دوراهی مهاجرت کردن یا نکردن

در یکی از گروههای فیسبوکی ایرانیان تورنتو، شخصی نوشته بود که با همسرش بر سر دوراهی بین مهاجرت کردن و مهاجرت نکردن مانده اند و نمیتوانند تصمیم بگیرند.
نوشته بود میزان درآمد و کارش در ایران خیلی عالی است اما همسرش مایل به مهاجرت است و خودش هم چند ماهی که کانادا بوده آنجا را دوست داشته ولی هنوز برای تصمیم گیری مطمئن نیست.
زیر آن مطلب بیش از صد نفر کامنت گذاشتند. برخی قاطعانه گفتند نیا. برخی قاطعانه تشویق به مهاجرت کردند. و برخی از تجربه های شخصی خود نوشتند. من هم نظر خودم را آنجا نوشتم و اینجا هم نقل میکنم شاید که برای برخی مفید باشد.
Travel or tourism concept. Luggage on the world map.
سالها پیش از دوستی شنیدم که رابطهء زناشویی هر زوجی مانند اثر انگشت است. منحصر به فرد و غیرقابل قیاس و تعمیم. از دید من تجربهء مهاجرت هم چنین حالتی دارد و نمیشود برای کسی بطور مشخص و قاطعانه نظر داد. نه از آینده و احتمالات پیش رو میتوان خبر داشت و نه میتوان گذشته و عیار و معیار زندگی افراد را با هم یکی دانست.
از دید من مهاجرت یک تجربهء کاملا شخصی است و نمیتوان تجربهء فردی را برای دیگران تعمیم داد و یا حتی نتیجه گیری کلی کرد.
هر شخصی ارزشها، ملاکها، اهداف و آرزوهای خاص خودش را دارد. هر شخصی از چیزهای خاص خودش راضی یا ناراضی میشود. هر شخصی آستانهء تحمل سختی ها و مهارتها و قابلیتهای خاص خودش را دارد.
بطور مثال من اگر سالها در یک اتاقی کوچک و در شرایط زندگی دانشجویی هم زندگی کنم ممکن است راضی باشم ولی شخصی دیگر از زندگی در یک آپارتمان ۸۰ متری هم ناراضی باشد.
من ممکن است ملاک اصلی ام برای مکان زندگی فقط آرامش و امنیت اجتماعی باشد، یک نفر دیگر معیارش درآمد خوب و رفاه مالی باشد.
من ممکن است برایم زندگی خوب و آرامش و شادی جور خاصی تعریف شده باشد که کاملا با تعاریف و تجربه های یک نفر دیگر متفاوت یا حتی متضاد باشد. هر کس از دریچهء نگاه خودش و فقط خودش میتواند این موضوع را ارزیابی کند.
ممکن است میزان تحمل سختی، میزان پشتکار و تلاش کردن برای رسیدن به اهداف، میزان استعداد و دانش و مهارت، سطح زبان انگلیسی، توانایی روابط اجتماعی، هنر تطابق با شرایط سخت و استرس زا، و حتی میزان بخت و اقبال آیندهء افراد با هم تفاوت داشته باشد و به همین دلیل معتقدم هیچ کس نمیتواند و حتی شایستهء آن نیست که در این زمینه الگو یا نمونه ای خوب برای تکرار باشد.
مثل این است که کسی سوال کند آیا آمپول زدن درد دارد و بر اساس جواب دیگران نتیجه گیری تصمیم بگیرد که آمپول بزند یا نه.
ممکن است یک نفر بگوید که درد آمپول در حد مرگ زیاد است ولی یک نفر بگوید که اصلا هیچ دردی ندارد. در نهایت، این جوابها هیچ کمکی به فرد سوال کننده نمیکند چراکه اولا میزان تحمل درد آدمها با هم تفاوت دارد، و از طرفی نوع داروی تزریقی،‌ مهارت فرد تزریق کننده و نوع بیماری فرد هم متفاوت است.
البته شخصا به هر کس که فکر مهاجرت دارد میگویم که حتما مهاجرت را تجربه کند نه بخاطر درآمد بیشتر و تفریح و عشق و حال و آن تصوراتی که از فیلم و سریال برایمان توصیف و ترسیم شده است. توصیه به مهاجرت میکنم صرفا بخاطر ذات تجربه کردن. بخاطر لمس کردن و حس کردن و دیدن دنیایی متفاوت. بخاطر تجربهء زندگی کردن (و نه فقط سفر کردن) در شرایط و محیطی بیگانه.
این تجربه ممکن است نهایتا تلخ باشد و یا شیرین از آب درآید، ولی به نظرم تا زمانیکه فرد خودش این را تجربه نکند نمیتواند طعم تلخ یا شیرین آن را درک کند.
از طرفی دیگر به هر کس این پیشنهاد را میدهم هم میگویم که که پلهای پشت سر را خراب نکن، همیشه باریکه راهی برای بازگشتن باز نگه دار هرچند که گاهی این امید به بازگشتن ممکن است تحمل سختی ها را کم کند و قدرت تصمیم گیریهای قاطع را از انسان بگیرد. اما تا جایی که ممکن است احتمال بازگشت را برای خود نگه دار.
به هر حال مهاجرت نوعی تروما (ضربه) و استرسی بزرگ برای هر فردی است. میزان اثر و تحمل این شوک به شرایطی که قرار است در آینده پیش بیاید و به شخصیت و ثبات روانی، و به برداشت و آموزش و ایده آل های هر فردی در زندگی وابسته است. به خواسته ها و قدرت تطابق و انعطاف پذیری هر فرد ربط دارد و اینکه افراد چگونه با شرایط بحرانی روبرو میشوند و چگونه بر آن غلبه میکنند.
بسیاری ممکن است نتوانند از پس این شوک بزرگ برآیند و ممکن است افسرده و یا سرخورده شوند.
به هر حال این موضوع یک فرمول سادهء ریاضی یا یک موضوع صفر و یک نیست که بتوان همه چیز را محاسبه کرد. موفقیت در مهاجرت به بینهایت متغیرها و عوامل متعدد بستگی دارد.
و اما تجربهء شخصی من بطور کوتاه از این قرار بود.
حدود ده سال پیش زمانی که تصمیم به مهاجرت گرفتم، مطب شخصی با درآمدی نسبتا خوب داشتم. همزمان و بطور اتفاقی با دو پیشنهاد کاری استثنائی هم مواجه شدم. یکی مدیر بخش فروش یک کارخانه داروسازی، و دیگری پزشک تیم فوتبال سپاهان اصفهان.
اما من خودم را میشناختم و میدانستم که در شرایط ایران چه از نظر اجتماعی و چه از نظر سیاسی آرامش ذهنی ندارم.
همان دوران بود بود که یک روز صبح با صدای مشت و لگد به در آپارتمان از خواب پریدم. از چشمی در نگاه کردم. در راه پله چند نفر لباس شخصی و سرباز ایستاده بودند. داخل واحد من، واحد پدر و مادرم، واحد عمو و واحد عمه ام که همگی در یک مجتمع ساختمانی هستیم ریختند. یکی دیگر از واحدها هم کسی خانه نبود ولی در را شکستند و وارد شدند.
یکی از مامورها مدام از من میپرسید اسلحه را کجا قایم کرده ای!!؟؟ من هم گیج و مبهوت خیال میکردم شوخی میکند یا یک دستی میزند!!
دست آخر معلوم شد گزارش یا نمیدانم آدرس غلط داشتند، ولی دست ما حسابی بند شد. بشقابهای ماهواره و مشروب و خلاصه هرچه پیدا کردند جمع کردند. میتونم بگم این بزرگترین شوک زندگی ام بود.
تصو کنید از خواب با صدای کوبیدن مشت به در بیدار شوی و ناگهان مامورها به داخل خانه ات بریزند و سراغ کسی را بگیرند که آنجا زندگی نمیکند. شانس آوردم کارت نظام پزشکی داشتم و کمی رفتارشان مودبانه شد!
 
