بخش اول از خاطرات جام جهانی برزیل به روایت تصویر

از جام جهانی برزیل ۴ سال میگذرد و من بالاخره فرصت کردم از بین صدها ویدئو و عکسی که در آن سفر جمع کردم ویدئوی کوتاهی تهیه کنم. بخش اول ویدئو که در لینک زیر قابل دیدن است بیشتر مربوط به حال و هوای جام جهانی است. بخش دوم که بزودی منتشر میشود مربوط است به عکسهای مختلف و گفتگوهای چند ثانیه ای که با ایرانیان حاضر در جام جهانی انجام دادم

تانزانیا

امروز مریضی داشتم که از روی اسم و چهره اش حدس زدم اهل پاکستان باشد. مرد سالخورده ای که همراه همسرش آمده بود. همان لحظه ورودش به اتاق پرسیدم اهل کجا هستی.
tanzania-mount-kilimanjaroبرخلاف انتظارم گفت اهل تانزانیا. در شرق آفریقا.
گفتم ولی شبیه مردم آفریقا نیستی.
گفت پدر و مادرش اهل هندوستان بوده اند و به آنجا مهاجرت کرده بودند و او در تانزانیا به دنیا آمده است. بعد از من که خودم را به اسم علی معرفی کرده بودم پرسید اهل کجایی.
گفتم اهل ایران.
در حالیکه روی صندلی می نشست گفت خوبی؟ حالت چطوره؟ خسته نباشی.
بلند و از روی تعجب خندیدم. اصلا لهجه نداشت. پرسیدم فارسی از کجا بلدی.
گفت قبل از انقلاب شش سال در شیراز زندگی کرده و در دانشگاه پهلوی درس خوانده. بعد از انقلاب هم به کانادا مهاجرت کرده و با همان مدرک دانشگاه پهلوی شیراز که در رشتهء بهداشت بوده در کانادا کار و زندگی کرده.
ایران را خیلی دوست داشت و عاشق شیراز و حافظ و سعدی و خیام و مولوی بود.
دلم میخواست نظرش را راجع به انقلاب بپرسم ولی سیاست کلینیک این است که با بیمار وارد گفتگوی سیاسی، مذهبی و نژادی نشویم.
دلش میخواست فارسی حرف بزند. چند بار جواب من را به فارسی داد. اما من که از درون برایش بال بال میزدم و دلم میخواست فارسی جوابش را بدهم، بدلیل احتمال اینکه دانشجو یا استادی از پشت شیشهء اتاق درمان در حال تماشا باشد و بخواهد روند مصاحبه و درمان را تماشا کند مجبور بودم به همان انگلیسی صحبت کنم.
در میان حرفهایش به من پیشنهاد کرد حتما به تانزانیا و کنیا سفر کنم. گفت تانزانیا کشور باثبات و امنی است ولی کنیا بعضی نقاطش نا امن است. میگفت کشورهای خیلی زیبا و نسبتا ارزانی هستند.
از جانب خودم تبریک میگم به تانزانیا که رفت توی لیست سفرهای آینده ام. البته اگر از شانس ما ترامپی در آنجا ظهور نکند.

دختری در صندلی کناری هواپیما

وارد هواپیما که شدم از دور دیدم روی صندلی کناری من نشسته. دختری سی و چند ساله که از چهره اش میشد حدس زد ایرانی است. اول چند کلمه ای انگلیسی حرف زدیم اما بعد از مدتی بالاخره پرسیدم فارسی که میدونید؟ لبخند زد و گفت بله و شروع کردیم به فارسی حرف زدن.
چند دقیقه بعد حرف از ویزا و پاسپورت شد که گفت برای ایران ویزا گرفته. با تعجب پرسیدم ویزا واسه چی؟ مگه با پاسپورت کانادایی داری میای؟ گفت نه، آخه من ایرانی نیستم…چند ساعتی گپ زدیم. از گذشته و امروزش گفت. از خاطراتش و تغییری که مهاجرت در زندگی اش ایجاد کرده. در تمام مدت هرگز ذره ای کینه یا نفرت از ایران در لحن و حرفهایش حس نمیشد. برعکس عاشق ایران بود. با حسی پر از دلتنگی راجع به ایران حرف میزد. میگفت خودش را ایرانی میدونه. تمام عمرش در ایران زندگی کرده. ایران بدنیا اومده. ایران بزرگ شده. اما…

تقریبا دو سال بود که اقامت دائم کانادا گرفته بود و در کانادا زندگی میکرد. میگفت کانادا براش مثل بهشته. تازه بعد از وارد شدن به کانادا حس میکنه او هم آدمه. شخصیت داره. شهرونده. حق و حقوق داره. میگفت خیلی براش عجیب و هیجان انگیز بود که از اولین روز ورودش به کانادا بیمهء درمانی رایگان، حق تحصیل، حق کار، کلاس زبان رایگان و حمایت های مختلفی از ادارهء مهاجرت دریافت کرده. میگفت خیلی خوشحاله که بالاخره هویت پیدا کرده…

گفتم خیلی جالبه چون ظاهر و چهره ت خیلی شبیه به ایرانی هاست و لهجه هم نداری و من اصلا حس نکردم ایرانی نیستی.
گفت پدر و مادرش اهل هرات هستند. خودش ایران بدنیا اومده. بعد لبخند زد و گفت باباجان هرات هم تا همین دیروز مال ایران بوده. ما از نظر فرهنگ و غذا و آداب و رسوم خیلی شبیه ایرانیها هستیم. لبخند زدم و گفتم پس افغان هستی. و بعد گفتم من خیلی وقته مراقبم که بجای افغان یا افغانستانی به کسی نگم افغانی. خندید و گفت آره، افغانی واحد پوله…

میگفت همیشه در کانادا ایرانیها فکر میکنند او هم ایرانی است. حتی همین امروز در فرودگاه که تنها نشسته بود، خانمی ایرانی کنارش نشسته و بدون سوال کردن فارسی حرف زده. میگفت در همان چند دقیقه ای که حرف میزدیم چند مسافر چینی از جلوی ما رد شدند و آن خانم گفته که این چینی ها خیلی کثیفند. سوسک میخورند. بو میدهند.
توی ذهنم میگفتم خوشحالم که اون خانم در ادامهء حرفش نگفته این چینی ها مثل افغانی ها هستند…

پاسپورت افغانستانی اش را نشانم داد. اولین باری بود که پاسپورتی با جلد سیاه که روی آن نوشته بود جمهوری اسلامی افغانستان میدیدم. خودش بی حجاب بود و یک رکابی و شلوار جین پوشیده بود اما عکس پاسپورتش با حجاب کامل و مقنعهء مشکی بود. فراموش کردم سوال کنم که آیا برای آنها هم حجاب عکس پاسپورت اجباری است؟

