سه اتفاق جالب امروز در کلینیک

امروز روز جالبی بود!
اولین مریضم خانمی ۹۱ ساله بود. بسیار خوش صحبت و سرحال بود. به سختی میشد حدس زد بالای ۷۰ سال داشته باشد. میگفت دخترش که شصت و خورده ای ساله است بعد از سالها تحقیق و سفر در کشورهای مختلف، یکی دو سال است که در خانه نشسته و مشغول نوشتن کتابی جامع است که قرار است رفرنس تمام موزه های جهان باشد.
اما نکته ای که بیشتر برایم جلب توجه میکرد روحیهء اش در این سن و سال بود. از شکل و ظاهر ناخنهایش شاکی بود و میگفت ناخنهایش زشت شده و دیگر رویش نمیشود جلوی دیگران سندل بپوشد.
 
مریض بعدی من بیماری مبتلا به سندروم داون (که در فارسی به اصطلاح زشتِ منگول شناخته میشود) بود. از روی پرونده اش متوجه شدم ۴۹ ساله است و ۶-۷ سالی است که در آسایشگاه زندگی میکند. همراهش یکی از پرسنل آسایشگاه بود که وظیفهء مراقبت و همراهی بیمار را بعهده داشت.
اولین بار بود که شخصا با بیمار مبتلا به سندروم داون مصاحبه و گفتگو میکردم. میگفت روزها مسافت بسیار طولانی ای را پیاده روی میکند و کف پاهایش پینه های (کالوس) دردناک دارد. میگفت قهرمان پاراالمپیک شنا هم هست و مدال هم آورده.
در میانهء گفتگو وقتی پرسیدم چند وقت است که در آسایشگاه زندگی میکند، همراه بیمار گفت از وقتی پدر و مادرش از دنیا رفته اند.
اینجا بود که بیمار قیافه اش درهم رفت و ناراحت شد. همراهش گفت که او (بیمار)‌ خیلی دلش برای پدر و مادرش تنگ میشود و همیشه سراغشان را میگیرد. میگفت مادرش که به الکل اعتیاد داشته بطرز فجیعی مرده است.
بیمار بغض کرده بود و من دلم میخواست از نوع درد و ناراحتی و احساس و افکار یک فرد مبتلا به سندروم داون بیشتر سر در بیاورم.
پرستار رو کرد به سمت بیمار که چند لحظه ای بود مدام تکرار میکرد پدر و مادرم مُرده اند، پدر و مادرم مُرده اند و گفت ولی پدر و مادرت الان در بهشت هستند. در یک جای خوب.
بیمار ناگهان لبخند زد و گفت بله!‌ الان یک جای خوب هستند. یک جای خوب هستند.
با خودم میگفتم دقیقا تنها کاربرد دین همین است.
 
امروز نکتهء مهم و جالبی هم یاد گرفتم.
در مقاله ای که جزو تکالیفمان بود نوشته بودم «بیمار دیابتی» و دیدم استادم روی آن خط کشیده و نوشته «بیمار مبتلا به دیابت» و بخاطر آن نمره هم کم کرده.
من که از این موضوع شاکی شده بودم از یکی از همکلاسی ها پرسیدم این دو جمله چه فرقی دارند؟!
دوستم گفت چون بهتر است بیمار را با بیماری اش توصیف نکنیم. بیماریِ افراد قرار نیست بخشی از شخصیت یا هویت افراد باشد. قرار نیست برچسبی باشد برای شناسایی و معرفی افراد. در «بیمار دیابتی» ما یک فرد را با بیماری اش توصیف میکنیم.
برایم جالب بود. هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بودم و هیچ وقت چنین نگاهی به بیمار و بیماری را نشنیده بودم.
با خودم مرور میکردم
«بیمار سرطانی»
«بیمار آلزایمری»
«بیمار روانی»
Advertisements

تو نیکی می کن و در دجله انداز

من و شاید خیلی ها شبیه من در ایران زندگی پر الکل تری داشتیم! مثلا من از وقتی به کانادا اومدم حداکثر سالی ۶-۷ بار پیشتر پیش نیومده که با جمعی بیرون بریم و ۱-۲ تا آبجو بخورم. مشروب سنگین که دیگه اصلا.

بخشی از این قضیه میتونه بخاطر بالا رفتن سن باشه که بدن آدم مثل قبل تحمل خماری روز بعد و سردرد بعد از مشروب را نداره.

بخشی از قضیه شاید بخاطر مشغله زیاد باشه، و بخشی هم شاید بخاطر از دست رفتن جذابیت مشروب خوردن بعنوان کاری خلافه! اصلا همین خلاف بودنش کلی به جذابیت و ارج و قرب و جایگاه رفیع میگساری در ایران ارج و بها میده.

تابستان سال ۱۳۸۰ بود که با جمعی از دوستان طبق معمول آخر هفته ها در یکی از باغهای اطراف اصفهان مهمانی گرفته بودیم. اون شب حوالی ساعت ۳ نصف شب بود که بعد از مهمانی سوار ماشینها شدیم به سمت شهر راه افتادیم. پشت ماشین ما م.م که یکی دو تا پیک بیشتر از معمول خورده بود ولو شده بود، و ل.ع هم صندلی جلو کنار دست من که رانندگی میکردم نشسته بود.

وسطهای راه یک دفعه متوجه شدم که چراغ سقف ماشین روشن شد. با تعجب به دور و بر نگاه کردم و وحشت زده متوجه شدم که م.م در همان حال مستی و در حالیکه ماشین با سرعت در حرکت بود، در عقب ماشین را باز کرده و سینه خیز داشت از ماشین پیاده میشد! میگفت میخوام برم دستشویی! خلاصه سریع ماشین را نگه داشتم و اولین حادثه بخیر گذشت.

238738_852

عکس تزیینی است

یکی دو کیلومتر جلوتر از دور دیدم که وسط خیابان برادران زحمتکش بسیج با لاستیک و تابلو بساط ایست بازرسی سیار برپا کرده اند.

امروز که به ماجرای گذشته نگاه میکنم جالبی، شاید هم احمقانه بودن ماجرا اینه که کسی نگران قضیه ای به اسم رانندگی در حال مستی نبود. مشکل اصلی خود مستی بود نه رانندگی کردن. جرمی که تا جایی که خبر دارم درست در ایران تعریف یا اجرا نشده!

به هر حال من وقتی ایست بازرسی را دیدم ناخودآگاه سرعتم را کم کردم و بلند گفتم گرفتنمون! چند ثانیه ای سکوت بود و هیچ کس حرفی نمیزد تا اینکه به محضر عزیزان زحمت کش ایست بازرسی رسیدیم.

نفر اول که تابلوی کوچکی در دست راست و اسلحهء بزرگی بر شانهء چپ خود آویخته بود به من اشاره کرد که بزن کنار.

