آیا قضاوت شما بر اساس خرد است؟ این ماشین چه رنگی است؟

%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%b1%d9%88
این ماشین چه رنگی است؟ اشتباه نکنید! این یک معما یا سرکاری نیست. واقعا جواب بدید. بله! ماشین زرد است. اما نکتهء این سوال چیست؟ این موضوع چطور به ما در فهم «سوگیری شناختی» کمک میکند؟
دیوید مک رینی میگوید:
« اگر متوجه شدید که تعداد گزارشات خبری از حملهء کوسه ها افزایش یافته است، کم کم به این باور میرسید که کوسه ها از کنترل خارج شده اند بخصوص وقتی که تنها منبع اطلاع گیری شما تعداد زیاد اخبار راجع به کوسه ها باشد. با خودتان میگویید که ای وای! کوسه ها وحشی شده اند. دیگر شنا کردن در ساحل امن نیست.
اما در واقع شما باید با خود بگویید ای وای! خبرگزاریها این روزهاعاشق این هستند که خبرهای راجع به حملهء کوسه ها را پوشش دهند.»
 البته به نظر خیلی منطقی است که هرچه بیشتر راجع به حملهء کوسه ها بشنوید، به این نتیجه برسیم که اوضاع وخیم تر است. مغز ما به همین روش کار میکند.
سوگیری شناختی یک الگوی ذهنی است که در قضاوت و استدلال ما انحراف ایجاد میکند و باعث میشود گاهی نتیجه‌گیری‌هایی که در مورد سایر افراد و موقعیت‌ها انجام میدهیم، غیرمنطقی باشد. گفته میشود که سوگیری شناختی میتواند منجر به بی خردی و قضاوتهای نادرست افراد در جامعه شود. مغز ما همواره پیش فرضهایی میسازد که البته در مقیاسهای کوچک بخوبی جواب میدهند و میتوانند ما را به سمت نتیجه گیریهای مفید هدایت کنند. مثلا اگر ما بطور مکرر بشنویم که این روزها کوسه ها در ساحل کیش به مردم حمله میکنند، منطقی است که برای مدتی به آن ساحل برای شنا کردن نرویم. اما اگر در مقیاسی بزرگتر مثلا در گزارشی بخوانیم که تعداد حملهء کوسه ها در مجموع سواحل دنیا نسبت به سال گذشته افزایش داشته است، غیرمنطقی است اگر نتیجه گیری کنیم شنا کردن در ساحل کیش خطرناک است.

روشی که مغز ما برای چنین فرضیات و نتیجه گیریهایی (مثل خطر حملهء کوسه در تمام سواحل) پیش میگیرد یک نوع میانبر ذهنی است که اصطلاحا «اکتشافات تجربی ذهن»* نام دارد و هدفش ساده تر کردن پردازش اطلاعات دریافتی است. مغز انسان یاد گرفته و این قابلیت را دارد که با اطلاعاتی محدود بتواند تصویری بزرگتر و جامع تر را تصور و تجسم  کند. این توانایی غالبا بسیار مفید است اما همیشه هم اینطور نیست، چون این اکتشاف ذهنی گاه برای درک تصویری دقیق از واقعیت و نتیجه گیری ای منطقی دچار محدودیت است. ذهن انسان بصورت خودکار در مواجهه با هر پدیده ای مشغول تولید پیش فرضها و حدسیات مختلف است که برای نتیجه گیری، استدلال، قضاوت و بطور کلی اکتشاف از آنها استفاده میکند و به دلیل خودکار بودن و نامحسوس بودن این فعالیت ذهنی، همیشه احتمال نتیجه گیری اشتباه وجود دارد.

و اما ارتباط این موضوع با عکس خودروی زرد رنگ چیست؟  آنچه شما در این تصویر میبینید و قاطعانه میتوانید راجع به آن حرف بزنید این است که سمت چپ خودرو زرد رنگ است، اما ذهن شما بسرعت و خودکار و نامحسوس تصویر بزرگتری را تجسم کرد و با پیش فرضهایی که تولید کرد نتیجه گرفت که سمت دیگر خودرو نیز زرد رنگ است. در این مثال، هیچ ایرادی در نوع تصورکردن مغز وجود ندارد و به احتمال خیلی زیاد هم نتیجه گیری زرد بودن تمام ماشین درست است، اما یادمان باشد که امکان زرد نبودن سمت دیگر خودرو نیز وجود دارد.

نکتهء مهم اینجاست که نه تنها ذهن شما چنین فرضیه ای را بصورت خودکار بکار برد، بلکه خود شما هم تا زمانی که به این موضوع اشاره نشده بود، از وجود چنین نحوهء قضاوت و نتیجه گیری و احتمال خطاپذیر بودن آن بی اطلاع بودید. در سوگیری شناختی مغز انسان دقیقا به همین روش عمل میکند. تولید فرضیات در مغز یک نوع اکتشاف ذهنی است و به همین شکل هم ذهن شما در زندگی بطور نامحسوس و خودکار انحراف و تمایل (سوگیری) به قضاوتها و نتیجه گیری های خاصی دارد که ممکن است اشتباه باشند.

نکتهء مهم و قابل توجه دیگر این است که حتی باوجود اینکه الان به این موضوع اشاره شد و احتمال وجود خطا هم مطرح شد، شما همچنان معتقد هستید که این خودرو تماما زرد رنگ است. شما ممکن است برای لحظه ای و از روی تفنن تصور کرده باشید که سمت دیگر ماشین به رنگ دیگری است اما همچنان معتقدید که سمت دیگر ماشین، زرد است و حتی حاضرید روی آن شرط ببندید. اگرچه شما احتمالا دلیلی کاملا منطقی و قابل قبول برای درست بودن فرضیه زرد بودن تمام خودرو دارید،‌ اما نکتهء اصلی این است که حتی با وجود اشاره به احتمال غلط بودن این فرضیه  و احتمال وجود انحراف (سوگیری) در ذهن شما، باز هم ذهنتان قادر به مقاومت دربرابر این سوگیری نیست. به عبارت دیگر، صرف اطلاع داشتن از احتمال اشتباه بودن یک پیش فرض ذهنی، برای مصون بودن از نتیجه گیریهای اشتباه کافی نیست. اساسا مغز ما گمان میکند که برای نتیجه گرفتن دلیل کافی و مناسب در اختیار دارد.

شما ممکن است از این به بعد تمرین کنید و ذهن خود را عادت بدهید که سمت دیگر ماشینهایی را که می بینید بصورت پیش فرض همرنگ با سمتی که می بینید تجسم نکنید. اما این بدین معنی نیست که ذهن شما در موارد دیگر چنین پیش فرضهایی را تولید نمیکند. دفعهء بعد که به خیابان میروید فرض خواهید کرد که سمت دیگر خانه هایی که می بینید به همین رنگ سمت جلوی چشم شماست. بعبارتی دیگر، شما ممکن است بتوانید ذهن خود را در یک موضوع خاص (مثل رنگ سمت دیگر ماشین) تمرین و عادت دهید اما این پیش فرضهای ذهنی در موارد دیگر همچنان وجود خواهند داشت.

