سه اتفاق جالب امروز در کلینیک

امروز روز جالبی بود!
اولین مریضم خانمی ۹۱ ساله بود. بسیار خوش صحبت و سرحال بود. به سختی میشد حدس زد بالای ۷۰ سال داشته باشد. میگفت دخترش که شصت و خورده ای ساله است بعد از سالها تحقیق و سفر در کشورهای مختلف، یکی دو سال است که در خانه نشسته و مشغول نوشتن کتابی جامع است که قرار است رفرنس تمام موزه های جهان باشد.
اما نکته ای که بیشتر برایم جلب توجه میکرد روحیهء اش در این سن و سال بود. از شکل و ظاهر ناخنهایش شاکی بود و میگفت ناخنهایش زشت شده و دیگر رویش نمیشود جلوی دیگران سندل بپوشد.
 
مریض بعدی من بیماری مبتلا به سندروم داون (که در فارسی به اصطلاح زشتِ منگول شناخته میشود) بود. از روی پرونده اش متوجه شدم ۴۹ ساله است و ۶-۷ سالی است که در آسایشگاه زندگی میکند. همراهش یکی از پرسنل آسایشگاه بود که وظیفهء مراقبت و همراهی بیمار را بعهده داشت.
اولین بار بود که شخصا با بیمار مبتلا به سندروم داون مصاحبه و گفتگو میکردم. میگفت روزها مسافت بسیار طولانی ای را پیاده روی میکند و کف پاهایش پینه های (کالوس) دردناک دارد. میگفت قهرمان پاراالمپیک شنا هم هست و مدال هم آورده.
در میانهء گفتگو وقتی پرسیدم چند وقت است که در آسایشگاه زندگی میکند، همراه بیمار گفت از وقتی پدر و مادرش از دنیا رفته اند.
اینجا بود که بیمار قیافه اش درهم رفت و ناراحت شد. همراهش گفت که او (بیمار)‌ خیلی دلش برای پدر و مادرش تنگ میشود و همیشه سراغشان را میگیرد. میگفت مادرش که به الکل اعتیاد داشته بطرز فجیعی مرده است.
بیمار بغض کرده بود و من دلم میخواست از نوع درد و ناراحتی و احساس و افکار یک فرد مبتلا به سندروم داون بیشتر سر در بیاورم.
پرستار رو کرد به سمت بیمار که چند لحظه ای بود مدام تکرار میکرد پدر و مادرم مُرده اند، پدر و مادرم مُرده اند و گفت ولی پدر و مادرت الان در بهشت هستند. در یک جای خوب.
بیمار ناگهان لبخند زد و گفت بله!‌ الان یک جای خوب هستند. یک جای خوب هستند.
با خودم میگفتم دقیقا تنها کاربرد دین همین است.
 
امروز نکتهء مهم و جالبی هم یاد گرفتم.
در مقاله ای که جزو تکالیفمان بود نوشته بودم «بیمار دیابتی» و دیدم استادم روی آن خط کشیده و نوشته «بیمار مبتلا به دیابت» و بخاطر آن نمره هم کم کرده.
من که از این موضوع شاکی شده بودم از یکی از همکلاسی ها پرسیدم این دو جمله چه فرقی دارند؟!
دوستم گفت چون بهتر است بیمار را با بیماری اش توصیف نکنیم. بیماریِ افراد قرار نیست بخشی از شخصیت یا هویت افراد باشد. قرار نیست برچسبی باشد برای شناسایی و معرفی افراد. در «بیمار دیابتی» ما یک فرد را با بیماری اش توصیف میکنیم.
برایم جالب بود. هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بودم و هیچ وقت چنین نگاهی به بیمار و بیماری را نشنیده بودم.
با خودم مرور میکردم
«بیمار سرطانی»
«بیمار آلزایمری»
«بیمار روانی»
Advertisements

