مقایسه اجمالی یک قانون در کانادا و ایران

امروز متوجه یک تفاوت اساسی در قانون حق تصمیم گیری برای درمان (کفالت؟) در کانادا و ایران شدم.

SDM-VIdeo-1-e1508187563747

بیمار ۴۵ ساله‌‌ی متاهلی را تصور کنید که دارای یک پسر ۱۷ ساله، یک دختر ۱۹ ساله و یک خواهر است و هر دو والدین او هم در قید حیات و سالم هستند.
بیمار به کما میرود و قرار است برای ادامه یا توقف حیات او تصمیم قانونی گرفته شود.
به نظر شما اولویت تصمیم گیری با چه کسی است؟
۱- پدر
۲- مادر
۳- همسر
۴- پسر
۵- دختر
۶- برادر

طبق قانون کانادا اولویت حق کفالت در صورتیکه فرد قبلا این حق را بصورت قانونی به کسی (مثلا خانواده یا وکیل) واگذار نکرده باشد بصورت زیر است:
۱- همسر
۲- فرزند = والدین (در صورت عدم توافق فرزندان و والدین، یک نهاد قانونی تصمیم گیری میکند)
۳- خواهر و برادر

بنابراین در قانون کانادا، اولا نسبت خونی شرط اول نیست (همسر به والدین اولویت دارد) و همچنین جنسیت نقشی ندارد (پدر بر مادر و پسر بر دختر اولویتی ندارد).

پینوشت: اگر جایی قانون را اشتباه برداشت کردم لطفا از دوستان آشنا با قوانین و حقوق اگر کسی توضیح یا نظری داره من را اصلاح کنه.

Advertisements

اولین روز کاری در کلینیکی در تورنتو

دیروز اولین روز کاری من در یک کلینیک دولتی در تورنتو بود. عمده خدمات این کلینیک دولتی مختص پنج گروه اصلی از بیماران است.
۱- وابستگان به مواد مخدر (بخصوص تزریقی)
۲- معلولین ذهنی
۳- بی خانمانها (هوم لس)
۴- کارگران جنسی
۵- افراد کم درآمد (حتی مهاجرین غیرقانونی)

دیروز آندریا هوراث، رهبر حزب ان.دی.پی در اونتاریو بصورت رسمی کمپین انتخاباتی خودش را جلوی دوربینها آغاز کرد. در همین کلینیکی که من کار میکردم. در اتاق کناری، درست وقتی در حال ویزیت اولین مریض خودم بودم، آندریا هوراث برنامه های انتخاباتیش اش را از جمله خدمات رایگان دندانپزشکی در اونتاریو اعلام کرد.

سالها پیش جمعه شبی در سوئد در حال آماده شدن برای رفتن به یک پارتی ایرانی در دانشگاه بودم. یقه پیراهن نیمه باز و زنجیر به گردن و آبجو به دست جلوی آیینه بودم که زنگ خانه به صدا در آمد. در حالت نیمه شنگول در را باز کردم. دیدم سه جوان با ظاهری مسلمان با لباسهای سفید بلند و ریش بلند سیاه دم در ایستاده اند. یادم نیست از قبل یکیشان را میشناختم یا بعدها فهمیدم که ایرانی الاصل و بزرگ شده‌ی سوئد است. دو تای دیگر اهل پاکستان.
با خوشرویی و لبخند تیپیکال برادران مومن، در حالیکه در دست راستم قوطی آبجو گرفته بودم و شاید از خجالت یا استرس تمام بدنم خیس عرق شده بود، من را به مسجدی که اخیرا در اتاقی با هماهنگ کردن خوابگاه دانشجویی افتتاح کرده بودند دعوت کردند. گفتند روی زنگ در نوشته بود علی و برای همین زنگ خانه ام را زدند. تشکر کردم و یادم نیست دقیقا چه جوابی دادم ولی یادم هست که مدتها به جوابم میخندیدیم.