البته دلیل عنوان کردن این مثالها این نیست که از این به بعد راجع به تصور رنگ ماشینها و خانه ها محتاط باشیم و یا ذهن خود را درگیر مقاومت دربرابر چنین پیش فرضهایی کنیم. این مثالها صرفا برای مطرح کردن چهارچوبی برای درک و فهم بهتری از عملکرد مغز انسان بود. نکتهء با اهمیت ار این بود که ما از چگونگی رفتار ذهن و سوگیری شناختی آن در پردازش داده های مغزی و نحوهء نتیجه گیری ها آگاه باشیم. اگر از نحوهء عملکرد ذهنمان آگاه شویم، آن وقت میتوان برای جلوگیری از انحراف به سمت نتیجه گیریهای غلط تمرین کرد.

برای درک بهتر این موضوع چند مثال میزنم.

اکثر ما هنرپیشه یا خوانندهء مورد علاقهء خودمان را داریم و اکثر ما چون فلان فرد مورد علاقه مان مشهور و جذاب و موفق است، پس نتیجه میگیریم که او در زندگی شخصی انسانی خوب و مهربان و مودب و خوش مشرب است.

در یک تحقیق روانشناسی، ویدئوی صحنهء تصادف دو ماشین را به گروهی از افراد نشان دادند و سپس از آنها راجع به جزییات تصادف سوالاتی پرسیدند. در پرسشنامهء گروه اول، یکی از سوالات این بود که به نظر شما سرعت خودروی عقبی که به خودروی جلویی برخوردکرد چقدر بود. در پرسشنامهء گروه دوم همین سوال اینطور پرسیده شد که سرعت خودروی عقبی که ماشین جلویی را له کرد چقدر بود. همهء شرکت کنندگان یک ویدئو را دیده بودند اما جالب این بود که اغلب افراد گروه دوم که در سوالشان از کلمهء له کردن استفاده شده بود سرعت ماشین را خیلی بیشتر از گروه اول فرض کرده بودند. جالب تر اینکه یک هفته بعد، از هر دو گروه سوال شد که آیا در صحنهء تصادف خرد شدن شیشهء ماشین را دیدند (در  ویدئوی تصادف شیشهء هیچ یک از خودرها خرد نشد) که اکثر گروه اول جواب منفی دادند ولی اکثر گروه دوم جواب مثبت دادند. میبینید که چطور به همین راحتی تفاوت در یک کلمه (برخورد کردن و له کردن) میتواند در نتیجه گیری و حتی حافظهء انسانها نقش داشته باشد. از همین مثال میتوان به اهمیت نقش تیترهای خبری و گزارشات  و تفاسیر رسانه ای در بازی کردن با ذهن مخاطبان و القای سوگیری های شناختی و نتیجه گیری ذهنی پی برد.

برادر شما ساکن فرانسه است و شما طی چند ماه گذشته سه خبر راجع به حملات تروریستی در فرانسه شنیده اید. ذهن شما بطور پیش فرض به این سو منحرف میشود که برادر شما در خطر آسیب در یک حملهء تروریستی است و در نتیجه نگران او میشوید. در  حالیکه احتمال خطر افتادن از پله ها یا آسیب و تصادف در یک حادثهء رانندگی و یا ابتلا به یک بیماری مهلک بطور منطقی و آماری از مواجهه با یک حملهء تروریستی بمراتب بیشتر است.

مثال آخر بصورت یک معما. در یک خانه چهار نفر که شغلشان لوله کشی آب و فاضلاب است مشغول ورق بازی هستند. یکی از این افراد متهم به قتل است. پلیس از حضور قاتل در این خانه با خبر است و تنها سرنخی که از قاتل دارد نام  او است. پلیس طی یک عملیات به داخل خانه هجوم می آورد و بدون هیچ درنگ و گفتگویی یقهء قاتل را میگیرد. به نظر شما پلیس از کجا توانست قاتل را از بین سه نفر دیگر تشخیص دهد؟ جواب این است. قاتل نامش مریم بود و تنها زن حاضر در جمع بود. همانطور که دیدید، پیش فرض ذهن شما این بود که لوله کش یک مرد است.

در پایان فراموش نکنیم که سوگیری شناختی با منطق و استدلال غلط تفاوت دارد. سوگیری شناختی یک پدیدهء پردازش ذهنی و خودکار و نامحسوس است و با طرز استدلال غلط فرق میکند

 

برای مطالعهء بیشتر بر روی عناوین زیر کلیک کنید

*سوگیری شناختی لینک به ویکیپدیا

*اکتشاف ذهنی: اکتشاف یک استراتژی است که از اطلاعات در دسترس، اگرچه خیلی قابل استفاده نیستند، برای کنترل حل مسئله در انسانها و ماشینها استفاده می‌کند.. لینک به ویکیپدیا

احتمال کم، اثر زیاد – چرا مردم از حملات تروریستی میترسند

اکتشاف ذهنی چیست و چگونه کار میکند

تعریف سوگیری شناختی و چند مثال 

ده نمونهء معروف از سوگیری شناختی

دوازده نمونه از سوگیری شناختی و توضیح اینکه چطور مانع منطقی بودن شما میشوند

Advertisements

چه کسی باید آشغالها را دم در بگذارد


o-FEMINISM-IN-2014-facebookمعنای فمینیسم این نیست که چه کسی باید آشغالها را دم در بگذارد.

فمینیسم بدنبال این نیست که چه کسی پول شام را بدهد،‌ یا چه کسی باید اول از در وارد شود، چه کسی باید مبلها را جابجا کند و چه کسی سوسکها را بکشد، یا چه کسی باید شام درست کند و ظرفها را بشورد.
مفهوم فمینیسم مثلا این نیست که چه کسی باید از بچه ها مراقبت کند، بخصوص اگر تصمیم گیری بر اساس فکر و گفتگو کردن متقابل و بررسی شرایط موجود و رسیدن به توافقی مشترک بین زن و مرد باشد.
 
مفهوم فمینیسم فراتر از اینهاست.
فمینیسم میگوید که قرار نیست هیچ کس بخاطر زن یا مرد بودن وظیفه اش از قبل تعریف شده باشد.
کسی که قوی تر است مبلها را جابجا میکند، فردی که از آشپزی لذت میبرد یا وقت بیشتری دارد یا آشپزی اش بهتر است غذا درست میکند، گاهی مرد قوی تر است و زن بهتر آشپزی میکند اما گاهی هم اینطور نیست.
 
مهم تر اینکه فمینیسم به این معناست که به دیگران هم نشان دهیم که به هیچ عنوان اشکال ندارد اگر وظایف کلیشه ای زن و مرد بر اساس آنچه میان آن دو به توافق رسیده است تغییر کند. اگر زنی دوست دارد زورش زیادتر باشد و کارهای سنگین انجام دهد عالی است. یا اگر مردی دوست دارد آشپزی کند و ظرفها را بشورد این هم عالی است.
 
فمینیسم بدنبال تغییر باورها و تعاریف کلیشه ای و جنسیت زدهء رایج است. مفاهیمی که مرد نان‌آور خانه است و یا زن وظیفه اش تربیت و بزرگ کردن بچه هاست. مفاهیمی که قرنهاست در لایه لایهء ذهن تاریخی جوامع مردسالار یا زن سالار (اگر وجود داشته باشد) رسوب کرده است.
 