سه قاب از خاطرات شخصی من و لمس بیمار

Patient-in-bed-w-panels_lead
قاب اول:
دختر ۱۴ ساله ای که هنوز صورت زیبا و معصومش یادم هست، روی اولین تخت کنار در اتاق دراز کشیده بود.
من و گروهی دیگر از دانشجویان پزشکی وارد اتاق شدیم و طبق روال همیشگی دور اولین بیمار حلقه زدیم. استاد ما که پزشکی بسیار با سابقه و باسواد بود هم وارد اتاق شد. چند سال بعد از فارغ التحصیلی در روستایی مشغول به کار شدم. از اهالی محل بارها اسم استاد را شنیدم که در سالهای دور خدمات زیادی در آن منطقه کرده بود و پایه گذار تاسیس یک درمانگاه ذر آن روستا هم بود.
استاد در بدو ورود، پرونده‌ی دختر ۱۴ ساله را برداشت و نگاه سریعی به محتوای آن کرد. یادم نیست بیماری اش چه بود اما نگاه بهت زده و نگرانش خوب یادم هست. دختر ۱۴ ساله که در بین حلقه‌ی دانشجویانی که انگار دور معرکه ای جمع شده بودند ساکت بود و سعی میکرد نگاهش را از چشمان ما بدزد.
شاید خجالتی بود. شاید ترسیده بود. شاید نگران بود.
استاد پرونده را سرجایش گذاشت و به کنار تخت رفت. همانطور که راجع به بیماری توضیح میداد، بدون حتی نگاه کردن به بیمار پیراهن بیمارستان را که به تن دختر ۱۴ ساله بود تا زیر گردن بالا زد. سینه های کوچک دختر نوجوانی که زیر پیراهنش چیزی نپوشیده بود ناگهان بین حلقه‌ی دانشجویان نمایان شد.
استاد دستش را روی شکم بیمار گذاشته بود و معاینه میکرد. اما من حواسم دیگر به حرفهای او نبود. نگاهم روی خط باریک قطره اشکهایی بود که از گوشهء چشم دختر ۱۴ ساله،‌ آرام و بدون سر و صدا جاری بودند و لای موهای دور گوشش محو میشدند.
نمیدانم آیا کس دیگری هم متوجه این ماجرا شد یا نه. متوجه آنچه که در آن چند دقیقه بر آن دختر نوجوان گذشت. متوجه تجاوزی که به حریم شخصی اش شد. متوجه دردی که تمام وجودش را گرفت.
دختر نوجوان بدون هیچ تکان یا سر و صدایی به آرامی اشک میریخت. شاید از شرم. شاید از ترس.
و این اولین برخورد هولناک من بود با نادیده گرفته شدن حق و حقوق بیماران. اولین رویارویی مستقیم من بود با یک نظام و سیستم بیماری که قرار بود درمانگر بیماران باشد. اولین برخورد من بود با تصویر واقعی اضمحلال در قواعد اخلاقی در یک نظام درمان و سلامت.
قاب دوم:
سالها گذشت. در کلینیک آموزشی کالجی در کانادا، به عنوان دانشجو مشغول دیدن پسر ۱۳ ساله ای بودم که به دلیل کمردرد و با شک به اختلاف طول اندامهای تحتانی مراجعه کرده بود. پسر ۱۳ ساله ای که همچنین مبتلا به نوع خفیفی از اوتیسم بود و به همین دلیل برقرار کردن ارتباط کلامی برایم سخت بود. اولین بار هم بود که قرار بود یک سری از معاینات را انجام دهم. استرس داشتم و کمی هم خسته بودم. به همین دلیل، برخلاف روال همیشگی، روند معاینه و کارهایی که قرار بود انجام بدهم را برای بیمار یا مادرش که در اتاق بود توضیح ندادم.
