ماجرای رد شدن ویزای آمریکای برادرم

داستان خیلی عجیب و شوک آور بود. بیشتر از ۴ ماه بود که همگی در بُهت و ناراحتی بسر بردیم. آرمان برخلاف من آدمی درونگرا و ساکت و بی سر و صداست. مشکلات و ناراحتی و خوشحالی ها و موفقیتهای خودش را همه جا جار نمیزنه. من بجاش مینویسم. مینویسم از ماجرایی که این چند ماه گذشته داشتیم.
تابستون برگشت ایران. داشت ارشد معماری در یکی از دانشگاههای آمریکا میخوند. دوره اش ۳ ساله بود و ۲ سال را پشت سر گذاشته بود. نصف مخارج زندگی و شهریه اش را از دانشگاه بورس گرفته بود و نصف دیگه را از یک بانک آمریکایی وام گرفت.
چند روز بعد از اینکه من به کانادا برگشتم قرار بود آرمان هم بره ارمنستان. مدت ویزای ۲ سالهء تحصیلیش تمام شده بود و باید مجدد درخواست ویزا میکرد. وقت سفارت اول صبح گرفته بود ولی تا آخر وقت صداش نکردند. همه نگران بودیم. صبح زود ما در کانادا بود که به من خبر داد ویزا بهش ندادند. باورمون نمیشد. افسر سفارت گفته بود چون وام تحصیلی گرفته بهش ویزا نمیده! آرمان گفته بود مگه چه اشکالی داره و کار خلافی که نکرده. افسر گفته بود اگه تحصیلش تمام بشه آمریکا را ترک میکنه و دیگه پول وام را پس نمیده! آرمان هم گفته بود خب اگه ویزا ندید که دقیقا همین اتفاق می افته و البته من برای وام ضامن دارم و اصلا چنین چیزی امکانپذیر نیست. افسر گفته بود شاید ضامنت هم کشور را ترک کنه!! بعد هم گفته بود چون ۲ سال پیش برای اولین درخواست ویزا گفتی که با حمایت مالی خانواده میری آمریکا چرا بعدش رفتی وام گرفتی؟ گفته بود برو وام را پس بده دوباره بیا.
دو هفته بیشتر به شروع کلاسهاش نمونده بود و زمان کافی برای جور کردن ۴۰هزار دلار و فرستادن به حساب بانکیش نبود. قرار شد فردای اون روز بره ترکیه و دوباره درخواست ویزا کنه و یکی دو تا مدرک ساپورت مالی هم به مدارکش اضافه کنه. همهء خانواده خیلی مضطرب بودیم. اون چند شب از نگرانی خوابمون نمیبرد. اگه بهش ویزا ندن باید برگرده ایران و بره سربازی. همهء‌ کارهای لازم را خیلی سریع انجام دادیم که آرمان به وقت سفارت در ترکیه برسه.
اینبار هم وقت سفارت صبح بود ولی باز آخرین نفر اسمش را صدا کردند. من تا صبح نخوابیدم و چشمم به گوشی بود. وقتی بهم مسیج زد خیلی کوتاه نوشته بود « علی باز ویزا ندادند».
اینبار افسر حتی فرصت حرف زدن و دفاع کردن هم نداده بود. بعد از چند سوال و جواب مختصر، خیلی کوتاه گفته بود ویزای شما رد شد و خدافظ.
آرمان برگشت ایران و قرار شد یک ترم از دانشگاه مرخصی بگیره و در این مدت وام بانکش را پس بده. به هر شکلی بود پول جور شد و وامش تسویه شد. یک هفته پیش باز از سفارت آمریکا در گرجستان وقت مصاحبه گرفت. روز قبل از وقت سفارت باهاش شوخی میکردم. میگفتم آرمان من یه فروشگاه آشنا واست سراغ دارم برای پوتین. گفت خودم پوتین دارم تو آمریکا و اونقدری برف نمیاد اصن تو شهر ما که نیاز بشه. گفتم نه! واسه آمریکا نمیگم. واسه سربازیت میگم…خندهء تلخی کرد.
اینبار دیگه دلیلی نبود که بهش ویزا ندن ولی همگی همچنان نگران بودیم. کلافه بودیم. عصبانی بودیم. چند ماه بود که دستمون به جایی بند نبود. ناراحت بودیم که چرا اینقدر راحت با زندگی و برنامه ها و هدفهای آدم بازی میکنند.