فمینیسم راستین به دنبال جدال و جنگ و انتقام از مردان نیست. فمینیسم بدنبال آموزش است. بدنبال برابری و دوستی و زندگی مسالمت آمیز مرد و زن در کنار هم و در یک جامعه است.
چه بسا زنانی که خیلی بیشتر از مردان اسیر باورهای مردسالارانه و ضد آرمانهای فمیسنیسم هستند. فمینیسم بدنبال بازیابی حق برابر انسانهاست نه برتری زن و یا محکوم بودن مرد.

قصور پزشکی، نوک قلهء نظام ناسالم درمان ایران

چند روز قبل در پی گفتگویی با رادیو زمانه، چهار سوال درباره وضعیت پزشک و بیمار در ایران پرسیده شد که بطور خلاصه در گزارشی منتشر شده است (برای خواندن آن گزارش اینجا کلیک کنید). لازم دیدم متن کامل آن پرسش و پاسخ را هم در شبنویس منتشر کنم که از 20120430143251_2009_05_03__17_52_52_newsقرار زیر است

۱- چرا در ماجراهای اینچنینی افکار عمومی معمولا علیه پزشکان است؟

بخشی از این هجمهء افکار عمومی به جامعهء پزشکی برمیگردد به خصوصیت و ذات بشر که همواره بدنبال یافتن مقصر در ناکامی ها و بیماریهای خود است و این بخش در تمام دنیا وجود دارد. بطور مثال در بسیاری از کشورها خیلیها خیال میکند که واکسیناسیون برای انسان مضر است؛ و یا شرکتهای داروسازی برای سود بیشتر جلوی درمان قطعی بیماریها از جمله سرطان را گرفته اند تا بهمراه پزشکان سود بیشتری به جیب بزنند.

اما در مورد ایران زوایای دیگری هم مطرح است. اصل اول در یک رابطهء منطقی و موفق بین بیمار و پزشک اعتماد است. متاسفانه این اعتماد مدتهاست که بصورت دوسویه بین جامعهء درمانگر و مردم از بین رفته است.

بارها در بحثها و جلسات کادر درمانی شنیده میشود که اینجا ایران است و نمیشود با بیمار بصورت علمی و استاندارد برخورد کرد. بطور مثال سیستم ارجاع پزشک به متخصص را نمیتوان در ایران عملی کرد چراکه بیمار مایل است مستقیم به پزشک متخصصی که انتخاب میکند مراجعه کند و همچنان از مزایای درمانی و یارانه های دولتی استفاده کند. و نتیجه اش میشود مطبهای شلوغ و مراجعین بیش از حد و ازدحام بیماران در برخی مطبها و مراکز درمانی.

اما به اعتقاد من بخشی مهمتر در این زوال اعتماد وجود دارد و آن نقص بنیادین در تمام ارکان نظام درمانی؛ و همچنین علمکرد نادرست برخی اعضای جامعهء پزشکی طی دهه های گذشته است. این موضوع جنبه های متعددی دارد که سعی میکنم به برخی از آنها اشاره کنم.

متاسفانه در نظام درمانی ما، که شاید برآمده از جامعه ای مردسالار/پدرسالار باشد، پزشک خود را قیم بیمار و صاحب‌اختیار جسم و جان بیمار میداند. در این نظام فرهنگی پزشک هیچ انتقاد یا سوالی را برنمی تابد چراکه از دید او بیمار یک فرد نادان و فرودست است که صلاحیت یا قدرت فهم و درک توضیحات علمی را ندارد. پزشک در نقش آسکِلِپیوس (خدای درمانگر در اساطیر یونان) وارد میشود که نه میتوان از او سوال بیجا پرسید و نه میتوان با او بحث کرد. در گذشته جامعه هم به این جایگاه پزشک تقدس و احترام مضاعف می بخشید و پزشکان در نهایت خود را در موفعیتی فراتر و برتر از افراد عادی متصور شدند.

در این جامعه پزشک خود را موظف به توضیح دربارهء علت بیماری، سیر بیماری، روند درمان، خطرات و عوارض درمان و حتی تشخیص قطعی و تشخیصهای افتراقی نمیداند. او اختیار جان و جسم و سلامت بیمار را بدست میگیرد و تنها اوست که قدرت تصمیم گیری در روند تشخیص و درمان بیمار را دارد.چنین نگاهی بیش از پنجاه سال است که در سیستم های درمانی کشورهای پیشرفته منسوخ شده است.

در نظام مدرن و امروزی درمان، بحث آتونومی (خودمختاری) بیمار حرف اول را میزند. این بیمار است که تصمیم میگیرد چه درمانی یا حتی تحت چه روش بیهوشی (عمومی یا نخاعی) قرار گیرد. پزشک بیشتر نقش راهنما و آموزش‌دهنده را برعهده دارد و موظف است که برای بیمار و بخصوص هنگام بیماریهای جدی و مهلک تمام جزییات را توضیح دهد. درواقع بخشی از وظایف تیم درمانی آموزش بیمار و افزایش آگاهی وی راجع به بیماری و گزینه های درمانی و عوارض احتمالی است. در اینصورت این بیمار است که صاحب جسم و جان خود می باشد و نهایتا نحوهء درمان خود را انتخاب کند و البته مسولیت بیشتری هم برای عواقب درمان به عهدهء بیمار خواهد بود.

تصور کنید صاحب خودروی معیوبی به تعمیرگاه برود و مکانیک بدون توضیح راجع به نوع عیب و گزینه های موجود برای رفع عیب، شخصا به تعویض و تعمیر قطعات با مارک و مدل و قیمتی که خودش صلاح میداند اقدام کند. چنین چیزی برای هیچ صاحب خودرویی قابل قبول نیست. همین مثال را با اهمیتی بسیار بالاتر میتوان در مورد جسم و روان بیمار ذکر کرد. بیماران و پزشکان باید با این اصل درمانی، یعنی خودمختاری بیمار، آشنا شوند و امیدوارم نظام بهداشت و سلامت در ایران به این موضوع اهمیت بیشتری بدهد.

از سوی دیگر بروز انواع بدرفتاری ها و عملکرد غیراستاندارد و یا غیرعلمی برخی تیمهای درمانی، چه در مطبهای شخصی و چه در بیمارستانهای دولتی و خصوصی باعث هتک حرمت بسیاری از بیماران شده است. متاسفانه برخی از پرسنل درمانی و پزشکان چندان به عمق فاجعه توجه نمیکنند چرا که معمولا خود و خانواده شان با داشتن معرفی نامه توسط همکاران معاینه و معالجه میشوند و بهمین دلیل با برخوردهای رایج و نامحترمانه و عدم احترام به حریم خصوصی و فردی و کرامت انسانی رایج در این سیستم درمانی آشنا نیستند.