باز در همان روزهای تردید و نگرانی از آینده بودم که یک روز دم غروب سوار ماشین از خانه بیرون رفتم. به پشت اولین چراغ قرمز که رسیدم توقف کردم. در افکار خودم غوطه ور بودم که ناگهان کسی به شیشهء ماشین زد. دو مامور راهنمایی رانندگی بودند که از خودروی گشت نامحسوس پیاده شدند. یک نفر جلوی ماشین ایستاده بود و نفر دیگر سمت در راننده.
شیشه را پایین کشیدم و سلام کردم.
مدارکم را خواست. پرسیدم چه شده؟ افسر دیگر منتظر نماند و با فریاد به دیگری گفت ماشینش را بخوابانید.
من که مات و مبهوت بودم با تعجب میپرسیدم اقلا بگویید چه شده؟
مامور اول سوار ماشین شد و با تحکم دستور داد به خیابان سمت چپ بروم. ماشین را در پارکینگ خواباندند.
در بین راه پرسیدم اقلا علت را بگویید! من پزشک این مملکت هستم. همین الان از خانه بیرون آمدم و اصلا نمیدانم چه شده!
افسری که در ماشین بود با تردید گفت بدلیل مزاحمت برای خودروی جلوییت که یک خانم بود.
من که از تعجب و خشم دستانم میلرزید گفتم من اصلا ماشین جلوییم را ندیدم! از کوچهء محل سکونت بیرون آمدم و رسیدم اینجا!!
خودشان هم میدانستند بی دلیل مرا گرفته اند. احتمالا برگ آخر جریمهء شیفت روزشان را میخواستند پر کنند!
به هر حال ماشین را خواباندند. اما وقتی فهمیدند پزشک هستم و دو سال هم در نیروی انتظامی خدمت کرده ام، سوار خودروی گشت نامحسوسشان کردند و تا دم خانه رساندنم. موقع پیاده شدن یکیشان گفت حلالمان کن! اشتباه کردیم.
افسر دیگر با نگاهی معنادار به او تشر رفت.
من هم لبخند زدم و گفتم اشکال ندارد. درگیر یک دوراهی تصمیم گیری بودم که برایم مشکل را حل کردید.
همان شب تصمیم قاطع به رفتن گرفتم. تا این لحظه یکبار هم پشیمان نشده ام هرچند سختی های زیاد از جمله دو بار تغییر رشته و تحصیل در دو کشور مختلف و دوری از خانواده و چندین بار جابجایی از شهری به شهری دیگر داشته ام. اما از تصمیم خودم راضی هستم. شاید اگر کس دیگری بود راضی نبود.
خلاصه اینکه اگر برای مهاجرت مردد هستید به هیچ کس مگر درون خودتان مراجعه کنید. تجربه های دیگران را بشنوید ولی زندگی خودتان را تجربه کنید.
Advertisements

