دختر دبستانیِ آواز خوان، بزرگ شد

چند سال پیش این ویدئوی دختر دبستانی را دیدم و همیشه نگران بودم که چنین دختران و چنین استعدادهایی تلف شوند اما درود میفرستم به خانوادهء این دختر که قدر گوهر دانستند. امیدوارم در آینده کارهای بیشتر و جدی تری از این خوانندهء خوش صدا داشته باشیم

Advertisements

فرهاد دریا

بواسطهء دوستی افغانستانی با ترانه ای از خوانندهء ۵۳ سالهء افغان به نام «فرهاد دریا» آشنا شدم که پس از همان چند ثانیهء نخست، ترانه به دلم نشست.
فرهاد خواننده ای ساکن آمریکا و از جمله تاثیرگذارترین خوانندگان معاصر افغانستان است. او از سال ۲۰۰۶ سفیرصلح سازمان ملل در افغانستان بوده است. در کنسرتهایش در کشورهای مختلف ترانه هایی به زبانهای فارسی، پشتو، اردو، ازبکی و انگلیسی اجرا کرده و کنسرتهایش در افغانستان همواره رایگان بوده است.

 یکی از کارهای اخیر وی ترانهء اوغایتا (اون وقتها) است که اشاره به زمانهای قدیم و گذشته، احتمالا دههء ۴۰-۵۰ میکند. متن شعر ترانه را میتوانید در پایین بخوانید

  او غایتا چی غایتا بود (اون وقتها چه وقتهایی بود)، او غایتا، اوغایتا
او غایتا چی غایتا بود، او غایتا، اوغایتا

غایتای عاشقی بود، وقتهای کاکگی بود، این دلکی دیوانه، جوان از تازگی بود
گلبته های خانه سرشار از زندگی بود، او غایتا، او غایتا

امنیت برقرار بود، امنیت تیت کود بود، بین دلهای ما پر بود
درختان عکاسی پیره دار کابل بود، جوانها احمد ظاهر میشنودند
کودکان برگ چنار میسرودند، جوانها احمد ظاهر میشنودند
چوچه ها قو قو قو قو میسرودند

ملا درمسجد بود او غایتا، معلم در مکتب بود او وختا (وقتها)، هنوز عاشقی و جوانی تمام مطلب بود او وختا (وقتها)، او غایتا، او غایتا

هنوز از عشق و اخلاص، برکت بود در بازار، هنوز زمینهای خدا گندم میداد نه کوکنار
هنوز، هنوز، هنوز بهشت انام مادران بود، هنوز کنار سفره جا برای خواهران بود

قانون با حیبت بود اوغایتا، رهبر با ملت بود او وختا (وقتها)، گردن کلفت همسایه پیش روی ما پت بود او وختا (وقتها)
او غایتا، اوغایتا

نان بی سیاست میخوردیم، آب بی سیاست میخوردیم ، دور از سیاست پیر گشته، آدم واری میمردیم
او غایتا چی غایتا بود، او غایتا، او غایتا

غایتای عاشقی بود، وقتهای کاکگی بود، این دلکی دیوانه، جوان از تازگی بود
گلبته های خانه سرشار از زندگی بود، او غایتا، او غایتا


ترانهء دوستی


ترانهء خلوت دل که از کارهای قدیم و بسیار محبوب اوست


شاید معروف ترین و شناخته شده ترین ترانه اش در ایران، ترانهء گردش چشم سیاه تو است


و ترانه ای شاد به اسم شیشتا باشم

مرگ یک خواننده و دو نوع واکنش در جامعه

تحلیلگر قضاوت نمیکند. تحلیلگر در مقام قاضی نمی نشیند.