گفتم برام خیلی جالبه که اصلا راجع به ایران با بدی و کینه حرف نمیزنی. لبخند زد. با مهربونی گفت آخه ایران خونهء منه. من تمام زندگیم توی ایران بوده. الان هم که بعد از ۲ سال مهاجرت اولین فرصت مسافرت برام پیش اومده دارم برمیگردم چند هفته ایران. بهترین دوستهای من ایرانی و اهل مشهد و تهران هستند. گفتم با این همه آزار و اذیت؟
آهی کشید. گفت افغانستان چند ده ساله که درگیر جنگ و ویرانیه. افغانها آواره بودند. مجبور بودند فرار کنند. چاره ای نداشتند.
اما مردم ایران هم تقصیر ندارند. نمیدونن. آموزش ندیدن. از حکومتی هم که با مردم خودش اینجور رفتار میکنه چه انتظاری باید داشت که با مهاجر درست برخورد کنه؟

میگفت کلاس اول راهنمایی بودم. روز اول مدرسه سر کلاس نشسته بودیم. به هیچ کس نگفته بودم که افغانستانی هستم. قبل از شروع کلاس مدیر وارد کلاس شد و پرسید افغانی کیه؟؟
آروم توی جای خودم خم شدم که کسی متوجه نشه. بچه ها اگه میفهمیدن افغان هستم اذیت میکردند. مسخره میکردند. کسی باهام دوست نمیشد. سکوت کردم. مدیر رفت.
زنگ تفریح رفتم دفتر مدیر و گفتم من افغان هستم. گفت بخشنامه اومده که افغانی ها نمیتونن درس بخونن. پرونده ام را داد و گفت برو خونه. حتی نگفت به والدینت بگو. من یه بچهء ۱۲ ساله بودم. تا خونه اشک میریختم و یک هفته مریض بودم. یکسال توی خونه نشستم وغصه خوردم. بعدا بخشنامه اومد که ما هم میتونیم درس بخونیم. باز برگشتم مدرسه و درس خوندم…

روزهای جنبش سبز مثل خیلی ها به خیابون رفته بود. شعار داده بود. فریاد زده بود. کتک خورده بود. جلوی چشمش مامورها پسری که فقط عابر بوده و هیچ کاری نکرده بود را مثل خیلی از پسرها و دخترهای ایرانی گرفته بودند و با مشت و لگد سوار ماشین کرده بودند. جلوی چشمش مردم بازداشت شده بودند. تحقیر شده بودند. آسیب دیده بودند. مثل تمام عمر خودش…

پرسیدم در کانادا رفتار ایرانیها چطور است؟ لبخند زد. گفت در کلاس زبان چند خانم ایرانی همکلاسش هستند. روزهای اول خیلی خوش و بش میکردند و بیرون قرار میگذاشتند. یک روز معلم زبان خواست تا هر کس خودش را معرفی کند و بگوید اهل کدام کشور است. میگفت مردد بودم که بگویم ایرانی هستم یا افغان. بلند شدم. گفتم من دختری از افغانستان هستم.
زیر چشم دیدم که نگاه هر سه چهار ایرانی به من چرخید و با تعجب به من نگاه کردند. بعد از آن هم کم کم رابطه شان با من کم شد و دیگر به قرارها و برنامه های خارج از کلاس دعوتم نکردند…

مشهد بدنیا آمده بود و همانجا بزرگ شده بود. میگفت یکبار دور یک میدان اصلی راه میرفتم. ماشین گشت هم ایستاده بود. یک پسر که از ظاهرش معلوم بود افغان است رد میشد که مامور صدایش کرد. از پسر کارت اقامت خواست و وقتی کارت پسر را گرفت با قیچی دو نصفش کرد. پسر با تعجب و درماندگی گفت چرا کارتم را باطل کردی؟ مامور با فریاد گفت تو اینجا چه غلطی میکنی. گمشو برو کشور خودت. میگفت پسر هیچ حرفی نزد. هیچ چیزی نگفت. دستش به جایی بند نبود. دستمون به جایی بند نبود. هیچ وقت هیچ کس اعتراضی نمیکرد. فقط سکوت میکنیم. فقط سکوت…

گفتم بدترین تجربهء من در رابطه با این موضوع مربوط به ۱۸ سال پیش است. وقتی سوار اتوبوس بودم و یک جوان افغانستانی سوار شد و روی آخرین صندلی خالی نشست. پشت سرش یک مرد میانسال وارد شد و با داد و فریاد یقهء پسر را گرفت و گفت بلند شو ببینم! تو اینجا بشینی روی صندلی و من ایرانی وایسم. پسر هیچی نگفت. سکوت کرد. سرش را انداخت پایین و از اتوبوس پیاده شد. من و تمام سرنشینان اتوبوس فقط نگاه کردیم. سکوت کردیم. همه خفه شده بودیم. حتی من و احتمالا یعضی های دیگه که از این رفتار ناراحت شدند چیزی نگفتیم. کاری نکردیم.
وقتی این خاطره را برایش تعریف میکردم ماجرای «رزا پارکس» و حق صندلی اتوبوس سیاهپوستان در آمریکا، درست ۶۰ سال پیش از امروز، یادم آمد. ۶۰ سال فاصله یعنی یک نسل. یعنی یک نسل پیشرفت یا یک نسل پس رفت. یعنی یک نسل بعد از ما…

گفتم خبرداری که در چند سال گذشته خیلی از ایرانیها به این تبعیضها و رفتارهای نژادپرستانه اعتراض و همدردی میکنند. گفت بله توی اینترنت و بخصوص سر ماجرای ستایش خیلی دیدم.
همینطور که او حرف میزد من با خودم میگفتم افغانهایی که به ایرانی فحش میدهند، با ایرانیهایی که به افغانها فحش میدهند برایم فرقی ندارند. هر دو گروه آدمهایی شبیه به هم هستند. آدمهایی سطحی و برای من منفور. اما او دختری بود خالی از نفرت…

پس از فرود خداحافظی کردیم. هرکدام با دردهای مشترک و دردهای خاص خودمان، رفتیم دنبال زندگی و رویاها و فرداهای خود. مسیرمان جدا شد. اما خاطرهء هم صحبتی با این دختر افغان ایرانی همیشه در ذهن من خواهد ماند. مثل سنگینی بار تمام خاطرات تلخ و سالهای سخت زندگی اش. مثل آرامش و مهربانی و بخشش و بلندی طبعی که در آهنگ صدایش موج میزد. مثل بزرگی و کرامت واژه ای مهجور به نام انسانیت.

زیر آوار روایت یک زندگی، در اتوبوس نشسته بودم و له شدم

توی اوتوبوس نشسته ام و از تورنتو به مونترال برمیگردم. پشت سرم یک خانم ۳۶ ساله ی افغان و یک خانم مسن inside-bus_2512624bپاکستانی نشسته اند.
خانم افغان ۱۸ سال است که در کانادا زندگی میکنه، متاهله و سه پسر داره. خانم مسن تر از ۴۰ سال پیش کاناداست، فرزندی نداره و تنها زندگی میکنه.
صحبتهاشون از اوضاع نامناسب در افغانستان و وضعیت روابط سیاسی پاکستان با روسیه و ایران و چین و همچنین زیبایی و صلح آمیز بودن اسلام و زشتی تروریسم شروع شد و کم کم به زندگی فردی و درددلهای خانم افغان رسید.
میگه این اولین باری هست که بعد از ۱۸ سال زندگی زناشویی خانه را بدون اجازه شوهر ترک کرده و با پسر کوچکترش برای چند روز در خانه ی پدرش در شهری نزدیک تورنتو بوده. اما درنهایت بخاطر بچه هاش تصمیم گرفته برگرده و الان نگران برخورد شوهرش در اولین مواجهه است.
میگه بچه هام متنفرن از خونه مون چون همیشه توش جنگ و دعوا بین من و شوهرمه.
میگه شوهرش بهش اجازه نمیده کار کنه یا بدون اجازه از خونه، حتی برای رفتن به مسجد، خارج بشه. کتکش میزنه، تمام تصمیمات رو شوهرش میگیره، حتی در رستوران این شوهرش هست که جای نشستن خانم را انتخاب میکنه و اگر زنش با مرد غریبه معاشرت که هیچ، نگاه هم بکنه، شب توی خونه با لگد کتکش میزنه.
شوهرش فامیلشه (پسرخاله/دایی/عمو/عمه؟) و ۱۰ سال ازش بزرگتره.