تلخترین جملهء عمرم

دو روز پیش شاید تلخترین جملهء زندگی ام را که مادری به دختر مهاجرش گفته بود خواندم. جمله ای که درد مشترک خیلیهاست که مهاجرت کرده اند و خانواده هایشان را پشت سر جا گذاشته اند. آنقدر این جمله برای من تلخ و دردآور بود که‌ حتی دلم نمی‌خواست جایی بازگو کنم تا مبادا ذهن و فکر کسی را مثل خودم آشفته کنم. به هر حال آن جمله را در انتهای متن می‌نویسم تا شاید خواندنش تلنگری و یادآوریِ تلخی باشد از آنچه گهگاه فراموش میکنیم.

مهاجرت برای هر کس سختی ها و خوبی های خاص خودش را دارد. برای من سخت ترین قسمت ماجرا، یا شاید تنها سختی اش، دور بودن و به عبارتی خارج شدن از حلقهء خانواده بود.

شاید خیلی وقتها این خارج شدن از دایرهء نزدیکان محسوس نباشد اما برای خیلی ها که مثل من فرصت هر روز صحبت کردن و در تماس بودن را ندارند، فاصله به مرور و آرام آرام پیش می آید و کم کم این دوری و عدم حضور در اتفاقات عادیِ زندگی، عادی میشود و به آن عادت میکنیم.

حضور فیزیکی در جمع خانواده و دیدارهای هر روزه یا حتی چند روزه، لمس دستها و آغوشها و خنده ها و اشکها و مهربانی ها و حتی ناراحت شدنها چیزهایی نیستند که با صدا و تصویر و متن های ارسالی از فرسنگها دورتر جایگزین شوند.

وقتی که نزدیک باشی روال زندگی و گذار عادی عمر، کندتر و نامحسوس تر بنظر می آید. پیرشدنها دیگر حادثه ای ناگهانی نیستند. در لحظه و ناگهان موهای کسی سفید نمی‌شود. یکباره بزرگ و پیر نمی‌شوی. همه چیز به موازات و به کندی پیش میرود.

وقتی که دور هستی اما کم کم عادت میکنی به نبودن. به اینکه هر بار عکسی از بزرگ شدن خواهر زاده ای ببینی که حتی از وجود داشتن تو خبر ندارد.