کمتر از یک دقیقه بعد از اینکه کنار خیابان توقف کرده بودم فکری به ذهنم رسید.

با خودم گفتم باید وانمود کنم که همه چیز عادیه و قصد همکاری و تسهیل و تسریع روند را دارم. پس در حالیکه پاپیون زیر گلوم را درست میکردم از ماشین پیاده شدم و با عرض سلام به اولین نفری که نزدیک ماشین ایستاده بود، در صندوق عقب را باز کردم.

برادری که یکی دو متر آنطرفتر ایستاده بود و پیراهن خاکستری خاکی رنگی با یقهء آخوندی اش را روی شلوار انداخته بود، بیسیم به دست به سمت من آمد و همانطور که به چشمان من خیره شده بود پرسید کی گفت شما در صندوق را باز کنی؟؟

من هم با لبخند گفتم به هر حال با روند کار آشنا هستیم دیگه.

گفت مگه چند بار تا حالا گرفتنت؟

من که تازه بوی خرابکاری ای که کرده بودم به مشامم رسیده بود با لبخندی پهن تر گفتم نهههه! منظورم اینه که به هر حال میخواستم کمک کنم زحمتتون کمتر بشه و مگه واسه گشتن ماشین نگفتید بزنم کنار؟

گفت مگه چیزی داری تو ماشین که بخوایم بگردیم؟

من که دیگه نمیدونستم چی بگم گفتم نه والا! چی داشته باشیم. داریم با اجازه میریم خونه.

و بعد زیر چشمی ریشهای تا زیر گردن و سر و وضع «برادر» را بررسی میکردم.

ماجرا جزییات زیادی داشت ولی خلاصه اینکه ماشین را گشتند و پاسورهایی که در کیف ل.ع بود را پیدا کردند و یکی یکی برگه ها را پاره میکردند. من که میخواستم تظاهر کنم این پاسورها بزرگترین خلافمون هست مدام میگفتم آقا نکن، اینا یادگاری و سوغاتیه از آلمان برامون آوردند. و با هر بار حرف زدن من «برادر» نگاه معنادار و خیره ای به من میکرد که باز باید پاپیونم را درست میکردم و سرم را می انداختم پایین.

در همون حال و احوال بود که یک بی.ام.و ۲۰۰۰ قرمز رنگ با سرعت به سمت ایست بازرسی سیار آمد و بدون توقف کردن به تک تک لاستیک ها زد و در رفت.

من هم به اون «برادر» بیسیم به دست، که تازه متوجه شده بودم «فرمانده» یا ارشد گروه بود، با لبخند گفتم ما که کاری نکردیم میگیرید؟ بعد اینا که خلافکارن فرار میکنن. «فرمانده» ولی اینبار با عصبانیت گفت برو بشین و اینقدر حرف نزن، اونها را هم میگیریم.

اما من که افتاده بودم روی دور حرف زدن راجع به هر چیزی که پیش میامد کلی وراجی میکردم تا اینکه بالاخره م.م که از اول ماجرا ساکت یک گوشه ایستاده بود نزدیکم آمد و در حالی که مچ دستم را گرفته بود و مرا به سمتی میبرد، آرام گفت اینقدر حرف نزن!! بعد هم به یکی از «برادران» که لباس پلنگی پوشیده بود اشاره کرد و گفت که بهش گفته به این رفیقت بگو اینقدر حرف نزنه بوی مشروبش تا دو متری میاد! اونجا بود که من دیگه قانع شدم و رفتم ساکت یک گوشه نشستم و فقط ماجرا را نظاره میکردم.

می دیدم که «فرمانده» جلوی ماشین نشسته و داخل داشبورد را میگرده. بعدا ل.ع که رفته بود صندلی عقب نشسته بود تعریف کرد که در آن فاصله زمانی کلی با «فرمانده» حرف زده و گفته ببخشه و بذاره بریم. بهش گفته بوده ایشون پزشکه (اون موقع البته اینترن بودم البته) و خیلی زحمت میشکه و اشتباه کرده و…

کمی بعد فرمانده به سمت من آمد و مرا به گوشه ای دورتر از جمع برد. خیلی قاطع و مستقیم و در حالیه که انگشت اشاره اش را به سمتم گرفته بود گفت که یا راستش را میگی و میذارم بری، یا با خودمون میبریمت.

بعد پرسید چقدر مشروب خوردی؟!

گفتم چی؟؟ مشروب؟ من مشروب نمیخورم قربان!

با لحن تهدید آمیزی که یک دهنتو سرویس میکنم خاصی توش بود گفت که میبرمت مرکز با دستگاه الکل سنج نفست را تست کن ها! اما اگه راستش را بگی میذارم بری.

من هم با یک لحنی ملتمسانه ای که یک غلط کردم خاصی توش بود گفتم که نه والا من مشروب نخوردم که. فقط توی یک مهمونی خانوادگی بودیم، چند نفر مشروب میخوردند و به زور گرفتن یه ذره ریختن تو حلق من که طعمش را بچشم. وگرنه من اصلا اهل این حرفها نیستم.

«فرمانده» چیزی نمیگفت و فقط با اخم به چشمان من خیره شده بود. من که لبخند روی صورتم ماسیده بود نمیدونستم چی بگم.

در همین حالت خلسه و هپروت و سردرگمی بودم که یاد خاطره ای افتادم.

«سالگرد تظاهرات کوی دانشگاه در تیرماه سال ۷۹ بود. من و ح.پ رفته بودیم خیابان چهارباغ اصفهان. هوا تاریک شده بود و درگیریها همچنان ادامه داشت.

در یک لحظه که کنار پیاده رو ایستاده بودیم من متوجه شدم که گروهی از ماموران نیروی انتظامی با باتوم به سمت ما در حال دویدن هستند و هر کس سر راه بود را میزدند.

همان موقع دیدم یک بسیجی جوان با ریش و پیراهن سفید و یقه آخوندی پشت به سمت گلهء ماموران ایستاده و به سمت دیگه نگاه میکنه. بصورت غریزی و ناخودآگاه، بدون هیچ فکری دستش را گرفتم و به سمت کنار پیاده رو کشیدم و در همان لحظه هم هر دو یکی دو تا باتوم خوردیم ولی از زیر دست و پا رفتن نجاتش دادم. بعد هم با لبخند گفتم وقتی حمله میکنند دیگه کاری ندارند، همه را میزنند. لبخندی زد، تشکر کرد و رفت.

چند دقیقه بعد کمی پایین تر، در حالی که من و ح.پ جدای از جمع در حرکت بودیم، ناگهان چند نفر مامور لباس شخصی و با هیکلهایی دو سه برابر من ریختند سرمون. همون لحظهء اول به صورت ح.پ اسپری فلفل پاشیدند و من فقط فریاد زدن ح.پ را میشنیدم که دور میشد و بعد خودم رفتم زیر مشت و لگد عزیزان زحمت کش لباس شخصی. بعدا فهمیدم که ح.پ را با همان حالت سوزش صورت رها کردند و او هم خودش را به بیمارستانی که هر دو آن شب کشیک بودیم رسانده بود، و گفته بود علی را گرفتند و بردند و آن هم خود داستان و ماجرایی بدنبال داشت. بگذریم.

