منظور شما دقیقا از فرهنگ چیست؟

شاهد بحثی بودم که یک طرف ماجرا میگفت ایرانیها بی فرهنگ شده اند و طرف دیگر که آشفته و عصبانی شده بود میگفت تو در غرب ذوب شده ای و فرهنگ غنی ایران را فراموش کردی.
aspects-of-culture-beyond-language-infograph-869x1024
واقعیت این است که خیلی از ما دچار اشتباه رایجی در بحث های مربوط به فرهنگ هستیم. وقتی صحبت از فرهنگ میشود، چه فرهنگ کشورهای مختلف، چه شهر یا جامعه و یا اشخاص، اول از همه باید پرسید تعریف شما از فرهنگ چیست؟ آیا وقتی شما از فرهنگ حرف میزنید از تاریخ و شعر و هنر و ادبیات صحبت میکنید؟ به طرز حرف زدن و رفتار کردن و لباس پوشیدن و غذاخوردن آدمها اشاره میکنید؟ منظورتان طرز رانندگی است؟ یا منظورتان باورها و اعتقادات یک جامعه است؟ از قوانین و پایبندی به رعایت قوانین حرف میزنید یا از اهمیت رعایت اصول اخلاقی؟ به عادتهای رایج و کلیشه ها و روال عادی زندگی اشاره میکنید یا از میزان کتابخوانی و دانش و توانایی و استعداد یادگیری افراد حرف میزنید؟ آیا از دید شما فرهنگ محدود به مرزهای جغرافیایی و تاریخی است یا افراد و جوامع دور از هم و با سابقهء تاریخی کاملا متفاوت هم میتوانند تشابهات و مشترکات فرهنگی داشته باشند؟ و… به نظر من به دلیل همین گستردگی تعاریف و اجزای مختلف چیزی به اسم فرهنگ است که اغلب در بحثهای عمومی، هر کس راجع به آنچه در ذهن خود تصور کرده حرف میزند بدون آنکه بداند طرف دیگر چه تصوری از فرهنگ دارد. مثلا اگر کسی بگوید من عاشق فرهنگ ایران هستم دقیقا منظورش چه اجزایی از فرهنگ است. و اگر کسی بگوید من از فرهنگ ایران متنفرم دقیقا به چه بخشهایی از آن اشاره میکند. آیا اساسا در توصیف فرهنگ، که نمیتوان هیچ دو آدمی را پیدا کرد که تمام اجزای فرهنگی آنها عین هم باشد، میتوان از صفات خوب و بد استفاده کرد؟ بی فرهنگ و بافرهنگ اصلا معنایشان چیست؟ فرهنگ غرب و شرق یا هر دو قطبی دیگری که برای فرهنگ استفاده میشود به چه چیزی اشاره میکند؟‌ آیا یک نفر از شرق الزاما فرهنگش شرقی است؟ غربزدگی که مستقیما به فرهنگ غرب با بار معنایی منفی اشاره میکند، دقیقا راجع به چه چیزی صحبت میکند؟ اصلا آیا غربزگی یا شرقزدگی باید بار معنایی خوب و بد داشته باشند؟ آیا پایبندی به فرهنگ یک ارزش است؟
اصلا وقتی میگوییم فرهنگ ایرانی، منظورمان چه کسانی است؟