بعنوان نمونه در نظام درمانی ایران چیزی به عنوان حریم شخصی اصلا مورد احترام نیست. در بسیاری از مطبهای متخصصین چند بیمار بطور همزمان وارد اتاق پزشک و تحت مصاحبه و معاینه قرار میگرند و بعضا تنها یک پرده بین بیماران نصب شده است و در این شرایط بیمار مجبور است رازهای سلامت و بیماری خود را در حضور شخص یا اشخاصی غریبه عنوان کند. توجیه جامعهء پزشکی این است که تعداد مریض زیاد است و چاره ای نیست، اما این موضوع اصلا قابل قبول نیست چراکه پزشک موظف به دیدن تمام بیماران غیراورژانسی نمی باشد. باید سقفی برای تعداد پذیرش بیماران روزوانهء مطبها در نظر گرفته شود و نحوهء معاینهء بیماران از سوی نهادهای مربوطه تحت نظارت قرار گیرد.

بسیاری از مراکز درمانی و مطبهای پزشکان بخصوص متخصصین اطفال تبدیل شده است به مکان انتقال و سرایت بیماری در جمعیت انبوه و فشردهء بیماران و همراهان در اتاقهای انتظار غیراستاندارد.

تمام این موارد و سایر معضلات و ناملایمتیهای رایج در نظام درمانی ایران منجر شده است که اعتماد لازم بین مردم و پزشکان خدشه دار شود. درکنار تمام این مواردی که عنوان شد، فراموش نکنیم که همیشه هم حق با بیمار نیست و بعضا انتظارات، نوع برخوردها و رفتارها و بعضا مطالبات غیرعلمی یا غیرمنطقی بیماران یا همراهانشان هم در پیدایش این بی اعتمادی بی تاثیر نبوده است.

۲- نظر شما در مورد حرکت #خطای پزشکی در شبکه‌های اجتماعی چیست؟

 در مورد کمپینهایی مثل #خطای‌پزشکی به نظر من اثرات مخرب بیشتر از فواید است. این جور حرکتها درواقع اعلان جنگی است بین بخشی از جامعه علیه بخشی دیگر که درنهایت دود آن به چشم خود جامعه میرود و به بزرگتر شدن شکاف و بی اعتمادتر شدن رابطهء بیمار و درمانگر منجر میشود. (مثال بسیار مشخص آن دعوای اخیر آقایان مهرجویی و دکتر دهبکری که هریک از اساتید صنف خود هستند.)

یا حداقل ای کاش در کنار اینگونه حرکات اجتماعی، کمپینهای مشابهی هم در حمایت از پزشکان مسولیت شناس و پزشکان خبره و پزشکان با اخلاق راه اندزی شود نه اینکه بطور ناعادلانه ای این قشر از پزشکان را همواره در اقلیت تصور کنیم. متاسفانه جامعه در قضاوت خود تعداد زیاد درمانهای موفقیت آمیز را در نظر نمیگیرد و جالب اینجاست که با تمام اینگونه اعتراضات همچنان ایران یکی از بالاترین آمار درمانها و جراحی های زیبایی و غیرضروری را دارد و مردم معترض همچنان حاضرند هزینه های هنگفت و غیرضروری پرداخت کنند و زیر تیغ جراحان قرار گیرند. اینجا ما با یک دوگانهء اخلاقی در جامعه روبرو هستیم.

در این کمپینها تصویر بزرگتر، که نظام سلامت نارس و ناقص ایران است، دیده نمیشود و تمام مشکلات صرفا بر سر پزشک خراب میشود. شخصا گزارشها و مطالب مختلفی را در فضای آنلاین خوانده ام که شاید از دید بسیاری بیمار خطا یا جنایت پزشک بوده است درحالیکه بعضا ادعاهایی غیرعلمی و حتی غیرمنطقی بودند.

کسی منکر نقایص بسیار در این نظام درمانی نیست. اما مردم اگر واقعا خواستار بهبود شرایط هستند باید بجای حملهء مستقیم به پزشکان، انگشت اشارهء خود را به سوی مسوولین اجرایی و مدیریتی و نهادهای تصمیم گیرنده و نظارتی در سیاستهای سلامت و بهداشت بگیرند. در صورت اصلاح این بخش است که اگر هم پزشک قصوری کرد عادلانه مورد بازخواست و نظارت قرار میگیرد.

از سویی دیگر مردم هم باید قَدر پزشکی که با آنها صادقانه برخورد میکند را بدانند. بطور مثال وقتی پزشک تشخیص میدهد که نیازی به دارو و درمان نیست، حرف و تصمیم او را بپذیرند و اعتماد کنند. ولی متاسفانه در فرهنگ ما رایج است که بیمار از همان اول خواهان آخرین و سریعترین خط درمانی است. در تعاملات پزشک-بیمار یک چرخهء معیوبی شکل گرفته است که در پیش فرض بیماران همیشه پزشک  مقصر است. در این چرخه بیمار بجای مراجعهء مجدد و کمک به پزشک برای پیدا کردن عارضه و تشخیص درست، مدام از این مطب به آن مطب میرود و به تشدید این چرخهء معیوب کمک میکند.

کنار اینها باید عدم امکانات و خصوصا نبود داروهای به روز را هم در نظر گرفت چراکه  بسیاری از داروهای کم عارضه و جدید یا در دسترس نیست و یا قیمتشان بسیار بالاست. مثلا داروهای بیهوشی ای که همچنان در حال استفاده در ایران هستند نسبت به داروهای جدیدتر داروهایی پرعارضه و کم اثرند. اما متاسفانه مدیران بیمارستانها و سیستم سلامت ایران در هیچ زمینه ای پاسخگو نیستند و فقط این پزشک است که در تیررس انتقادات و اعتراضات قرار گرفته است، درحالیکه بسیاری از معضلات مربوط به نحوهء مدیریت و توزیع نیروی انسانی است.

کسی به این موضوع دقت نمیکند که مثلا یک مدیر بیمارستان برایش مهم نیست که چه داروهای مخدر و یا چه داروهای بیهوشی ای در دسترس پزشکانش قرار میگیرد. یا بطور مثال اگر کپسول نیتروژن بجای کپسول اکسیژن به بیمار وصل کنند جامعه همچنان پزشک را مورد دشنام قرار میدهد درحالیکه ایراد در جای دیگر و در رده ای دیگر بوده است.

باید قبول کرد که شغل پزشکی یکی از سخت ترین مشاغل با بیشترین استرسها و فشارهای کاری و روانی برای کادر درمانی است و این اوج بی انصافی است که فقط پزشک را مسوول تمام این مشکلات بدانیم و از سوی دیگر با تمام این مسولیت سنگین که بر دوش اوست به درآمد و ثروت پزشکان اعتراض کنیم. هرچند واقعیت این است که همهء پزشکان ثروتمند نیستند و واقعیت این است که کارانه های دولتی برای بسیاری از خدمات درمانی به هیچ عنوان متناسب و منصفانه نیست. بیمه های ناکارآمد ایران هم دلیل مهم دیگری برای شکل گیری رابطهء مستقیم مالی بین پزشک و بیمار هستند. بطور مثال هزینهء جراحی یک عمل آپاندیس در بیمارستان دولتی تا چند سال پیش ۲۵هزار تومان بود که اخیرا ۲ یا سه برابر شده است. این موضوع باعث پیدایش پدیدهء نادرست زیرمیزی شده است و متاسفانه باعث شده فشار تامین هزینهء دستمزد پزشک مستقیما بر عهدهء بیمار باشد.