بالای سر بیمار رفتم و پیراهن او را از روی شکم بالا زدم و با متری که در دست داشتم مشغول اندازه گیری طول پاهای چپ و راستش شدم.
یکی از همکلاسیهای من که همراهم در اتاق بود رو به پسر ۱۳ ساله‌ی اوتیستی کرد و توضیح داد که ما در حال اندازه گیری طول پاها است و لازم بود که بالای استخوان لگن هر دو سمت را لمس کنیم و به همین دلیل پیراهنت را بالا زدیم.
بعد از ترخیص بیمار، دوستم سمت من آمد و پرسید که چرا از بیمار برای بالا زدن لباسش اجازه نگرفتم و چرا برای بیمار توضیح ندادم که میخواهم چه معاینه ای انجام دهم؟
سوالش درست و بجا بود.
از خودم میپرسیدم آیا این نادیده گرفتن حق و حقوق بیمار در من هم نهادینه شده است؟
قاب سوم:
اینترن سال آخر پزشکی بخش زنان در بیمارستانی در اصفهان بودم. یکی دو سالی بود که بدلیل حکم برخی مراجع، قانونی وضع شده بود که رشته‌ی زنان و زایمان دیگر حق پذیرش دانشجوی پسر نداشت، و معاینهء زنان توسط دانشجویان مذکر هم ممنوع شده بود.
اما اغلب اساتید ما با چنین قانون احمقانه ای مخالف بودند. معتقد بودند که برای بسیاری از ما احتمال دارد که در آینده با موقعیتهایی اورژانسی از جمله زایمان، روبرو شویم و همکار زن در آن شرایط وجود نداشته باشد و ما بعنوان پزشک باید قادر به معاینه، تشخیص و درمان بیماریهای زنان باشیم.
برخی از اساتید ما قرار گذاشته بودند که اهمیتی به این قانون ندهند و حداقل ما را به بخش جراحی زنان و همچنین اتاق زایمان راه بدهند. ولی معاینه‌ی زنان در درمانگاه را همچنان فقط دانشجویان دختر انجام میدادند.
یکی از همان روزهایی بخش زنان، پشت در اتاق عمل بهمراه گروهی دیگر از اینترنهای پسر ایستاده بودیم. در یکی از اتاقها قرار بود خانمی که جنین دو سه ماهه اش داخل رحم سِقط شده بود، کورتاژ شود.
قرار بود وقتی بیمار بیهوش شد، ما وارد اتاق شویم و قبل از انجام عمل کورتاژ، دستگاه تناسلی بیمار را معاینه کنیم. این کار که در آن مدت اینترنی چند بار انجام دادیم، شاید جزو معدود فرصتهایی بود تا فرصت معاینهء واژن یک بیمار را زیر نظر یک استاد بدست آوریم.
فرصتی که به بهای نادیده گرفته شدن حق بیمار برای دانستن، و پایمال کردن اصل کسب اجازه از بیمار برای معاینه یا درمان بود. اصلی که در نظام سلامت، درمان و آموزش ایران نادیده گرفته میشد، و احتمالا همچنان نادیده گرفته میشود.