نقاشی های روی دیوار در توالتهای زنانهء تورنتو

zahraتوی تراموا نشسته بودم. دیر وقت بود و بیشتر صندلی ها خالی بودند. بی حوصله و خسته از یک روز طولانی و سنگین به اطراف نگاه میکردم که چشمم افتاد به عکس دختری روی جلد روزنامه ای که روی صندلی کناری ام ولو شده بود. با خودم گفتم چقدر شبیه ایرانیهاست و اگر یکی از دوستانم همراهم بود شرط بندی میکردم که صاحب این عکس یک ایرانیه و توضیح میدادم که چهرهء ایرانیها یک حالت خاص و غیرقابل توصیفی داره که حتی توی کشورهای دیگهء خاورمیانه هم دیده نمیشه. نمیدونم چیه ولی کاملا میشه تشخیص داد. همینطور که با این افکار بازی میکردم از روی کنجکاوی خم شدم و روزنامه را برداشتم تا ببینم آیا حدسم درست بوده یا نه.
دیدم گوشهء تصویر نوشته زهرا سالکی گرافیتی های زنان را از دستشویی (توالت) بیرون می آورد.
موضوع برام جالب بود. سریع مبایلم را برداشتم و وبسایت شخصی اش را پیدا کردم. دیدم او هم ساکن تورنتو است و دانشجوی دانشگاه یورک.
توی وبسایتش که به زبان انگلیسی است قسمتی وجود داره به اسم «دخترها حرف میزنند» که زیرش نوشته:
«همه چیز از یک شب در یک بار (میخانه)  مورد علاقه ام در تورنتو شروع شد. بعد از کمی نوشیدنی در حالیکه در صف دستشویی خانمها ایستاده بودم چشمم افتاد به یک نقاشی کوچک روی دیوار که زیرش نوشته «ما دخترها همه خوشگلیم». وقتی که وارد دستشویی شدم متوجه شدم که دور و برم پر از نقاشی ها و نوشته های دیگه است و انگار صدای همهء اون دخترها را میشنوم.»
حس اون لحظه اش رو شبیه کسی که اولین باره رنگ قرمز را میبینه توصیف کرده.
نوشته «تصور کن تمام عمرت در اتاقی زندگی میکنی که پر از رنگهای مختلفه و هیچ وقت اونها را ندیدی تا اینکه یک شب که کله ات کمی گرم شده یکدفعه با خودت میگی خدایا این رنگها چی هستند! حس میکردم سرزمینی ناشناخته را کشف کردم. دنیای نامرئی و زیرزمینی فرهنگ زنانه که قرار بود از بین بره.
grafitty
«دخترها حرف میزنند» یک مستند و پروژه ای تصویری است که اغلب آن از توالتهای زنانه در بیشتر از ۵۰۰ بار(میخانه) تورنتو، نیویورک و مونترال جمع آوری شده». زهرا سالکی در ادامه نوشته که این پروژه قصد داره قسمت کوچکی از فرهنگ زیرزمینی شهری زنان راکه قرار نبوده بصورت عمومی و دائمی دیده بشه به تصویر بکشه. «این زنان و دختران آنچه را واقعا احساس میکنند روی دیوارها نوشته اند و از ردپایی صادقانه از خودشون بجا گذاشتند. هیچ کس نمیدونه چه کسی اونها را کشیده و ممکن بود هرزمانی همگی پاک بشن. این پروژه ۲ سال پیش شروع شد و من هیچ وقت تا این حد عاشق یک پروژه نبودم. گاهی اوقات که مشغول ویرایش تصاویر هستم سعی میکنم چهرهء صاحب اثر را تصور کنم اما نمیتونم. تنها چیزی که همیشه میتونم حس کنم احساس واقعی و خام اون افراد است.
برای من گرافیتی و جمله های افراد از آرزوهای اونها حرف میزنند. به نظرم مهمه که اینها حفظ و جمع آوری بشن و بصورت یک مجموعه و بخشی از جامعه بهشون نگاه عمیق تری بشه. حتی اگه خیلی از این جمله ها طعنه و یا هجو هستند باید سوال کرد چرا این دخترها در جامعه و جایی که دیگران حضور دارند خودشون را ابراز نمیکنند.
خیلی از این نقاشی ها نشان دهندهء یک روح چموش و بی پرواست که به شکلی بسیار محافظه کارانه آرام و اهلی شده.
چی میشد اگه یاد میگرفتیم تا این حد مراقب رفتار و افکار خودمون نباشیم؟ در اینصورت توی چه جور جامعه ای میتونستیم زندگی کنیم؟»
توی وبسایتش دیدم بزودی نمایشگاهی هم در این زمینه داره و آرزوش اینه که این مجموعه را در آینده بصورت کتابی منتشر کنه. شاید اگر برنامه های درسی و کاریم اجازه بده سری به نمایشگاهش بزنم. نمایشگاهی که در یک شب دیروقت و روی یک صندلی خالی تراموا پیدا کردم.

