تو نیکی می کن و در دجله انداز

من و شاید خیلی ها شبیه من در ایران زندگی پر الکل تری داشتیم! مثلا من از وقتی به کانادا اومدم حداکثر سالی ۶-۷ بار پیشتر پیش نیومده که با جمعی بیرون بریم و ۱-۲ تا آبجو بخورم. مشروب سنگین که دیگه اصلا.

بخشی از این قضیه میتونه بخاطر بالا رفتن سن باشه که بدن آدم مثل قبل تحمل خماری روز بعد و سردرد بعد از مشروب را نداره.

بخشی از قضیه شاید بخاطر مشغله زیاد باشه، و بخشی هم شاید بخاطر از دست رفتن جذابیت مشروب خوردن بعنوان کاری خلافه! اصلا همین خلاف بودنش کلی به جذابیت و ارج و قرب و جایگاه رفیع میگساری در ایران ارج و بها میده.

تابستان سال ۱۳۸۰ بود که با جمعی از دوستان طبق معمول آخر هفته ها در یکی از باغهای اطراف اصفهان مهمانی گرفته بودیم. اون شب حوالی ساعت ۳ نصف شب بود که بعد از مهمانی سوار ماشینها شدیم به سمت شهر راه افتادیم. پشت ماشین ما م.م که یکی دو تا پیک بیشتر از معمول خورده بود ولو شده بود، و ل.ع هم صندلی جلو کنار دست من که رانندگی میکردم نشسته بود.

وسطهای راه یک دفعه متوجه شدم که چراغ سقف ماشین روشن شد. با تعجب به دور و بر نگاه کردم و وحشت زده متوجه شدم که م.م در همان حال مستی و در حالیکه ماشین با سرعت در حرکت بود، در عقب ماشین را باز کرده و سینه خیز داشت از ماشین پیاده میشد! میگفت میخوام برم دستشویی! خلاصه سریع ماشین را نگه داشتم و اولین حادثه بخیر گذشت.

238738_852

عکس تزیینی است

یکی دو کیلومتر جلوتر از دور دیدم که وسط خیابان برادران زحمتکش بسیج با لاستیک و تابلو بساط ایست بازرسی سیار برپا کرده اند.

امروز که به ماجرای گذشته نگاه میکنم جالبی، شاید هم احمقانه بودن ماجرا اینه که کسی نگران قضیه ای به اسم رانندگی در حال مستی نبود. مشکل اصلی خود مستی بود نه رانندگی کردن. جرمی که تا جایی که خبر دارم درست در ایران تعریف یا اجرا نشده!

به هر حال من وقتی ایست بازرسی را دیدم ناخودآگاه سرعتم را کم کردم و بلند گفتم گرفتنمون! چند ثانیه ای سکوت بود و هیچ کس حرفی نمیزد تا اینکه به محضر عزیزان زحمت کش ایست بازرسی رسیدیم.

نفر اول که تابلوی کوچکی در دست راست و اسلحهء بزرگی بر شانهء چپ خود آویخته بود به من اشاره کرد که بزن کنار.

کمتر از یک دقیقه بعد از اینکه کنار خیابان توقف کرده بودم فکری به ذهنم رسید.

با خودم گفتم باید وانمود کنم که همه چیز عادیه و قصد همکاری و تسهیل و تسریع روند را دارم. پس در حالیکه پاپیون زیر گلوم را درست میکردم از ماشین پیاده شدم و با عرض سلام به اولین نفری که نزدیک ماشین ایستاده بود، در صندوق عقب را باز کردم.

برادری که یکی دو متر آنطرفتر ایستاده بود و پیراهن خاکستری خاکی رنگی با یقهء آخوندی اش را روی شلوار انداخته بود، بیسیم به دست به سمت من آمد و همانطور که به چشمان من خیره شده بود پرسید کی گفت شما در صندوق را باز کنی؟؟

من هم با لبخند گفتم به هر حال با روند کار آشنا هستیم دیگه.

