خاتمی بر مسند سیاست، #میرحسین آمد. میرحسینی که با آرمانهای امام خود را به جامعهء جوانی که هیچ شناختی از او نداشت معرفی کرد. میرحسینی که موجی از تردید و امید را باز به جامعه بازگرداند. میرحسینی که تا پیش از تقلب در انتخابات و اتفاقات سیاه پس از آن و شکل گیری جنبش سبز، بسیاری از مردم او را آنچنان که بود و اینچنین که هست نمیشناختند.
خیلی ها، از جمله من،‌ تنها به اعتبار شال سبزی که خاتمی بر شانهء میر انداخت و از ترس تکرار احمدی نژاد به میر رای دادند و بعد از کودتای ۸۸ بود که میرحسین، همانی که خط قرمزش حق مردم بود، را شناختند. همانی که امروز بی رسانه در #حصر است.
‫#‏رسانه_خاتمی_باشیم‬