میگفت تو دیوانه ای اگر به ایران برگردی

دوستی این را برای دوستی که بعد از چند سال فکر برگشتن به ایران داشت نوشته…

«دیوانه خیلی خری اگه بر گردی ایران. خیلی خری اگه آزادی اونجا رو ول کنی و بیای توی این خراب شده ی عزاگرفته. دوست خواهرم که چندین سال خارج بود اومده ایران و دیشب یه مهمونی دوستانه گرفته. مهمونی توی باغ یکی از دوستای دیگه بوده . توی این اکیپ سه تا مرد بوودن مابقی زن.
دوستا بعضیها با شوهراشون رفتن و بقیه مجرد ، میگم مجررررد یعنی حتی دوست پسراشونو نبردن . خلاصه که نمیدونم چطوری ولی ساعت هشت شب میریزن همه رو میگیرن . ساعت ۱۲ شب خواهرم اسمس داد که ما رو گرفتن و دارن میبرن امنیت اخلاقی.
بماند دیشب چطور صبح شد .از ساعت ۷ صبح ما سه تا خواهر رفتیم پشت در امنیت اخلاقی ولی اون بدبختا رو برده بودن بازداشتگاه آگاهی رفتیم اونجا. کلی مجرم و دزد و قاتل هم آورده بودن . اونا که اومده بودن دنبال دختراشون فقط گریه میکردن.
بماند که چه رفتار زشتی با ماها میشد ولی بالاخره آوردنش دادگاه تا حکم ببرن. فکر کن واسه یه مهمونی دور همی کوچولو ۶ تا زن را گرفتن انداختن زندان اون سه تا مردها هم با زنهاشون بودن، زنهاشونو آزاد میکنن مردها رو میگیرن، بخاطر یه مجلس که بجز یکی از مردها کسی حتی لب به مشروب نزده بوده. چنان تحقیر شدیم که نگو. آخر سر هم که قاضی حکم به آزادی داد مامورهای امنیت اخلاقی گوشی موبایل هیچکدومشونو پس ندادند. گفتند بیاید امنیت اخلاقی بگیرید.
از ساعت چهار اینا رو بردن توی امنیت اخلاقی موبایلشونو بهشون بدن که بیان بیرون هنوووووز نیومدن. نه نامی ازشون هست نه نشونی.
وای از خودم، از هر کسی که توی این خراب شده زندگی میکنه و دستش به هیچ جایی بند نیست متنفرم.
دیوانه بعد تو میخوای برگردی توی این مملکت.
این مملکت ارزش نفس کشیدن نداره چه برسه که قلبت بخواد براش بتپه. ما هنوز به مامان بابام نگفتیم، بچه ها دعا کنین آزادشون کننن، همه میگن اینا دیگه غیب میشت تا بعد از اربعین»

افراد مجرد در لیست معلولین طبقه بندی میشوند

طبق تعریف جدید سازمان بهداشت جهانی که قرار است بزودی منتشر شود، از این به بعد مردان و زنان مجردی که به هر دلیلی شریک جنسی برای تولید مثل ندارند، نازا تلقی شده و در گروه معلولین (ناتوان جنسی) دسته بندی میشوند و از حقوق آنها بهره مند خواهند شد.
سازمان بهداشت جهانی که معتبرترین سازمان در حیطهء پزشکی است در بیانیهء اخیر خود اعلام کرده است که هر فردی حق تولید مثل دارد حتی اگر شریک جنسی و یا همسر نداشته باشد. به همین دلیل برای دسترسی به حقوق و خدمات برابر، از این به بعد کشورهای متعهد به پروتکل سازمان بهداشت جهانی موظف خواهند بود افراد مجرد و همچنین همجنسگرایی که متقاضی داشتن فرزند از طریق لقاح مصنوعی (آی.وی.اف) هستند را هم در لیست اولویت خود قرار دهند. قبلا فقط زوجهای متقاضی داشتن فرزند که قادر به تولید مثل طبیعی نبودند میتوانستند از این خدمات استفاده کنند.
البته بعیده ایران به این تعریف جدید توجهی کنه. چه از بُعد حکومتی و چه از بُعد قربونش برم اجتماعی!

برای پیگیری مطالب شبنویس در تلگرام روی لینک زیر کلیک کنید

http://Telegram.me/shabnevisblog

چه کسی باید آشغالها را دم در بگذارد


o-FEMINISM-IN-2014-facebookمعنای فمینیسم این نیست که چه کسی باید آشغالها را دم در بگذارد.