عادت میکنی به موی ناگهان سفید شدهء پدر و مادر و چهره های هر سال خسته تر شدهء نزدیکان.

عادت میکنی به پنهان شدنِ خبرهای بد و عادت میکنی به بی اهمیت بودن و نشنیدن خبرهای روزمره. عادت میکنی به اینکه دردها و سختی ها و رنجهایمان را از هم پنهان کنیم.

عادت میکنی به کم کم غریبه شدن، به دور شدن، به خاطره شدن، به محو شدن.

جایی خواندم که دوست مهاجری پیام مادرش را نوشته بود:

«‏مادرم گفت حساب كرده ام که من و بابا اگر ۲۰ سال ديگه هم زنده باشيم و شما هر سال ۱ بار بیایید، كلا ۲۰ بار ديگه میبینیم ‌تون. قرارنبود اینقدر غم‌انگیز باشی دنیا»

زندگی خوب چیست؟ جواب این سوال در تحقیقی است که ۷۵ سال طول کشید

 تیم روانپزشکان هاروارد به سرپرستی دکتر روبرت والدینگر، ۷۵ سال روی یک پروژهء تحقیقاتی کار میکردند. سوال اصلی این تحقیق این
بود که چه چیزی باعث میشود شما از زندگی رضایت داشته باشید. دلیل اصلی اینکه

%d8%aa%db%8c%d9%85-%db%b1

تیم اولیه تحقیقاتی هاروارد که این پروژه را شروع کرد

زندگی را خوب و شاد بدانیم چیست؟ خیلی ها ممکن است ثروت و شهرت را دلایل اصلی بیان کنند. اما این پژوهش جوابهای دیگری داشت.

 ۷۵ سال پیش در یک نظرسنجی از نسلی جوان پرسیدند که مهمترین اهداف زندگیشان برای آینده چیست؟ بیشتر از ۸۰٪ گفته بودند پولدار شدن و بیش از ۵۰٪ اهداف دیگری از جمله مشهور شدن را هدف زندگی خود عنوان کردند. در این تحقیق زندگی ۷۲۴ مرد را هر سال و به مدت ۷۵ سال از نظر زندگی،‌ شغل، سلامت و… زیر نظر گرفتند و جذابیت این پروژه در این بود که هیچ کس نمیدانست تک تک این افراد چه زندگی و داستانی در آینده خواهند داشت.
در سال ۲۰۱۳ هنوز ۶۰ نفر از افرادی که مورد مطالعه قرار گرفتند زنده بودند که اغلب بالای ۹۰ سالشان بود. در حال حاضر تحقیقی مشابه روی حدود ۲۰۰۰ فرزندی که از این افراد بجا مانده است در حال انجام است.

این مطالعه در سال ۱۹۳۸ روی دو گروه آغاز شد. گروه اول دانشجویان هاروارد بودند که در زمان جنگ جهانی درسشان تمام شد وتعداد زیادی از آنها به جنگ رفتند، و گروه دوم پسرانی از فقیرترین محله های شهر بوستون بودند. بعدها که این افراد بزرگ شدند هر کدام مسیر زندگی خاص خود را داشتند، برخی کارگر، برخی وکیل، دکتر یا مهندس شدند. گروهی الکلی و برخی مبتلا به شیزوفرنی شدند. یک نفر از این جمع هم رییس جمهور آمریکا شد.

برخی از این افراد مسیرهای ترقی اجتماعی را از پایین ترین سطح جامعه شروع کردند و به بالاترین طبقهء‌ اجتماعی رسیدند و برخی دیگر از طبقات بالایی جامعه به پایین ترین سطح سقوط کردند. در این تحقیق علاوه بر پرسشنامه، هر سال مصاحبه و سوابق پزشکی، آزمایش خون و اسکن مغزی روی آنها انجام میشد.  اما آنچه از این تحقیق بدست آمد چه بود؟ از این صدها هزار صفحه اطلاعاتی که جمع آوری شد چه پیام و چه پاسخی به دست آمد؟