باز هم وقت سفارت صبح بود ولی اینبار سر نوبتی که داشت اسمش را صدا کرده بودند. افسر مهاجرت دختر جوان و خوش برخوردی بوده که خیلی مودب چند سوال از آرمان میپرسه و چند تا از مدارکی که میخواسته میگیره و دست آخر بعد از تایپ کردن چیزی در کامپیوتر، خیلی کوتاه و مختصر به آرمان میگه متاسفم و نمیتونم به شما ویزا بدم و خدافظ!
زیر برگه نوشته بود: عدم اطمینان از خروج از آمریکا بعد از پایان تحصیل!
دیگه ناامید شدیم. خسته و کلافه. به آرمان میگفتم نهایتش میری سربازی و همزمان برای تحصیل در کشورهای دیگه اقدام میکنی. سعی میکردیم منطقی باشیم. سعی میکردیم مثبت فکر کنیم. امیدوار باشیم. ولی همگی ناراحت و نگران و سرخورده از اتفاقی بودیم که قاعدتا نباید رخ میداد. یادم نیست نظر چه کسی بود. شاید خود آرمان و شاید بابا. قرار شد آخرین شانس را هم امتحان کنه چون تا قبل از شروع ترم تحصیلی هنوز یک وقت مصاحبه در دوبی برای این هفته خالی بود.
به آرمان گفتم اینبار روش و رفتارت را عوض کن. مثل بچه های مودب نشین تا هر غلطی خواستند بکنند. پاچه پاره باش. قیل و قال کن. حرف بزن. کاری نداشته باش که روبروت افسری نشسته که با یک امضا میتونه مسیر زندگیت را عوض کنه. از خودت دفاع کن. توضیح بده که چرا باید ویزا بگیری و اعتراض کن به دلایل سه دفعهء قبلی که ویزا را رد کردند. بگو هیچ جا گفته نشده بود که حق نداری وام بگیری. بگو اگه میخواستی بطور غیرقانونی در آمریکا بمونی الان اینجا در حال درخواست ویزا نبودی. بگو چرا همون روز اول نگران عدم خروج از آمریکا نبودید و حالا که ۲ سال از عمر و وقت و انرژی و پول من صرف تحصیل شده یادتون افتاده که ممکنه بعد از درس به ایران برنگردم!؟ بگو اصلا دلت چرکین شده و دوست هم نداری آمریکا بمونی و بعدش باید کلا برگردی ایران برای سربازی. خلاصه قرار شد مثل قماربازی که دیگه چیزی برای باختن نداره بازی کنه. حتی باوجودی که اعتقاد ندارم ولی اینبار از مادر مهربون دوستم خواستم که برای آرمان بره خانقاهی که همیشه برای دعا و نذر و نیاز خودشون میره. خلاصه خواستیم برای این شانس آخر از تمام نیروهای زمینی و آسمانی کمک بگیریم.
دیروز وقت سفارت داشت. ساعت ۹ صبح به وقت ایران. نصف شب بود که به من مسیج زد. همون موقع بهش زنگ زدم. تازه از سفارت بیرون اومده بود. میگفت تمام وقت داشته حرف میزده و افسر سفارت که اینبار هم دختری جوان بوده فقط نگاه میکرده. میگفت هر مدرکی میخواست یا هر سوالی میکرد کلی کاغذ و سند و مدرک بهش میدادم تا اینکه وسط مصاحبه افسر میگه دیگه بسه و کاغذ بیشتری نده. میگفت عصبانی بودم. یک جا صدای خودم را بردم بالا و گفتم من فقط میخوام درسم تمام بشه. تمام حرفهایی که تمرین کرده بودیم را هم گفته بود. میگفت درست مثل دفعهء قبل افسر مهاجرت وسط حرف زدن سرش را کرد رو به کامپیوتر و شروع کرد به تایپ کردن. بعد از چند ثانیه خیلی سرد و کوتاه و مختصر رو به من گفت ویزای شما صادر شد. ۳-۵ روز دیگه میزنیم توی پاسپورتت و خدافظ.
فورا به مامان زنگ زدم. خبر نداشت. بلند بلند و از خوشحالی گریه میکرد. نگران آرمان بود. به آزاده زنگ زدم. وسط خیابون گریه میکرد.
چند ماه گذشته برای آرمان و ما خیلی سخت و دلهره آور بود. خوشحالم که ناامید نشد. خوشحالم که شانس آخر را از دست نداد. مردد بودیم که آیا فایده ای داره دوباره به سفارت بره یا نه. ولی نهایتا گفتیم اگه نره تا آخر عمر مدام میگیم کاش رفته بود. خوشحالم که رفت. خوشحالم از اینکه زحمتهای ۲ ساله گذشته اش هدر نرفت.
Advertisements