فمینیسم بدنبال این نیست که چه کسی پول شام را بدهد،‌ یا چه کسی باید اول از در وارد شود، چه کسی باید مبلها را جابجا کند و چه کسی سوسکها را بکشد، یا چه کسی باید شام درست کند و ظرفها را بشورد.
مفهوم فمینیسم مثلا این نیست که چه کسی باید از بچه ها مراقبت کند، بخصوص اگر تصمیم گیری بر اساس فکر و گفتگو کردن متقابل و بررسی شرایط موجود و رسیدن به توافقی مشترک بین زن و مرد باشد.
 
مفهوم فمینیسم فراتر از اینهاست.
فمینیسم میگوید که قرار نیست هیچ کس بخاطر زن یا مرد بودن وظیفه اش از قبل تعریف شده باشد.
کسی که قوی تر است مبلها را جابجا میکند، فردی که از آشپزی لذت میبرد یا وقت بیشتری دارد یا آشپزی اش بهتر است غذا درست میکند، گاهی مرد قوی تر است و زن بهتر آشپزی میکند اما گاهی هم اینطور نیست.
 
مهم تر اینکه فمینیسم به این معناست که به دیگران هم نشان دهیم که به هیچ عنوان اشکال ندارد اگر وظایف کلیشه ای زن و مرد بر اساس آنچه میان آن دو به توافق رسیده است تغییر کند. اگر زنی دوست دارد زورش زیادتر باشد و کارهای سنگین انجام دهد عالی است. یا اگر مردی دوست دارد آشپزی کند و ظرفها را بشورد این هم عالی است.
 
فمینیسم بدنبال تغییر باورها و تعاریف کلیشه ای و جنسیت زدهء رایج است. مفاهیمی که مرد نان‌آور خانه است و یا زن وظیفه اش تربیت و بزرگ کردن بچه هاست. مفاهیمی که قرنهاست در لایه لایهء ذهن تاریخی جوامع مردسالار یا زن سالار (اگر وجود داشته باشد) رسوب کرده است.
 
فمینیسم راستین به دنبال جدال و جنگ و انتقام از مردان نیست. فمینیسم بدنبال آموزش است. بدنبال برابری و دوستی و زندگی مسالمت آمیز مرد و زن در کنار هم و در یک جامعه است.
چه بسا زنانی که خیلی بیشتر از مردان اسیر باورهای مردسالارانه و ضد آرمانهای فمیسنیسم هستند. فمینیسم بدنبال بازیابی حق برابر انسانهاست نه برتری زن و یا محکوم بودن مرد.