خانم جوانتر معتقده که شیطان توی خونه شون حضور داره، و ۱۸ سال است که روزی پنج بار نماز و قرآن و دعا میخونه تا شاید شیطان خارج بشه. میگه از همون اول ازدواج اوضاع همین بوده. میگه امیدواره خدا به شوهرش کمک کنه و به راه راست برش گردونه.
میگه میدونم این بخشی از فرهنگمونه و اینجا افغانستان نیست ولی باز نمیدونه چیکار باید بکنه. خسته شده ولی بخاطر بچه هاش نمیتونه هیچ کاری بکنه.
هنوز دلش میخواد تا آخر کنار و همراه همسرش باشه چون خودش رو زن مسلمان و انسان خوبی میدونه اما این شوهرش هست که خونه را براش زندان کرده و مدام داره بهش آسیب میرسونه.
میگه به شوهرش گفته بره پیش روانپزشک ولی در جواب کتک خورده.

خانم پاکستانی میگه پیش دکتر لازم نیست برید و این قرص و دواها جواب کار نیست. به خانم جوانتر یک وبسایتی را معرفی میکنه که متاسفانه باوجود اینکه گوشم را تیز کردم اسمش رو نشنیدم.
خانم مسن داره پند و اندرز میده ولی چون خیلی آروم حرف میزنه برام قابل شنیدن نیست.

خانم جوانتر که در صداش بوضوح خستگی و درماندگی را میشه شنید میگه نمیدونه چیکار کنه.

مشخصا نیاز بکمک داره…
دلم میخواد وارد بحث بشم. دلم میخواد یه جوری کمکش کنم. دلم میخواد برگردم و بهش بگم تو فقط یکبار زندگی میکنی! این تو هستی که میتونی انتخاب کنی چطور زندگی کنی. دلم میخواد بگم خودت را قربانی نکن…
اما مدام بخودم میگم علی دخالت نکن‌!
شاید هر نظری بدم باعث آسیب بیشتر بشه. شاید اوضاعش رو خرابتر کنه. اصلا به من چه ربطی داره؟ دخالت نکن علی!

خانم افغان داره میگه شوهرش سالها در فرانسه زندگی میکرده و تا قبل از ازدواجشون حتی همدیگه رو ندیده بودند…

چهار ساعت بیشتر تا مونترال باقی مونده. نمیدونم تو این چهارساعت میتونم با خودم کنار بیام که ساکت باشم و به زندگی خصوصی کسی کاری نداشته باشم یا در نهایت تصمیم میگیرم با کسی که بوضوح نیاز بکمک داره صحبت کنم و شاید بتونم کمکی کنم.
اما سوال اصلی اینه که آیا اصلا کمکی از دست من برمیاد؟ مثلا چه کمکی میتونم بکنم؟ چهار ساعت وقت دارم…

پینوشت:
بعد از دو ساعت نهایتا تصمیم گرفتم حرفی نزنم.
چند دقیقه پیش خانم پاکستانی توی یک ایستگاه بین شهری پیاده شد. میگفت اومده این شهر کوچیک رو ببینه و وقتی آدم پیر و مجرد باشه سفر کردن بهترین کاره.
وقتی میخواست پیاده بشه، همدیگه رو بغل کردن و بوسیدن و برای هم و زندگی پس از مرگ هم دعا میکردند.

از فرصت استفاده کردم و برگشتم تا قیافه هاشون را هم ببینم (۲ ساعت بود که فقط صدا میشنیدم).
خانم افغان بی حجاب، خیلی شبیه به ایرانیها، با پوست و موی روشن بود. شاید اگر بعنوان رهگذر از کنارش رد شده بودم هیچ وقت فکر نمیکردم همچین زندگی ای داشته باشه.
پسر کوچک و ۷-۸ ساله ی خانم افغان همراهشه و الان نشسته کنارش و دارن ساندویچ کالباس میخورن (از بوش فهمیدم).
شاید اصلا حرف زدن من بعنوان یک مرد غریبه برای زن دردسر و برای بچه تضاد ایجاد کنه.

مبایل خانم زنگ زد. مادرش بود. نگرانش بود. دختر، مادر را دلداری میداد. میگفت حالش خوبه.
فارسی حرف میزدند و میگفت کنار یک «زنک پاکستانی» نشسته بوده که چندی پیش پیاده شده. میگفت خدا خیرش بده که مثل فرشته ای که خدا براش فرستاده سر راهش قرار گرفته و خیلی نصیحتهای خوب خوب کرده و خیلی آرومش کرده.

متاسفانه من هیچ کدوم از حرفهای زن پاکستانی را نشنیدم و نمیدونم دقیقا چی میگفته.

کاش میتونستم کاری کنم. نهایتا سرم را روی صندلی گذاشتم و آهی کشیدم و خوابیدم.

سفر

سالها پیش در شهرستان سمیرم کار میکردم. شهری با ۲ خیابان اصلی، بدون هیچ چراغ قرمز و یا چهارراه، و جمعیتی حدود سی هزار نفر. مجموع سه سال و نیم زندگی در سمیرم و روستاهای اطرافش تجربه ها و خاطرات زیادی برایم به ty215492همراه داشت.
یکی از خاطرات آن سالها روزی است که با چند نفر از اهالی شهر مشغول گپ زدن بودیم که یکی از آنها علت آمدن من به سمیرم را سوال کرد. دلایل شخصی زیادی داشتم اما کوتاه گفتم زندگی در شهرهای بزرگ را دوست ندارم.
چشمهایش گرد شد و با تعجب از من پرسید به نظر شما سمیرم بزرگ نیست؟!؟!؟
لبخندی زدم و گفتم چرا نسبت به برخی شهرهای دیگر خیلی بزرگ است.
اما این حرف او همیشه در ذهنم باقی ماند. اینکه برای کسی که جایی غیر از محیط زندگی اش را تجربه نکرده، دنیای او در محیط پیرامونش خلاصه میشود. دنیای او آنقدر کوچک میشود که شهری که از شمال تا جنوبش را با ماشین میشود در ۱۰ دقیقه طی کرد، دیگر کوچک قلمداد نمیشود.
همانجا بود که با خودم گفتم زندگی من، رویاهای من، دنیای من نباید کوچک بماند. باید سفر کنم. نه! سفر کافی نیست! باید در مکانهای مختلف زندگی کنم. باید هرچه بیشتر تجربه کنم.
باید هر چه بیشتر بیاموزم. هیچ چیز و هیچ کس نباید مانعی بر سر راهم باشد، هرچند همیشه در عبور بودن، همیشه در گذار بودن سخت است.
اما میدانم آن روزی که کوله بارم را زمین خواهم گذاشت، آخرین روز من است.