گفت مگه چند بار تا حالا گرفتنت؟

من که تازه بوی خرابکاری ای که کرده بودم به مشامم رسیده بود با لبخندی پهن تر گفتم نهههه! منظورم اینه که به هر حال میخواستم کمک کنم زحمتتون کمتر بشه و مگه واسه گشتن ماشین نگفتید بزنم کنار؟

گفت مگه چیزی داری تو ماشین که بخوایم بگردیم؟

من که دیگه نمیدونستم چی بگم گفتم نه والا! چی داشته باشیم. داریم با اجازه میریم خونه.

و بعد زیر چشمی ریشهای تا زیر گردن و سر و وضع «برادر» را بررسی میکردم.

ماجرا جزییات زیادی داشت ولی خلاصه اینکه ماشین را گشتند و پاسورهایی که در کیف ل.ع بود را پیدا کردند و یکی یکی برگه ها را پاره میکردند. من که میخواستم تظاهر کنم این پاسورها بزرگترین خلافمون هست مدام میگفتم آقا نکن، اینا یادگاری و سوغاتیه از آلمان برامون آوردند. و با هر بار حرف زدن من «برادر» نگاه معنادار و خیره ای به من میکرد که باز باید پاپیونم را درست میکردم و سرم را می انداختم پایین.

در همون حال و احوال بود که یک بی.ام.و ۲۰۰۰ قرمز رنگ با سرعت به سمت ایست بازرسی سیار آمد و بدون توقف کردن به تک تک لاستیک ها زد و در رفت.

من هم به اون «برادر» بیسیم به دست، که تازه متوجه شده بودم «فرمانده» یا ارشد گروه بود، با لبخند گفتم ما که کاری نکردیم میگیرید؟ بعد اینا که خلافکارن فرار میکنن. «فرمانده» ولی اینبار با عصبانیت گفت برو بشین و اینقدر حرف نزن، اونها را هم میگیریم.

اما من که افتاده بودم روی دور حرف زدن راجع به هر چیزی که پیش میامد کلی وراجی میکردم تا اینکه بالاخره م.م که از اول ماجرا ساکت یک گوشه ایستاده بود نزدیکم آمد و در حالی که مچ دستم را گرفته بود و مرا به سمتی میبرد، آرام گفت اینقدر حرف نزن!! بعد هم به یکی از «برادران» که لباس پلنگی پوشیده بود اشاره کرد و گفت که بهش گفته به این رفیقت بگو اینقدر حرف نزنه بوی مشروبش تا دو متری میاد! اونجا بود که من دیگه قانع شدم و رفتم ساکت یک گوشه نشستم و فقط ماجرا را نظاره میکردم.

می دیدم که «فرمانده» جلوی ماشین نشسته و داخل داشبورد را میگرده. بعدا ل.ع که رفته بود صندلی عقب نشسته بود تعریف کرد که در آن فاصله زمانی کلی با «فرمانده» حرف زده و گفته ببخشه و بذاره بریم. بهش گفته بوده ایشون پزشکه (اون موقع البته اینترن بودم البته) و خیلی زحمت میشکه و اشتباه کرده و…

کمی بعد فرمانده به سمت من آمد و مرا به گوشه ای دورتر از جمع برد. خیلی قاطع و مستقیم و در حالیه که انگشت اشاره اش را به سمتم گرفته بود گفت که یا راستش را میگی و میذارم بری، یا با خودمون میبریمت.

بعد پرسید چقدر مشروب خوردی؟!

گفتم چی؟؟ مشروب؟ من مشروب نمیخورم قربان!

با لحن تهدید آمیزی که یک دهنتو سرویس میکنم خاصی توش بود گفت که میبرمت مرکز با دستگاه الکل سنج نفست را تست کن ها! اما اگه راستش را بگی میذارم بری.

من هم با یک لحنی ملتمسانه ای که یک غلط کردم خاصی توش بود گفتم که نه والا من مشروب نخوردم که. فقط توی یک مهمونی خانوادگی بودیم، چند نفر مشروب میخوردند و به زور گرفتن یه ذره ریختن تو حلق من که طعمش را بچشم. وگرنه من اصلا اهل این حرفها نیستم.