برگردیم زیر مشت و لگدهای آن شب. یکی از عزیزان لباس شخصی انگشتان شست دو دستش را در دهانم کرده بود به دو سمت مخالف میکشید جوری که تا چند هفته بعد داخل دهانم میسوخت. یک سرباز دیگر هم با باتوم به پاهایم میزد ولی انصافا فقط تظاهر به زدن میکرد.

در همان حین بود که آن بسیجی جوان با پیراهن سفید که چند دقیقه قبل نجاتش داده بودم از راه رسید. به عزیزی که مشغول جر دادن دهان من بود گفت اینو ولش کنید. اینو ولش کنید.

یکی از برادران غولپیکر با لحنی عصبی پرسید جنابعالی؟

مرد سفیدپوش که مثل فرشته ای از راه رسیده بود گفت من از بچه های «ستاد» هستم.

و اینجا بود که مصداق عینی «تو نیکی می کن و در دجله انداز» جلوی چشمانم متجلی شد!

من از بچه های «ستاد» هستم…

«ستاد»…»

چشمان «فرمانده» هنوز منتظر جواب من بودند. گفت برای بار آخر میپرسم. اگر راستش را بگی میذارم بری. چقدر مشروب خوردی؟

گفتم، خداییش بذار برم. من پدرم سرتیپ ن. هستند و اگر بفهمند من همون چند قطره مشروب را هم که به زور ریختند توی دهنم قورت دادم، بخدا میکشتم. بذار برم.

گفت سرتیپ ن.؟ بجا نمیارم! گفتم توی «ستاد» مشغول هستند.

چند ثانیه ای گذشت و «فرمانده» سرش را به سمت ماشین کرد و با اشارهء سر گفت برو، ولی بار آخرت باشه…

از اون داستان ۱۵ سال گذشته و من هنوز نمیدونم این «ستاد» که میگن کجاست. ولی هرجا که هست و هرچی که هست جون ما رو دو بار نجات داده.