دختری در صندلی کناری هواپیما

وارد هواپیما که شدم از دور دیدم روی صندلی کناری من نشسته. دختری سی و چند ساله که از چهره اش میشد حدس زد ایرانی است. اول چند کلمه ای انگلیسی حرف زدیم اما بعد از مدتی بالاخره پرسیدم فارسی که میدونید؟ لبخند زد و گفت بله و شروع کردیم به فارسی حرف زدن.
چند دقیقه بعد حرف از ویزا و پاسپورت شد که گفت برای ایران ویزا گرفته. با تعجب پرسیدم ویزا واسه چی؟ مگه با پاسپورت کانادایی داری میای؟ گفت نه، آخه من ایرانی نیستم…چند ساعتی گپ زدیم. از گذشته و امروزش گفت. از خاطراتش و تغییری که مهاجرت در زندگی اش ایجاد کرده. در تمام مدت هرگز ذره ای کینه یا نفرت از ایران در لحن و حرفهایش حس نمیشد. برعکس عاشق ایران بود. با حسی پر از دلتنگی راجع به ایران حرف میزد. میگفت خودش را ایرانی میدونه. تمام عمرش در ایران زندگی کرده. ایران بدنیا اومده. ایران بزرگ شده. اما…

تقریبا دو سال بود که اقامت دائم کانادا گرفته بود و در کانادا زندگی میکرد. میگفت کانادا براش مثل بهشته. تازه بعد از وارد شدن به کانادا حس میکنه او هم آدمه. شخصیت داره. شهرونده. حق و حقوق داره. میگفت خیلی براش عجیب و هیجان انگیز بود که از اولین روز ورودش به کانادا بیمهء درمانی رایگان، حق تحصیل، حق کار، کلاس زبان رایگان و حمایت های مختلفی از ادارهء مهاجرت دریافت کرده. میگفت خیلی خوشحاله که بالاخره هویت پیدا کرده…

گفتم خیلی جالبه چون ظاهر و چهره ت خیلی شبیه به ایرانی هاست و لهجه هم نداری و من اصلا حس نکردم ایرانی نیستی.
گفت پدر و مادرش اهل هرات هستند. خودش ایران بدنیا اومده. بعد لبخند زد و گفت باباجان هرات هم تا همین دیروز مال ایران بوده. ما از نظر فرهنگ و غذا و آداب و رسوم خیلی شبیه ایرانیها هستیم. لبخند زدم و گفتم پس افغان هستی. و بعد گفتم من خیلی وقته مراقبم که بجای افغان یا افغانستانی به کسی نگم افغانی. خندید و گفت آره، افغانی واحد پوله…

میگفت همیشه در کانادا ایرانیها فکر میکنند او هم ایرانی است. حتی همین امروز در فرودگاه که تنها نشسته بود، خانمی ایرانی کنارش نشسته و بدون سوال کردن فارسی حرف زده. میگفت در همان چند دقیقه ای که حرف میزدیم چند مسافر چینی از جلوی ما رد شدند و آن خانم گفته که این چینی ها خیلی کثیفند. سوسک میخورند. بو میدهند.
توی ذهنم میگفتم خوشحالم که اون خانم در ادامهء حرفش نگفته این چینی ها مثل افغانی ها هستند…

پاسپورت افغانستانی اش را نشانم داد. اولین باری بود که پاسپورتی با جلد سیاه که روی آن نوشته بود جمهوری اسلامی افغانستان میدیدم. خودش بی حجاب بود و یک رکابی و شلوار جین پوشیده بود اما عکس پاسپورتش با حجاب کامل و مقنعهء مشکی بود. فراموش کردم سوال کنم که آیا برای آنها هم حجاب عکس پاسپورت اجباری است؟

گفتم برام خیلی جالبه که اصلا راجع به ایران با بدی و کینه حرف نمیزنی. لبخند زد. با مهربونی گفت آخه ایران خونهء منه. من تمام زندگیم توی ایران بوده. الان هم که بعد از ۲ سال مهاجرت اولین فرصت مسافرت برام پیش اومده دارم برمیگردم چند هفته ایران. بهترین دوستهای من ایرانی و اهل مشهد و تهران هستند. گفتم با این همه آزار و اذیت؟
آهی کشید. گفت افغانستان چند ده ساله که درگیر جنگ و ویرانیه. افغانها آواره بودند. مجبور بودند فرار کنند. چاره ای نداشتند.
اما مردم ایران هم تقصیر ندارند. نمیدونن. آموزش ندیدن. از حکومتی هم که با مردم خودش اینجور رفتار میکنه چه انتظاری باید داشت که با مهاجر درست برخورد کنه؟