«فرمانده» چیزی نمیگفت و فقط با اخم به چشمان من خیره شده بود. من که لبخند روی صورتم ماسیده بود نمیدونستم چی بگم.

در همین حالت خلسه و هپروت و سردرگمی بودم که یاد خاطره ای افتادم.

«سالگرد تظاهرات کوی دانشگاه در تیرماه سال ۷۹ بود. من و ح.پ رفته بودیم خیابان چهارباغ اصفهان. هوا تاریک شده بود و درگیریها همچنان ادامه داشت.

در یک لحظه که کنار پیاده رو ایستاده بودیم من متوجه شدم که گروهی از ماموران نیروی انتظامی با باتوم به سمت ما در حال دویدن هستند و هر کس سر راه بود را میزدند.

همان موقع دیدم یک بسیجی جوان با ریش و پیراهن سفید و یقه آخوندی پشت به سمت گلهء ماموران ایستاده و به سمت دیگه نگاه میکنه. بصورت غریزی و ناخودآگاه، بدون هیچ فکری دستش را گرفتم و به سمت کنار پیاده رو کشیدم و در همان لحظه هم هر دو یکی دو تا باتوم خوردیم ولی از زیر دست و پا رفتن نجاتش دادم. بعد هم با لبخند گفتم وقتی حمله میکنند دیگه کاری ندارند، همه را میزنند. لبخندی زد، تشکر کرد و رفت.

چند دقیقه بعد کمی پایین تر، در حالی که من و ح.پ جدای از جمع در حرکت بودیم، ناگهان چند نفر مامور لباس شخصی و با هیکلهایی دو سه برابر من ریختند سرمون. همون لحظهء اول به صورت ح.پ اسپری فلفل پاشیدند و من فقط فریاد زدن ح.پ را میشنیدم که دور میشد و بعد خودم رفتم زیر مشت و لگد عزیزان زحمت کش لباس شخصی. بعدا فهمیدم که ح.پ را با همان حالت سوزش صورت رها کردند و او هم خودش را به بیمارستانی که هر دو آن شب کشیک بودیم رسانده بود، و گفته بود علی را گرفتند و بردند و آن هم خود داستان و ماجرایی بدنبال داشت. بگذریم.

برگردیم زیر مشت و لگدهای آن شب. یکی از عزیزان لباس شخصی انگشتان شست دو دستش را در دهانم کرده بود به دو سمت مخالف میکشید جوری که تا چند هفته بعد داخل دهانم میسوخت. یک سرباز دیگر هم با باتوم به پاهایم میزد ولی انصافا فقط تظاهر به زدن میکرد.

در همان حین بود که آن بسیجی جوان با پیراهن سفید که چند دقیقه قبل نجاتش داده بودم از راه رسید. به عزیزی که مشغول جر دادن دهان من بود گفت اینو ولش کنید. اینو ولش کنید.

یکی از برادران غولپیکر با لحنی عصبی پرسید جنابعالی؟

مرد سفیدپوش که مثل فرشته ای از راه رسیده بود گفت من از بچه های «ستاد» هستم.

و اینجا بود که مصداق عینی «تو نیکی می کن و در دجله انداز» جلوی چشمانم متجلی شد!

من از بچه های «ستاد» هستم…

«ستاد»…»

چشمان «فرمانده» هنوز منتظر جواب من بودند. گفت برای بار آخر میپرسم. اگر راستش را بگی میذارم بری. چقدر مشروب خوردی؟

گفتم، خداییش بذار برم. من پدرم سرتیپ ن. هستند و اگر بفهمند من همون چند قطره مشروب را هم که به زور ریختند توی دهنم قورت دادم، بخدا میکشتم. بذار برم.

گفت سرتیپ ن.؟ بجا نمیارم! گفتم توی «ستاد» مشغول هستند.

چند ثانیه ای گذشت و «فرمانده» سرش را به سمت ماشین کرد و با اشارهء سر گفت برو، ولی بار آخرت باشه…

از اون داستان ۱۵ سال گذشته و من هنوز نمیدونم این «ستاد» که میگن کجاست. ولی هرجا که هست و هرچی که هست جون ما رو دو بار نجات داده.