محمود

۱- چند سال پیش رفته بودم بلژیک. توی یک سوپرمارکت مشغول خرید بودم که یک خانم و آقای مسن از کنارم رد شدند. یادم نیست چی شد که سر صحبت باهاشون باز شد و متوجه شدم که هردو مسافر و اهل برزیل هستند. خانمه از این پیرزن گردالو مهربونا بود که آدم دوست داشت لپش رو بگیره. ازم پرسید اهل کجا هستم و وقتی گفتم اهل ایران، یهو ذوق زده شد و پرید بغلم کرد! برای چند ثانیه توی شوک و خجالت داشتم فکر میکردم بالاخره یکی پیدا شد که این سرزمین باستانی رو بشناسه و بنده رو هم به عنوان نماینده غیررسمی تمدن و فرهنگ اون آب و خاک دوست داشته باشه 🙂
تو همین حال و هوا بودم که به انگلیسی دست و پا بسته اش گفت «ما عاشق احمدی نژاد هستیم. عاشق ایران!‌ احمدی نژاد!‌ بله بله»محمود
و من که قبلش نیشم تا بناگوشم باز بود انگار یه سطل عن خالی کردند روم. (عذر میخوام البته ولی واقعا همچین حسی داشتم.)
بعد اون خانم که لپهاش هم قرمز بود نزدیکتر اومد و با صدا و لحن آرومی گفت: «اسراییل رو باید نابود کنه. ما از جودها متنفریم».

من همینجور که هنوز درگیر اون حس زیر سطل رفتن بودم گفتم البته من شخصا با هیچ نژادی از جمله یهودیها مشکلی ندارم.
اون خانم هم انگشت اشاره اش رو برد سمت شقیقه اش و به سبک نصیحتهای مادربزرگانه گفت «جهود بودن نژاد نیست،‌ یه طرز فکره. باید نابود بشه»

بعد هم دست دادیم و خداحافظی کردیم.

۲- سال ۸۸ با جمعی از دانشجویان ایرانی مراسم سالروز ۱۳ آبان را در دانشگاه لینشوپینگ (سوئد) برگزار کردیم. درحالیکه پرچم ایران دستمون گرفته بودیم و تعدادی پوستر و پلاکارد درست کرده بودیم توی محوطه‌ی دانشگاه شروع کردیم به راه رفتن و سرود «یار دبستانی من» رو میخوندیم. من پوستری از احمدی نژاد دستم بود که روش صورتش خط قرمزی کشیده شده بود و بالای سرش به انگلیسی نوشته بود «احمدی نژاد رییس جمهور من نیست».
جلوی کافه تریای دانشگاه چند دانشجوی پاکستانی ایستاده بودند و با تعجب ما را نگاه میکردند. در حالیکه از جلوی اونها رد میشدیم یکیشون با عصبانیت اومد طرف من و بلند بلند میگفت «احمدی نژاد رییس جمهور منه! احمدی نژاد رییس جمهور منه!»
من هم آروم گفتم لطفا بیا و ببرش برای خودت.

۳- توی آزمایشگاهی که کار میکنم یک دختر دانشجوی ونزويلایی هست که خیلی خوش اخلاق و خون گرمه. چند سالی هست که به همراه خانواده ش به کانادا مهاجرت کرده. اهل سیاسته و اخبار سیاسی کشورش رو همیشه دنبال میکنه.
برخلاف ایرانیها که همیشه دوست دارند بدی ها رو پنهان کنن، اولین جمله هاش از کشورش این بود که در حال حاضر خیلی ناامنه و فعلا جای مناسبی برای مسافرت نیست. میگفت چاوز کشورمون را نابود کرد و خیلی دروغ گفت و برخلاف تصور خیلی ها در کشورهای دیگه که حتی چاوز را مقدس و منجی و مسیح زمان میدونن اون یه دروغگوی کثیف و دیکتاتور بود.
میگفت از کشورهای همسایه فقیرها رو می آورد و بهشون پول و مدارک ونزوئلایی میداد که بهش رای بدند. میگفت قبل از انتخابات به مردم کلی وعده وعید میداد و بین مردم پول های ناچیز تقسیم میکرد و به اصطلاح رای مردم رو میخرید و آدمهای فقیر و احمق رو گول میزد که بهش رای بدند.
گفتم چقدر شبیه احمدی نژاده. گفت نمیشناسم. گفتم برادرخونده‌ی چاوزه. اینم هاله داشت! اینم تپه تپه‌ی ایران رو آباد کرد!

یک جای کار ایراد داشت…

۱- دو سال قبل، پرواز استانبول-تهران.  جوان بود و موهای موج خورده و بلندش تا روی شانه اش آمده بود. شلوار جین و پیرهن سفید تنش بود. قیافه ش شبیه آسیای شرقیها بود. روی صندلی جلوی من در هواپیما نشست. وقتی با مسافر کناری اش که یک ایرانی بود حرف زد،‌ متوجه شدم که اهل افغانستان است. میگفت فرانسه بدنیا آمده و این اولین بار است که به ایران میرود. میگفت همیشه دوست داشته ایران را از نزدیک ببینه. هیجان زده و مضطرب بود.
آرام به جلو خم شده بودم تا بهتر حرفایشان را بشنوم. موضوع گفتگو برایم جذاب بود.
به پسر تهرانی که پهلویش نشسته بود میگفت که شنیده دخترهای ایرانی خوشگل هستند و می پرسید که چطور میتونه با یک دختر ایرانی آشنا بشه؟
پسر تهرانی که کمی هم معذب شده بود آرام گفت که در ایران به کسی نگو افغان هستی. بگو فرانسوی هستی. بگو فرانسه بدنیا اومدی و پاسپورت فرانسوی داری…

دلم میخواست حرفی بزنم و بپرم وسط حرفشهاشون. به نظرم یک جای کار خیلی ایراد داشت. ولی راستش خودم هم نمیدانستم چه چیزی باید بگویم. فقط دلم گرفته بود. آرام سرم را انداختم پایین و به صندلی خودم تکیه دادم.

۲- پنج ماه پیش، ایران با چهار دوست اسپانیایی. قرار گذاشته بودیم هرجا ممکن بود من هم خودم را غیرایرانی معرفی کنم. کارلوس صدایم میکردند و شده بودم اهل مکزیک. چند تا کلمه و جمله‌ی اسپانیایی هم به من یاد دادند و من هم هر جا لازم بود همان جمله های بی ربط را تکرار میکردم. میخواستیم ببینیم واکنش مردم وقتی فکر میکنند هیچکدام از ما فارسی بلد نیست چگونه است. برای خود من هم تجربه‌ی توریست بودن در ایران جالب بود. هرچند گاهی مردم با شک به من نگاه میکردند.iranian_girls_photo_tour_leader

بارها پیش آمد که عابرین یا فروشنده ها راجع به ما حرف میزدند. شوخی میکردند، لبخند میزدند، دست تکان میدادند و گاهی بلند میگفتند «هِلو مِستِر» «هاو آر یوو؟»، چند بار هم پیش آمد که به ما متلک گفتند،‌ یا ما را به هم نشان میدادند و میگفتند «خارجکیارو».
خیلی وقتها عابرین از میخواستند که با ما عکس بگیرند و این اتفاق برای ما همگی ما جالب بود. تا حالا هیچکدام از ما در طی سفرهایی که به کشورهای مختلف داشتیم با چنین تجربه ای روبرو نشده بودیم که مردم آنجا به سمت ما بیایند و با ما عکس یادگاری بگیرند.