تاکسی مخصوص بانوان، ایده ای خوب یا بد؟

تاکسی مخصوص خانمها در چندین کشور از جمله ایران،‌ هند، پاکستان، انگلیس، روسیه، امارات، مکزیک و لبنان چند سالی است که راه اندازی شده است. هدف از اینکار بالابردن امنیت خانمها از مزاحمتهای خیابانی عنوان میشود.
در برخی کشورها برای این تاکسیها رنگ صورتی که خود
نمادی بحث برانگیز از جنسیت زن است انتخاب شده و در کشورهای دیگر از رنگهایی مثل سبز یا زرد استفاده میشود.
در کشور هندوستان رانندگان خانم این تاکسیها دارای مجوز حمل اسپری فلفل برای دفاع خود و مسافرینشان در مقابل مزاحمتها و یا حملات احتمالی هستند.
در کشور مصر هم اخیرا مجوز راه اندازی چنین تاکسیهایی صادر شده است.
راضیه عمار، مدیر یکی از شرکتهای خصوصی تاکسیرانی مخصوص بانوان در لبنان در مصاحبه ای با تلویزیون فرانسه میگفت که هدفش از شروع چنین کاری کمک به حضور زنان در جامعه، ایجاد محیطی امن برای زنان و همچنین پس گرفتن تسلط و انحصار مردان بر شغل تاکسیرانی است.
با اینحال و با وجود استقبال نسبی از این نوع سرویس تاکسیرانی، برخی فعالین حقوق زنان به راه اندازی چنین خدماتی نقدهایی وارد کرده اند از جمله اینکه چنین رویکردی به جداسازی و ایزوله شدن بیشتر زنان در جامعه کمک کرده و در طولانی مدت به ضرر آنها میباشد.
در سال ۲۰۱۰ نیهاد ابو کوسمان، رییس انجمن حقوق زنان مصر، با ایدهء تاکسی بانوان مخالفت کرد و گفت: » این ایده باعث گسترش انزوا و جداسازی زنان و شکل گیری یک جامعهء زنانهء موازی با جامعهء مردان میشود. درست همانطور که جداکردن واگنهای مترو، سواحل دریا و یا قسمتهای اتوبوس به این جداسازی مضر کمک میکند».
این درحالی است که مصر یکی از بالاترین آمار مزاحمتهای خیابانی برای زنان را ثبت کرده بطوریکه طبق آمار سازمان ملل، ۹۹.۳درصد زنان مصری تجربهء آزار خیابانی و ۹۱.۵درصد آنها تجربهء تماس فیزیکی ناخواسته داشته اند.
درواقع فعالین حقوق زنان به نکتهء قابل توجهی اشاره میکنند. در یک جامعهء‌ سالم و ایده آل، وجود تاکسیهای مخصوص زنان امری غیرضروی محسوب میشود و طبعا با استقبال جامعه هم روبرو نخواهد شد. اما مهمتر از آن، چنین ایده هایی بجای اینکه به مردان درخصوص عدم آزار، مزاحمت و تجاوز آموزش بدهد، صرفا متمرکز بر محافظت و جداسازی از زنان میباشد. بعبارتی دیگر،‌ طرحهایی که منجر به تقسیم بیشتر جامعهء مردان و زنان میشود به ناخوادآگاه جمعی زنان چنین القا میکند که آنها باید همواره در حال دفاع، گریز یا تحت حفاظت از حضور مردان باشند، و همچنین مردان را هم به عدم حضور زنان عادت داده،‌ آنها را حریص تر میکند، بدون آنکه برنامه ای برای آموزش رفتار عادی،‌ انسانی و متمدن در مقابل زنان داشته باشد.
به زبانی ساده تر، این روش فقط علایم یک بیماری را درمان میکند بدون آنکه به علاج خود بیماری و از بین بردن علل آن بپردازد.
اما از سوی دیگر، طرحهایی شبیه تاکسی بانوان، به امنیت و محافظت مقطعی زنان در مقابل سوء استفاده های احتمالی هم کمک میکند و به همین دلیل نیز با استقبال نسبی زنان جامعه روبرو میشود. وجود چنین طرحهایی در واقع در جوامع مردسالار و سنتی، خود باعث میشود خانواده هایی که نگران حضور زنان و دخترانشان در محیط خارج از خانه هستند احساس امنیت بیشتری کنند. این اثر خود به تنهایی میتواند منجر به حضور زنان بیشتری در عرصهء عمومی و تغییر روند فرهنگی در طول زمان باشد.
به هر حال نکتهء اساسی این است که  نهادهای آموزشی و فعالین حقوق زنان باید بر ریشه های پیدایش و تداوم نوع نگاهی که مردان جامعه به بدن زن دارند، و به آنها حق و حس مالکیت بر بدن زنان را میدهد تمرکز کنند. نگاهی که خود باعث اقدام به سوء استفاده، تعرض و تجاوز به زنان میشود. هدف اصلی زنان و مردان متمدن و خواهان تغییر در فضای سرشار از آزار جنسی زنان باید برنامه ریزی در جهت آموزش و عادی سازی حضور زنان در جامعه برای رسیدن به امنیت و آسایش دایمی در تمام عرصه های جامعه باشد.
هرچند شاید تا رسیدن به چنان روزی باید از امکانات عمومی مخصوص زنان که تنها گزینهء موجود و مطلوب هستند استقبال کرد، اما نباید درمان بیماری را بفراموشی سپرده شود.