دختر تایلندی در ایران: این اولین باری بود که در عمرم…

سه روز پیش مطلبی راجع به توریست تایلندی که برایش مزاحمت در خیابان پیش آمده بود را منتشر کردم که واکنشهای گوناگونی در فضای مجازی داشت. وقتی با خود «کیت» تماس گرفتم، کاملا مطمئن بودم که تمام حرفهایش درست است و قصدش اصلا تخریب ایران نیست. میگفت قصد دارد بزودی متنی از خاطرات خوبش هم بنویسد و در اولین فرصت اینکار را خواهد کرد. روز گذشته به من ایمیل زد و گفت سوار بر اتوبوسی به سمت ارمنستان شده است و در طول مسیر بخشی از خاطراتش را خواهد نوشت. متن زیر ترجمهء نوشتهء‌ اخیر «کیت»است که در فیسبوک منتشر کرد.
10985516_1544908329125512_3497461178444820392_n
«خیلی از شما احتمالا مطلب قبلی راجع به اتفاقات بدی که در ایران برایم رخ داد را خوانده اید
از حمایتها و پیامهای همدردی و تسکین بخش شما چه در قسمت کامنتها و چه از طریق پیام خصوصی بشدت تحت تاثیر قرار گرفتم. حتی خیلی ها با اینکه در آن ماجرا هیچ نقشی نداشتند، اما به من جهت میزبانی و پذیرایی اعلام آمادگی کردند.من واقعا از اینکه که شاهد این هستم که تعداد آدمهای خوب  این همه بشتر از بدهاست سپاسگزارم و میخواهم از تک تک شما تشکر کنم. سفر من بخودی خود آنقدر شگفت انگیز و خوب بود که دیگر نیازی به جبران آن اتفاقات بد نداشت. دلم میخواهد چند خاطرهء خوب را برایتان تعریف کنم:
.
.
.
این اولین باری بود که در عمرم درحالیکه از دور از مسجدی عکاسی میکردم و چندان  راغب به نزدیک شدن نبودم، خانم سالمندی که
kateاصلا انگلیسی هم صحبت نمیکرد به سمت من برای راهنمایی آمد. ما هیچ کدام زبان هم را نمی فهمیدیم. اما این مانع از آن نشد که او به من مهربانی نکند. او مرا به داخل مسجد برد، مرا پوشاند [به من چادر داد] تمام مدت دست من را گرفته بود و به نقاط زیبای مسجد می برد و مرا به گرفتن عکسهای بیشتر تشویق میکرد. دست آخر هم برایم دعا کرد، کمی خوراکی به من داد و چند بار صورت و دستانم را بوسید. قلبم آنقدر گرم شده بود که وقتی خداحافظی کردیم سعی میکردم احساساتم رو کنترل کنم. اینجا بود که حس کردم رفتاری که از قلبی اصیل و مهربان باشد صدایش بلندتر از هرچیزی دیگری است و اینجاست که دیگر کلمات هیچ اهمیتی ندارند.
این اولین باری بود که با تعداد زیادی از اعضای خانوادهء یک نفر که تازه در ایران دیدم آشنا شدم. من با دختری بسیار دوست داشتنی به اسم 13124704_10153464970095825_2470208503602977319_nفرناز که در اتوبوسی در اصفهان کنار هم نشسته بودیم آشنا شدم. یک روز فرناز و دوست صمیمی اش مانی،‌ من را به کوه [صفه] برای گفت و گویی طولانی بردند. به نظر میرسید گفت و گوی ما تمام نشدنی بود و هیچ وقت هم خسته کننده نشد. در نهایت خانهء سه تا از اقوامشان و بیشتر از ۲۰ نفر از فامیلشان را هم دیدم. فرناز من را به پدر و مادرش، به خاله، عمه، عمو و دایی هایش، و پدربزرگ و مادربزرگش و حتی افراد بیشتری معرفی کرد.
من حتی فکر نمیکنم تا بحال در عمرم موفق به دیدن این تعداد اعضای فامیل خودم شده باشم چه برسد به فامیل یک نفر دیگر. ما در پایان برای تولد عمه [یا خاله] اش جشن گرفتیم. [در طول مهمانی] خیلی از فامیل فرناز به من غذاهای مختلف تعارف کردند تا جایی که دیگر جای خالی در شکمم باقی نمانده بود. همه واقعا بسیار مهربان و با محبت بودند جوری که واقعا در آخر شب، خداحافظی خیلی سخت بود.
این اولین باری بود که من مردی را ملاقات کردم که تا اروپا پیاده رفته بود.
بعد از روزی نسبتا بد، من زوجی را دیدم که در همان مهمانسرای من اقامت داشتند. بعدا پیرمردی ایرانی که به زبان هلندی کاملا مسلط بود به ما پیشنهاد کرد که شهر را نشانمان بدهد. او ما را در شهر چرخاند و برایمان کلی خوراکی خرید که امتحان کنیم.
او ما را به پل خواجو برد. سپس ما به خانهء خیلی شیکش که نزدیک پل خواجو بود رفتیم. درون خانه پر بود از فرشهای ایرانی. او حتی از ما با یک شام ایرانی خوشمزه و البته با چایی و یک گپ مفصل پذیرایی کرد.
این اولین باری بود که من پیاز خام خوردم و خیلی هم دوست داشتم. قطعا چیزی در مورد پیاز ایرانی تازه وجود دارد.
این اولین باری بود که به یک مهمانی چایی زنانه ملحق شدم، جایی که همهء خانمها در خانه لباسهای بسیار زیبا با کفشهای پاشنه بلند پوشیده بودند. به من چایی، انواع میوه و شکلات دادند. آنروز روزی بود که دیگرمیزان قند خون اهمیتی نباید میداشت.
13055567_10153464969795825_1986422415392860324_nاین اولین باری بود که من خانمهای خیلی زیادی دیدم که به من چشمک میزدند. نزدیک بازار،‌ نزدیک مسجد و داخل مهمانی چایی زنانه. در
ابتدا خیلی تعجب کرده بودم ولی بعد متوجه شدم که این احتمالا یک علامت دوستانه و مهمان نوازانهء مردم است ( کسی دوست دارد بیشتر برایم توضیح بدهد؟)
این اولین باری بود که صاحب مسافرخانه [هاستل] برایم غذا درست کرد، به من اجازه داد یک شب بیشتر آنجا بمانم بدون آنکه از من پول اضافه تر بگیرد. اسمش علی بود و مرد بسیار محترمی بود. من خیلی از دیدارش خوشحالم. او همچنین من را پس از اتفاقاتی که برایم افتاده بود بسیار درک کرد و از هر نظر به من کمک کرد. بدون او روز من خرابتر میشد و نمیتونستم از اقامتم در اصفهان لذت ببرم.
این اولین باری بود که من از یک کاور گوشی مبایل کسی تعریف کردم و او واقعا میخواست آن را به من هدیه بدهد تا زمانیکه من به اسرار نپذیرفتم.
این اولین باری بود که یک زوج به من آدرسی نشان دادند و در نهایت تمام کرایهء تاکسی ای که با هم گرفته بودیم را پرداختند.
این اولین باری بود که مردم بارها من را به صرف چایی دعوت میکردند. فکر کنم اگر به دعوت همه میخواستم جواب مثبت بدهم هیچ وقت نمیتوانستم که از بازار خارج شوم.
بارها [در این سفر] برایم پیش آمد که مردم به من سلام و خوش آمد میگفتند، و حتی برخی برایم دست تکان میدادند و یا برای اینکه ببینمشان بالا پایین میپریدند، بخصوص بچه ها 🙂
این اولین بار بود که بارها پیش آمد مردم میخواستند با من عکس بگیرند. اولین باری بود که مردم در طول مسیرم بارها به من لبخند زدند.
13087844_10153464969695825_2756768532476059549_n
اگر بخواهم واقعا صادق باشم، سفرتک نفرهء من به ایران علیرغم اتفاقات بدی که برایم پیش آمد، بهترین سفر زندگی ام بود.
روزهایی [در این سفر] بود که وقتی [در پایان] قصد خوابیدن داشتم گرمایی در قلب خودم احساس میکردم و به ارزش خانواده و مهربانی به غریبه ها فکر میکردم. هرچند راستش روزهایی هم بود که واقعا دلم میخواست با پرواز روزبعد به خانه
برگردم.
این مطلب من، و نوشتهء قبلی ام [راجع به آزار جنسی در خیابان] فقط برای جلب توجه مردم به هر دو جنبهء این کشور است. من اصلا قصدم این نبود که دیگران را از سفر به ایران دلسرد کنم. اتفاقا برعکس، خواهش میکن که حتما به ایران بروید و از نزدیک تماشا کنید. من به شما قول میدهم که برایتان یک تجربهء فراموش نشدنی خواهد بود.
13082753_10153464969895825_1327353019874674431_n
در ایران، درست مثل هر کشور دیگری در دنیا، بخصوص اگر توریست زن تنهایی هستید باید محتاط
باشید. با این وجود، تکرار اتفاقات بد بود که من را ناراحتم کرد. شاید من در برخی موارد ضعیف عمل کردم [بی احتیاطی کردم]. شاید هم بشدت بدشانس بودم. شاید هم برای برخی از آن مردها این رفتار کاری قابل تحمل بود.
در هر صورت، من خیلی خوشحالم که می بینم این موضوع توجه عموم را بخود جلب کرد و بصورت فعال درباره اش بحث میکنند.
.
.
.
13055332_10153464970430825_74800117205663248_n
باز هم ممنونم ایران برای تمام خاطرات بی نظیر و درسهایی که برای زندگی به من دادی. قول میدهم باز هم روزی برگردم.
برای عضویت در گروه فیسبوکی «در ایران می بینمت» روی لینک پایین کلیک کنید