راهنمای جامع رشته های تحصیلی پزشکی و پیراپزشکی در کانادا

اگر شما یکی از مهاجرین تازه وارد کانادا هستید یا درآیندهء دور و نزدیک برنامهء مهاجرت به کانادا دارید، و رشتهء تحصیلی شما مرتبط با رشته های پزشکی و پیراپزشکی است، راهنمای زیر برای شما بسیار مفید خواهد بود. در این راهنما که به زبان انگلیسی است، لیست کلیهء رشته های مرتبط با سلامت و درمان در کانادا را میتوانید به ترتیب حروف الفبا مشاهده کنید. مهمتر از آن، توضیحات و شرح وظایف مربوط به هر رشته، تحصیلات و مدارک مورد نیاز برای ورود به هر رشته، موقعیت های شغلی، چشم انداز کاری هر رشته در حال حاضر و در پنج سال آینده، میانگین حقوق و درآمد، و همچنین لینک وبسایتهای دانشگاهها و مراکز ارائه دهندهء آن رشته را میتوانید ملاحظه کنید

برای مطالعهء راهنما اینجا کلیک کنید

توضیح ضروری: یکی از سخت ترین کشورها برای ورود به سیستم پزشکی و درمانی کاناداست. بسیاری از فارغ التحصیلان رشته های پزشکی و پیراپزشکی که در کشورهای دیگر فارغ التحصیل شده اند برای وارد شدن به نظام درمانی در کانادا و پذیرفته شدن در رشته هایی مثل پزشکی، داروسازی،‌ دندانپزشکی، فیزیوتراپی و.. معضلات بسیاری پیش رو دارند. یکی از راههایی که کانادا پیش روی مهاجرین میگذارد ورود به رشته های جایگزین و میانبر است. رشته هایی که همچنان مرتبط با رشتهء تحصیلی شما و در حیطهء درمان و سلامت است اما ورود به آنها کمی راحتتر از رشته هایی مثل پزشکی و دندانپزشکی است.

اگر بدنبال توضیحات مربوط به رشته های دیگر و اطلاعات مربوط به آنها هستید میتوانید از لینک زیر استفاده کنید

اطلاعات مربوط به رشته ها مختلف تحصیلی در اونتاریو

و اما تصمیم نهایی

و اما سرانجام با در نظر گرفتن همهء شرایط،‌ از جمله سن و توان و آیندهء شغلی و مالی و مهارت و علم و انگیزهء لازم برای موفقیت کاری و رضایت از زندگی، تصمیم گرفتم آرزو و رویایی را که سالها با خود و در خود نگه داشته بودم انتخاب نکنم.
رویایی که پانزده سال باعث شد از آنچه داشتم راضی نباشم و بر آنچه دارم تمرکز نکنم. شاید یک نوع بهانه و حسرتی بود برای توجیه کم کاری ها. شاید یک نوع مکانیسم دفاعی بود برای رضایت و دلخوش کردن خودم و سرزنش دیگران.
هرچند افسوس میخورم که شهامت و جسارت گذشته را برای زیر و رو کردن و مهاجرتی دوباره،‌ اینبار از رشته ای به رشته ای دیگر، از دست داده ام. اما خوشحالم که اینبار، شاید برای اولین بار، تصمیمی گرفتم که در حد امکان تمام جوانب مختلف آن را بررسی کردم، تحقیق کردم، فکر کردم، مشورت کردم و درنهایت انتخاب کردم. همین حس انتخاب کردن شاید اولین قدم برای ایجاد احساس رضایت در زندگی است.
اگر وقت و حوصله دارید، روایت فشرده ای از آنچه برمن گذشت را در ادامه بخوانید. اگر وقت و حوصله ندارید، کوتاه اینکه رشتهء بیماریهای پا را انتخاب کردم و از کردهء خود شادانم.

چند روز بعد از آنکه رشتهء انیمیشن سه بعدی را انتخاب کرده بودم، و هنوز خبری از پذیرش قطعی رشتهء بیماریهای پا نبود، به یکی از محله های مسکونی مونترال رفته بودم. وقتی در خیابانهای زیبا و آرام آنجا قدم میزدم و خانه های بزرگ و زیبا را نگاه میکردم، دچار تردید و ترس جدیدی شدم. با خودم گفتم آیا با این انتخاب به چنین زندگی ای خواهم رسید؟ تا چه حد داشتن یک آرامش و امنیت و ثبات در زندگی کاری برایم اهمیت دارد؟ آیا با انیمیشن خواندن به چنین موقعیت مالی خواهم رسید؟… احساس کردم در این مقطع از زندگی،‌ دیگر مثل گذشته توان یا انگیزهء ماجراجویی و تجربه گرایی بی مهابا را ندارم. چند دقیقه مکث کردم. به اطراف دقیق تر نگاه کردم. به درون خودم عمیق تر نگاه کردم…