دیروز بعد از ظهر، مریضی داشتم که ظاهر مشابهش را بیشتر در اخبار دیده بودم. ریش بلند خاکستری بدون سبیل. وارد اتاق که شد خودم را معرفی کردم.
اسمم را که شنید با هیجان گفت علی!!!؟؟؟ اهل کجایی؟؟
گفتم ایران.
با هیجان و خوشحالی به سمتم آمد و مرا در آغوش گرفت و گفت سلام علیکم.
من هم که جوگیر شده بودم با لهجه‌ی عربی غلیظ گفتم علیکم السلام. خیلی از اینکه درمانگرش مسلمان است خوشحال بود.
از من پرسید ماه رمضان هم کار خواهم کرد؟؟
و من از خودم میپرسیدم مگه ماه رمضان کی است و مگه قراره کار نکنم؟؟
بعد هم بلند بلند میگفت عاشق مسلمانهاست و الله گفته مسلمانها را دوست داشته باشیم.
و من هم گفتم بله دقیقا همینطوره و تمام مشکلات امروز جهان هم به همین دلیله که مردم همدیگه را دوست ندارند و همه جا پر شده از نفرت و تفرقه و الله گفته ما باید همه‌ی انسانها را دوست داشته باشیم.
بعد تقریبا یک دقیقه ای ساکت شد. نمیدانم در آن یک دقیقه به چه فکر میکرد. ولی اولین حرفی که بعد از آن زد راجع به ایران و سوریه بود. به دلیل لهجه‌ی غلیظش و تمرکز من روی کار حتی متوجه نشدم دقیقا چی گفت. فحش داد یا تعریف کرد. ولی به هر حال من شروع به پرسیدن سوالهای پزشکی کردم تا موضوع را عوض کنم.
موقع رفتن باز هم مرا بغل کرد رفت.

قضاوت از پشت مانیتور

دیروز برای کاری اداری به یکی از دفاتر خدماتی اونتاریو رفته بودم. در صف، چند نفر جلوتر از من، یک زن و مرد جوان ایستاده بودند.
از ظاهر مرد که ریش بلندی داشت و دشداشه پوشیده بود و زن جوانش که محجبه بود حدس میزدم اهل عربستان باشند.
نفر جلوی آنها یک زن میانسال بود که نمیتوانستم حدس بزنم آیا چینی است یا از سرخپوستهای (فرست نیشن) کانادا. زن میانسال در دستش چند برگه بود که یکی از آنها ناگهان روی زمین افتاد.
من آماده بودم تا ببینم اگر متوجه نشد و صف حرکت کرد، کاغذ را بردارم و به او بدهم.
نزدیک به یک دقیقه گذشت تا اینکه زن خودش متوجه کاغذ روی زمین شد. خم شد و کاغذ را برداشت. سپس رو به مرد جوان عربی که پشت سرش ایستاده بود بلند گفت عوضی (اس هول).
مرد جوان که جا خورده بود فقط نگاه کرد و بعد رو به همسرش لبخند زد.
من که صحنه را نگاه میکردم شوک شوده بودم و مثل تمام افرادی که در صف ایستاده بودند فقط ماجرا را نظاره میکردم.
زن میانسال اینبار صدایش را بلندتر کرد و رو به زوج جوان عرب گفت شماها دیدید که کاغذ من روی زمین افتاده و هیچ چی نگفتید عوضی ها.
بعد با فریاد رو به مرد جوان که فقط از روی شرم یا عصبی شدن لبخند میزد، گفت فاصله ات را با من حفظ کن. چرا اینقدر به من نزدیک شدی؟
بعد از دو سه ثانیه، زن پرخاشگر که میشد از حرکات و لحنش حدس زد که یا مست است یا مواد مصرف کرده و یا مشکل روانی دارد، بلند داد زد به من دست نزن!! به کون من دست نزن!!
دلم میخواست چند قدم جلوتر بروم و یقه زن را بگیرم و با فریاد بگم خفه شو. اما مثل تمام افرادی که توی صف ایستاده بودند یا همهء افرادی که روی صندلی های انتظار نشسته بودند، در تعجب و شوک کامل فقط ماجر را نظاره کردم.
زن باز هم فریاد زد برای چی میخندی؟؟ به من دست نزن! و زوج جوان عرب فقط با تعجب و شرم نگاهش میکردند.
اینجا بود که خانم سالمندی، با موهای طلایی و کوتاه که روی صندلی های انتظار نشسته بود، از جایش بلند شد. با فریاد به سمت زن پرخاشگر رفت و داد زد بس کن! دست از سر این دو نفر بردار.
سپس خودش را بین زوج جوان و زن پرخاشگر قرار داد و دستهایش را به دو طرف باز کرد و درواقع بین آنها حائل شد. بعد بر سر زن پرخاشگر و مزاحم داد زد که جای تو اینجا نیست! یا از اینجا برو بیرون یا سرت به کار خودت باشه! دست از سر اینها بردار.
زن پرخاشگر پشتش را به آنها کرد و ساکت شد.
زن سالمند بدون اینکه حتی با زوج جوان حرفی بزند به سر جایش برگشت.
زوج جوان همچنان در جای خود میخکوب شده و سکوت کرده بودند.
من هم مثل همهء کسانی که در صف ایستاده بودند، در حالیکه تمام بدنم خیس عرق شده بود فقط ماجرا را نگاه کردم.
یاد سال گذشته افتادم. ویدئویی از برخورد خشونت آمیز پلیس آمریکا با یک مسافر چینی منتشر شده بود. همان روز سر کلاس درس ماجرا مطرح شد. من بلند و از روی عصبانیت گفتم چیزی که مرا بیشتر از همه چیز آزار داد، سکوت مردمی بود که مثل کدو فقط سرجایشان نشسته بودند و نظاره میکردند.
یکی از همکلاسیها گفت خیلی راحته از پشت مونیتور دیگران را قضاوت کنیم و شعار بدیم.
حرفش کاملا درست بود.

