آیا دروغ گفتن منحصر به انسانهاست؟

من اصلا دروغگوی ماهری نیستم. خیلی راحت از روی اضطراب و یا تغییر لحنم لو میرم. در مقطعی از زندگی تصمیم گرفتم تحت هیچ شرایطی به هیچ کسی دروغ نگم که البته تصمیمی غیرممکن و شاید احمقانه بود.
اما در عین حال که خیلی زود و راحت و بصورت پیش فرض به همه اعتماد میکنم، خیلی سریع هم متوجه دروغ گفتن افراد میشم.
یکی از استادهای ما در دانشگاه معروف به این است که موقع درس پرسیدن، اگر دانشجو مطلبی را نمیداند و جواب اشتباه میدهد یا به اصطلاح چرت و پرت بار هم میکند، خیلی عادی رفتار میکند و با تایید حرفهای دانشجو اجازه میدهد دانشجو بیشتر و بیشتر دست خودش را رو کند.
من هم در روابط بین فردی تا حدی همینطور هستم. وقتی متوجه دروغ کسی میشم واکنشی نشون نمیدم. تظاهر میکنم که دروغ را باور کردم حتی اگر در دلم یک «خر خودتی» هم بگویم. قبلا حدود سه سال با کسی زندگی کردم که یکی از ماهرترین دروغگوهایی بود که تابحال دیده ام و من هیچ وقت دروغها را به روی خودم نمی آوردم و گاهی هم مثل همان استاد، میدان را برای دروغ گفتن بیشتر مهیا میکردم. اما ماجرایی اخیرا باعث شد به این موضوع فکر کنم که چرا ما دروغ میگوییم؟
آیا این یک خصوصیت منحصر به انسان است؟ آیا دروغگویی همیشه بد است؟ آیا فرد دروغگو الزاما آدم بدی است؟ آیا دروغگویی میتواند بیماری باشد؟
Portrait of common chimpanzee (Pan troglodytes), studio shot

اگر سعی کنیم که از زوایای اخلاق و فلسفه و دین و هنجار،‌ که همگی از ابتکارات و منحصرات جوامع بشری هستند به موضوع نگاه نکنیم، دروغ گفتن را میتوان یکی از رفتارها و مهارتهای تکامل یافته برای بقا تعریف کرد.

بخصوص که انسان خردمند (هومو ساپینز) تنها گونه از جانداران نیست که دروغ میگوید. رفتارهای اغراق آمیز (بلوف)، فریبکاری، تظاهر، پنهان کاری و دروغ گفتن در تمام جانواران و پرندگان و آبزیان و حتی تک سلولی ها دیده شده است. مثلا نوعی از سنجابها غذا را در دهان خود پنهان میکنند و سپس در نقاط مختلف زمین چاله های دروغین حفر میکنند و تظاهر به چال کردن غذا در آنها میکنند تا سایر سنجاب ها متوجه نشوند که غذا نهایتا در کدام چاله پنهان شد. یا برخی باکتریها سیگنالهای دروغین شیمیایی از خود ارسال میکنند تا نسبت به موقعیت خاص باعث جذب یا دفع سایر باکتری ها شوند.