Advertisements

آینه‌ی عقب

حداکثر سرعت مجاز ۱۲۰کیلومتر است. ساعت شش صبح یک روز تابستانی است. شما در مسیر سرعت یک بزرگراه در حال رانندگی هستید و عقربه کیلومتر خودرویتان روی عدد ۱۲۰ثابت است. حواستان کاملاً جمع است که مبادا از حداکثر سرعت مجاز تندتر نروید

عکس تزیینی است

عکس تزیینی است

       خودرویی در انتهای عمق آینه‌ی عقب از دور برای شما چراغ میزند

زیر چشمی نگاهی به آینه میکنید و باز حواس خود را به روی مسیر پیش روی خود متمرکز میکنید. صدای موسیقی ملایمی که دوستش دارید در این ساعت از روز بسیار دلنشین و نویدبخش یک روز خوب است. آرام پشت سر خود را به صندلی تکیه میدهید و همچنان در مسیر مستقیم و با سرعتی یکنواخت به رانندگی ادامه میدهید

خودروی پشت سر به شما نزدیک و نزدیک تر میشود و با هرچه نزدیکتر شدنش، سرعت تکرار چراغ زدنها و نور بالا انداختنهایش هم بیشتر و بیشتر میشود

کمی صدای موسیقی را بلندتر میکنید. تمرکز شما بر موسیقی و لذّت شنیدن صبحگاهی آن مختل شده است. عقربه سرعت کمی از ۱۲۰کیلومتر بالاتر رفته است. سرعت خود را کم میکنید. با همان سرعت مجاز از کنار تابلوی راهنمایی و رانندگی رد میشوید. تابلویی که بسیار درشت و خوانا و در میان یک دایره قرمز رنگ حداکثر سرعت را به شما یادآور میشود. اطمینان دارید که در طول مسیر هیچ پلیس و یا دوربینی مستقر نشده است

برای رسیدن به مقصد کمی عجله دارید. درواقع کمی دیرتان هم است. ترافیک چندانی در بزرگراه نیست و تا چند صد متر پیش روی شما خودروی دیگری نیز وجود ندارد. اما خود را مقید میدانید که سرعت مجاز را رعایت کنید

 آفتابی که تازه طلوع کرده از سمت چپ به صورت شما می تابد. سعی دارید با دقت و وسواس خاصی آفتابگیر روبروی شیشه را جوری تنظیم کنید که نور بطور مستقیم چشمانتان را آزار ندهد

نور چراغ راننده ای که سرعتش بمراتب بیشتر از سرعت مجاز است و اینک درست به عقب خودروی شما رسیده است باز توجه شما را به پشت سر جلب میکند

کمی مضطرب شده اید. فاصله‌ی بسیار نزدیک خودروی پشت سر برایتان توهین آمیز است. یکجور تجاوز به حریم شخصی شما. یکجور تعرض به قانون و بی حرمتی به حق شهروندی شما. یک جور حمله‌ی وحشیانه

متوجه میشوید برای مدت زمان کوتاهی است که اخم مداومی میان ابروانتان نشسته است. نور آفتاب مستقیم از گوشه آفتابگیر به چشمانتان میتابد. سرعت شما نزدیک به ۱۳۰کیلومتر در ساعت شده است. صدای بوق خودروی پشت سر که دیگر بجای چراغ زدن هر چند ثانیه بلند میشود شما را عصبی کرده است

هوس میکنید با تمام قدرت پا روی ترمز بکوبید. مطمئن هستید که او با سرعت زیادی به عقب خودروی شما خواهد خورد. حتماً هم مقصر است. شاید هم برای همیشه ادب شود. اصلاً حقش است که چنین بلایی سرش بیاید چراکه بدون توجه به قوانین و قواعد رانندگی برای شما ایجاد مزاحمت کرده و آرامش صبحگاهیتان را به هم زده است. اما آیا واقعاً ارزشش را دارد؟ برای خودتان هم دردسر ایجاد میشود