در این سفر یکی از مهمترین خاطره هایی که دوستان من از ایران با خود بردند و هنوز هم گاهی به آن اشاره میکنند مهمان نوازی ایرانیها بود. بخصوص بعد از اینکه چند شب تهران در منزل یکی از دوستان من اقامت داشتیم.
حتی در بازار کاشان وقتی از یک سوپرمارکت خرید مختصری کردیم،‌ فروشنده که پسر جوانی بود از ما پول نگرفت. میگفت شما مهمان هستید و ما از مهمان پول نمیگیریم. این اتفاق برای همگی ما منحصر بفرد و عجیب و البته خوشایند بود.

۳- شش سال قبل، در صف دنس کلاب. چند هفته بیشتر نبود که رسیده بودم سوئد. با دو تا از بچه های ایرانی تازه آشنا شده بودم و آخر هفته رفته بودیم کلاب. دو تا دختر سوئدی هم که کمی به نظر مست می آمدند جلوی ما در صف ایستاده بودند. یکی از بچه ها شروع کرد با دخترها به حرف زدن. چند دقیقه ای شوخی و خنده بود و بعد یکی از دخترها پرسید اهل کجایی؟ دوست ایرانی من هم با همان لهجه‌ی شیوای ایرانیش گفت ایتالیا، رُم.
من همینطور خیره شده بودم. هنوز آنقدر صمیمی نشده بودیم که بزنم پس کله اش و ضایعش کنم. اما دلم میخواست حرفی بزنم و بپرم وسط حرفشان. یک جای کار خیلی ایراد داشت. ولی راستش خودم هم نمیدانستم چه چیزی باید بگویم. فقط دلم گرفته بود. آرام سرم را انداختم پایین و به نرده های پشتم تکیه دادم.

هیجان و سفر

 اصلاً سفر اگر هیجان نداشته باشه سفر نیست. اتلاف وقت کردن است و هزینه‌ی بیهوده صرف کردن.

سفرتصور کن سفر کنی بری اون سر دنیا، چند جا را ببینی و خیلی ساده برگردی سر خونه و زندگی! خیلی کسل کننده ست. یکنواخته. بی مزه است! این اصلاً اسمش سفر نیست. نهایتاً یه جابجایی فیزیکیه.
سفر باید هیجان داشته باشه. اگه هیجان نداشته باشه خاطره نمیشه. هیجان نداشته باشه یه مدت که گذشت میشه یه تصویر محو و مکدر ته ذهنت. هیجانها و اتفاقات خاص در سفر، خواه خوب و خواه بد، واسه آدم همیشه یادگاری میشه و توی ذهن می مونه.

مثلاً همین چند سال پیش با قطار از سوئد به دانمارک و از اونجا با هواپیما به هلند میرفتم. اما یه فرصت استثنایی برای یک هیجان ناب از دست رفت.
صبح خیلی زود بود و خیابون خالی از عابر. من به سمت ایستگاه اتوبوسی می دویدم که قرار بود من رو به ایستگاه قطار برسونه. اون موقعِ‌ صبح، اون ساعت گرگ و میش، با سرعت از کنار دو نفر که معلوم نبود اون ساعت صبح توی پیاده رو راجع به چی گپ میزدند رد شدم. چند ده متر که دورتر شدم صدای فریاد یکیشون بلند شد. به سوئدی یه چیزایی رو بلند بلند میگفت و من که دیرم شده بود حتی برنگشتم ببینم چی شده.
یک دقیقه بعد دیدم یکیشون با دوچرخه خودش رو به من رسوند و پاسپورتم رو که از لای زیپ نیمه باز کیفم صاف جلوی پاش افتاده بود داد دستم.
خوب این آقای محترم به هیجان کل سفر لطمه زد. تصور کن سوار قطار شده بودم و بدون پاسپورت رفته بودم فرودگاه دانمارک (مرز زمینی سوئد-دانمارک پاسپورت چک نمیکنن). ماجرایی میشد واسه خودش! اما جدای از شوخی، دهنم تا چند ساعت باز مونده بود از این اتفاق. آخر خوش شانسی بود که پاسپورت من درست جلوی پای ۲ نفری بیوفته که اون ساعت تنها ۲ نفری بودند که توی مسیر خانه تا ایستگاه اتوبوس دیدم.

و اما آخرین شبی که سوئد بودم. شب خاصی بود. از لحاظ احساسی بدجور درگیر بودم. باید از همهء دوستان چند ساله ام خداحافظی میکردم. وسایلم زیاد بود و بعد از چند سال باید از کشوری که دوستش داشتم میرفتم. نصف شب بعد از «گودبای پارتی»، رفتیم دم خونه امیررضا. کوله پشتی ام رو گذاشتم روی زمین و آخرین دقایق را هم مشغول حرف زدن و شوخی کردن شدیم. از اونجا رفتم خونه‌ی روزبه که قرار بود صبح من را برسونه فرودگاه. دم خونه‌ی روزبه که رسیدیم متوجه شدم کوله پشتی ام دستم نیست. فکر میکردم توی ماشین مهدی جا گذاشتم. زنگ زدم مهدی که گفت اونجا نیست.
توی کوله پشتیم لپ تاپ و دو تا هارد اکسترنال و پاسپورت و بلیط هواپیما و اصل و ترجمه‌ی کلیه‌ی مدارک تحصیلی سوئد و ایران و کارت بانک و کارت اقامت کانادام و مبلغی پول نقد و کلی چیزای مهم دیگه داشتم و همه را گذاشته بودم توی کوله پشتیم که دم دستم باشه و مثلا گمشون نکنم.
با اضطراب زنگ زدم به امیررضا. نزدیک به ۴۰ دقیقه از خدافظیمون گذشته بود. گفتم برو یه سر پایین بزن ببینم کوله را توی کوچه جا نذاشتم؟ صدای پایین دویدنش از پله ها رو تو گوشی میشنیدم. چند ثانیه مکث و سکوت بود تا اینکه گفت کوله همونجاس. زیر تیرچراغ برق. شب آخر هفته بود و خیابونها پر از مردم که اغلب هم مست بودند. ولی کوله هنوز همونجا بود. اگه دزدیده بودنش تقریبا میشه گفت بدبخت میشدم! کلی ماجرا و خاطره می موند واسم! اما خوب هم این امنیت بالای سوئد به نفع من و به ضرر هیجان عمل کرد.

