ماجرای هراس سوفیا، بیمار ۹۳ ساله‌ی دیروزم

اعصابم هنوز از دیروز خُرده! هنوز چهرهء نگران و وحشت زده اش جلوی چشمامه.
boxed
سوفیا ۹۳ سالش بود. شش هفته پیش افتاده بود زمین و یکی از مهره های کمرش شکسته بود. وقتی وارد اتاق درمان شدیم از من خواست براش یک بالش بیارم که پشت کمرش بذاره چون هنوز درد داشت. وقتی از اتاق خارج میشدم ازم خواست در را کامل نبندم.
بالش را پشت کمرش گذاشتم و در حین مصاحبه و درمان کلی با هم گپ زدیم. کلی از ایرانیها و عراقیها تعریف کرد و میگفت خیلی آدمهای خوبی هستند و چند نفر ایرانی و عراقی میشناسه. برام خیلی جالب بود که چقدر توی این سن و سال حضور ذهن و سلامت روانش خوبه. خودش هم میگفت از لحاظ ذهنی خیلی سالمه ولی از لحاظ فیزیکی خیلی داغون شده.
بخاطر اصطلاحات پزشکی که بکار میبرد پرسیدم که قبلا شغلش چی بوده. گفت پرستار بوده. اهل روستای کوچکی حوالی لندن و ۷۵ سال پیش اومده کانادا.
پوکی استخوان شدید داشت و به شوخی گفت از شانس بدش این بیماری را به ارث بردم چون خانواده اش همه پوکی استخوان شدید داشتند.
درجوابش گفتم ناراحت نباش. تنها نیستی. منم طاسی کله ام را به ارث بردم. کلی خندید.
میگفت قراره از هفتهء دیگه درمان جدیدی که واسه پوکی استخوان اومده را شروع کنه و روزی یک آمپول به مدت ۲-۳ سال باید بزنه. گفتم خیلی زیاده که. گفت آره، خودش میدونه تا آخر درمان دیگه زنده نیست اما بیشتر براش جالبه ببینه این درمان چقدر جواب میده. نمیدونستم چی بگم. سکوت کردم و بلافاصله موضوع را عوض کردم.
موقع رفتن کفی زیر پاشنه ای که از داروخانه خریده بود و داخل کفشش گذاشته بود را نشانم داد و گفت این را جدیدا خریده چون پای چپش کمی از پای راستش کوتاه تره. گفتم این خیلی جواب نمیده چون فقط زیر پاشنه را پر میکنه. پرسیدم اگر عجله نداره برم یک کفی کامل کفش براش درست کنم و بیام. خوشحال شد و گفت عجله نداره.
از اتاق خارج شدم و در را پشت سرم بستم و بسمت اتاق انبار رفتم. چند دقیقه ای داخل کمدها دنبال لوازم میگشتم. چیزی که میخواستم پیدا نکردم. با عجله برگشتم تا از یکی از استادها سوال کنم ولی یکدفعه زانویی که اخیرا عمل کرده بودم تیر کشید و مجبور شدم همونجا از درد روی صندلی بشینم.
بعد از چند دقیقه که در حال ماساژ دادن زانوم بودم یک دفعه از شدت اضطراب به خودم لرزیدم. یک قسمتی از مکالمه ام با سوفیا یادم افتاد. بهم گفته بود برای اینکه بیاد طبقهء سوم ساختمان در کلینیک ما از نگهبانی دم در خواسته که همراهش وارد آسانسور بشه چون از تنها بودن توی آسانسور میترسه. بعد یادم افتاد که وقتی خواشتم بالش بیارم ازم خواست که در را باز بذارم.
گفتم نکنه کلاستروفوبیا (ترس از محیط بسته)‌ داره! از شدت نگرانی درد زانوم را فراموش کردم. سریع به سمت اتاق بیمار دویدم. در اتاق باز بود و یکی از استادها توی اتاق بود. سوفیا با نگاهی نگران و شرمنده رو به من کرد و با بغض گفت هرچی صدا میکردم هیچکس نمی شنید تا اینکه بالاخره ایشون صدامو شنید و اومد کمکم.
دستش رو گرفتم و ازش معذرت خواستم. پرسیدم چرا به من نگفته بود از محیط بسته میترسه. گفت خجالت کشیده.
ازم خواست به نگهبانی زنگ بزنم تا بیان بالا با آسانسور ببرنش پایین. گفتم خودم میام همراهت. تا دم در ورودی همراهیش کردم. موقع خداحافظی باهام دست داد و برام آرزوی موفقیت کرد. گفت امیدواره باز همدیگه را ببینیم.
هنوز چهرهء نگران و بغض کرده اش که از تنهایی در اتاق ترسیده بود جلوی چشمامه.
Advertisements