به اعتقاد من از یک سو باید تعرفه ها متناسب با دستمزد پزشکان افزایش یابد و همچنین بیمه ها هزینه های بیماران را پوشش دهند و از سوی دیگر نظارت بیشتری بر نحوهء دریافت هزینه های جراحی از بیماران اعمال شود.

در کشور ما میتوان ادعا کرد که در اغلب لایه های جامعه مشکلات عدیدهء اخلاقی وجود دارد. میتوان ادعا کرد که در نظام مدیریتی و حکومتی و سیاستگذاری کشور، آفت عدم پاسخگویی و عدم مسولیت پذیری وجود دارد و وقتی در یک سیستم و یک جامعه انواع مشکلات بنیادی ریشه دوانده است دیگر نمیتوان کل سیستم را نادیده گرفت و فقط جزئی از آن را ترمیم نمود. نمیتوان فقط بخشی از این سیستم،‌ مثلا نظام سلامت، را انتخاب کرد و سپس اعضای آن جزء که پزشکان باشند را متهم و مقصر مطلق دانست. نمیتوان در تمام سازمانها و ادارات و اصناف و اقشار جامعه،‌ شاهد انواع بی اخلاقی ها و بی تعهدی ها و بی مسولیتی ها بود و ناگهان انتظار رفتارهایی کاملا متفاوت از جامعهء پزشکی داشت. واقعیتی تلخ این است که جامعهء پزشکی هم برآیندی از همین جامعه است و مثل هر گروه دیگری از جامعه، در آن انسانهای سالم و متعهد و بااخلاق در کنار انسانهایی بی مسولیت و ناسالم و بدمنش وجود دارد.

همچنین مردم هم باید وجود عوارض و خطای پزشکی را بعنوان یکی از احتمالات و واقعیات موجود در هر سیستم درمانی بپذیرند هرچند تیم درمانگر باید تمام تلاش خود را برای جلوگیری از بروز چنین اتفاقاتی بکار گیرد. اما گاهی عوارض درمانی و حتی خطای پزشکی اجتناب ناپذیر است. در آمریکا مرگ و میر بدلیل خطای پزشکی بعنوان سومین علت مرگ و میر اعلام شده است. اگر بیماری زیر عمل جراحی دچار عارضه یا مرگ شد،‌ الزاما پزشک مقصر، جنایتکار و یا بی سواد نیست. عوارض درمانی بخشی از ماهیت پزشکی است، منتهی تیم درمانی باید بیمار را از تمام عوارض احتمالی آگاه کند و این حق بیمار است که از آنچه ممکن است برای او اتفاق بیوفتد حتی اگر احتمالش بسیار کم باشد اطلاع داشته باشد.

البته در کشورهای پیشرفته بعد از بروز خطای پزشکی، تیم درمانی جلسه میگذارند و روند درمان را بدون آنکه کسی را محکوم کنند مورد بازبینی قرار میدهند. پزشک مسوولیت کار خود را میپذیرد و در نهایت تلاش میکنند در موارد بعدی اتفاق مشابهی رخ ندهد و در صورت شکایت بیمار، به بررسی عادلانهء موضوع میپردازند. اما متاسفانه در ایران چنین روندی دیده نمیشود.

۳- در آموزش‌های دوران دانشجویی و بعد از آن در فضای بیمارستانی چقدر به اخلاق حرفه‌ای پرداخته میشود؟

در پزشکی مدرن مفاهیم مهمی مثل تعاملات و رفتارهای بین فردی، همراهی و همدلی با بیمار که در انگلیسی به آن سیمپاتی و امپاتی گفته میشود وجود دارد.

متاسفانه در ایران در نحوهء گزینش و پذیرش دانشجویان پزشکی و سایر رشته های درمانی به هیچ عنوان و در هیچ یک از مقاطع تحصیلی به تواناییهای فردی دانشجویان در قدرت تصمیم گیری و در نحوهء رفتار و گفتارشان توجه نمیشد. تنها ملاک پذیرش در رشتهء های درمانی نمرهء امتحان و کنکور و یا داشتن سهمیه است.

درحالیکه در کشورهای پیشرفته معیار اصلی پذیرش و گزینش دانشجویان در مصاحبه های مربوطه این است که آیا داوطلب قابلیت برخورد مناسب با بیمار را دارد؟ آیا داوطلب در شرایط دشوار و حساس قادر به گرفتن تصمیمهای منطقی و علمی و اخلاقی است؟ آیا دانشجو علاوه بر صلاحیت علمی، دارای صلاحیت اخلاقی و سلامت روانی برای کار بالینی است؟

متاسفانه در ایران نه تنها این موارد لحاظ نمیشود بلکه در طول دوران تحصیل به دانشجویان آموزشهای لازم هم داده نمیشود. درس ۲ واحدی اخلاق حرفه ای در دانشگاههای کشور یک درس فرمالیته و سرسری است.

۴- دیدگاه جامعه پزشکان درباره مرگ آقای کیارستمی و اتفاقاتی از این دست (خطای پزشکی) چگونه است؟

در موضوع مرحوم کیارستمی نظارت متعددی مطرح شد و متاسفانه بدلیل عدم دسترسی به اطلاعات دقیق بسیاری از این نظرات نادرست و در تهییج احساسات جامعه دخیل بود.

درواقع بدلیل عدم دسترسی به پروندهء بیمار، هنوز کسی برای تشخیص اینکه آیا قصوری انجام شده و یا میزان قصور درچه حد بوده است صلاحیت ندارد. مشخص نبود که پزشک جراح آیا با هماهنگی با شخص آقای کیارستمی به سفر رفته است یا بدون هماهنگی بوده است. مشخص نبود که عوارض جراحی تا چه حد برای شخص ایشان توضیح داده شده است. مشخص نیست بروز عوارض حین و بعد از عمل تا چه حد تقصیر پزشک بوده است. اما رسانه ها و جامعه از ابتدا و بدون اثبات و یا مطالعهء دقیق تمام وقایع، فی الفور حکم صادر کردند و گاه آنچنان تند رفتند که الفاظی مثل احمق، قاتل، جنایتکار و کشتار بکار بردند. در این بین واضح است که واکنش برخی پزشکان واکنشی احساساتی و عصبی یا اغلب سکوت است.

قریب به اتفاق پزشکان کشور از وضعیت موجود راضی نیستند. اما متاسفانه حرکتی اساسی برای تغییر این وضعیت هم دیده نمیشود. پزشکان برای رسیدن به موفقیت و جایگاه درمانگری خود سختیهای زیادی میکشند و واقعیت این است که هیچ کس بجز خود پزشکها قادر به درک این موضوع نیست. اما اگر جامعهء پزشکی مایل به پی بردن به نقایص سیستم درمانی است و خواهان تغییر وضعیت موجود میباشد باید بعنوان بیمار و از سمت دیگر میز طبابت به شرایط موجود نگاه کند.