من هنوز پر از زندگی ام

– من از حدود ۲۰ سالگی همیشه با خودم میگفتم نوع مرگ من در آینده خودکشی خواهد بود. همیشه در تصورات خود میگفتم روزی اگر به بیماری لاعلاجی مبتلا شوم، یا اگر در زندگی هیچ انگیزه و لذت و هدف و دلگرمی ای برایم وجود نداشته باشم، خودم پیش از زجر و درد جسمی و روحی به زندگی ام پایان میدهم.
– چند روز پیش دوستی راجع به پروژهء دانشگاهی اش در مورد «مرگ پزشکی» یا «اتانازی» یا همان پایان دادنِ خودخواسته به زندگی در شرایط خاص و به انتخاب خود و تشخیص تیم پزشکی نوشته بود. در کانادا از ۲ سال پیش این امکان بصورت قانونی به وجود آمده است منتهی هنوز اغلب پزشکان از انجام چنین کاری خودداری میکنند.
بعد از خواندن آن متن و سپس تماشای ویدئوی مصاحبه با شخص بیماری که سرطان مغز داشت و چند سال پیش به عدم وجود چنین قانون و انتخابی در کانادا انتقاد کرده بود برایم ترسناک بود (لینک ویدئو در پایان متن).
c5155f52-2b51-4984-9c00-37582c333fd7
– این نوع ترس را اولین بار بود تجربه میکردم. ترس نه از خود مردن، بلکه ترسِ از دست دادن و تمام شدن زندگی. ترس از نرسیدن به تمام آرزوها و رویاها. ترس از دست دادنها و از دست رفتنها. ترس از لحظه ای که دارویی را مصرف کنی و بدانی که همه چیز تمام میشود. ترس از تصور آن لحظات آخر و حسرت و اندوه.
– به نظرم چنین مرگی، با خودکشی (به معنای رایج آن) متفاوت است. فردی که اقدام به خودکشیِ عملی (و نه برای جلب توجه) میکند، غالبا دچار افسردگی و درد روحی است و در شرایط افسردگی بسیاری از انگیزه ها و برداشتها و تحلیلیها و احساسات و فعل و انفعالات مغز آدمی آنچنان به حالت یأس و خالی بودن رسیده است که مرگ آنچنان پدیده‌ی ترسناکی نیست. به عبارت دیگر، قدرت تشخیص فرد بیمار روحی (افسرده) آنچنان مختل شده است که عمق و درد از دست دادن زندگی را به درستی درک نمیکند (نظر شخصی است و نه به استناد شواهد علمی).
اما فردی که فقط برای رهایی از درد جسمی مرگ را انتخاب میکند، سختی و اندوه و حسرت زیادی را تجربه میکند، حتی اگر مرگ او خودخواسته است.
– من برخلاف بیست سال پیش، امروز هنوز پر از زندگی هستم. برخلاف سالهای خامی و ناپختگی، این سالهای اخیر زندگی را گوهر نابی میدانم که با تمام سختی ها و تلخی ها و مشکلاتش، هنوز شیرین ترین اتفاقی است که برای من رخ داده است. حس بودن. حس داشتن فرداها. حس فردیت. حس رویاپردازی. حس دوست داشتن و دوست داشته شدن. حس ماجراجویی. حس تجربه کردن و آموختن و شناختن های جدید و جزئی. حس تغییر کردنهای همیشگی. حس جاری و روان بودن. حس زنده بودن و زندگی کردن. حس تعریفهای جدید از زندگی و نگاههای جدید به زندگی و خواسته های جدید به زندگی.
به اعتقاد من آدمی فقط یک بار زندگی نمیکند. ما به اندازهء تمام رویاها و آرزوها و هدفها و دوستیها و دوست داشتنهایمان زندگی میکنیم. ما به تعداد تجربه های تلخ و شیرینمان زندگی میکنی. ما به اندازهء تعریف و نگاهمان به زندگی زندگی میکنیم.
 لینک ویدئوی مصاحبه با دکتر دونالد لو