بیشتر از دو ماه بود که درگیر یکی از سخت ترین تصمیم گیریهای زندگی ام بودم. سخت از این نظر که برای اولین بار یک حق انتخاب تمام عیار برای مسیر زندگی فردی و شخصی خودم داشتم. تا قبل از این مقطع، یا گزینه ها محدود بود یا حق انتخابی برایم وجود نداشت.
از سال اول دبیرستان دوست داشتم رشتهء‌ کامپیوتر بخوانم و رویای من وارد شدن به صنعت بازی سازی بود. احساس و شناختی که از خودم داشتم این بود که با قدرت تخیل زیاد و علاقهء فراوان به کامپیوتر و هنر در این رشته موفق خواهم شد.
شاید در آن سالها، یعنی ۲۰ سال پیش، این یک رویای ساده انگارانه بود و هیچ کس از این صنعت نوپا درک و شناخت درستی نداشت. اصلا مگر بازی سازی هم کار و زندگی شد؟! همین که اسم «بازی» روی این صنعت بود، خودش باعث میشد این رویا و هدفی که به زبان می آوردم شکلی خام و بچه گانه پیدا کنه… اگرچه هنوز هم خیلی ها از گستردگی این صنعت بی اطلاع هستند.

براساس همین رویا بود که سال دوم دبیرستان تصمیم گرفتم به رشتهء ریاضی-فیزیک بروم. هفتهء‌ دوم سال تحصیلی بود که مدیر ترسناک و بداخلاق مدرسه، در کلاس را باز کرد و من را به دفترش احضار کرد. من که ذاتاً بچهء شر و بازیگوشی بودم،‌ تمام طول کوریدورهای مدرسه از ترس اینکه اینبار کدام شیطنتم لو رفته است میلرزیدم.
وارد دفتر مدیر که شدیم، پشت میزش نشست و رو به من گفت نمرات درسی ام را نگاه کرده و به این نتیجه رسیده که من به درد رشتهء‌ ریاضی نمیخورم. گفتم همه نمره های من که بیست و نوزده است.
گفت با معلمها صحبت کرده و به این نتیجه رسیده اند که باید به رشتهء تجربی بروم. خیلی خشک و خشن و قاطع حرف میزد و منِ بچهء ۱۶ ساله شهامت مخالفت نداشتم. از روز بعد سر کلاس تجربی نشستم.

بعد از کنکور در رشتهء دامپزشکی سراسری کرمان، پزشکی آزاد نجف آباد، و عمران آزاد شهرکرد قبول شدم. خانواده ام به کرمان رفتن و زندگی دانشجویی/خوابگاهی در شهری دور با آمار بالای مواد مخدر مایل نبود. عمران را هم که اصلا شناخت و علاقه ای نداشتم. سر از پزشکی در آوردم.

دو سال بعد، در گپ و گفتگویی که با مادرم داشتم،‌ از دهانش پرید که با مدیر مدرسه مان صحبت کرده بودند تا من را به زور هم که شده به رشتهء تجربی بفرستد. بقول خودشان برای خودم و آیندهء خودم اینکار را کردند، و آن روزها از دید من بخاطر رویای فرزند دکتر داشتن اینکار را کرده بودند.

همان روز بود که دیگر از پزشکی زده شدم. چند بار به فکرم رسید که دوباره کنکور بدهم. ولی نه دیگر آن انگیزهء گذشته را داشتم و نه دیگر قبل از رفتن سربازی بدون مدرک دانشگاهی میتوانستم کنکور بدهم. مدتها، شاید چند سال، از دست پدر و مادرم ناراحت بودم. اما بعدها، آنقدر با حمایتهای مختلف و محبتهای دور از انتظارشان سعی در جبران کردند که دیگر موضوع برایم حل و فراموش شد. درواقع درنهایت به این نتیجه رسیدم که اگر واقعا میخواستم به رویایی که داشتم برسم،‌ هیچ کس و هیچ چیز نباید و نمیتوانست مانع آن بشود، پس آنقدرها هم اشتیاق و انگیزهء محکمی نداشته ام و شاید بیشتر دنبال بهانه برای بی علاقگی به رشتهء پزشکی میگشتم.