پیام روشنی که این مطالعهء ۷۵ ساله به ما داد این بود که مهمترین عامل شاد و سالم بودن در زندگی داشتن روابط خوب است.
در این تحقیق سه درس بزرگ راجع به روابط بدست آمد.
۱- روابط اجتماعی یک عامل بسیار مهم و خوب است. تنهایی و احساس تنها بودن انسان را از بین میبرد.
به نظر میرسد افراد با روابط اجتماعی خوب و با حضور در جمع خانواده، دوستان و جامعه، از لحاظ روحی شادتر، از نظر فیزیکی سالمتر و همچنین دارای عمر طولانی تری هستند. تنهایی یک تجربهء مسموم و تلخ و دردآورد است. افرادی که گوشه گیر هستند از لحاظ درونی کمتر خوشحالند و سلامتی آنها زودتر از میانسالی به خطر می افتد. این افراد کارکرد مغز خود را هم زودتر از دست میدهند و زندگی کوتاهتری خواهند داشت. طبق این تحقیق بیشتر از یک پنجم جامعه در آمریکا احساس تنهایی میکنند.
۲- دومین نکتهء این تحقیق این بود که تعداد دوستان مهم نیست، و حتی اینکه شما در رابطه تعهد دارید هم مهم نیست، بلکه کیفیت رابطه ای که در آن هستید بیشترین اهمیت را دارد. به عبارتی دیگر میزان جر و بحث و مشاجره و دعوایی که در یک رابطه وجود دارد بیشترین تاثیر را بر زندگی و سلامت ما دارد. وجود در چنین روابط و ازدواجهای پر تنشی حتی از آسیبهای طلاق هم بدتر است.
وجود رابطه ای گرم و صمیمی اما از سلامت ما محافظت میکند.
وقتی که به یافته های ۷۵ سال گذشته نگاه کردند نکتهء شگفت انگیزاین بود که در سن ۵۰ سالگی میزان کلسترول افراد نبود که سلامت یا بیماری آنها را در سن ۸۰ سالگی پیش بینی میکرد، بلکه این میزان رضایت آنها از رابطه شان بود که میتوانست آیندهء سلامت این افراد را پیش بینی کند. حتی عدم حضور در یک رابطهء صمیمی و سالم، باعث تشدید دردهای فیزیکی میشود.
۳- و سومین درس بزرگی که از این تحقیق گرفتند این بود که یک رابطهء خوب و صمیمی فقط از سلامت جسمی ما محافظت نمیکند بلکه روی عملکرد مغز ما هم اثرات مثبت دارد. افرادی که در دوران سالمندی در یک رابطهء خوب بودند حافظه شان در سنین بالا بهتر و طولانی تر بود ولی افرادی که در رابطه ای بد بودند حافظه و عملکرد مغزشان زودتر کاهش پیدا کرد.
یک رابطهء خوب به این معنا نیست که هیچ وقت مشاجره و اختلاف و ناراحتی و دعوایی در آن وجود نداشته باشد بلکه به این معناست که دو طرف رابطه به همدیگر حس تعلق داشته باشند و بدانند که در زمان سختیها و مشکلات میتوانند به طرف مقابلشان اتکا و اعتماد کنند
نکات دیگری که از این تحقیق میتوان دریافت این است که رسیدگی به رابطه و خانواده و دوستان کار سختی است و خیلی وقتها حتی کاری خوشایند هم نیست و کاری است که باید تمام عمر ادامه داد و نمیتوان فقط در مقطعی از رابطه برای آن وقت و انرژی صرف کرد.
در این مطالعه شاد و خوشحال ترین افراد در سن ۷۵ سالگی کسانی بودند که در یک رابطهء فامیلی خوب و دوستان و محیط اجتماعی خوبی به سر میبردند.
نکتهء‌ جالب دیگر این که فرزندان این نسل که مورد مطالعه قرار گرفتند هم اکثرا در سنین نوجوانی معتقد بودند که برای رسیدن به یک زندگی شاد و موفق عامل اصلی ثروت و شهرت است.
سوال اینجاست. شما برای شاد و خوب بودن زندگیتان چه میکنید؟ برای خوب بودن رابطه تان چه میکنید؟
مارک تواین یک قرن پیش وقتی به گذشته خود نگاه میکرد نوشت:
« زمان زیادی باقی نیست، زندگی خیلی کوتاه است. وقتی برای جر و بحثها، عذرخواهی ها، دل شکستنها وجود ندارد. ما فقط برای عشق ورزیدن وقت داریم.»
سخنرانی دکتر والدینگر را در ویدئوی پایین تماشا کنید