میگفت کلاس اول راهنمایی بودم. روز اول مدرسه سر کلاس نشسته بودیم. به هیچ کس نگفته بودم که افغانستانی هستم. قبل از شروع کلاس مدیر وارد کلاس شد و پرسید افغانی کیه؟؟
آروم توی جای خودم خم شدم که کسی متوجه نشه. بچه ها اگه میفهمیدن افغان هستم اذیت میکردند. مسخره میکردند. کسی باهام دوست نمیشد. سکوت کردم. مدیر رفت.
زنگ تفریح رفتم دفتر مدیر و گفتم من افغان هستم. گفت بخشنامه اومده که افغانی ها نمیتونن درس بخونن. پرونده ام را داد و گفت برو خونه. حتی نگفت به والدینت بگو. من یه بچهء ۱۲ ساله بودم. تا خونه اشک میریختم و یک هفته مریض بودم. یکسال توی خونه نشستم وغصه خوردم. بعدا بخشنامه اومد که ما هم میتونیم درس بخونیم. باز برگشتم مدرسه و درس خوندم…

روزهای جنبش سبز مثل خیلی ها به خیابون رفته بود. شعار داده بود. فریاد زده بود. کتک خورده بود. جلوی چشمش مامورها پسری که فقط عابر بوده و هیچ کاری نکرده بود را مثل خیلی از پسرها و دخترهای ایرانی گرفته بودند و با مشت و لگد سوار ماشین کرده بودند. جلوی چشمش مردم بازداشت شده بودند. تحقیر شده بودند. آسیب دیده بودند. مثل تمام عمر خودش…

پرسیدم در کانادا رفتار ایرانیها چطور است؟ لبخند زد. گفت در کلاس زبان چند خانم ایرانی همکلاسش هستند. روزهای اول خیلی خوش و بش میکردند و بیرون قرار میگذاشتند. یک روز معلم زبان خواست تا هر کس خودش را معرفی کند و بگوید اهل کدام کشور است. میگفت مردد بودم که بگویم ایرانی هستم یا افغان. بلند شدم. گفتم من دختری از افغانستان هستم.
زیر چشم دیدم که نگاه هر سه چهار ایرانی به من چرخید و با تعجب به من نگاه کردند. بعد از آن هم کم کم رابطه شان با من کم شد و دیگر به قرارها و برنامه های خارج از کلاس دعوتم نکردند…

مشهد بدنیا آمده بود و همانجا بزرگ شده بود. میگفت یکبار دور یک میدان اصلی راه میرفتم. ماشین گشت هم ایستاده بود. یک پسر که از ظاهرش معلوم بود افغان است رد میشد که مامور صدایش کرد. از پسر کارت اقامت خواست و وقتی کارت پسر را گرفت با قیچی دو نصفش کرد. پسر با تعجب و درماندگی گفت چرا کارتم را باطل کردی؟ مامور با فریاد گفت تو اینجا چه غلطی میکنی. گمشو برو کشور خودت. میگفت پسر هیچ حرفی نزد. هیچ چیزی نگفت. دستش به جایی بند نبود. دستمون به جایی بند نبود. هیچ وقت هیچ کس اعتراضی نمیکرد. فقط سکوت میکنیم. فقط سکوت…