یا موشها موقع به دام افتادن خود را به مردن میزنند و درواقع اصطلاح موش مردگی هم از همین جا آمده است، تا بتوانند در موقعیت مناسب و بصورت ناگهانی فرار کند.
یا مثلا میمونها به دروغ فریاد خطر (مثلا نزدیک شدن مار) سر میدهند تا سایر میمونها فرار کنند، و سپس خود پنهانی و به تنهایی غذایی که پیدا کرده اند را بخورند.
گفته میشود دروغ گفتن در واقع یکی از غرایز و رفتارهای اجتماعی برای بقا است که در طول تکامل به ما رسیده است. در حیوانات دروغ گفتن اغلب برای بدست آوردن غذا و جفت است یا اینکه حیوان ضعیف تر برای بقای خود در مقابل قوی ترها دروغ میگوید.
در انسانها اگرچه نفس دروغ گفتن پیرو همان اصل تداوم و بقا است، این رفتار اهداف و انگیزه های گسترده تری دارد. برای همه ما پیش آمده که از ترس والدین یا معلم دروغ بگوییم یا حقیقتی را پنهان کنیم یا بعبارتی فریبکاری کنیم. دروغ گفتن در انسانها میتواند برای رسیدن به موقعیتی یا بخاطر جلوگیری از عواقب کاری یا از دست دادن موقعیتی باشد. میتواند بخاطر ترس باشد یا برای رسیدن به سکس، ثروت، قدرت، جلب توجه،‌ محبت، مصلحت، انتقام و دهها دلیل دیگر باشد. اما همگی شامل همان اصل نزاع و بقا است.
دروغ
و البته مورد خاصی هم وجود دارد و آن بیماری دروغگویی (دروغگویی پاتولوژیک) است که نوعی وسواس فکری است و میتواند بخشی از اختلالات دیگر مثل اختلال شخصیتی باشد یا مستقل از سایر بیماریها و بخودی خود بروز کند. فرد بیمار ممکن است دروغهای ساده و قابل باور یا دروغها و داستانهایی هیجان انگیز تعریف کند. بیمار به دروغ گفتن خود آگاه هست و بعضا حتی عذاب وجدان هم میگیرد. معمولا این بیماران زندگی کسالت باری دارند که سعی دارند زندگی خود را یا بشدت هیجان انگیز و حیرت آور ترسیم کنند یا خود را فردی قربانی و قابل دلسوزی و ترحم معرفی کنند. در این نوع بیماری، دروغها اغلب بی هدف و بی فایده است و فرد بیمار برای رسیدن به منفعتی خاص دروغ نمیگوید. درواقع این نوع دروغگویی یک عادت رفتاری است که نیازمند و قابل درمان هم است. این افراد به دلیل بی اعتمادی دیگران معمولا تنها و طرد شده هستند و در روابط فردی با مشکلات متعددی روبرو هستند.
و اما پیچیدگی کار در اینجاست که دروغ گفتن که رفتاری است غریزی و شاید تا حدی ضروری برای بقای انسان در زندگی شخصی و جمعی، به همان اندازه هم در قوانین و قواعد بشری بعنوان رفتاری غیراخلاقی، نادرست و نکوهیده شناخته و تعریف شده است. و این موضوع یک نمونه از صدها مورد از تناقضات تضادهای جامعهء بشری است.

ویدئویی از دروغگویی میمونها

Advertisements

لطفا به حیوانات غیرخانگی غذا ندهید

در فرهنگ ما عموماً غذا دادن به حیوانات «زبان بسته» و «بی صاحب» کار پسندیده ای است و حتی معتقدیم میگویند که ثواب هم دارد. یادم هست بچه که بودم در حیاط خانهء مادربزرگ، پس از آنکه غذا خورده میشد، سفره را میتکاندند تا پرندگان از باقی ماندهء نان و برنج درون سفره تغذیه کنند و من هم مثل خیلی از شما با همین دیدگاهها بزرگ شدم و همیشه از غذا دادن به حیوانات در طبیعت لذت میبردم. تا اینکه چند سال پیش، در اولین روز اقامتم در سوئد، خارج  از فروشگاهی نشسته بودم و ساندویچ میخوردم. کبوتری نزدیک من آمد و من هم از روی عادت تکه ای از نان ساندویچم را برایش انداختم و ناگهان خانمی مسن که نزدیک من نشسته بود با انگشت به من اشاره کرد که این کار را نکنم. برایم عجیب بود و این اولین تجربهء تضاد فرهنگی من در دنیای غرب بود.252337_10152833182320214_108350537_n

چند سال بعد با جمعی از دوستان کنار دریاچه ای نزدیک استکهلم رفته بودیم. تعدادی مرغابی وحشی که بر روی آب شنا میکردند به سمت ما آمدند. یکی از دوستان برایشان تکه های نان پرت کرد که دوست سوئدی ما او را از این کار منع کرد. وقتی پرسیدم چرا گفت برای اینکه به انسان عادت میکنند و شاید انسان بعدی که به سمتشان می آید شکارچی باشد.

روز گذشته در فروشگاه بزرگی در تورنتو قدم میزدم و از کنار گیشهء بروشورهای تبلیغاتی رد میشدم. ناگهان پوستری توجه من رو جلب کرد که روی آن بزرگ نوشته شده بود «لطفاً به حیوانات وحشی غذا ندهید». جزوه را برداشتم و مطالعه کردم. خلاصهء آموزشهای نوشته شده در آن جزوه را اینجا مینویسم.