اسکیدو (سورتمه برقی) سواری در شمال کانادا

آخر هفته‌ی گذشته رفتیم سورتمه سواری بین دو شهر شمال استان اونتاریو به اسم تیمینز و ایراکوفالز. اولین تجربهء سورتمه سواری من در کانادا بود. قبلا در سوئد هم تجربه کرده بودم ولی خیلی محدودتر و کوتاهتر

این ویدیوی سه دقیقه ای زیر خلاصه ای از یک مسیر سورتمه سواری دو ساعته است

Timmins شهر تیمینز

سه شنبه این هفته به مدت یک ماه عازم شهر کوچکی در شمال استان اونتاریو هستم. شهری به اسم تیمینز که جمعیتش ۴۳هزاره.
دو ماه به کالج تقاضا دادم که من را برای تکمیل بخشی از دورهء اینترنشیپ بفرستند تیمینز.
Timmins
دلیل اصلی این بود که تعریف کلینیک خصوصی و آموزشی این شهر را شنیده بودم و این درواقع اولین و تنها شانس من برای کسب تجربه‌ی کار در کلینک خصوصی در کاناداست قبل از فارغ التحصیلی است.
 
دلیل دوم هم اینکه تجربه‌ کردن زندگی در یک شهر کوچک و دور افتاده و سرد کانادا بود. جایی که به احتمال زیاد مهاجر رنگین پوست کمتر دیده اند و این دوره‌ی یک ماهه محکی خواهد بود برای شناخت بیشتر و بهتر جامعه‌ی کانادا بخصوص در شهرهای کوچک و دور. این تجربه در تصمیم گیری آینده‌ی من برای انتخاب محل کار و زندگی ام هم نقش خواهد داشت.
 
دلیل سوم هم این بود که شنیده ام در اطراف این شهر بوفالو و گوزن و مووس (گوزنهای شمالی) زیاد هست و میشه از نزدیک دیدشون و خلاصه حیات وحش دیدنی ای داره. خرس و گرگ هم توی جنگلهاش هست.
به تفریحگاههای زمستانی و سورتمه سواری با سگ و موتور (اسنو موبیل) هم احتمالا اگه نزدیک شهر باشن و در اون هوای سرد حس و حال بیرون اومدن از خونه داشته باشم میرم. هرچند که سورتمه سواری ا قبلا در سوئد تجربه کردم ولی بازم خوبه.
 
خلاصه یک ماه میرم یه جایی زندگی میکنم که به خود کانادایی ها هم که میگم دارم میرم تیمینز با تعجب میپرسن چرا؟!

چگونه فرمهای درخواست سیتیزنشیپ کانادا را پر کنیم؟

این ویدئو برای افرادی است که اقامت دائم در کانادا دارند و میخواهند برای سیتیزنشیپی (شهروندی) کانادا اقدام کنند.
فرمی که در این ویدیو پر شده است مربوط به افراد بالای ۱۸ سال است. فرمهای مربوط به کودکان یا شرایط دیگر با این فرم تفاوتهای جزیی دارد که پیشنهاد میکنم نحوه پر کردن آنها را از خود وبسایت اداره مهاجرت کانادا مطالعه کنید.