صدای بوق ممتد خودروی خلافکار پشت سر شما دیگر مثل ناقوس مرگی در گوشتان پیچیده است. ناخودآگاه به آفتابگیر روبرویتان ور میروید تا نشان دهید که نگرانی و دلمشغولی شما در این لحظه، نور آفتاب لعنتی ای است که هر چند ثانیه جابجا میشود. صدای موسیقی را تا آخر زیاد میکنید تا در حد امکان از شدت تاثیر بوق ناهنجار راننده ی پشت سر خود بکاهید. نفس عمیقی میکشید و به منظره سمت چپ بزرگراه نگاه کوتاهی می اندازید

 تشعشعات خورشید که از پشت ساختمانها آسمان را نوازش میکنند شما را برای لحظه ای مبهوت زیبایی خود میکنند. چطور تا به امروز این منظره زیبا را که هر روز صبح در همین مسیر و همین ساعت تکرار میشده است ندیده اید

 صدای بوق و نور چراغ خودروی پشت سر همچنان به سوی شما شلیک میشود. اصلاً دلتان نمیخواهد با فردی که اینچنین به شما هجوم آورده است چشم در چشم شوید. چشمانتان را از آینه منحرف میکنید. یک خانم جوان در آن سوی بزرگراه کنار جاده ایستاده و برای تاکسی دست تکان میدهد. چهره اش برایتان آشنا است. آیا او را میشناسید؟ اخم میان ابروانتان عمیق تر میشود. سعی دارید به خود تلقین کنید که برای به یاد آوردن چهره آن خانم آشنا، عمیقاً در حال تفکر و تمرکز هستید. اخمتان عمیقتر میشود. با مشتهای گره کرده فرمان خودرو را گرفته اید. سرعت شما ناخودآگاه بیشتر از حد مجاز شده است. دیگر حتی خودتان هم این حالت تصنعی عدم توجه به خودروی پشت سر را باور نمیکنید. آرام فشار پایتان را از روی گاز کم میکنید

 هنوز صدای بوق ممتد در گوشتان است. زیر چشمی به تصویر محوی از راننده‌ی پشت سر که در آینه دیده میشود نگاه کوتاهی میکنید. متوجه میشوید که حالتی بسیار عصبی و حق به جانب گرفته است. به نظر میرسد در حال فریاد زدن بر سرتان است

نکند کار مهمی دارد؟ نکند برای رسیدن به بیماری اینچنین در شتاب است.؟ نه نه! اینها همه توجیهاتی هستند که ناخودآگاه شما برای فرار از این موقعیت به ذهنتان القا میکند

نگاهی به سمت راستتان میکنید. مسیر سمت راست کاملاً باز است. اگر راننده‌ی پشت سر عجله داشت تا بحال از این سمت سبقت گرفته بود. اصلاً برای او چه فرقی میکند! او که به دلیل سرعت غیرمجاز در حال تخلف است چرا از سمت راست سبقت نمیگیرد؟ شاید برای او هم حس مورد توهین واقع شدن ایجاد شده است. شاید اصلاً دارد لجبازی میکند. یا شاید خیال میکند حق تقدم در مسیر سرعت بزرگراه برای کسی است که سریعتر براند. شاید نمیداند حداکثر سرعت مجاز در این بزرگراه چقدر است. دلتان میخواست با تابلوی سرعتی روبرو میشدید و با اشاره‌ی دست توجه راننده را به آن جلب میکردید

 صدای بوق دیگر قطع نمیشود. حدود یک دقیقه است که دستش را از روی بوق برنداشته و شما را با فاصله‌ی بسیار نزدیکی تعقیب میکند. قطعاً بینهایت خشمگین است. اگر پیاده بودید احتمالاً تا به حال یقه تان را هم گرفته بود و با شما گلاویز شده بود

یک لحظه فکر میکنید اگر به او راه بدهید تا شرّش کم شود بهتر نیست؟ آیا دنبال دردسر است؟ آیا جلوی شما شروع به ترمز کردن و یا تلافی کردن میکند؟ شاید هم راهش را بگیرد و برود و شما باز به آرامش چند دقیقه پیش خود بازگردید