شش سوتی برتر من در زبان انگلیسی

حرف زدن به زبان غیرمادری شما را در موقعیتهای خاص، جالب و گاه دشوار قرار میده. فکر میکنم برای اکثر افراد مهاجر تجربیات مشابهی پیش اومده باشه که کلمه ای را اشتباه تلفظ کنند و مخاطبشون متوجه منظور نشه، یا اینکه طرف مقابل کلمه یا جمله ای را جوری بگه که شما اصلا نفهمید چی گفت. برای من تو این چند سال زندگی خارج از ایران بارها از این اتفاقات پیش اومده که از یادآوری بعضیهاش خنده م میگیره و از خجالت بعضیهاش خیس عرق میشم.
۱) مثلا ترم قبل توی سالن تشریح درس آناتومی بودیم. جلسهء قبلش استاد داشت توضیح میداد که بعضی وقتها بهترین تکنیک برای جدا کردن عضلات از هم استفاده از انگشت است. اون روز من سعی داشتم که از همین روش استفاده کنم و با سرعت و قدرت چندین بار انگشتم رو توی حفره ای که بین عضله و پوست ایجاد شده بود فرو میکردم. دو تا از دوستام هم کنارم ایستاده بودند که یکیشون گفت این تکنیک finger blast خیلی باحاله و اون یکی دوستم هم خندید. من خیال کردم که منظور ضربه های ناگهانی و سریع هست و فکر کردم شاید اصطلاحی باشه شبیه موشک بارون شدن و رعد و برق و از اینجور چیزها.
هفتهء بعدش دوباره سالن تشریح بودیم و استاد پشت سر من ایستاده بود و من رو به چند تا از همکلاسیهام بلند بلند گفتم که این هفته هم باید یه کم تکنیک finger blast رو امتحان کنیم. یکدفعه سکوت شد. دو تا دوستام که کنارم بودند از زور خنده چشاشون گرد شد و سرخ شدند و هی به من اشاره میکردن که استاد پشت سرت وایساده و من که متوجه شدم یک اتفاق ناجوری افتاده سریع شروع کردم فیلم بازی کردن که اوه من استاد رو ندیدم و چه سوتی ای دادم. شب توی خونه سرچ کردم و معنی فینگر بلاست رو فهمیدم. یعنی با قدرت و بصورت مکرر انگشت توی سوراخ کسی کردن!
۲) توی اصفهان یه اخلاقی هست (که من البته خوشم نمیاد از این کار) که وقتی کسی را میخواد لهجهء‌ اصفهانیش رو عوض کنه و شبیه تهرانیها حرف بزنه بخصوص وقتی نتیجهء کار خوب از آب درنمیاد مسخره میکنن و مثلا وقتی میخوان ادای طرف را در بیارن میگن تَهران یا پَیاز (با فتحه). چون اصفهانیها خیلی از حرفهای فتحه دار را با کسره تلفظ میکنند. مثلا پَلنگ را میگن پِلنگ. یا خَراب را میگن خِراب. پس کسی که میخواد لهجه اش را عوض کنه مسخره میکنن که طرف دیگه حتی پیاز و تهران را هم با فتحه میگه.
توی انگلیسی هم خیلی وقتها حرف O را بیشتر شبیه به آ تلفظ میکنند تا نزدیک به اُ. مثلا Ontario را میگن آنتاریو. Obstacle را میگن آبستکل.
چند ماه پیش توی جمع همکلاسیهای کاناداییم نشسته بودیم و حرف میزدیم. من هم که سعی میکردم لهجه رو خیلی انگلیسیش کنم وسطهای حرف میخواستم بگم فلانی شبیه به اوباماست و گفتم فلانی شبیه به آباما. اونام حاج و واج نگاه میکردند که آباما کیه! خلاصه خیلی پیاز قضیه پَیاز شده بود.
۳) یه بار توی دانشگاه با دو تا از پسرها نشسته بودیم و راجع به یکی از دخترهای کلاس حرف میزدیم که یکیشون یه شوخی کرد و جفتشون خندیدن ولی من متوجه نشدم اصن چی گفت اما نمیخواستم به روی خودم بیارم که نفهمیدم و لاجرم من هم باهاشون خندیدم و برانکه قضیه ضایع نشه سریع موضوع رو تموم کردم و شروع کردم توی گوشیم ور رفتن.
یهو دیدم دوستم سرخ شده و شروع کرد به عذرخواهی کردن و هی میگفت ببخشید و نباید همچین شوخی ای میکردم و منم که اصن نمیدونستم چی گفته بود ولی حدس میزدم که یه شوخی سکسی کرده بود هی میگفتم نه بابا. مشکلی نیست. نو پرابلم نو پرابلم :))) هنوزم نمیدونم البته چی گفته بود.
۴) بعضی وقتها اصطلاحاتی هست که ممکنه نشنیده باشیم. مثل اینکه «آیا وقت دارید» با «آیا وقت را دارید» تفاوت داره.
do you have time
do you have the time
جملهء دوم یعنی ساعت چنده.
یکبار توی ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم که یه پسری با عجله اومد سمت من و گفت
excuse me, do you have the time
من هم خیلی ریلکس و در کمال آرامش گفتم بله، البته تا زمانی که اتوبوس از راه برسه.
بعد دیدم باز میگه نه نه! دو یو هو د تایم؟ و خیلی هم روی THE تاکید کرد.
من هم باز گفتم بله و مونده بودم چرا کارش رو نمیگه.
برای بار سوم که سوالش رو تکرار کرد، یه نفر که اونطرفتر ایستاده بود گفت ساعت ۵:۳۰ هست. این از اون لحظه هایی بود که از خجالت خیس عرق شدم.
۵) دوست دختر سابقم عادتی که داشت این بود که خیلی تند و زیرزبونی حرف میزد که به انگلیسی بهش میگن mumbling.
اولین باری که با هم رفته بودیم بیرون، دیدم روی بازوش یه تتوی مرغابی داره. گفتم قضیهء‌ مرغابی چیه؟ شروع کرد به توضیح دادن و من فقط وسط حرفهاش فهمیدم که یه چیزی راجع به پدرش گفت و باخودم گفتم لابد پدرش اردک دوست داشته!
چند هفته بعدش حرف میزدیم و من پرسیدم راستی پدرت چیکار میکنه؟ دیدم با تعجب نگاهم کرد و گفت یادت رفت؟ و بعد با انگشت به سمت تتوی روی بازوش اشاره کرد و گفت پدرم فوت کرده دیگه!
من هم که واقعا هیچ ایده ای نداشتم گفتم اوه ببخشید، راست میگی یادم رفته بود. هیچ وقت هم نفهمیدم قضیهء تتوی مرغابی و علت فوت پدرش چی بود و هیچ وقت هم روم نشد بپرسم :))
۶) هفتهء‌ پیش توی کلینیک باید پیرمردی ۷۵ ساله را ویزیت میکردم.از همون لحظهء ورودش به اتاق شروع کرد به شوخی کردن. آخر وقت بود و من باید سریع بیمار را معاینه میکردم و کارهای درمانیش را انجام میدادم و گزارش را توی پرونده مینوشتم.
خلاصه وقت و حوصله زیادی برای شوخی کردن نداشتم. شروع کردم شرح حال گرفتن تا جایی که پرسیدم آیا بیماری دیابت دارید؟
با نیشخند گفت بیماری چی چی؟
من که از قبل میدونستم با تلفظ درست این کلمه مشکل دارم، سعی کردم تغییر تلفظ بدم و پَیازش رو بیشتر کنم.
باز خندید و گفت چی هست این بیماری؟
گفتم قند خون بالا.
بیمار هم نیشش رو باز کرد و گفت آهااااا. منظورت دیابته؟ بعد هم چشمک زد که یعنی از همون اول میدونستم چی میگی و فقط خواستم دستت بندازم :/
به کانال تلگرام شبنویس هم سری بزنید: https://www.telegram.me/shabnevisblog