گفتم بدترین تجربهء من در رابطه با این موضوع مربوط به ۱۸ سال پیش است. وقتی سوار اتوبوس بودم و یک جوان افغانستانی سوار شد و روی آخرین صندلی خالی نشست. پشت سرش یک مرد میانسال وارد شد و با داد و فریاد یقهء پسر را گرفت و گفت بلند شو ببینم! تو اینجا بشینی روی صندلی و من ایرانی وایسم. پسر هیچی نگفت. سکوت کرد. سرش را انداخت پایین و از اتوبوس پیاده شد. من و تمام سرنشینان اتوبوس فقط نگاه کردیم. سکوت کردیم. همه خفه شده بودیم. حتی من و احتمالا یعضی های دیگه که از این رفتار ناراحت شدند چیزی نگفتیم. کاری نکردیم.
وقتی این خاطره را برایش تعریف میکردم ماجرای «رزا پارکس» و حق صندلی اتوبوس سیاهپوستان در آمریکا، درست ۶۰ سال پیش از امروز، یادم آمد. ۶۰ سال فاصله یعنی یک نسل. یعنی یک نسل پیشرفت یا یک نسل پس رفت. یعنی یک نسل بعد از ما…

گفتم خبرداری که در چند سال گذشته خیلی از ایرانیها به این تبعیضها و رفتارهای نژادپرستانه اعتراض و همدردی میکنند. گفت بله توی اینترنت و بخصوص سر ماجرای ستایش خیلی دیدم.
همینطور که او حرف میزد من با خودم میگفتم افغانهایی که به ایرانی فحش میدهند، با ایرانیهایی که به افغانها فحش میدهند برایم فرقی ندارند. هر دو گروه آدمهایی شبیه به هم هستند. آدمهایی سطحی و برای من منفور. اما او دختری بود خالی از نفرت…

پس از فرود خداحافظی کردیم. هرکدام با دردهای مشترک و دردهای خاص خودمان، رفتیم دنبال زندگی و رویاها و فرداهای خود. مسیرمان جدا شد. اما خاطرهء هم صحبتی با این دختر افغان ایرانی همیشه در ذهن من خواهد ماند. مثل سنگینی بار تمام خاطرات تلخ و سالهای سخت زندگی اش. مثل آرامش و مهربانی و بخشش و بلندی طبعی که در آهنگ صدایش موج میزد. مثل بزرگی و کرامت واژه ای مهجور به نام انسانیت.