سخن آخر اینکه معتقدم کیارستمی برآیند و حاصل سینمای ایران نبود. او یک استثناء در عرصهء ملی و جهانی بشمار می آمد و هیچ صنف یا قشری نباید او را مصادره به مطلوب کنند. کیارستمی محبوب و مایهء افتخار تمام جامعهء ایران از جمله پزشکان بود و اعضای جامعهء پزشکی هم مثل سایر مردم از آنچه اتفاق افتاد داغدار و متاثر شدند.

آیا محل واقعی قبر حافظ جای دیگری است؟

ماه گذشته به شیراز رفتم و مثل همیشه سری هم به حافظیه زدم. جایی که همیشه برایم سرشار از حس آرامش است.
IMG_5014
امروز عکسهای سفر از جمله این عکس را نگاه میکردم. راستی میدانستید احتمالا پیکر حافظ زیر این بنای کنونی خاک نشده است؟
البته به دلایلی نامشخص در هیچ منبع مکتوبی به این مورد اشاره نشده اما طبق روایتی که کلیددار آرامگاه حافظ که از قضا فامیلش هم حافظ است، قبر واقعی حافظ چند متر آنطرف تر و نزدیک پله ها زیر سنگفرشهایی است که خودش نشان میداد.
امارت قدیمی و تالارهای اطراف آن در زمان کریم خان ساخته شدند اما بعدها آندره گودار، معمار و باستان شناس فرانسوی، تالار را گسترش داد ولی گویا چون میخواسته آرامگاه دقیقا روبروی سردر ورودی محوطه باشد مجبور شد سنگ قبر و آرامگاه جدید را چند متر به سمت راست منتقل کند و پس از آن قبر واقعی حافظ از دید عموم مخفی ماند.
محل واقعی قبر همان جایی است که در عکسهای قدیمی مربوط به دورهء قاجار گرفته شاه است.
حافظ.jpg
حدود ۶۵ سال پس از مرگ حافظ برای اولین بار عمارتی برایش بنا شد و در جلو این عمارت، حوض بزرگی ساختند که از آب رکن آباد پر می‌شد.این بنا در زمان شاه عباس صفوی مورد مرمت و باز سازی قرار گرفت و همچنین به دستور نادرشاه افشار آرامگاه باردیگر مرمت شد.
کریم‌خان زند هم دستور ساخت بارگاه و تالاری اطراف قبر حافظ صادر کرد و سنگی از مرمر روی قبر نهاد.
زندیه.jpg
سالها بعد اردشیر که یک زرتشتی اهل یزد بود، بار دیگر بارگاه حافظ را مرمت کرد اما یک مجتهد شیرازی به نام سید علی‌اکبر فال اسیری، به دلیل زرتشتی بودن اردشیر، بنای مرمت شده را ویران کرد. تا اینکه ۲ سال بعد حاکم شیراز دستور داد تا ضریحی (کوشک) آهنین بر روی قبر ساختند.
در سال ۱۳۱۴ سرهنگ علی ریاضی (رئیس فرهنگ فارس) با کمک علی اصغر حکمت و طراحی آندره گودار فرانسوی و با الهام گیری از عناصر معماری عهد کریم خان زند، به بازسازی بنای حافظیه پرداختند. (اگر روایت کلیددار حافظیه صحیح باشد در این زمان بنای روی قبر را بهمراه سنگ مرمر بازمانده از عهد کریمخان جابجا کرده اند)
و نهایتا در سال ۱۳۸۶ اولین مرمت جدی و بازسازی پس از انقلاب از جمله تمیزکردن سطح مسی روی گنبد، و بازسازی بخش‌های خراب ساختمانهای اطراف انجام شد.
به فیض جرعهء جام تو تشنه‌ایم ولی
نمی‌کنیم دلیری، نمی‌دهیم صُداع