دکتر سیک، عمامه و حرف شین

دارم واسه امتحان فردا میخونم و خوب طبیعتا و طبق عادت دیرینه وسط درس خوندن یاد چیزایی میوفتم که هیچ ربطی نداره و اصلا معلوم نیست این همه سال تو کجای مغزم پنهان شده بوده!
داشتم مبحث استریل کردن تجهیزات جراحی رو میخوندم که یهو یادم افتاد حدود ۱۰ سال پیش توی شهرستان سمیرم پزشک سرباز بودم و گهگاهی شیفت شب بیمارستان برمیداشتم.
یک پزشک هندی هم سالهای سال بود که توی این شهر طبابت میکرد و معمولا سرشب که میرسیدم بیمارستان شیفت را به من تحویل میداد و گپی میزدیم و میرفت. موهای سفید و پوست تیره و لهجهء هندی اش موقع فارسی حرف زدن جالب بود. آدم خوبی بود و مردم شهر دوستش داشتند و قبولش داشتند. اسمش اگر اشتباه نکنم دکتر سیک یا سینک بود.
میگفتن از قبل از انقلاب اینجا بوده و اوایل عمامهء سیکهای هندی به سر داشته اما بعد از چند سال که انقلاب شکوهمند اسلامی اتفاق می افته کم کم بهش وحی میره و تصمیم میگیره که مسلمان بشه.
میگفتن بعد از اینکه بصورت رسمی اعلام میکنه که مسلمان شده عمامه ی سرش رو برمیداره و طی مراسم خاصی و با حضور امام جمعهء شهر و فرماندار و گویا حتی فیلمبردار میرن همین بیمارستانی که من شیفت میدادم و مراسم برداشتن اون یکی عمامه را هم طی عمل جراحی انجام میدن. منتهی چون دکتر سن و سالی ازش گذشته بوده و گویا پوست ناحیه ضخیم شده بوده یه مقدار خونریزی میکنه و یکی دو روز هم توی بیمارستان بستری میشه.
یه خاطرهء دیگه هم مردم شهر ازش تعریف میکردند که نمیدونم راست بود یا قصه ای بود که براش ساخته بودند. حالا من خیلی قضیه را باز نمیکنم و بصورت سربسته اشاره میکنم که دکتر سیک بدلیل لهجهء هندیش توی تلفظ کردن حرف ش مشکل داشت و بجای حرف ش چیزی شبیه به ک میگفت و من هم توی حرف زدن باهاش متوجه این موضوع شده بودم.
میگفتند اوایل که اینجا مشغول بکار بوده و احتمالا لهجهء غلیظ تر و ضخیم تری هم داشته، یک کتک مفصلی از همراه بیمار میخوره. گویا بیمار خانم مسنی بوده که بهمراه پسر سبیل کلفتش به دلیلی به ایشون مراجعه میکنه و دکتر بعد از معاینه و تجویز داره بهش توصیه میکنه که هر روز شیر گاو بخوره.

سفر

سالها پیش در شهرستان سمیرم کار میکردم. شهری با ۲ خیابان اصلی، بدون هیچ چراغ قرمز و یا چهارراه، و جمعیتی حدود سی هزار نفر. مجموع سه سال و نیم زندگی در سمیرم و روستاهای اطرافش تجربه ها و خاطرات زیادی برایم به ty215492همراه داشت.
یکی از خاطرات آن سالها روزی است که با چند نفر از اهالی شهر مشغول گپ زدن بودیم که یکی از آنها علت آمدن من به سمیرم را سوال کرد. دلایل شخصی زیادی داشتم اما کوتاه گفتم زندگی در شهرهای بزرگ را دوست ندارم.
چشمهایش گرد شد و با تعجب از من پرسید به نظر شما سمیرم بزرگ نیست؟!؟!؟
لبخندی زدم و گفتم چرا نسبت به برخی شهرهای دیگر خیلی بزرگ است.
اما این حرف او همیشه در ذهنم باقی ماند. اینکه برای کسی که جایی غیر از محیط زندگی اش را تجربه نکرده، دنیای او در محیط پیرامونش خلاصه میشود. دنیای او آنقدر کوچک میشود که شهری که از شمال تا جنوبش را با ماشین میشود در ۱۰ دقیقه طی کرد، دیگر کوچک قلمداد نمیشود.
همانجا بود که با خودم گفتم زندگی من، رویاهای من، دنیای من نباید کوچک بماند. باید سفر کنم. نه! سفر کافی نیست! باید در مکانهای مختلف زندگی کنم. باید هرچه بیشتر تجربه کنم.
باید هر چه بیشتر بیاموزم. هیچ چیز و هیچ کس نباید مانعی بر سر راهم باشد، هرچند همیشه در عبور بودن، همیشه در گذار بودن سخت است.
اما میدانم آن روزی که کوله بارم را زمین خواهم گذاشت، آخرین روز من است.

من و تاکسی صورتی

اواسط زمستان سال گذشته بود. آقایی حدوداً پنجاه ساله از طریق فیسبوک با من تماس گرفت و گفت احتمال داره پدرم را بشناسه هر چند سالهاست که در اصفهان زندگی نمیکنه، اما از اهالی محله‌ی «آزادان» بوده که من یک بار مطلبی راجع بهش نوشته بودم. میگفت در حال حاضر ساکن مونتراله و تمایل داره با من حضوری ملاقات کنه تا راجع به مسایل روز ایران و سیاست ایران گپی بزنیم. در پایان هم نوشته تاکسی صورتیبود پیشنهادی برای من داره که ترجیح میده حضوری مطرح کنه

توی پروفایلش یکی دو تا ویدئو از خودش گذاشته بود تحت عنوان «چگونه من را شکار کردند» و «جاسوسی های صدای آمریکا» و «پیامی به آیت الله خامنه ای» که فرصت نکردم هیچ کدوم رو تماشا کنم. پروفایلش رو برای پدرم فرستادم و پرسیدم که آیا میشناستش؟ جواب اومد که خیر

روزهای کسل کننده و تاریک و سرد زمستان مونترال بود و من که از مشغله ی زیاد حوصله ام سر رفته بود و دلم هم هوس ماجراجویی کرده بود، خیلی کنجکاو شده بودم که پیشنهاد این فرد چیه و اصلاً این کیه و چیکارم داره. از طرفی پروفایلش هم اطلاعات زیادی بهم نمیداد و خیلی برام سوال برانگیز بود. با خودم میگفتم توی یک شهری که تازه واردم و تعداد آدمهایی که میشناسم از انگشتان دستام کمتره، این فرد چطوری من رو پیدا کرده؟ با من چیکار داره؟ ماموره؟ جاسوسه؟ قاتل زنجیره ایه؟

بعد از یکی دو روز کلنجار با خودم، بالاخره جواب مسیجش رو دادم و گفتم خوشحال میشم از نزدیک ببینمش و شماره تلفنم را هم فرستادم. سه روز بعد، حوالی غروب بود که با شماره ای ناشناس با من تماس گرفت. به محض اینکه گفت سلام، گفتم خوبید آقای …؟ تعجب کرد که از کجا شناختمش! گفتم منتظر تماستون بودم ولی باز سوال کرد که از کجا فهمیدم پشت خط اونه!  گفتم شماره ناشناس ندارم و مدت زیادی نیست به مونترال اومدم و حدس زدم خودتون باشید