دختر تایلندی در ایران: این اولین باری بود که در عمرم…

سه روز پیش مطلبی راجع به توریست تایلندی که برایش مزاحمت در خیابان پیش آمده بود را منتشر کردم که واکنشهای گوناگونی در فضای مجازی داشت. وقتی با خود «کیت» تماس گرفتم، کاملا مطمئن بودم که تمام حرفهایش درست است و قصدش اصلا تخریب ایران نیست. میگفت قصد دارد بزودی متنی از خاطرات خوبش هم بنویسد و در اولین فرصت اینکار را خواهد کرد. روز گذشته به من ایمیل زد و گفت سوار بر اتوبوسی به سمت ارمنستان شده است و در طول مسیر بخشی از خاطراتش را خواهد نوشت. متن زیر ترجمهء نوشتهء‌ اخیر «کیت»است که در فیسبوک منتشر کرد.
10985516_1544908329125512_3497461178444820392_n
«خیلی از شما احتمالا مطلب قبلی راجع به اتفاقات بدی که در ایران برایم رخ داد را خوانده اید
از حمایتها و پیامهای همدردی و تسکین بخش شما چه در قسمت کامنتها و چه از طریق پیام خصوصی بشدت تحت تاثیر قرار گرفتم. حتی خیلی ها با اینکه در آن ماجرا هیچ نقشی نداشتند، اما به من جهت میزبانی و پذیرایی اعلام آمادگی کردند.من واقعا از اینکه که شاهد این هستم که تعداد آدمهای خوب  این همه بشتر از بدهاست سپاسگزارم و میخواهم از تک تک شما تشکر کنم. سفر من بخودی خود آنقدر شگفت انگیز و خوب بود که دیگر نیازی به جبران آن اتفاقات بد نداشت. دلم میخواهد چند خاطرهء خوب را برایتان تعریف کنم:
.
.
.
این اولین باری بود که در عمرم درحالیکه از دور از مسجدی عکاسی میکردم و چندان  راغب به نزدیک شدن نبودم، خانم سالمندی که
kateاصلا انگلیسی هم صحبت نمیکرد به سمت من برای راهنمایی آمد. ما هیچ کدام زبان هم را نمی فهمیدیم. اما این مانع از آن نشد که او به من مهربانی نکند. او مرا به داخل مسجد برد، مرا پوشاند [به من چادر داد] تمام مدت دست من را گرفته بود و به نقاط زیبای مسجد می برد و مرا به گرفتن عکسهای بیشتر تشویق میکرد. دست آخر هم برایم دعا کرد، کمی خوراکی به من داد و چند بار صورت و دستانم را بوسید. قلبم آنقدر گرم شده بود که وقتی خداحافظی کردیم سعی میکردم احساساتم رو کنترل کنم. اینجا بود که حس کردم رفتاری که از قلبی اصیل و مهربان باشد صدایش بلندتر از هرچیزی دیگری است و اینجاست که دیگر کلمات هیچ اهمیتی ندارند.
این اولین باری بود که با تعداد زیادی از اعضای خانوادهء یک نفر که تازه در ایران دیدم آشنا شدم. من با دختری بسیار دوست داشتنی به اسم 13124704_10153464970095825_2470208503602977319_nفرناز که در اتوبوسی در اصفهان کنار هم نشسته بودیم آشنا شدم. یک روز فرناز و دوست صمیمی اش مانی،‌ من را به کوه [صفه] برای گفت و گویی طولانی بردند. به نظر میرسید گفت و گوی ما تمام نشدنی بود و هیچ وقت هم خسته کننده نشد. در نهایت خانهء سه تا از اقوامشان و بیشتر از ۲۰ نفر از فامیلشان را هم دیدم. فرناز من را به پدر و مادرش، به خاله، عمه، عمو و دایی هایش، و پدربزرگ و مادربزرگش و حتی افراد بیشتری معرفی کرد.
من حتی فکر نمیکنم تا بحال در عمرم موفق به دیدن این تعداد اعضای فامیل خودم شده باشم چه برسد به فامیل یک نفر دیگر. ما در پایان برای تولد عمه [یا خاله] اش جشن گرفتیم. [در طول مهمانی] خیلی از فامیل فرناز به من غذاهای مختلف تعارف کردند تا جایی که دیگر جای خالی در شکمم باقی نمانده بود. همه واقعا بسیار مهربان و با محبت بودند جوری که واقعا در آخر شب، خداحافظی خیلی سخت بود.
این اولین باری بود که من مردی را ملاقات کردم که تا اروپا پیاده رفته بود.
بعد از روزی نسبتا بد، من زوجی را دیدم که در همان مهمانسرای من اقامت داشتند. بعدا پیرمردی ایرانی که به زبان هلندی کاملا مسلط بود به ما پیشنهاد کرد که شهر را نشانمان بدهد. او ما را در شهر چرخاند و برایمان کلی خوراکی خرید که امتحان کنیم.