بعد از فارغ التحصیلی به سربازی رفتم، مطب زدم و شروع به کار کردم. از یک سو سر و کله زدن با اقشار مختلف مردم، و زندگی در محیط شهرستانی کوچک و بعدترها در روستایی کوچکتر، همراه با استرس و فشار کاری بالای این رشته باعث حس شدید عدم رضایت از شغل و زندگی در من شد. از سوی دیگر،‌ کمک کردن به مردم،‌ وجههء اجتماعی و احترامی که آن موقع برای پزشک قائل بودند و درآمد نسبتا خوبی که آن دوران پیدا کرده بودم کمی مرا در فکر تغییر مسیر دادن دچار تردید میکرد.

در نهایت تصمیم گرفتم از ایران به هر طریقی که شد خارج شوم. پذیرش تحصیلی سریعترین و راحتترین راه بود. برای رشته های مختلفی که احتمال پذیرشش بود اقدام کردم. اولین پذیرش در رشتهء ژنتیک ملکولی دانشگاه لینشوپینگ سوئد بود.
همزمان دو پیشنهاد کاری وسوسه انگیز در ایران هم داشتم. اولی پزشک تیم فوتبال سپاهان اصفهان، و دومی مدیر بخش فروش یکی از کارخانه های داروسازی ایران.
اما چون هدفم صرفا خارج شدن از ایران بود بدون هیچ تردیدی پذیرش تحصیلی را انتخاب کردم، هرچند کوچکترین ایده ای از اینکه ژنتیک ملکولی یعنی چه نداشتم!

مهاجرت سهم بزرگی در زندگی من داشت. تجربه ها و آموخته ها و تغییرات بسیار زیادی در من ایجاد کرد. بشکلی که شاید دیگر منِ قبل از مهاجرت برایم انسانی غریبه و ناشناخته است.
مهاجرت، در کنار بالارفتن سن و آشنایی با آدمهای مختلف و فرهنگها و نگاههای متفاوت، از من منی دیگر ساخت. به یکی از بزرگترین آرزوهای خودم رسیده بودم. اما همچنان، چیزی در من کم بود.

بعد از چند سال درس خواندن و کارکردن در محیط دانشگاهی و آزمایشگاهی خارج از کشور، بالاخره تصمیم گرفتم از محیط تحقیق و ریسرچ خارج شوم. نه آینده و تضمین کاری مناسبی داشت و نه من این رشته را مناسب با روحیات و شخصیت خودم دیدم.

چند ماه پیش بالاخره لحظهء تصمیم گیری برایم مهیا شده بود. از رشته های مختلفی پذیرش گرفته بودم و بین آنها انیمیشن سه بعدی را انتخاب کردم. رشته ای که ترکیبی از هنر و کامپیوتر بود. رشته ای که پتانسیل راه یافتن به صنعت بازی سازی و فیلم و انیمیشن را داشت. رشته ای که هنوز هم اسمش را عاشقانه به زبان می آورم!

اما متاسفانه این چند وقت و بعد از کلی تحقیق به این نتیجه رسیدم که درآمد مناسب و امنیت شغلی بالایی برای این رشته وجود ندارد. درست همین زمان هم، نامهء پذیرش رشتهء پودیاتری (نام این رشته در استان اونتاریو کیراپودی است) که در لیست انتظارش قرار گرفته بودم دریافت شد. رشته ای که چشم انداز کاری بهتری برای آینده و پیدا کردن درآمد مناسبتر داشت.
تصمیم گرفتم همین رشته را انتخاب کنم. تصمیم گرفتم بعدها در کنار همین کار، به چیزی که علاقه دارم، فقط در حد علاقه و نه بعنوان رشتهء کاری بپردازم. شاید یک یا دو روز در هفته کمتر کار کنم و وقتم را صرف کارهایی مثل عکاسی و انیمیشن و طراحی کنم. شاید.

در این مدت مقاله ها و نوشته های زیادی خواندم. برخی مقاله ها معتقد بودند اینکه بگوییم رویاهایت را دنبال کن نصیحت بسیاری بدی است. برخی مقاله ها میگفتند تا رویاهایت را دنبال نکنی احساس رضایت نخواهی کرد. هر دو هم از رویکردی منطقی و قابل درک و قابل قبول به قضیه نگاه میکردند.

در نهایت من یکی از بزرگترین رویاهای خودم را دفن کردم. همینجا. با کلیک کردن بر روی دکمهء سبزی که در تصویر مشخص است. رویایی که سالها بخشی از وجود و ذهن و فکر من بود ولی درست مثل یک غدهء سرطانی در من رشد میکرد و بیشتر از پیش سردرگم و پریشانم میکرد. یک غدهء سرطانی دوست داشتنی.

من امروز لبالب عصیانم. من امروز هیمه های آرزوهای خویش را به آتش کشیدم و سترگ و استوار میان شعله های درونی خویش خاکستر شدم. آرام شدم.