بعد با کمی مکث و تردید گفت پشت تلفن بهتره زیاد صحبت نکنیم. آدرس خونه م رو پرسید تا حضوری به ملاقاتم بیاد. رفتار عجیبش نگرانم میکرد
گفتم من منزلم خیلی دوره و بهتره همینجا مرکز شهر در یک کافه یا رستوران همدیگه رو ملاقات کنیم
گفت من ماشین دارم و میام دم خونه ت
گفتم من شبها تا دیر وقت در محل کارم هستم و منزل نمیرم
گفت پس آدرس محل کارت رو بده تا بیام اونجا
گفتم محل کارم مناسب گپ زدن نیست و بهتره جایی در شهر قرار بذاریم
گفت پس پنج شنبه این هفته ساعت 8 شب بیا دم ایستگاه متروی «مک گیل» و من میام دنبالت. خدافظی کردیم

با هیچ کس راجع به این موضوع حرف نزدم. از یه طرف نمیخواستم به یه ملاقات ساده اهمیت بیهوده بدم، از یه طرف هم نمیخواستم کسی رو الکی نگران کنم

ساعت 6 پنجشنبه که شد باز شماره ی ناشناس تماس گرفت و ازم خواست به ایستگاه متروی «پیل» برم. گفت بیرون ایستگاه منتظر بمونم تا با یه تاکسی صورتی بیاد دنبالم. حوالی ساعت 8 که شد شال و کلاه کردم و به سمت ایستگاه راه افتادم. در بین راه با یکی از دوستای سوئدم تماس گرفتم و ماجرا رو براش گفتم و اینکه تنها چیزی که از این فرد میدونم اینه که با یه تاکسی صورتی میاد دنبالم. کلی نگران شد و میگفت همین الان برگردم. ولی من کله شق تر از این حرفها بودم که نرم

هوا تاریک و کمی سرد شده بود. بارون سبکی میومد. چند دقیقه ای بیرون از ایستگاه مترو منتظر بودم که صدای بوق تاکسی صورتی رنگ از اون سمت خیابون بلند شد. سریع به سمتش رفتم

در جلو را باز کردم که سوار شم ولی مودبانه و با کمی اظطراب گفت لطفاً صندلی عقب بشین. بعداً برات میگم چرا. در حالیکه تعجب کرده بودم عقب تاکسی نشستم. داشتم کمربندم رو میبستم که برگشت و یک لیوان قهوه داد دستم و گفت بیا قهوه بخور تا توی مسیر حرف بزنیم

همینطور که مردد لیوان قهوه رو با دو دوست خودم نگه داشته بودم شروع کردم به احوال پرسی، اما بیشتر حواسم به قهوه بود. نکنه چیزی توش ریخته باشه؟ داروی خواب؟ سم؟
رفتارش عجیب بود. همینطور که شروع کرد به حرکت از آینه عقب نگاهم میکرد. بعد از چند دقیقه باز گفت قهوه ت رو بخور تا سرد نشده

آب دهنم رو قورت دادم و گفتم من قهوه‌ی سرد بیشتر دوست دارم. زیر چشمی سعی داشتم حواسم به همه چیز و همه جا باشه. به ماشینهای دور و بر، حتی گاهی پشت سر رو هم نگاه میکردم که مطمئن بشم ماشین دیگه ای دنبالمون نیست. اینقدر حواسم به اطراف بود که حتی یادم نمیاد راجع به چه چیزهایی حرف زدیم. حدود 10 دقیقه گذشته بود که یکهو متوجه شدم جایی از شهر هستم که نمیشناسم. از خیابانها و کوچه های باریکی گذشتیم که تابحال ندیده بودم. حتی نمیتونستم حدس بزنم کدوم سمت شهر هستیم

متوجه رفتار نگرانش شدم. مدام اطراف رو نگاه میکرد. حرکات سر و دستش تند و مظطرب بود. من که سعی میکردم آرامش خودم رو حفظ کنم از گذشته ش پرسیدم

آهی کشید و شروع کرد: «قبل از انقلاب آبادان کار میکردم. توی شرکت نفت. یه کارگر ساده و بی سواد بودم. خوب اون موقع من هیچی نمیدونستم. یه جوون لات و بی ابالی. اما شکار شدم. سرویسهای اطلاعاتی و جاسوسی آمریکا و انگلیس توی ایران شکارم کردن. میخواستن روحانیت و اسلام رو برای همیشه از بین ببرن. اومدن و خمینی رو حمایت کردن که انقلاب کنه تا بتونن مردم رو ناراضی کنن نسبت به اسلام و روحانیت. این حرفهایی که میزنم نتیجه سالها تحقیقه. تمام قضیه همین بوده. من اون موقع فریبشون رو خوردم و وارد حزب توده شدم. حتی دستگیرم کردن. ساواک شکنجه م کرد. ولی همه اینها برنامه خود آمریکا و انگلیس بود.» بعد یکدفعه برگشت به من نگاه کرد و گفت: قهوه ت سرد شد!

شما خودت قهوه نمیخوری؟ میخوای بریم یه جا وایسیم برای خودتون هم قهوه بگیریم؟-

 من قبلش خوردم. نمیخواستم با هم بریم توی کافه بشینیم. من تحت نظرم. نمیخواستم واست درد سر درست بشه. آها! فکر کنم همینجا خوبه-

بعد کنار خیابون توقف کرد. یک خیابون خیلی باریک و تاریک بود. سریع به اطراف نگاه میکردم. یواشکی بدون اینکه متوجه بشه کمربند صندلی رو باز کردم و با دست دیگه سعی داشتم قفل در رو هم باز کنم که یکهو برگشت و پرسید نکنه قهوه دوست نداری اصن؟؟

چند ثانیه فقط خیره شده بودم. لبخندی زدم و گفتم چرا چرا خیلی دوست دارم. نمیدونستم چی بگم. نهایتاً تسلیم شدم. لیوان رو سر کشیدم و بابت قهوه تشکر کردم. حواسم اما به دور و بر هم بود. سعی میکردم خانه ها و شکل خیابان و پلاک خانه کناری رو به خاطر بسپرم

آقای راننده، هنوز داشت از گذشته ش تعریف میکرد اما من فقط حواسم به اطراف بود. چند متر جلوتر از ما، یک ماشین ون توقف کرده بود و یک کانادایی از اون خارج شد. منتظر بودم ببینم به سمت ما میاد یا نه، اما به سمت دیگه ی خیابون حرکت کرد. هیچ کس دیگه ای توی خیابون نبود