آلتش را در خیابان نشانم داد

615x200-ehow-images-a02-8u-mu-cope-spouses-exhibitionism-800x800دیروقت بود که به خانه رسیده بود و هنوز صدایش میلرزید.
میگفت اتفاق بدی برایش افتاده که هنوز گیج است و حالت تهوع دارد. همراه دوستش در یکی از خیابانهای شلوغ و در ساعتی پر رفت و آمد قدم میزدند که چند متر جلوتر متوجه پسری حدودا بیست ساله با ظاهری معمولی و لباسهایی تمیز و قیافه ای عادی میشوند. همه چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد. پسر آلت خود را درآورده بود و خودارضایی میکرد و در لحظهء ارگاسم نگاهی عمیق و دنباله دار به هر دو دختر میکند و خیلی عادی سوار دوچرخه میشود و میرود و در هیاهوی جمعیت گم و محو میشود.
احتمالا تا بحال برای خیلی از خانمها تجربه ای مشابه پیش آمده است. تجربه ای حال بهم زن که برای اغلب زنان سرشار است از حس ترس و خشم و نفرت و تحقیر. اتفاقی که قبلا هم از افراد دیگر شنیده بودم و باعث شد این مطلب را راجع به آن بنویسم.
سوالات زیادی دربارهء این موضوع وجود دارد که به پاسخ برخی از آنها در این نوشته اشاره کرده ام و متاسفانه جواب قاطعی برای برخی از آنها وجود ندارد.
آیا فردی که چنین کاری میکند بیمار است یا مجرم؟ آیا این افراد اختیارشان از دستشان خارج است یا خودآگاه عمل میکنند؟
آیا این افراد خطرناک هستند؟ آیا فقط زنان قربانی این افراد هستند؟
آیا زنان هم اندام جنسی خود را به دیگران نشان میدهند؟
آیا این اتفاق مخصوص جوامع بسته مثل ایران است؟
راه مقابله یا درمانشان چیست؟
واکنش فرد قربانی در لحظهء مواجهه چگونه باید باشد؟
وظیفهء جامعه و خانواده در قبال فردی که آلت خود را در ملاعام نشان میدهد چیست؟
نگاه علم پزشکی و روانپزشکی به این رفتار چیست؟
پارافیلیا(۱) که در فارسی انحراف جنسی ترجمه شده است انواع گوناگونی دارد مثل پدوفیلی (بچه بازی)، سادیسم یا مازخویسم جنسی و همچنین اکسهیبیشنیسم(۲) که در فارسی به «بدن نمایی» ترجمه شده اما در این نوشته بجای آن از اصطلاح «عورت نمایی» استفاده میشود.
تمام انواع پارافیلیا (انحرافات جنسی) از جمله عورت نمایی تا ۲۰ برابر در مردان شایعتر است بجز مازوخیسم که در زنان چندین برابر بیشتر دیده شده است. علت این تفاوت رفتاری بین دو جنس هنوز مشخص نیست. بیشتر رفتارهای پارافیلیک (انحراف جنسی) در اکثر کشورها تحت عنوان جرم تعریف شده اند هرچند در برخی کشورها درصورت اثبات بیمار بودن فرد در دادگاه، بیمار مجازات نخواهد شد.
هنوز مشخص نیست که دقیقا چه چیز باعث بروز اینگونه رفتارهای انحراف جنسی میشود. برخی محققین معتقدند که آسیبها یا سوء استفاده های جنسی/جسمی/روانی در دوران کودکی پیش زمینهء این اختلالات هستند و برخی دیگر از محققین میگویند که شرایط خاص درصورتیکه بصورت مکرر باعث تحریک و ارضای فرد شوند منجر به پیدایش انحراف جنسی میشوند. در کل تئوریهای مختلفی برای توضیح این اختلال مطرح هستند که در مجموع عوامل زیست شناختی، روانی و اثرات جامعه و همچنین آسیب و ضربهء فیزیکی به مغز را در بروز و شکلگیری این اختلالات سهیم میدانند.
فرد مبتلا به اختلالات انحرافی جنسی (پارافیلیا) معمولا قادر به برقراری رابطهء جنسی یا عاطفی عمیق با دیگران نیست.
البته فراموش نکنیم که بین رفتارهای جنسی غیرمعمول و فانتزی ها با اختلالات انحرافی جنسی (پارافیلیا) که باعث آزار خود بیمار یا دیگران میشود تفاوت است. به عبارت دیگر هر رفتار یا فانتزی جنسی که برای شما غیرمعمولی است به معنای بیماری جنسی تلقی نمیشود.
و اما عورت نمایی که لازم است بدانیم صرفا محدود و مخصوص جوامع بسته و سنتی نمیباشد بلکه در همهء کشورها وجود دارد. انجمن روانپزشکان آمریکا(۳) عورتنمایی را جزو بیماریهای روانی دسته بندی میکند که در آن فرد احساس نیاز شدیدی به نشان دادن آلت تناسلی اش به دیگران دارد. بیماری عورت نمایی منجر به مشکلات مختلفی برای بیمار میشود از جمله پریشانی شدید روحی (دیسترس)، عدم توانایی تطابق با استرسها و محرکهای مختلف، معظلات و مشکلات متعدد اجتماعی مثل‌ محل کار و حتی در زندگی فردی.
در برخی کتب عورت نمایی را پارفیلیای بدون تماس خوانده اند چرا که انواع دیگر پارافیلیا شامل تماس مستقیم با دیگران است ولی در این حالت معمولا تماس فیزیکی با قربانی انجام نمیشود.
متاسفانه هنوز تحقیقات علمی گسترده ای در این زمینه انجام نشده و آمار دقیقی از میزان شیوع عورت نمایی وجود ندارد. بیشتر مطالعات بر روی افرادی انجام شده که بدلیل عورت نمایی بازداشت شده اند.
معمولا این اختلال در اولین دههء‌ بزرگسالی بروز میکند هرچند مواردی هم از آغاز اختلال در سنین سالمندی و یا در دوران نوجوانی گزارش شده است. در آمریکا تقریبا یک سوم مردهایی که بدلیل تعرضات جنسی بازداشت شده اند مبتلا به اختلال اکسهیبیشنیسم هستند و بین ۲۰ تا ۵۰ درصد آنها مجددا به همین دلیل بازداشت میشوند.
مردان اکثریت قاطع مبتلایان به این اختلال را تشکیل میدهند، و از سوی دیگر تقریبا تمام قربانیان زنان، دختران و پسران خردسال هستند. برخی بیماران پس از نشان دادن عورت خود اقدام به خودارضایی میکنند، برخی به این امید هستند که فرد قربانی از دیدن بدن‌ آنها لذت ببرد، برخی بصورت خودآگاه تمایل دارند که دیگران را شوکه و یا ناراحت کنند.
اما اکثر بیماران به این امید و خیال هستند که فرد یا افراد مورد هدف از دیدن آلتشان تحریک شده و خواهان رابطه جنسی بشوند.
بیمار ممکن است کاملا آگاهانه عورت نمایی کند اما در برخی موارد هم رفتار فرد خارج از اختیار و بصورت ناخودآگاه میباشد. اما در هر دو حالت بدلیل وجود نوعی اختلال وسواسی-اجباری، فرد کنترل کاملی روی رفتار خود ندارد و در نهایت باید به احساس برانگیختگی جنسی با نمایش دادن آلت تناسلی خود به غریبه ها دست یابد.
آنچه که هنوز به آن در منابع علمی اشارهء‌ چندانی نشده است نحوهء واکنش فرد قربانی در لحظهء مواجهه با این صحنه است. در برخی منابع به نقل و پیشنهاد پلیش گفته شده است که فرد هیچگونه واکنشی اعم از خشم و پرخاش و حمله به فرد انجام ندهد و تظاهر کند که متوجه این صحنه نشده است و با حفظ آرامش به آرامی از محل دور بشود. گفته میشود که اغلب موارد فردی که عورت نمایی میکند خطرناک نیست و رفتاری تهاجمی نخواهد داشت.
اگر این اختلال چه بصورت فکر کردن به این موضوع یا عمل کردن به آن بیشتر از ۶ ماه ادامه پیدا کرد نیاز به درمان پیدا میکند. درمان این بیماری ترکیبی است از مشاوره و روان درمانی در کنار تجویز داروهای روانپزشکی. پزشک/مشاور در حین مواجهه با چنین بیمارانی باید دریابد که آیا بیمار بیشتر برای بزرگسالان یا کودکان عورت نمایی میکند.
همچنین باید در حین مصاحبه راجع به شرایط و مکانهایی که فرد به چنین کاری اقدام میکند سوال شود. بررسی احتمال مصرف مواد داروگردان، نگرش و احساس بیمار نسبت به این رفتار خود، و همچین نسبت به افرادی که به آنها تعرض شده است نیز جزو موارد مهم مصاحبه هستند.
مهمترین نکته ای که فرد درمانگر یا اعضای خانوادهء چنین بیمارانی باید در نظر داشته باشند که این بیماری درمان قطعی ندارد و تا پایان عمر احتمال عود آن وجود خواهد داشت. خانوادهء این بیماران باید طبق برنامه ای منظم و دقیق از بیمار مراقبت کرده و دسترسی او به انواع مواد، الکل، سیگار و حتی قهوه را محدود کنند. حتی در برخی موارد توصیه میشود که دسترسی به اینترنت نیز محدود شود.
درپایان فراموش نکنیم که این اختلال با آنچه که برخی گروهها و افراد برای نوعی اعتراض یا جلب توجه به موضوعی خاص انجام میدهند متفاوت است. هرچند برهنه شدن برای جلب توجه نیز در فرهنگها و شرایط متفاوت تعبیر و قضاوت یکسانی نمیشود اما بطور کلی با آنچه فرد عورت نما در یک شرایط خاص و بطور پنهانی از چشم دیگران انجام میدهد متفاوت است.
در اوایل دههء ۱۹۷۰ رسانه ها شیوع نوعی جدید از بدن نمایی را گزارش کردند. مردان و زنان لباسهای خود را بطور کامل یا نیمه عریان در می آوردند و به مکانهای عمومی میرفتند. رسانه ها این عمل را استریکینگ(۴) به معنای درخشیدن نامیدند. هیچ کس بدرستی نمیداند که استریکینگ از کجا شروع شد ولی برخی معتقدند در دههء ۱۹۶۰ و در دانشکده های و بصورت بازی و تفریح گروهی از دانشجویان این کار رونق گرفت. گزارشهای زیادی هم از افرادی که در مجامع ورزشی بصورت لخت وارد میدان میشوند وجود دارد.
در مجموع این رفتار با آنچه اکسهیبیشنیسم یا عورت نمایی میخوانیم کاملا متفاوت است. این گروه بیشتر بدلیل جلب توجه، سرگرم کردن دیگران، شرط بندی، یا مستی شدید پس از الکل است.
لغات:
۱) paraphilia
۲) exhibitionism
۳) American Psychiatric Association
۴) streaking

