واژه ای که شاید فقط تو بودی

من امروز میان حدیث بی راوی عمر خویش سرگردانم. من امروز، اینجا، میان سایه های بیم و تردید، در انتظار تلنگری نشسته ام. که شاید این سکوت بشکند. من امروز اینجا به زاویه ای که میان دو حرف «میم» و «آ» افتاده است مظنونم. من به غبارِ نشسته بر معاهده‌ی میان دو انگشت مشکوکم. دیدی که «ما» شکستیم!40230_147239365305453_3450_n

امشب عجب سکوت سردی جاری است. سکوتی که چنگ بر گلوی هیاهوی حوادث روزگار انداخته است. پس این غوغای شهر درون من چه شد؟ دیگر چرا هلهله ای نیست؟ دیدی که «ما» خاموش شدیم… «ما» سالهاست که در هم فراموش شدیم…

سرگردان بر مردابی که در زیر نیلوفران زینت بخش آن، لاشه هایی منفصل از بند بند وجودشان نهفته اند. لاشه هایی معلق که گاه به ریشخندی، خیره در چشمان ما از کنار پیکرهای مبهوتمان میگذرند. ما به روی گورستان شناوریم. آری! ما عهدی است که در خود دفن شده ایم…

قرنها گذشت. عاقبت میان من و ما، تو افتادی! میان این هر دو ناهمگون نامربوط که یکی دیگری را نفی میکرد و دیگری آن یکی را دفع. آری! تو میان این هر دو منافی ناسازگار، میان من و ما، در افتادی…

من امروز لبالب عصیانم. قرنها گذشته است. عاقبت بفرمان چشمان سوداگرت عاصی میشوم. طغیان میکنم. یاغی تمام عهدها و بندها میشوم. سرکش و سترگ و استوار، هیمه های آرزوهای خویش را به آتش میکشم. اما افسوس دیگر وجود نژند و نحیفم را توان گسست و گسیل نیست. من میان شعله های درون خویش خاکستر میشوم. خاک سرد میشوم. خاک گور میشوم. گم میشوم…

سرانجام به روی مدار عمر خویش سرگردان، باز به انتهای بی انتهای خویش میرسم. باز این حدیث ناخوانا، این قصه‌ی کوتاه و تکراری، این من، از کتاب کهنه و پاره پاره‌ی روزگار خط میخورم. میان نوشته های معوج عمر خود، میان دستهای دوردست تو محو میشوم…

سالهاست میان تمام متون روزگار من، مفهوم واژه ای گم شده است. واژه ای که حتی معنی‌اش را هم نمیدانم! واژه ای که شاید فقط تو بودی!

Advertisements