الف) حیوانات میتوانند به منابع غذایی غیرطبیعی مانند آنچه شما میخورید وابسته شوند
ب) ممکن است حیوانات ترس طبیعی خود نسبت به انسانها و سایر حیوانات را از دست بدهند و در برابر انسانها یا حیوانات شکارچی آسیب پذیر شوند. شاید انسان بعدی که حیوان برای غذا گرفتن به سمتش میرود یک بیمار روانی باشد که از آزار و زجر دادن حیوانات لذت میبرد
پ) ممکن است غذاهایی که ما مصرف میکنیم برای بدن و سلامت حیوان مناسب نبوده و باعث بیماری وی شود. مهمترین آنها آدامس و غذاهای سرخ شده است
ت) ممکن است حیوانات غیرخانگی در اماکن عمومی و پرجمعیت انسانهای که به آنها غذا میدهند جمع شوند و منجر به گسترش بیماریهای مشترک انسان و حیوان شوند.
ث) غذا دادن به حیواناتی که نزدیک جاده زندگی میکنند باعث افزایش خطر تصادفات در اثر ورود آنها به جاده برای دریافت غذا از انسانها شود

و در نهایت از مردم خواسته اند که قدر حیات وحش را بدانند، زباله های خانگی حاوی غذا را از دسترس حیوانات دور نگه دارند، و کمک کنند که حیات وحش را همچنان حیات وحش نگه دارند.

آیا حیوانات هم عاشق میشوند؟ عشق از نگاه دکتر هلن فیشر

آیا حیوانات هم عاشق میشوند؟
هنگام عاشقی چه اتفاقی در مغز انسان رخ میدهد؟
آیا در مغز انسانها تفاوتی بین میل جنسی و عشق وجود دارد؟
آیا کسانی که بعد از سالها هنوز عاشقند راست میگویند؟
چه چیز باعث میشود انسانها عاشق یک نفر خاص بشوند ولی عاشق کس دیگری نشوند؟
تعریف علمی عشق چیست؟
اگر این سوالها برای شما نیز وجود دارد شاید خواندن متن پایین برایتان جالب باشد. متن زیر خلاصه ای از سخنرانی دکتر هلن فیشر در سال ۲۰۰۸ راجع به آنچه در مغز عاشقان اتفاق می افتد است. هلن فیشر استاد و پروفسور دانشگاه راتگرز در نیوجرسی آمریکاست. وی سالهاست که در زمینه تفاوتهای جنیستی و تکامل احساسی در انسان و حیوان مطالعه میکند. دو کتاب معروف از وی تحت عنوان «آناتومی عشق» و «ما چرا عاشق میشویم» منتشر شده است.

هلن فیشر:
من و همکارانم تعداد ۳۷ نفر را که دیوانه‌وار عاشق بودند داخل ام.آر.آی مغزی گذاشتیم. ۱۷ نفر از آنها از عشق خودشون راضی بودند، و ۱۵ نفر دیگه دچار شکست عشقی شده بودند، و ما داریم آزمایش سوم خودمون رو شروع کنیم: مطالعه افرادی که بعد از گذشت ۱۰ تا ۲۵ سال از ازدواجشون ادعا میکنن که هنوز عاشق همدیگر هستند.
در سراسر دنیا مردم عاشق هم می‌شوند. برای عشق آواز می خوانند، برای عشق می رقصند، در مورد عشق شعر و داستان می نویسند. برای عشق غصه می خورند، برای عشق زندگی می کنند، برای عشق می کُشند، و برای عشق کشته می‌شوند.

اما عشق همیشه یک تجربه شاد و خوشایند نیست. در یک مطالعه از دانشجویان سوالاتی در مورد عشق پرسیده شد. دو مورد از سوالها از این قرار بود:
«آیا تا به حال شده کسی که خیلی دوستش داشتید شما رو رد کنه؟»
«آیا تا به حال شده کسی که خیلی شما رو دوست داشته رد کرده باشید؟»

تقریبا ۹۵ درصد از آقایان و خانم ها جواب «بله» به هر دو سوال دادند. میشه گفت تقریبا هیچ کس جون سالم از عشق به در نمی‌بره.
چند نفر در طول میلیونها سال تکامل از این موضوع رنج برده‌اند؟ چند نفر در سرتاسر دنیا هم اکنون [بخاطر عشق] در حال رقص و شادی و خوشحالی هستند؟