چرا نوزاد انسان ضعیفترین نوزاد است؟

بالاخره جواب یکی از سوالهایی که سالها در ذهنم بود را با تمام کردن درس تاریخ تکامل بشر فهمیدم. همیشه برای من این سوال وجود داشت که چرا نوزاد انسان در مقایسه با سایر حیوانات ضعیف ترین نوزاد است؟
چرا نوزاد یک اسب، یا یک گربه یا یک فیل خیلی زودتر از نوزاد انسان قادر به انجام فعالیتهای مستقل از جمله راه رفتن و رویارویی با محیط پیرامون خودش است.
1377986_10153297252705214_1664542022_n

چرا نوزاد انسان ناقص ترین یا ضعیف ترین نوزاد در میان حیوانات است؟
جواب در تکامل است.
به طور خلاصه اینکه انسان در مسیر تکامل و انتخاب طبیعی (Natural Selection) نسبت به گونه های پیشین خود دارای مغز بزرگتری نسبت به وزن و حجم بدن است.
همچنین از حدود 2 میلیون سال پیش گونه انسان (homo sapiens) برخلاف بسیاری دیگر از گونه های حیوانات، راه رفتن روی دو پای خود را آغاز کرد. این رفتار نوعی تطابق با محیط بود و این مزیت را به انسان میداد که بجای چهار دست و پا راه رفتن، هنگام راه رفتن روی دو پا بتواند فواصل دورتری را ببیند.
از سوی دیگر اما این رفتار تطابقی چندین مشکل برای انسان بوجود آورد. اولین مشکل فشار بیشتر روی ستون فقرات به دلیل تحمل دائمی وزن سر و حفظ تعادل بود (محققین دردهای رایج کمر و خشکی گردن را هم ناشی از همین موضوع میدانند).
اما مشکل اساسی دیگر فقط در خانمها ایجاد شد. بمرور زمان و طی روند تکامل، اندازهء لگن انسانها برای تسهیل و بهبود نحوهء راه رفتن روی دو پا، کوچکتر از قبل شد ولی بدلیل بزرگتر شدن سر نوزاد انسان (بدلیل مغز بزرگتر)، مرگ و میر نوزاد و مادر در هنگام زایمان بسیار رایج تر از گونه های دیگر حیوانات شد (صحبت از میلیون سال پیش است).

اینجا بود که تکامل و پدیدهء انتخاب طبیعی (نچرال سلکشن) اثر خود را نشان داد. مادرانی که دوران بارداری طولانی تری داشتند (مثلا ۱۵ ماه) بدلیل بزرگتر بودن نوزادان شانس مردنشان بیشتر بود و در نتیجه فرصت انتقال ژن خود به نسلهای بعدی را از دست میدادند، در حالیکه مادرانی که نوزادشان نسبتاً نارس بدنیا می آمد (مثلا ۹ ماه) احتمال زنده ماندنشان بیشتر بود (Survival) و در نتیجه در طی روند تکامل و با گذشت زمان، طول بارداری در انسان کوتاه و کوتاه تر شد و نوزاد انسان نارس و نارس تر بدنیا آمد تا اینکه به عنوان یک خصوصیت غالب بین انسانها به نسلهای بعدی از جمله ما منتقل شد.

telegram: https://www.telegram.me/shabnevisblog
Facebook: https://www.facebook.com/shabnevisblog

تاریخچهء کاندوم

چند وقت پیش فیلم «Inside Llewyn Davis» رو تماشا کردم. داستان راجع به دهه ۶۰میلادی بود و در جایی از فیلم دختری که ناخواسته باردار شده بود راجع به #کاندوم حرف میزد.
کاندوم
همانجا در سالن سینما تعجب کردم چون فکر میکردم کاندوم و این روش پیشگیری پدیده ای مدرن و نهایتا مربوط به سی چهل سال پیش باشد. برایم این سوال پیش آمد که تاریخچه کاندوم به چه زمانی برمیگردد؟ اصلاً مگر ۵۰ سال پیش کاندوم وجود داشت یا مگر از آن استفاده میکردند؟ من هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بودم و برایم جالب بود که جواب این سوال را پیدا کنم. با کمی جست و جو در اینترنت جواب حیرت انگیز آنرا پیدا کردم.
تاریخچه استفاده کاندوم حداقل به چند قرن پیش بازمیگردد و شاید حتی بیشتر. در بیشتر مواقع هم از آن به عنوان روش جلوگیری و همچنین روش محافظتی در برابر بیماریهای جنسی استفاده میشده است.
در گذشته کاندوم از مواد مختلفی ساخته میشده. بطور مثال بهترین موارد ثبت شده تا پیش از قرن ۱۹میلادی، میتوان از بافتها و اجزای حیوانات مثل روده یا مثانه، و یا از پارچهء کتانی که تحت فعل و انفعالات شیمیایی قرارش میدادند و آماده اش میکردند مثال آورد.
کاندومهای لاستیکی از اواسط قرن ۱۹ میلادی رایج شد و در اوایل قرن ۲۰میلادی بود که پیشرفتهای زیادی در نحوه ساخت و تکنیکهای تولید این محصول قرار گرفت و بعبارتی کاندوم هم تبدیل به یک محصول صنعتی شد.
قدیمی ترین کاندومی که تا بحال پیدا شده است در چاه فاضلاب قلعه دادلی در انگلستان بوده که از غشاء درون شکم حیوان ساخته شده و قدمت آن به سال ۱۶۴۲میلادی تخمین زده شده است.
در میان باستان شناسان هنوز راجع به اینکه آیا در زمان باستان نیز از کاندوم استفاده میشده است یا نه مناقشه است. قدیمی ترین سندی که در مورد استفاده از کاندوم پیدا شده مربوط است به یک نقاشی روی غاری در فرانسه که قدمتی بین ۱۲ تا ۱۵هزار سال دارد.
تا پیش از قرن ۱۵ میلادی، شواهدی از استفاده از نوع خاصی کاندوم در آسیای شرقی نیز دیده شده است که به عنوان روش پیشگیری استفاده میشده و در میان افراد سطح بالای جامعه کاربرد داشته است. این نوع کاندوم از کاغذ ابریشمی یا روده گوسفند ساخته میشده.
در ژاپن اما از لاک لاکپشت یا شاخ حیوان هم به عنوان کاندوم!! استفاده میکرده اند و موارد آن ثبت شده است.
تصویر بالا کاندومی است که از روده حیوان درست شده و مربوط به حوالی سال ۱۹۰۰میلادی است.
برای همراه شدن با شبنویس میتوانید به کانال تلگرام یا صفحهء فیسبوک ما ملحق شوید