او ما را به پل خواجو برد. سپس ما به خانهء خیلی شیکش که نزدیک پل خواجو بود رفتیم. درون خانه پر بود از فرشهای ایرانی. او حتی از ما با یک شام ایرانی خوشمزه و البته با چایی و یک گپ مفصل پذیرایی کرد.
این اولین باری بود که من پیاز خام خوردم و خیلی هم دوست داشتم. قطعا چیزی در مورد پیاز ایرانی تازه وجود دارد.
این اولین باری بود که به یک مهمانی چایی زنانه ملحق شدم، جایی که همهء خانمها در خانه لباسهای بسیار زیبا با کفشهای پاشنه بلند پوشیده بودند. به من چایی، انواع میوه و شکلات دادند. آنروز روزی بود که دیگرمیزان قند خون اهمیتی نباید میداشت.
13055567_10153464969795825_1986422415392860324_nاین اولین باری بود که من خانمهای خیلی زیادی دیدم که به من چشمک میزدند. نزدیک بازار،‌ نزدیک مسجد و داخل مهمانی چایی زنانه. در
ابتدا خیلی تعجب کرده بودم ولی بعد متوجه شدم که این احتمالا یک علامت دوستانه و مهمان نوازانهء مردم است ( کسی دوست دارد بیشتر برایم توضیح بدهد؟)
این اولین باری بود که صاحب مسافرخانه [هاستل] برایم غذا درست کرد، به من اجازه داد یک شب بیشتر آنجا بمانم بدون آنکه از من پول اضافه تر بگیرد. اسمش علی بود و مرد بسیار محترمی بود. من خیلی از دیدارش خوشحالم. او همچنین من را پس از اتفاقاتی که برایم افتاده بود بسیار درک کرد و از هر نظر به من کمک کرد. بدون او روز من خرابتر میشد و نمیتونستم از اقامتم در اصفهان لذت ببرم.
این اولین باری بود که من از یک کاور گوشی مبایل کسی تعریف کردم و او واقعا میخواست آن را به من هدیه بدهد تا زمانیکه من به اسرار نپذیرفتم.
این اولین باری بود که یک زوج به من آدرسی نشان دادند و در نهایت تمام کرایهء تاکسی ای که با هم گرفته بودیم را پرداختند.
این اولین باری بود که مردم بارها من را به صرف چایی دعوت میکردند. فکر کنم اگر به دعوت همه میخواستم جواب مثبت بدهم هیچ وقت نمیتوانستم که از بازار خارج شوم.
بارها [در این سفر] برایم پیش آمد که مردم به من سلام و خوش آمد میگفتند، و حتی برخی برایم دست تکان میدادند و یا برای اینکه ببینمشان بالا پایین میپریدند، بخصوص بچه ها 🙂
این اولین بار بود که بارها پیش آمد مردم میخواستند با من عکس بگیرند. اولین باری بود که مردم در طول مسیرم بارها به من لبخند زدند.
13087844_10153464969695825_2756768532476059549_n
اگر بخواهم واقعا صادق باشم، سفرتک نفرهء من به ایران علیرغم اتفاقات بدی که برایم پیش آمد، بهترین سفر زندگی ام بود.
روزهایی [در این سفر] بود که وقتی [در پایان] قصد خوابیدن داشتم گرمایی در قلب خودم احساس میکردم و به ارزش خانواده و مهربانی به غریبه ها فکر میکردم. هرچند راستش روزهایی هم بود که واقعا دلم میخواست با پرواز روزبعد به خانه
برگردم.
این مطلب من، و نوشتهء قبلی ام [راجع به آزار جنسی در خیابان] فقط برای جلب توجه مردم به هر دو جنبهء این کشور است. من اصلا قصدم این نبود که دیگران را از سفر به ایران دلسرد کنم. اتفاقا برعکس، خواهش میکن که حتما به ایران بروید و از نزدیک تماشا کنید. من به شما قول میدهم که برایتان یک تجربهء فراموش نشدنی خواهد بود.
13082753_10153464969895825_1327353019874674431_n
در ایران، درست مثل هر کشور دیگری در دنیا، بخصوص اگر توریست زن تنهایی هستید باید محتاط
باشید. با این وجود، تکرار اتفاقات بد بود که من را ناراحتم کرد. شاید من در برخی موارد ضعیف عمل کردم [بی احتیاطی کردم]. شاید هم بشدت بدشانس بودم. شاید هم برای برخی از آن مردها این رفتار کاری قابل تحمل بود.
در هر صورت، من خیلی خوشحالم که می بینم این موضوع توجه عموم را بخود جلب کرد و بصورت فعال درباره اش بحث میکنند.
.
.
.
13055332_10153464970430825_74800117205663248_n
باز هم ممنونم ایران برای تمام خاطرات بی نظیر و درسهایی که برای زندگی به من دادی. قول میدهم باز هم روزی برگردم.
برای عضویت در گروه فیسبوکی «در ایران می بینمت» روی لینک پایین کلیک کنید