عشق یکی از قوی‌ترین احساسات روی کرهء زمین است. سالها پیش تصمیم گرفتم نگاهی به مغز انسان بیندازم و این حس جنون آمیز رو مطالعه کنم. اولین بررسی ما راجع به آدم‌هایی که عاشق همدیگر بودند در سطح وسیعی در رسانه‌ها مورد پوشش قرار گرفت، بنابراین خیلی کوتاه راجع بهش صحبت می‌کنم.
ما در یک قسمتی کوچک از مغز سیگنالهایی پیدا کردیم. این قسمت بخشی از سیستم پاداش دهی مغز است. قسمتی که نیاز و خواهش و تمنا و انگیزه و میل داشتن ما نسبت به هر چیز خوش آیندی را کنترل میکند. در واقع، دقیقا همین قسمت از مغز جایی است که وقتی کسی کوکایین مصرف میکند بشدت فعال میشود. درست همانجایی که هنگام عاشق شدن فعال میشود.

ولی عشق چیزی خیلی بیشتر از اثر کوکائین است. حداقل این است که اثر کوکائین زود محو میشه اما عشق یک نوع وسواس فکری است. دوام داره و خیلی بیشتر طول میکشه. عشق شما را به تسخیر خودش درمیاره و حس خود بودن رو از آدم میگیره.
فرد عاشق نمیتونه جلوی خودش را بگیره که دیگر راجع به معشوق فکر نکنه. انگار که معشوق شبانه روز در مغز فرد عاشق جا خوش کرده. این وسواس فکری میتونه خیلی شدیدتر و بدتر بشه وقتی کسی از طرف عشقش رد میشه.

ما و متخصصین مغز شناسی این پروژه در حال جمع آوری اطلاعات آدمهایی هستیم که از طرف معشوقه شون طرد شدند. انصافاً هم کار سختی بود، قرار دادن این افراد داخل دسنگاه ام.آر.آی درحالیکه در وضعیت روحی و حالت خیلی بد و افسرده ای هستند! بگذریم! به هر حال ما یک سری فعالیت در سه قسمت از مغز پیدا کردیم.

۱- فعالیت‌هایی دقیقا در همان قسمتی از مغز که به عشق شدید مربوط میشد را شناسایی کردیم. وقتی که جدایی بین دونفر پیش میاد، چیزی که فرد عاشق خیلی دوست داره انجام بده اینه که بتونه اون فرد موردنظر رو فراموش کنه، و بتونه به زندگیش ادامه بده، ولی معمولا اینجور نمیشه! اتفاقا خیلی سخت‌تر و بیشتر عاشقش خواهد شد. و در واقع، ما الان میدونیم که علت این حالت چیه.
همیشه بخش پاداش دهی مغز برای یک خواسته و انگیزه و تمنا، فعال‌تر میشه بخصوص وقتی که فرد دیگه نمیتونه چیزی را که دوست داره به دست بیاره. و در مورد مورد بحث ما، بزرگترین جایزه در زندگی یک همسر، یک معشوق یا یک شریک زندگی است.

۲- ما در قسمت‌های دیگری از مغز هم فعالیت‌هایی پیدا کردیم. در قسمتی از مغز که مربوطه به محاسبه کردن سود و زیان است.
مثلا فرد مورد مطالعه وقتی در داخل دستگاه ام.آر.آی دراز کشیده و به عکس معشوقش نگاه می‌کنه، مدام با خودش سبک سنگین میکنه که چه اشتباهی ازش سر زد که همه چیز خراب شد. چطور و چرا او را از دست داد؟ همین قسمت از مغز است که وقتی که فرد داره سود و زیانش را راجع به یک موضوعی بررسی میکنه فعال میشه.

۳- و در نهایت، ما فعالیت‌هایی رو در قسمتی از مغز پیدا کردیم که به وابستگی و اعتیاد شدید به فرد دیگری مربوط هستند.
عجیب نیست که مردم در سرتاسر جهان از عشق رنج میبرند و جنایت‌های زیادی بر پایه این احساسات خیلی شدید اتفاق می افتد. وقتی کسی در عشق شکست میخوره، نه تنها در عشق غرق میشه، بلکه حس وابستگی شدیدی نسبت به اون فرد پیدا میکنه. علاوه بر این، بخش پاداش دهی مغز هم داره کار خودش را انجام میده. انگیزه خیلی شدید و میل به خطر افتادن برای بدست آوردن معشوق تشدید میشه. گویی بزرگترین جایزه زندگی را میخواد بدست بیاره.