چند سال پیش بعد از سفری چند ماه به ایران برگشتم مونترال. ساعت ۱۰ شب به وقت کانادا.
دو شب قبلش، با آزاده و مهدی رفتیم فرودگاه. پرواز ساعت ۳:۱۵ بامداد به مقصد تورنتو بود و ما ۳ ساعت قبل از پرواز فرودگاه بودیم. فرودگاهی بشدت شلوغ و بی نظم بود. این معماری مسخره فرودگاه واقعاً توی ذوق میزد. کل اون ازدحام آزار دهنده و صفهای طولانی قسمت اول فرودگاه در محوطه‌ی باریک و غیراستانداردش.
خلاصه بعد از کلی اتلاف وقت و عبور از بازرسی اول، روبروی پیشخوان هواپیمایی لوفتانزا رسیدم. آقایی که پشت پیشخوان بود گفت بدلیل تعداد بالای مسافر پرواز امشب، اگر من با پرواز فردا شب برم ۶۰۰ دلار اعتبار خرید برای دفعه بعدی بهم میدن. کمی مِن مِن کردم و بالاخره قبول کردم. قرار شد بار تا قبل از پرواز صبر کنم تا کارهای اداری لازم را انجام دهند. اما بیست دقیقه به پرواز یکدفعه گفتند که پرواز جا خالی کرده و باید همین امشب برم. با کلی استرس و حرص و جوش بارهام رو از قسمت بازرسی و خارج از نوبت رد کردم و فرستادم توی بار هواپیما. ۱۰ دقیقه به پرواز بود. با خواهش از مردمی که جلوی صف چند ده متری ایستاده بودم باز خارج از نوبت خودم را رسوندم به افسر کنترل پاسپورت. مدارکم رو گرفت و پرسید عوارض خروج؟
اوه! یادم رفته بود! تمام وقت درگیر کارهای تغییر پرواز و یه سری مشکلات دیگه بودم. ۵ دقیقه مونده بود به پرواز. باز برگشتم و با چمدون و دو تا کوله پشتی که داشتم توی فرودگاه میدویدم به سمت شعبه‌ی بانک. قیافه‌ی مضطرب و خیس عرقم رو هر کس میدید سعی میکرد آرومم کنه.
بالاخره از گیت و بازرسی دوم سپاه هم رد شدم و رسیدم به داخل هواپیما. مهماندار آلمانی دم در چهره من رو که دید کلی خندید و گفت آروم باش آروم باش و در جا همون دم در هواپیما یه لیوان آب پرتقال داد دستم. بعد هم بلیطم رو چک کرد و گفت بهترین صندلی هواپیما را داری. صندلی شماره‌ی یک در قسمت بیزینس کلاس. درواقع بخاطر اینکه کلی معطلم کرده بودند بلیط را بیزینس کلاس کردند. نشستم روی صندلی. هواپیما همچنان تاخیر داشت و منتظر یک مسافر دیگه بود که بارش رو تحویل داده بود ولی خودش پیداش نبود. داشتم آب پرتقالم رو میخوردم که یهو دیدم کتاب بزرگ شاهنامه ای که از اول ورود به فرودگاه دستم بود و پاسپورتم را لاش گذاشته بودم نیست. یه کم فکر کردم. یادم اومد قبل از بازرسی دوم سپاه هنوز دستم بود. سریع به مهماندار گفتم. بی سیم زدند به بازرسی. یکی از مهماندارهای ایرانی رفت و کتاب رو برام آورد. برخورد مهماندارها در قسمت بیزینس کلاس خیلی فرق میکرد. نمیدونم من خوشتیپ شده بودم یا اونا مهربون شده بودند یا کلاً با مسافرین بیزینس کلاس خیلی صمیمی تر برخورد میکنن.
بالاخره رسیدم تورنتو. یک شب خونه‌ی یاشار و ستاره موندم و روز بعد با اتوبوس راهی مونترال شدم. وقتی رسیدم مونترال شب دیروقت بود. بشدت بارون میومد. همونجا ترمینال تاکسی گرفتم و با کلی بار و بندیل رفتم به آدرس جدیدم که آنلاین پیدا کرده بودم و قرار بود صاحبخونه دم دار منتظرم باشه.

دم در، زیر بارون شبانگاهی مونترال منتظر صاحبخونه بودم که بیاد و کلید رو به من بده. نگاهی به چمدونها و کوله پشتی ام که روی زمین زیر سقف دم در گذاشته بودم کردم. یکهو چیزی مثل یک انفجار توی سرم اتفاق افتاد! از اون هیجانهایی که میتونه تا آخر عمر توی ذهنت بمونه. انگار تازه سفر داشت معنای ناب و خاص خودش رو پیدا میکرد. تا اینجاش سوسول بازی بود!
همینجور که نگاهم به چمدونهام بود متوجه شدم که کیف بند دار دوربینم نیست! دست و پام شروع کرد به لرزیدن. به زمین خیره شده بودم که یادم بیاد کجا گذاشتمش. مطمئن بودم که داخل اتوبوس همراهم بود. احتمالاً زیر صندلی جا گذاشتمش.
محتویات داخل کیف عبارت بود از یک بسته پسته خام و تازه، یک بطری خالی آب، یک عدد دوربین «گو پرو» همراه با قاب ضد آبش، پاسپورت، یک کیف پول حاوی کارت بانک و کردیت کارد کانادا، کارت بانک سوئد، کارت اقامت، کارت بیمه درمانی در کانادا، کارت ملی کانادا و مقداری پول.
از اضطراب خیس عرق شده بودم و هیچ کاری هم نمیتونستم بکنم. چون باید منتظر صاحب خونه می بودم تا در را برام باز کنه. وقتی صاحبخونه رسید ماجرا را براش گفتم و سریع با تاکسی برگشتم ترمینال.
گفتند راننده بعد از آخرین مسافر اتوبوس را چک کرده و چیزی پیدا نکرده اما با این حال فردا ساعت ۶:۳۰ صبح قبل از اینکه این اتوبوس راهی تورنتو بشه دوباره یا زنگ بزن یا حضوری بیا.
شب از استرس و نگرانی خوابم نبرد. تا صبح بیدار بودم. ساعت ۶:۳۰ صبح زنگ زدم. گفتند چیزی گزارش نشده بهشون و چیزی پیدا نشده. خلاصه خیلی اعصابم خورد شده بود. بخصوص که اون پسته ها رو هم گذاشته بودم تا رسیدم خونه بخورم.
بعد از چند ساعت بهم ایمیل زدند که کیف پیدا شده و باید برم ترمینال تحویل بگیرم. خودم رو رسوندم ترمینال. کردیت کارد و کارت بانکم نبود. ولی با یک تلفن ساده به بانک کارتها را سوزوندم. در کل باز هم خیلی شانس آوردم.

سفر به قم

حرم

قم

برنامه خاص و دقیقی برای سفرمان نداشتیم. قرار شده بود برحسب شرایط برنامه ریزی منعطف یا بقولی داینامیک داشته باشیم. آریانا، آنا، جوردی و آندرو دو دختر و دو پسر اسپانیایی که از دوستان چند سال پیش دانشجویی ام در سوئد بودند، تابستان آن سال به ایران آمدند تا با هم سفری به شهرهای مختلف داشته باشیم. حدود سه هفته پیش، آریانا راجع به چند شهر ایران از جمله قم از من سوال کرده بود. با خنده و تعجب به او گفته بودم جای مناسبی برای سفر نیست.