یک انسان در اثر سرطان از دنیا رفته است. انسانی که برای بخشی از جامعه دارای شهرت، اهمیت یا حس قرابت بوده است. عده ای بطرز غیرقابل منتظره ای عزادارش شدند و برایش مراسم خودجوش گرفته اند. کاری که در همه جای دنیا برای انسانهای مشهور و محبوب اتفاق می افتد.
شاید بتوان تنها وجه عجیب این حضور پرتعداد مردم را در ناشناخته بودن خواننده عنوان کرد. هرچند کسانی که او را نمی شناختند احتمالاً آن بخشی از جامعه اند که نه مخاطب دایمی رادیو و تلویزیون ایران هستند و نه علاقه مند به سبک موسیقی پاپ و مجاز داخلی.
اما در این میان یک تحلیلگر منصف، یک پرسشگر و یک روشنفکر واقعی فقط بدنبال پیداکردن جواب است و میخواهد به علل واکنش مردم و عوامل دخیل در این حضور پرتعداد پی ببرد. او هرگز خود را در جایگاه قاضی قرار نمیدهد، حکم اخلاقی صادر نمیکند، مقایسه های مع الفارق انجام نمیدهد و هرگز از موضع بالا به این پدیده نگاه نمیکند. یک روشنفکر واقعی هیچگاه این اتفاق را در ظرف سنجش سیاه/سپید یا همان خوب/بد قرار نمیدهد. او فقط میخواهد جواب پرسشی که برایش پیش آمده را پیدا کند.
سعی و تلاشش تنها در مسیر کشف علل و عوامل منجر به رخداد یک پدیده ایست که در بطن جامعه شکل گرفته است. این پدیده میتواند شرکت یا عدم شرکت در یک انتخابات باشد. میتواند حضور در یک مراسم عزاداری باشد. میتواند انتشار عجیب و فراگیر یک جوک یا اصطلاح باشد. میتواند استقبال غیرمنتظره از یک ترانه باشد.
روشنفکر در مواجهه با این پدیده ها نه حکمی اخلاقی صادر میکند و نه یک رفتار اجتماعی را به باد سخره و تحقیر میگیرد. غیر از این اگر باشد، او نیز دچار گونه ای دیگر از آسیبها و ناهنجاریهای جامعه ایست که خود را جدا از آن تلقی میکند.
روشنفکری که خود را تافته‌ی جدابافته از عموم جامعه‌ی اش بداند، نه تنها قادر به شناخت جامعه و پیرامون خود نخواهد بود بلکه روزبروز از آن دورتر شده، به درون پیله‌ی تنهایی و هاله‌ی توهمات و غرور کاذب فرو خواهد رفت. او مکرراً از واکنشهای مردم متعجب میشود و نهایتاً به این نتیجه میرسد که مردم «نفهم»، «سطحی» و «بی فرهنگ» هستند.
بخشی از جامعه به هر دلیلی، در سوگ یک خواننده اقدام به عملی غیرقابل پیش بینی کرده است که جای بررسی دارد. در مقابل شاهد صدور تحقیرنامه ها و برائت جویی های جمعی دیگر از همان جامعه هستیم که گویا تا بحال در غار بوده اند و هرگز واکنشهایی اینچنینی از این مردم ندیده اند. رفتارهای مشابهی که در گذشته از تغییر عکس پروفایل و نوشتن استاتوس تا حضور فیزیکی در خیابان وجود داشته است.
چنین حضوری در مراسم بدرقه، یادبود یا عزاداری نه تنها بار اول نیست که در ایران اتفاق می افتد بلکه واکنشی است که در بسیاری دیگر از فرهنگها و جوامع بشری نیز به اشکال دیگر تکرار شده است. مقایسه‌ی ازدحام این مراسم با خاکسپاری های خلوت افراد دیگر هم از هر نظر مقایسه ای اشتباه است.
کوتاه سخن آنکه، حضور یا عدم حضور در یک مراسم خاکسپاری بخودی خود نه ارزش است و نه موجب مباهات. هر دوی اینها، پدیده هایی هستند که باید مورد بررسی و مطالعه‌ی روانشناسی و جامعه شناسی قرارگیرند. رفتار بخش دوم، که سالهای سال است بصورت انتقاد، نکوهش، غر زدن، ناله کردن و تحقیر دیگر بخشهای جامعه رخ میدهد، کمتر مورد ارزیابی، توجه و مطالعه قرار گرفته است.