ما از تحقیق چیزهایی آموختیم که دوست دارم به اطلاع همهء دنیا برسونم.
در درجه اول، ما به این نتیجه رسیدم که عشق یک محرک مغزی است، یک محرک اولیه و ابتدایی برای جفت یابی. عشق در واقع یه محرک جنسی نیست. محرک جنسی فرد را به سمت طیف مختلف و آدمهای متعددی به عنوان شریک‌های جنسی میکشونه. اما عشق باعث میشه فرد انرژی جفت یابی‌ را فقط روی یک نفر متمرکز کنه، و تمام انرژی اش را برای حفظ کردن این معشوق منحصر بفرد به عنوان جفت و شریک زندگی خرج کنه.

همچنین من به این نتیجه رسیدم که عشق یک نوع اعتیاد است: نوعی اعتیاد کاملا عجیب و دلپذیر و شگفت‌انگیز وقتی که اوضاع داره خوب پیش میره، و یک اعتیاد کاملا سخت و ناگوار وقتی که اوضاع خراب میشه و همه چیز به هم میریزه.

در واقع عشق همه شاخص‌های علمی اعتیاد را در خودش داره. فرد عاشق مدام روی معشوق یا معشوقه اش تمرکز میکنه، بی وقفه بهش فکر میکنه، نسبت به او تمنا و خواهش زیادی پیدا میکنه، واقعیت را تحریف میکنه یا تشخیص نمیده، و برای بدست آوردن معشوق حاضر میشه هر کاری انجام بده.
اینها درواقع سه شاخص اصلی تعریف اعتیاد هستند. فرد احساس نیاز شدید داره که معشوقش را بیشتر ببینه، بیشتر و بیشتر و بعد یک جور عقب نشینی، و دوباره بعد از آن یک جور بازگشت و عود کردن نیاز.

دوستی دارم که به تازگی در حال فراموش کردن یک رابطه عشقی خیلی وحشتناک است، تقریبا هشت ماه است که از جدایی‌شون گذشته، و داره کم کم حس بهتری پیدا میکنه. یک روز که داشت رانندگی میکرد، از رادیوی ماشینش آهنگی پخش میشه که او را یاد عشقش میندازه.
نه تنها اون احساس خواستن و تمنا یکدفعه باز به سراغش میاد، بلکه مجبور میشه ماشین را به کنار جاده بکشونه و گریه کنه. این حالت کاملا با یک فرد معتاد قابل قیاس است که وقتی در محیطی قرار میگیره که مواد مصرف میکرده، دوباره نیازش به مصرف مواد عود میکنه حتی اگر سالهاست که ترک کرده.

مایلم جامعه پزشکی، حقوقی و حتی آکادمیک را متوجه این موضوع کنم که عشق یکی از اعتیادآورترین پدیده های روی زمین است. یک انفعال شیمیایی در مغز انسان است.

همچنین دوست دارم به جهان اطلاع بدم که حیوانات هم عاشق میشوند.

هیچ حیوانی روی این سیاره وجود نداره که با هر حیوانی که روبرو بشه جفت بشه یا رابطه جنسی برقرار کنه. خیلی پیر، خیلی جوان، خیلی کثیف، خیلی احمق هم که باشند، این کار رو نمیکنند. مگر اینکه داخل یه قفس داخل آزمایشگاه نگهداری بشه و چاره ای دیگر نداشته باشه. ما در میان صدها گونه از حیوانات بررسی کردیم و دیدیم که در همه جای حیات وحش، حیوانات شریک و جفت خودشان را انتخاب میکنند.

در واقع رفتارشناسان جانوران مدتهاست که این قضیه رو میدانند. سه مقاله آکادمیک خیلی معروف منتشر شده که به این علاقه و جاذبه در حیوانات پرداخته‌اند، جاذبه ای که ممکنه فقط برای یک ثانیه طول بکشه، ولی یک علاقه و کشش واقعی و قطعیه، و همچنین دقیقا همون قسمت از مغز، قسمت سیستم پاداش دهی، یا مواد شیمیایی‌ای که از طریق بخش پاداش دهی درگیر هستند فعال میشه.

من فکر میکنم جذب و علاقه حیوانات میتونه آنی و لحظه‌ای باشه– شما میتونید ببینید که یک فیل بصورت آنی و لحظه‌ای میره بطرف یک فیل دیگه. و فکر میکنم که این در واقع بنیان و اساس چیزیه که بهش «عشق در نگاه اول» میگیم.