یک جای کار ایراد داشت…

۱- دو سال قبل، پرواز استانبول-تهران.  جوان بود و موهای موج خورده و بلندش تا روی شانه اش آمده بود. شلوار جین و پیرهن سفید تنش بود. قیافه ش شبیه آسیای شرقیها بود. روی صندلی جلوی من در هواپیما نشست. وقتی با مسافر کناری اش که یک ایرانی بود حرف زد،‌ متوجه شدم که اهل افغانستان است. میگفت فرانسه بدنیا آمده و این اولین بار است که به ایران میرود. میگفت همیشه دوست داشته ایران را از نزدیک ببینه. هیجان زده و مضطرب بود.
آرام به جلو خم شده بودم تا بهتر حرفایشان را بشنوم. موضوع گفتگو برایم جذاب بود.
به پسر تهرانی که پهلویش نشسته بود میگفت که شنیده دخترهای ایرانی خوشگل هستند و می پرسید که چطور میتونه با یک دختر ایرانی آشنا بشه؟
پسر تهرانی که کمی هم معذب شده بود آرام گفت که در ایران به کسی نگو افغان هستی. بگو فرانسوی هستی. بگو فرانسه بدنیا اومدی و پاسپورت فرانسوی داری…

دلم میخواست حرفی بزنم و بپرم وسط حرفشهاشون. به نظرم یک جای کار خیلی ایراد داشت. ولی راستش خودم هم نمیدانستم چه چیزی باید بگویم. فقط دلم گرفته بود. آرام سرم را انداختم پایین و به صندلی خودم تکیه دادم.

۲- پنج ماه پیش، ایران با چهار دوست اسپانیایی. قرار گذاشته بودیم هرجا ممکن بود من هم خودم را غیرایرانی معرفی کنم. کارلوس صدایم میکردند و شده بودم اهل مکزیک. چند تا کلمه و جمله‌ی اسپانیایی هم به من یاد دادند و من هم هر جا لازم بود همان جمله های بی ربط را تکرار میکردم. میخواستیم ببینیم واکنش مردم وقتی فکر میکنند هیچکدام از ما فارسی بلد نیست چگونه است. برای خود من هم تجربه‌ی توریست بودن در ایران جالب بود. هرچند گاهی مردم با شک به من نگاه میکردند.iranian_girls_photo_tour_leader

بارها پیش آمد که عابرین یا فروشنده ها راجع به ما حرف میزدند. شوخی میکردند، لبخند میزدند، دست تکان میدادند و گاهی بلند میگفتند «هِلو مِستِر» «هاو آر یوو؟»، چند بار هم پیش آمد که به ما متلک گفتند،‌ یا ما را به هم نشان میدادند و میگفتند «خارجکیارو».
خیلی وقتها عابرین از میخواستند که با ما عکس بگیرند و این اتفاق برای ما همگی ما جالب بود. تا حالا هیچکدام از ما در طی سفرهایی که به کشورهای مختلف داشتیم با چنین تجربه ای روبرو نشده بودیم که مردم آنجا به سمت ما بیایند و با ما عکس یادگاری بگیرند.

در این سفر یکی از مهمترین خاطره هایی که دوستان من از ایران با خود بردند و هنوز هم گاهی به آن اشاره میکنند مهمان نوازی ایرانیها بود. بخصوص بعد از اینکه چند شب تهران در منزل یکی از دوستان من اقامت داشتیم.
حتی در بازار کاشان وقتی از یک سوپرمارکت خرید مختصری کردیم،‌ فروشنده که پسر جوانی بود از ما پول نگرفت. میگفت شما مهمان هستید و ما از مهمان پول نمیگیریم. این اتفاق برای همگی ما منحصر بفرد و عجیب و البته خوشایند بود.

۳- شش سال قبل، در صف دنس کلاب. چند هفته بیشتر نبود که رسیده بودم سوئد. با دو تا از بچه های ایرانی تازه آشنا شده بودم و آخر هفته رفته بودیم کلاب. دو تا دختر سوئدی هم که کمی به نظر مست می آمدند جلوی ما در صف ایستاده بودند. یکی از بچه ها شروع کرد با دخترها به حرف زدن. چند دقیقه ای شوخی و خنده بود و بعد یکی از دخترها پرسید اهل کجایی؟ دوست ایرانی من هم با همان لهجه‌ی شیوای ایرانیش گفت ایتالیا، رُم.
من همینطور خیره شده بودم. هنوز آنقدر صمیمی نشده بودیم که بزنم پس کله اش و ضایعش کنم. اما دلم میخواست حرفی بزنم و بپرم وسط حرفشان. یک جای کار خیلی ایراد داشت. ولی راستش خودم هم نمیدانستم چه چیزی باید بگویم. فقط دلم گرفته بود. آرام سرم را انداختم پایین و به نرده های پشتم تکیه دادم.