معنای زندگی

lifeزندگی به خودی خود هیچ معنا و مفهوم و یا ارزش خاصی ندارد.
زندگیِ هر کدام از ما چیزی بیشتر از حاصلِ لقاح دو سلول نیست که در نهایت و عموما یک مسیر یکسان و مشترک را با زنده شدن شروع میکند و بدون وقفه آن را با رشد و نمو و پیر شدن طی کرده تا سرانجام به مرگ ختم شود.
اما آنچه به زندگی تک تک ما معنایی خاص و متفاوت میدهد، خود ما هستیم. این خود ما هستیم که برای زندگیمان معنا و امید، آرمان و هدف، آرزوهای منحصر به فرد و ارزشهای زشت و زیبا و خوب و بد تعریف میکنیم.
این ما هستیم که با پیوندها و عشق ورزی ها و دوستی ها و نزدیکی ها و مهربانی ها و گذشتها و انگیزه ها و آمال و آلام و دغدغه ها و دانسته ها و ندانسته هایمان زندگی را رنگ و لعابی میدهیم که در بودن ما خلاصه میشود.
کسی جز خود ما قادر به تعریف و تغییر معنای زندگی نیست. هیچ کس به خواست و اختیار خود پای به دنیا نگذاشته است. اما بخش بزرگی از آنچه امروز هستیم و فردا خواهیم بود، برآیندی است از اختیار و انتخاب و تلاش. حتی در محیطهای متفاوت و شرایطی نابرابر. در هر حالتی آنچه ثابت است توانایی انتخاب انسان برای تعریف و و تبیین معنای زندگی است.
ماهیت زنده بودن در تکاپو و جنبش و پویش است. هیچ لحظه ای از این مسیر زندگی راکد و ساکن نیست. همه چیز در حال حرکت است.
برای من میل به پویش و دانش نیروی محرکهء زندگی است. برای من آنچه به زندگی ام معنا میدهد همین است. آن زمانی که میل به دانستن، میل به خواستن، میل به دیدن و تجربه کردن، حس شهامت و نترسیدن از شکست خوردن، حس امید به آینده و میل به تغییر و اصلاح افکار و رفتار در من از بین رفت، آنروز روز آخر من است.
بیهودگی، پوچی، درماندگی، خستگی، اضطراب، افسردگی، بی انگیزگی و ناامیدی،‌ اینها همه عواملی درونی هستند. هرکجا از زندگی و به هر دلیلی به مرز ایستایی رسیدیم،‌ باید منتظر هجوم بی معنایی باشیم. عوامل بیرونی حرکت و پویش آدمی را شاید سهل یا سخت کنند اما در نهایت این ما هستیم که به زندگی معنا میدهیم. معنایی به وسعت یک عمر زندگی.

این زندگی از آن توست

1505473_10153873021925214_1334297069_n

این زندگی از آن توست.
هرآنچه دوست داری انجام بده و آنرا مدام تکرار کن. اگر چیزی را دوست نداری تغییرش بده.
اگر شغلت را دوست نداری، ترکش کن.
اگر وقت کافی نداری، از تماشا کردن تلویزیون خودداری کن.
اگر دنبال عشق زندگی ات میگردی، دست نگه دار! هنگامی که آنچه در زندگی دوست داری انجام دهی، او نیز به انتظار تو خواهد نشست.
زندگی ساده است، تجزیه و تحلیل بیش از حد نکن!
تمام احساسات زیبا هستند. وقتی غذا میخوری، قدر هر لقمه را بدان.
ذهنت را، دستانت را، و قلبت را به روی اتفاقات و مردم جدید باز کن، ما انسانها همگی در تفاوتهایمان متحدیم.
نفر بعدی را که دیدی راجع به احساساتش سوال کن، و رویاها و آرزوهای امیدبخش خودت را با او در میان بگذار.
مرتب سفر کن؛ گم شدنها کمک میکند تا خودت را پیدا کنی.
برخی فرصتها فقط یکبار در زندگی پیش می آیند، از دستشان نده.
معنای زندگی در انسانهایی است که می بینی و چیزهایی که با آنها میسازی، پس برو و شروع کن به ساختن.
[فراموش نکن!] زندگی کوتاه است.
رویاهایت را زندگی کن و عشق و احساست را با دیگران در میان بگذار.

راز موفقیت

موفقیت محصول یک لحظه نیست بلکه پروسه ای است بعضا طولانی مدت که تنها خود فرد جزییات و سختیهای این مسیر را میداند.
در اغلب موارد آنچه دیگران از بدست آوردن موفقیت می بینند تنها بخش کوچکی است از آنچه رخ داده که میتوان آن را بصورت طرح زیر خلاصه کرد.