حواست هست؟-
بله بله! می فرمودید-
ادامه داد: خلاصه اینکه بعد از انقلاب هم بازداشت شدم. رفیق صمیمیم من رو لو داد. دهه شصت بود. باز فریب خورده بودم. یکروز توی خیابون راه میرفتم که یهو چند تا مامور دورم رو گرفتن و سوار ماشینم کردن. یک سال و خورده ای زندان بودم. شانس آوردم که اعدامم نکردن. کار خاصی هم نکرده بودم اما خیلی های دیگه اعدام شدن. بعدها فهمیدم دوستم برای سبک شدن حکمش باهاشون همکاری کرده بود. خلاصه اینکه از ایران خارج شدم. پناهنده شدم. اما فهمیدم که توی کل سازمان هم جاسوس هست. حتی خود رجوی هم مامور انگلیس و آمریکاست. بعد از اون بود که دیگه شروع کردم به تحقیقات. دنبال حقیقت بودم. حدود بیست ساله که تمام مدارک و سندها رو جمع کردم. میخواستم اینجا منتشر کنم و به دنیا بگم که تمام این داستان بخاطر جنگ با اسلام بوده. شاه رو برکنار کردن که آخوند حکومت کنه و نذارن درست حکومت کنه و مردم اینجوری از اسلام زده بشن. با چند جا تماس گرفتم که نتیجه تحقیقاتم رو علنی کنم. حتی صدای آمریکا هم تماس گرفتم. ولی هیچ کس جرات نمیکرد این ماجرا رو فاش کنه. کم کم متوجه شدم که توی کانادا هم زیر نظرم دارن. سرویسهای اطلاعاتی کانادا خیلی با آمریکا و انگلیس همکاری دارن. فهمیدم همه جا کنترلم میکنن. توی خونه ی خودم و خونه دوستام، توی کامپیوتر و مبایلم، توی وسایل خونه م هم حتی دستگاه شنود کار گذاشتن. یه تلویزیون جدید خریده بودم. بطور اتفاقی متوجه شدم که توش میکروفون کار گذاشتن. فهمیدم زنم که کانادایی بود جاسوسه. کار خودش بوده. از اول برنامه شون این بود که از این طریق به من نزدیک بشن. ازش جدا شدم و هر چند ماه خونه م رو جابجا میکردم. شروع کردم به نوشتن. به آیت الله خامنه ای هم نامه نوشتم. بعد از انتخابات 88 بود. بهش گفتم میرحسین موسوی فرد خوبیه ولی مثل من شکار شده. این کار غرب هست که میخوان درگیری در ایران درست کنن که اعتماد مردم نسبت به اسلام باز هم خراب بشه. ویدئوهایی که منتشر کردم رو دیدی؟؟

ناخودآگاه خوشحال شده بودم. ماجرا از اون چیزی که فکر میکردم ساده تر بود. گفتم بله بله. پیامتون به آقای خامنه ای رو هم دیدم
امیدوار بودم سوالی از محتوای ویدئوها نپرسه

:ادامه داد
– خلاصه اینکه دیدم طرفدار میرحسین هستی. میرحسین فرد خوبیه ولی نمیدونه داره چیکار میکنه. همونطور که خامنه ای نمیدونه درگیر چه دسیسه ای شده. به هر حال دیدم که به موضوعات سیاسی و روز ایران و جهان علاقه مندی، برای همین بود که باهات تماس گرفتم. ولی نمیخواستم مشکلی برات ایجاد کنم. چون اینها سالهاست که هرکسی با من در ارتباط باشه رو زیر نظر میگیرن. ممکنه برای کارهای اقامتت مشکلی ایجاد بشه. دیدم نوشتی توی مک گیل هستی. درس میخونی؟ دانشجویی؟
نه. فعلاً کار میکنم! به هر حال ممنون که من رو در جریان قرار دادید اما چه کمکی از دست من برمیاد؟-
گفت: من سواد درست حسابی که ندارم. زبانم هم خیلی خوب نیست. اما موضوعی که سالهاست تحقیق کردم رو با لحن و ادبیات خودم نوشتم. دنبال کسی هستم که زبانش خوب باشه، تحصیلکرده باشه و مطالب من رو بصورت درست و کتابی بنویسه، ویرایش کنه تا بتونم منتشرشون کنم. اسمت رو هم روی جلد کتاب به عنوان دستیار نویسنده مینویسم. بابت تایپ و وقتی هم که میذاری یه مبلغ ناقابلی میدم. به عنوان یه کار جانبی با درآمد مختصر میتونی بهش نگاه کنی. ولی باید بدونی که کار خطرناکیه و اگر واردش شدی تا آخرش هستی! من خطر کردم و تا آخرش هستم. حتی مجبور شدم ماشینم رو این رنگی کنم که شناسایی نشم

گفتم: ممنون. باشه من روی پیشنهادتون حتماً فکر میکنم ولی مساله اینه که در حال حاضر خیلی درگیر کار هستم و بعید میدونم فرصت کنم. اما توی فیسبوک براتون مسیج میفرستم
با لحنی امیدوار گفت: باشه. ولی هیچ حرفی توی فیسبوک راجع به این موضوع ننویس. کامپیوتر من هک شده. بصورت رمزی برام بنویس. اگر جوابت مثبت هست برام یه اسم رمز بفرست و من خودم از تلفن عمومی باهات تماس میگیرم
باشه. ولی چی بنویسم به عنوان اسم رمز؟-

درحالیکه هنوز مضطرب به اطراف نگاه میکرد گفت: اسم رمزمون باشه پلنگ صورتی

لبخندی زدم و گفتم چشم

بعد ماشین رو روشن کرد و آدرس محل کارم رو پرسید. گفتم من رو دم دانشگاه مک گیل پیاده کنید ممنون میشم. وقتی رسیدیم گفت جلسه بعدی توی دفتر محل کارت صحبت کنیم. بقیه جاها من زیر نظر هستم. گفتم محل کار من اصلاً امن نیست. پر از دوربین مداربسته است که همه چیز وهمه کس رو زیر نظر دارن. براتون دردسر نشه یه موقع؟

چشماش درشت شد و گفت اوه اوه! راست میگی. باشه باشه. پس وقتی تماس گرفتم یه جای امن قرار میذاریم

تشکر کردم و گفتم خبر میدم. یادم می مونه. پلنگ صورتی. مرسی. شبتون بخیر

سرم پایین بود و آروم توی پیاده رو قدم میزدم. بارون بند اومده بود. چند صد متری با محل کارم فاصله داشتم. بعد از یکی دو دقیقه پیاده روی، به سمت خیابون نگاهی کردم. دیدم تاکسی صورتی رنگ با چراغ خاموش، در کنار خیابون آروم آروم و با فاصله چند متر پشت سرم حرکت میکنه. دستم رو بالا بردم و سری برای راننده تکون دادم. بوق زد، سریع دور زد و رفت

چند هفته بعد توی خیابون باز همون تاکسی رو دیدم