یک لحظه مردد میشوید. خوب است آرام به سمت راست بزرگراه بروید و مسیر را برای عبورش باز کنید. اما خیلی زود پشیمان میشوید. اصلاً برای چه راه را برای تخلف کردنش باز کنید؟ برای چه از حق قانونی خودتان که رانندگی با سرعت مجاز در این مسیر است کوتاه بیایید؟ این شما هستید که باید طلبکار کسی باشید که نه تنها با بوق و چراغ و عدم رعایت فاصله‌ی قانونی به حریم شخصیتان تعرض کرده است، بلکه  قصد دارد شما را یا به سرعت غیرمجاز یا به انحراف از مسیر ناگهانی مجبور کند

 فاصله اش با شما آنقدر کم شده که احساس میکنید قصد دارد به خودروی شما بکوبد. دیگر بیش از اندازه عصبی شده اید. پاهایتان میلرزند و انگشتان دستتان به شدت مشت و منقبض شده اند. عضلات صورت و پیشانی تان از شدت اخم درد گرفته اند. افسوس میخورید که ای کاش از اول به او راه داده بودید. مگرنه اینکه همه همینکار را میکنند. اصلاً اگر به او راه میدادید شاید ادب میشد. شاید جلوتر بخاطر سرعت بالایش تصادف میکرد. شاید پلیس او را میدید و جریمه میکرد. یا شاید همان اول شرمنده‌ی گذشت و متانت شما میشد و دفعه‌ی بعد محترمانه تر برخورد میکرد

 به یک دوگانه‌ی بی جواب رسیده اید. کدام انتخاب به سود شما و به سود جامعه بود؟ عدم باز کردن مسیر برای راننده متخلف، یا عدم درگیر شدن با فرد خطاکار؟

آیا وظیفه‌ی اصلاح دیگران و التزامشان به رعایت قوانین برعهده شماست؟ نقش شما در قبال مواجهه با تخلفات سایر شهروندان چیست؟ آیا شما فقط مسوول رفتار و پایبندی خود به قوانین شهری هستید؟ آیا رفتار امروز شما به سود اصلاح رفتار راننده تخلفکار بود؟ آیا امروز کار مفیدی انجام دادید؟ آیا رفتار شما خطرناک بود؟ آیا نام رفتار شما لجبازی بود؟

انتخاب شما به عنوان یک شهروند بافرهنگ که سعی دارد بدون توجیه کردنهای فراگیر عوام الناس که زمین و زمان را برای موجه نمودن رفتارهای غلط خود بهم میدوزند، چیست؟ بهترین انتخاب در موقعیت امروز شما چه بود؟

 دیگر به انتهای بزرگراه رسیده اید. مسیر شما به سمت راست است. راهنمای خود را میزنید و آرام به سوی خروجی سمت راست بزرگراه حرکت میکنید

خودروی خلافکار با سرعت هرچه تمام تر و درحالیکه با حرکات دست و چهره خشمگین به شما دشنام میدهد از کنارتان عبور میکند

از خود میپرسید تمام این مدت در ذهن او آیا چه میگذشته است؟

پینوشت:

این یک داستان تخیلی بود که اتفاقی مشابه جرقه‌ی سوالات انتهای متن را در ذهنم ایجاد کرد. جدای از بحث آیین نامه ای که راننده جلو، خود به دلیل اشغال مسیر سبقت متخلف است، سوال اصلی نوع واکنش و رفتار شهروندان در قبال تخلفات قانونی سایر شهروندان است.
مثال ساده تری مطرح میکنم:
ساعت 3 نصف شب پشت چراغ قرمز توقف کرده اید و هیچ کس در حال تردد در چهارراه نیست. خودرویی از پشت سر میرسد و مدام با بوق و چراغ از شما میخواهد که چراغ قرمز را رد کنید…شما چه میکنید؟
– چراغ قرمز را رد میکنید
– به فرد متخلف بی اعتنایی میکنید
– با کمی جابجایی راه را برای او و عبورش از چراغ قرمز باز میکنید