مردم معمولا از من میپرسند آیا چیزهایی که راجع به عشق میدونم، مثلا اینکه عشق فقط یک فعل و انفعال شیمیایی در مغز است، عشق را برای من بی معنا و بی مفهوم نکرده؟ و من هم به همین سادگی جواب میدم: نه!

یک نفر ممکنه تک تک مواد تشکیل دهنده یه کیک شکلاتی رو بدونه، ولی وقتی نشسته و کیک را میخوره همچنان لذت ببره.
من هم مثل همه آدمها در زندگی و روابط شخصی همان اشتباهاتی رو انجام میدهم که دیگران مرتکب میشوند. اما اطلاعات و دانش و درک واقعی من در این زمینه، همدردی من را با روابط و زندگی انسانی خیلی عمیق‌تر کرده.

در تحقیق اخیر ما افرادی که هنوز پس از سالها عاشق همدیگر هستند و در یک رابطه طولانی مدت بودند را بررسی کردیم و نهایتاً باز هم به همان نتیجه قبلی رسیدیم. آنها دروغ نمیگن. در این افراد ناحیه‌های مغزی‌ای که به عشق مربوطند، هنوز بعد از ۲۵ سال فعال می شوند. البته این اتفاق رایجی نیست ولی وجود داره.

هنوز سوالات زیادی راجع به عشق وجود داره. سوالی که الان داریم روشون کار میکنیم. مثلا اینکه که چرا یک نفر عاشق شخص بخصوصی میشه!
من سه سال گذشته را به این موضوع پرداختم. دلایل زیادی وجود داره که روانشناس‌ها میتونن بگن، که چرا یکی عاشق یک نفر خاص میشه، و اینکه چرا خیلی از ما تمایل داریم عاشق کسی بشیم که از نظر اجتماعی باهاش هم سطح هستیم، و از نظر هوش هم سطح هستیم، و از نظر زیبایی ظاهری و قیافه، یا از نظر ازرش‌های مذهبی و فرهنگی هم سطح هستیم. در این مساله قطعا تجربیات و آموزشهای دوران کودکی نقش مهمی بازی میکنه ولی هیچکس نمیدونه دقیقا چطور و چگونه. تقریبا تمام چیزی که روانشناس‌ها میدونن فقط همینه که دوران کودکی در این موضوع نقش داره.

من کم کم دارم متقاعد میشم که احتمالا پارامترهای بیولوژیکی و شیمیایی هم در مغز ما در کشش به سمت افراد خاص دخیل هستند.
من یک تحقیقی انجام دادم که ببینم تا چه حدی هورمونهای تستوسترون،دوپامین، استروژن و سروتونین در بدن افراد ترشح میشه. به نظرم انسانها در طول تکامل انسانی، بر اساس مواد شیمیایی موجود در مغز به چهار نوع تیپ و شخصیت مختلف تقسیم میشویم. در تحقیقی که انجام دادم سه میلیون و هفتصد هزار نفر در آمریکا شرکت داشتند و حدود ششصد هزار نفر از ۳۳ کشور دیگر.
من دارم نتایج را کنار هم قرار میدهم تا بفهمم چرا وقتی کسی وارد اتاقی میشه و همه آدمهای آن اتاق هم درجه و مشابه همدیگه هستند، و از نظر هوش و زیبایی ظاهری تقریبا هم رده هستند، فرد به همهء آنها کشش نداره. من فکر میکنم بیولوژی در این موضوع اثر داره. فکر میکنم در چند سال آینده نتایج تحقیقات ما به نقطه ای برسه که همه مکانیزم‌های مغزی که باعث جذب شدن ما نسبت به یک نفر خاص میشه را بهتر متوجه بشیم.

صحبتم رو با بیان این مطلب تمام میکنم.
فالکنر میگه «گذشته نمرده است، گذشته حتی نگذشته است.»
حقیقتا، ما همراه خودمان کوله بار زیادی از گذشته را در ذهن و مغزمان حمل میکنیم.
دو زن رو در نظر بگیرید. زن‌ها تعریف جداگانه‌ای از صمیمیت نسبت به مردها دارن. زن‌ها با هم از طریق صحبت کردن چهره به چهره خودمانی و صمیمی میشن. ما زنها به سمت همدیگر نگاه میکنیم، به هم خیره میشویم و بعد شروع به صحبت میکنیم. این راه صمیمی شدن در زن‌هاست. فکر میکنم که این رفتار در طول میلیونها سال تکامل بخاطر نگه داشتن بچه روبروی صورت، گول زدنش، تنبیه و سرزنش کردنش، آموزش حرف زدن و گفتار و غیره بوجود آمده.