فراموش نکنیم که موفقیت یک تعریف کلی، نسبی، چند بعدی و تا حدی انتزاعی است که میتواند ملاکها و ارزشهای آن از فردی به فردی دیگر و از فرهنگی به فرهنگی دیگر متفاوت باشد. به همین دلیل چندان وارد بحث تعریف و معنای موفقیت نمیشوم. اما بطور کلی و کوتاه موفقیت را میتوان به دو مولفهء دورنی و بیرونی تقسیم کرد. حس و برداشتی درونی که فرد از خودش دارد یا نگاه و تعریفی که محیط و جامعه و اطرافیان برای موفقیت ارائه میدهند.
آبراهام مزلو نظریه پرداز آمریکایی حدود ۷۰ سال پیش تئوری ای درباب موفقیت و براساس نیازهای مختلف انسان ارائه داد که اجزای آن را بصورت یک ساختاری هرمی تعریف میکند که از پایین به بالا شامل
۱-نیازهای جسمی و غریزی
۲-امنیت جسمی و روحی و شغلی و خانوادگی
۳-عشق و رابطهء عاطفی و پذیرفته شدن توسط دیگران و دریافت احترام ۴-عزت و اعتماد به نفس و رضایت درونی از خود
۵-مهارت، شکوفایی و خلاقیت.
هر کدام از این اجزا مختل شود میتواند به حس درونی برای احساس موفق بودن لطمه بزند. بطور مثال یک فردی که از لحاظ شغلی یا تحصیلی به درجات بالایی رسیده است را تصور کنید که در جامعه ای زندگی میکند که مدام مورد کنایه و دشنام مردم قرار گیرد. بعید نیست که بزودی احساس درونی موفق بودنش دچار اختلال شود.
جدای از این، میتوان گفت که شما در هر شرایط و با هر هدف و برنامه ای که باشید فاکتورهای مشترکی برای رسیدن به لحظهء موفقیت و داشتن حس درونی موفق بودن وجود دارد که باید رعایت کنید، خواه این موفقیت در یک برنامه ریزی تحصیلی باشد، خواه در زمینهء شغلی، یا تغییر برنامه و سبک زندگی، خواه هدفی فردی مثل کاهش وزن، یا ایجاد و بهبود رابطه ای احساسی و خانوادگی و غیره.
هرچند نمیتوان گفت که همیشه همهء انسانهایی که این موارد را رعایت میکنند موفق خواهند بود ولی میتوان گفت کسانی که موفق هستند حتما این موارد را رعایت کرده اند.
مواردی مثل برنامه ریزی منطقی و مفید، هدفمندی، تلاش، پشتکار، فداکاری و از خودگذشتگی، تغییر عادات و سبک زندگی بد مثل کم خوابی یا پرخوابی یا تنبلی و ورزش نکردن، پذیرش شکست و واقعیت و ناامیدی.

امیدوارم هر هدف و مسیر و ملاکی در زندگی دارید موفق باشید

ولنتاین

یک جایی در زندگی به جایی میرسی که دیگر از صدای کسی دلت نمیلرزد. چشمهای کسی بیقرارت نمیکند. لمس دستی دیوانه ات نمیکند. دیگر عشق نیاز و ضرورتت نیست. عشق نیاز و ضرورتت نیست!
جایی که دیگر از آمدنها و رفتنها بیتاب و بیخواب نمیشوی. آهی نمیکشی. اشکی نمیریزی.
یک جایی در زندگی به جایی میرسی که لبخند، تنها در انقباض چند عضله معنا میشود و آغوش در تلاقی چند اندام.
جایی که دیگر همه چیز تکراریست. حرفهای تکراری، عشقهای تکراری، دیدارهای تکراری، آدمهای تکراری. و تو در نگاه هیچ کس به هیچ چیز دل نبسته ای.
بود و نبود آن «او» که روزی بود و نبود تو را معنا میکرد نابود میشود. گم میشود. لای سیاه چاله های ذهن مخدوشت دفن میشود.
و تو کم کم به کنج خلوتی خود خواسته میخزی تا فراموش کنی ﻛﻪ «او» کم کم همان «تو» میشود و تو در خود گم میشوی و تو در خود دفن میشوی. خاموش میشوی. فراموش میشوی.