صبح آخرین جمعه ماه رمضان بود. من و چهار دوست اسپانیایی ام از تهران به سمت کاشان راه افتادیم. قرار بود یک شب در کاشان بخوابیم و روز بعد به سمت اصفهان حرکت کنیم.
نزدیک عوارضی قم-کاشان که رسیدیم یک حس کنجکاوی و هیجان عجیبی در من شکل گرفته بود. هیچ تصوّر و ذهنیتی از شهر قم نداشتم. دلم میخواست یکبار هم که شده به این شهر بروم. اما در نهایت منصرف شدم و از تابلوی خروجی به سمت قم رد شدم.

به عوارضی رسیدیم. وارد دهانه پرداخت عوارضی که شدم درحالیکه پول را بدست کارمند عوارضی میدادم پرسیدم که آیا به خانمهای خارجی هم اجازه ورود به حرم میدهند؟

کارمند جوان که چهره‌ ای آرام و مذهبی ای داشت به داخل ماشین نگاهی کرد و گفت چرا ندهند؟ منتهی از ورودی قم دیگر رد شده ای و باید همینجا دور بزنی. پولی که برای عوارضی داده بودم را پس داد و مسیر ورود به شهر را در آن سوی بزرگراه با دست نشانم داد.

 وقتی دور میزدم برای مهمانهایم توضیح دادم که برنامه همین الان عوض شد و به قم میرویم. همگی میخندیدیم و نمیدانستیم قرار است چه اتفاقی پیش آید. آیا همه چیز بخوبی پیش میرود یا برایمان دردسر درست میشود؟

بعد از ظهر آخرین جمعه ماه رمضان بود. مراسم روز قدس تازه تمام شده بود و کوچه ها و خیابانهای اطراف حرم به نظر شلوغ تر از روزهای معمولی بود. بعد از پارک کردن ماشین، مجبور بودیم مسیری طولانی را پیاده راه برویم و بدلیل ساخت و سازهای اطراف حرم، پیدا کردن مسیر اصلی گیج کننده بود. برای دقایقی در کوچه های اطراف گم شدیم.
از روبرو یک مرد سالمند و متشخص که به نظر از خادمان حرم بود به سوی ما می آمد. در حالیکه بطری آبی که در دست داشتم را پشت خودم پنهان کردم آدرس حرم را از او پرسیدم. چند دقیقه بعد یک مرد با ۴ زن و دختر پوشیده در چادر از کنارمان رد شدند. باز هم با احتیاط جلو رفتم و آدرس حرم را پرسیدم. کمی جلوتر بر سر یک دوراهی در یکی از کوچه های خلوت و داغ اطراف حرم باز هم از دو مرد میانسال که در حال گفتگو بودند آدرس را پرسیدم
حس عجیبی بود. عجیب و جدید.
به مکالمه و مراوده با چهره هایی از این دست با آن پیراهنهای روشن و یقه های آخوندیشان، با آن ریش انبوه و جای مهر بر پیشانیشان، با آن قیافه هایی که معمولاً یا باتوم و بیسیم و اسلحه بدستشان دیده بودم، یا در حال کتک خوردن از دستشان فرار کرده بودم و یا در محیطهای اداری و دولتی با نفرت و خشم از کنارشان عبور کرده بودم عادت نداشتم.
سالهای سال بود که لبخندی عاری از کراهت بر لبان این جماعت ندیده بودم. سالهای سال بود که نگاهی مستقیم به چشمان این جماعتی که دنیا را به رنگ دیگری میدیدند نداشتم.
نمیدانم دلیلش چه بود. همراهی با چند خارجی؟ مهمان نوازی؟ حضور در سیاره ای دیگر؟ نمیدانم! اما هرچه بود همه‌ی برخوردها خیلی بهتر از آنچه فکر میکردم بود. نمیدانم پس آن آدمهای وحشی و بی رحمی که سراغ داشتم از کجا هستند! از کجا می آیند! به کجا میروند!

هرچه به حرم نزدیکتر میشدیم به حجم جمعیت اضافه میشد. کم کم هول و اضطراب عجیبی در دلم افتاده بود. کم کم سنگینی نگاههای مستقیم و طولانی عابران، نگاههای متعجب و پرسشگر زائران، نگاههای بی روح، نگاههای بی تفاوت، نگاههای خشمگین، و نگاههای ترسناک مردم بیشتر میشد. گهگاهی هم لبخندی از میانه‌ی جمعیت جلب توجه میکرد که شاید بیشتر به دلیل دیدن توریست ها بود.
در امتداد آخرین کوچه منتهی به حرم، من که جلوتر از بقیه راه میرفتم، مکثی کردم، برگشتم و رو به سوی دوستانم چرخاندم. ظاهر پسرها معقول بود. نگاهی به سرتاپای دخترها کردم. شلوار تنگ، پیراهن کوتاه، روسریهای رنگی نصف و نیمه بر روی سر. با خودم گفتم آیا تصمیم درستی گرفته ام؟ آیا برخورد مناسبی با ما خواهد شد؟ آیا بهتر نیست همینجا برگردیم؟

زیر آفتاب داغ تابستان قم، برای چند ثانیه به هم خیره ایستاده بودیم. فضای محیطِ پر از عابرِ کوچه آنقدر سنگین شده بود که بدون حتی کلمه ای، آنا که احتمالاً نگران شده بود گفت آیا به ما اجازه میدهند وارد شویم؟ بهتر نیست برگردیم؟
هر چهارنفر منتظر پاسخ من بودند. تصمیم سختی بود. میان ماجراجویی و احتیاط باید یکی را انتخاب میکردم!
گفتم مشکلی نیست. نگران نباشید. فقط روسری هایتان را کمی جلوتر بکشید. برگشتم و به درون جمعیتی که دیگر بسیار متراکم شده بود حرکت کردم.

روبروی در ورودی حرم که رسیدیم تازه متوجه شدم که ورودی خانمها و آقایان متفاوت است. دخترها میگفتند اگر مشکلی پیش نمی آید خودشان میروند داخل حرم. مطمئن بودم که با این لباس اجازه ورود ندارند. اما آیا کار درستی است که تنها به داخل بروند؟
گفتم باید چادر سر کنند اما بهتر است همینجا منتظر من باشند تا سوال کنم. از میان ازدحام مقابل در ورودی حرم خودم را به نگهبانی که زیر سایه ایستاده بود رساندم و برایش توضیح دادم که چهار نفر همراه خارجی دارم. گفت باید با دفتر امور بین الملل هماهنگ کنم. سمت راست، انتهای کوچه، ورودی ۱۳.
همگی به سمت ورودی مذکور راه افتادیم. از دوستانم خواستم بیرون منتظر باشند و من وارد حیاط پشتی حرم شدم.
به اتاق دفتر امور بین الملل رسیدم. چند مرد میان سال و ریشدار در اتاق نشسته بودند. پشت میز هم یک آخوند درشت اندام با شکمی برجسته نشسته بود. عبا به تن نداشت ولی عمامه و لباس بلند زیر عبای آخوندی اش را پوشیده بود.
برخورد مناسبی داشت. بعد از اینکه ماجرا را توضیح دادم، گوشی را برداشت و به جایی زنگ زد. به آنسوی خط آمرانه گفت بگو بهرامی بیاید. بگو بهرامی بیاید.
بعد هم به یکی از افراد داخل اتاق گفت سریع برود و دو تا چادر برای خانمها بیاورد و رو به در نیمه باز گوشه‌ی اتاق هم بلند گفت وسایل پذیرایی برای مهمانها آماده کنند.
سپس به من که با چشمهای متعجبم نگاه میکردم با لبخند گفت برو بیارشون اینجا تا اول گلویی تازه کنند، چادرها را هم دم در تحویل بگیر و سرشان کن.