اما مردها صمیمیت را از طریق صحبت کردن پهلو به پهلو با همدیگر بدست می آورند. همینکه یکی از آنها سرش را بالا بیاره و نگاه مستقیم کنه، اون یکی سرش رو برمیگردونه (خنده حاضرین).
فکر میکنم این رفتار در طول میلیونها سال ایستادن یا نشستن پشت بوته‌ها، و ساعتها نگاه کردن به سمت روبرو برای پیدا کردن شکار پیش آمده باشه. (درست مثل امروز که مردها میتوانند ساعتها روبروی تلویزیون یا پلی استیش کنار هم بنشینند و بازی کنند!)
فکر میکنم در طول میلیونها سال مردها با دشمنانشون روبرو شدند، و با دوستانشون بصورت پهلو به پهلو نشستند.

جملهء آخر من اینه: عشق درون ماست. شدیدا توی مغز ما جاسازی شده. پیدا کردنش سخت نیست. اما کار سخت اینه که ما همدیگه رو بتونیم بفهمیم و درک کنیم.

آیا حیوانات میتوانند رفتارهای کاملاً جدید را از هم یاد بگیرند

آیا حیوانات میتوانند رفتارهای کاملاً جدید را از یکدیگر یاد بگیرند و به نسلهای بعد از خود هم آموزش دهند؟ رفتارهایی که صرفاً آموختنی است و ربطی به ژنتیک و غریزه ندارد. آیا رفتارهایی اکتسابی مانند خواندن و نوشتن در انسانها نیز در حیوانات قابل انتقال به نسلهای بعدی هست؟

در این زمینه یک داستان بسیار معروف راجع به میمونهای ماکاک در جزیره کوشیمای ژاپن وجود دارد.
در سال ۱۹۵۲ گروهی از دانشمندان در حال مطالعه میمونهای ماکاک بودند. این میمونها در داخل جنگل زندگی میکردند و دانشمندان میخواستند آنها را در فضای باز مورد مطالعه و ارزیابی قرار دهند، به همین دلیل مقداری سیب زمینی شیرین روی شنهای ساحل جزیره ریختند تا میمونها به هوای سیب زمینی ها از داخل جنگل خارج شده و به محیط باز بیایند.
میمونها آمدند و شروع بخوردن کردند اما شن و ماسه‌ی چسبیده به سیب زمینیها آنها را اذیت و ناراحت میکرد. هر چه سعی میکردند با دست خود شنها را تمیز کنند اثر چندانی نداشت و هنوز شنهای زیادی وارد دهانشان میشد. تا اینکه یک میمون ماده که دانشمندان نامش را «ایمو» گذاشته بودند روش جدیدی ابداع کرد. وی سیب زمینی خود را به سمت دریا برد و آن را در آب شست و سپس خورد.
پس از چند روز، دوستان نزدیک و خانواده‌ی «ایمو» این کار را از او یاد گرفتند و همین روش را تکرار کردند. سرانجام پس از چند ماه اکثر میمونهای جنگل همین روش را تکرار کردند البته به جز میمونهای پیر که دیگر قدرت یادگیری و انطباقشان با محیط کاسته شده بود.
امروزه بیش از ۶۰ سال از آن اتفاق میگذرد اما هنوز نسلهای جدید میمونهای ماکاک در ژاپن غذای آغشته به شن و ماسه‌ی خود را حتی اگر سیب زمینی هم نباشد درون آب میشورند و میخورند

البته اینگونه تغییرات رفتاری در حیوانات که بدون تغییری موقت یا دایمی در ژنتیک والدین به نسل بعدی منتقل (آموزش؟) شود نادر است و اغلب در رفتارهای جزیی اتفاق می افتد. غالباً اصول و رفتارهای اصلی و اساسی (غرایز) در جمعیت حیوانات تغییر نمیکند مگر آنکه تغییری در ساختار دی.ان.آ و ژن حیوانات صورت گیرد یا تغییری بسیار شدید در وضعیت زیست محیطی جاندار بوجود آید