از اتاق خُنک دفتر امور بین الملل خارج شدم. ظهر داغ آخرین جمعه ماه رمضان بود. حس عجیب و جدیدی سرشار از هیجان و خوشحالی در من ایجاد شده بود. به سمت در ورودی دویدم.
یک نفر دو چادر روشن و گلدار برای مهمانهای خانم آورده بود. چند خانم چادر بسر در حال خروج از حرم بودند. از ایشان خواستم به دوستان خارجی ام نحوه سر کردن چادر را یاد بدهند. البته خودم هم میتوانستم یاد بدهم ولی بیشتر بدنبال بهانه ای بودم برای ایجاد ارتباط با دنیای بیگانه و غریبی که انگار تازه کشفش کرده بودم. دنیای بیگانه ای که زیر چادر دفن شده بود. یا شاید برای آزمودن نحوه برخوردشان با خارجی ها. یا برای نزدیک تر شدن به انسانهایی که همیشه دور بودند. دوستانم چادرها را بسر کردند و وارد حیاط سمت چپ حرم شدیم.

باز هم جلوتر از بقیه بودم و هر چند ثانیه برمیگشتم و به دختران اسپانیایی چادر پوشیده‌ی پشت سرم نگاهی میکردم و لبخندی میزدم. نزدیک دفتر امور بین الملل که شدیم، دیدم آخوند پشت میز بهمراه دو نفر دیگر بیرون از اتاق منتظر ما هستند. یکی از آن دو نفر بهرامی بود. جوانی حدود سی سال، با صورتی آفتاب سوخته که نشان میداد از اهالی جنوب ایران است. با ریشی به اندازه یک مشت و پیراهن آبی روشنی روی شلوار سرمه ایش بسوی ما آمد و با مردها دست داد و با لهجه‌ی انگلیسی بسیار خوبی به دوستان خارجی ام خوشامد گفت.

وارد اتاق شدیم. آخوندی که گویا رییس دفتر بود دو میز کوچک از اتاق بغلی آورد و جلوی مهمانان خارجی گذاشت و سپس چند بطری آب معدنی خنک بهمراه چند کیک روی میز قرار داد و رفت. برای من آب و کیک نیاورد. اما آندرو، لیوانی پر از آب کرد و بدست من که کنار آقای بهرامی نشسته بودم داد.
سپس آقای بهرامی شروع کرد به انگلیسی حرف زدن. بسیار سلیس و روان صحبت میکرد. از تاریخچه‌ی مکان و شخصیت حضرت معصومه و اینکه که بوده و چه کرده و چه جایگاهی در مذهب شیعه دارد توضیح میداد.
بعد از آن فاز صحبتهایش تغییر کرد. تا حدی مشغول تبلیغ اسلام شد و کمی هم درس احکام میداد. از امام غایب گفت و از معجزات پیامبر اسلام. از مقایسه هایی بین اسلام و مسیحیت گفت و از یاری کردن عیسی مسیح امام مهدی را در روز ظهور و غلبه اش بر نظام ظلم حاکم بر جهان.
دلم میخواست زیر گوشش بگویم برادرجان سعی کن بیشتر روی جنبه های انسانی و مهربانی و اخلاقی و تاریخی اسلام تمرکز کنی تا جنبه های ماوراء الطبیعه و اعجاز. اما سکوت کردم.
بهرامی همچنان در حالت صحبت کردن بود و به نظر دلش میخواست از فرصتی که پیش آمده استفاده کند و از همه چیز و همه جا حرف بزند. ساعت نزدیک پنج و نیم بعدازظهر شده بود.
گهگاه نگاهی کوتاه بین من و دوستانم که روبروی من نشسته بودند رد و بدل میشد. نگاههایی کوتاه، پر از حرف و زیرچشمی. نگاهها را تند میدزدیدیم تا مبادا خنده مان بگیرد یا حالتی به چهره بگیریم که میزبان متوجه شود که دیگر حواسمان از صحبتهایش که بیش از دو ساعت طول کشیده بود پرت شده است.

اواخر کار بود که بهرامی گفت اگر کسی سوالی دارد در خدمت است. یکی از دخترها از علت پوشش اجباری و حجاب پرسید. آقای بهرامی هم از اینکه این موضوع بخاطر سلامت و امنیت خود خانمهاست صحبت کرد و آنها را با جواهراتی مقایسه کرد که صاحبش در معرض دید غریبه ها نمیگذارد. یکی دیگر از دخترها وسط حرفش پرید و گفت همه آنچه گفتید از نقطه نظر یک مرد است. بهرامی مایل بود بیشتر حرف بزند. من هم گفتم که دیگر دیر شده است و باید کم کم برویم چون عازم کاشان هستیم. آقای بهرامی باز هم توضیحاتش را ادامه داد و چند بار گفت که این یک بحث خیلی عمیق و طولانی است. ایمیلش را روی کاغذی نوشت و داد دست دوستانم که در آینده بتوانند کاملتر به این بحث ادامه دهند.
سپس همگی کفشهایمان را که درآورده بودیم پوشیدیم و راهی حیاط حرم شدیم.

در حیاط حرم، آقای بهرامی همچنان از اعجازات اسلام صحبت میکرد.
از شق القمر و اینکه سازمان ناسا خطی میان کره ماه کشف کرده که نشان از دو نیم شدن آن در گذشته میدهد، و اینکه طبق مطالعات علمی آب زمزم تنها آب شفابخش و دارای عناصر خاص است، و اینکه فیزیک ثابت کرده که محل احداث کعبه مرکز ثقل کره زمین است و غیره

پس از پایان بازدید از محوطه خارجی حرم، گفتند که حدود دو سال است به خارجیها اجازه ورود به صحن حرم را دیگر نمیدهند. کمی در حیاط مشغول عکس گرفتن شدیم.
در آخر در حالیکه به سمت در خروجی حرم میرفتیم، آقای بهرامی به من گفت لابد در زندگی کارهای خوب زیادی کرده ام و بنده خاص و منتخبی هستم که در چنین روزی، آخرین جمعه ماه رمضان، از آن سر دنیا به زیارت حرم آمده ام و حضرت مرا طلبیده است. آرام و با لبخندی ساختگی گفتم امیدوارم که اینطور باشد

تجربه‌ی جالبی بود. همگی به اتفاق از اینکه به قم رفتیم راضی بودیم. روزهای آخر سفر دوستانم میگفتند این بهترین بخش سفرشان نبود ولی متفاوت ترین بخش آن بود و خیلی از اینکه به آنجا رفتند و از نزدیک با آن محیط به قولشان رادیکال، روبرو شدند راضی هستند.