سه قاب از خاطرات شخصی من و لمس بیمار

Patient-in-bed-w-panels_lead
قاب اول:
دختر ۱۴ ساله ای که هنوز صورت زیبا و معصومش یادم هست، روی اولین تخت کنار در اتاق دراز کشیده بود.
من و گروهی دیگر از دانشجویان پزشکی وارد اتاق شدیم و طبق روال همیشگی دور اولین بیمار حلقه زدیم. استاد ما که پزشکی بسیار با سابقه و باسواد بود هم وارد اتاق شد. چند سال بعد از فارغ التحصیلی در روستایی مشغول به کار شدم. از اهالی محل بارها اسم استاد را شنیدم که در سالهای دور خدمات زیادی در آن منطقه کرده بود و پایه گذار تاسیس یک درمانگاه ذر آن روستا هم بود.
استاد در بدو ورود، پرونده‌ی دختر ۱۴ ساله را برداشت و نگاه سریعی به محتوای آن کرد. یادم نیست بیماری اش چه بود اما نگاه بهت زده و نگرانش خوب یادم هست. دختر ۱۴ ساله که در بین حلقه‌ی دانشجویانی که انگار دور معرکه ای جمع شده بودند ساکت بود و سعی میکرد نگاهش را از چشمان ما بدزد.
شاید خجالتی بود. شاید ترسیده بود. شاید نگران بود.
استاد پرونده را سرجایش گذاشت و به کنار تخت رفت. همانطور که راجع به بیماری توضیح میداد، بدون حتی نگاه کردن به بیمار پیراهن بیمارستان را که به تن دختر ۱۴ ساله بود تا زیر گردن بالا زد. سینه های کوچک دختر نوجوانی که زیر پیراهنش چیزی نپوشیده بود ناگهان بین حلقه‌ی دانشجویان نمایان شد.
استاد دستش را روی شکم بیمار گذاشته بود و معاینه میکرد. اما من حواسم دیگر به حرفهای او نبود. نگاهم روی خط باریک قطره اشکهایی بود که از گوشهء چشم دختر ۱۴ ساله،‌ آرام و بدون سر و صدا جاری بودند و لای موهای دور گوشش محو میشدند.
نمیدانم آیا کس دیگری هم متوجه این ماجرا شد یا نه. متوجه آنچه که در آن چند دقیقه بر آن دختر نوجوان گذشت. متوجه تجاوزی که به حریم شخصی اش شد. متوجه دردی که تمام وجودش را گرفت.
دختر نوجوان بدون هیچ تکان یا سر و صدایی به آرامی اشک میریخت. شاید از شرم. شاید از ترس.
و این اولین برخورد هولناک من بود با نادیده گرفته شدن حق و حقوق بیماران. اولین رویارویی مستقیم من بود با یک نظام و سیستم بیماری که قرار بود درمانگر بیماران باشد. اولین برخورد من بود با تصویر واقعی اضمحلال در قواعد اخلاقی در یک نظام درمان و سلامت.
قاب دوم:
سالها گذشت. در کلینیک آموزشی کالجی در کانادا، به عنوان دانشجو مشغول دیدن پسر ۱۳ ساله ای بودم که به دلیل کمردرد و با شک به اختلاف طول اندامهای تحتانی مراجعه کرده بود. پسر ۱۳ ساله ای که همچنین مبتلا به نوع خفیفی از اوتیسم بود و به همین دلیل برقرار کردن ارتباط کلامی برایم سخت بود. اولین بار هم بود که قرار بود یک سری از معاینات را انجام دهم. استرس داشتم و کمی هم خسته بودم. به همین دلیل، برخلاف روال همیشگی، روند معاینه و کارهایی که قرار بود انجام بدهم را برای بیمار یا مادرش که در اتاق بود توضیح ندادم.
بالای سر بیمار رفتم و پیراهن او را از روی شکم بالا زدم و با متری که در دست داشتم مشغول اندازه گیری طول پاهای چپ و راستش شدم.
یکی از همکلاسیهای من که همراهم در اتاق بود رو به پسر ۱۳ ساله‌ی اوتیستی کرد و توضیح داد که ما در حال اندازه گیری طول پاها است و لازم بود که بالای استخوان لگن هر دو سمت را لمس کنیم و به همین دلیل پیراهنت را بالا زدیم.
بعد از ترخیص بیمار، دوستم سمت من آمد و پرسید که چرا از بیمار برای بالا زدن لباسش اجازه نگرفتم و چرا برای بیمار توضیح ندادم که میخواهم چه معاینه ای انجام دهم؟
سوالش درست و بجا بود.
از خودم میپرسیدم آیا این نادیده گرفتن حق و حقوق بیمار در من هم نهادینه شده است؟
قاب سوم:
اینترن سال آخر پزشکی بخش زنان در بیمارستانی در اصفهان بودم. یکی دو سالی بود که بدلیل حکم برخی مراجع، قانونی وضع شده بود که رشته‌ی زنان و زایمان دیگر حق پذیرش دانشجوی پسر نداشت، و معاینهء زنان توسط دانشجویان مذکر هم ممنوع شده بود.
اما اغلب اساتید ما با چنین قانون احمقانه ای مخالف بودند. معتقد بودند که برای بسیاری از ما احتمال دارد که در آینده با موقعیتهایی اورژانسی از جمله زایمان، روبرو شویم و همکار زن در آن شرایط وجود نداشته باشد و ما بعنوان پزشک باید قادر به معاینه، تشخیص و درمان بیماریهای زنان باشیم.
برخی از اساتید ما قرار گذاشته بودند که اهمیتی به این قانون ندهند و حداقل ما را به بخش جراحی زنان و همچنین اتاق زایمان راه بدهند. ولی معاینه‌ی زنان در درمانگاه را همچنان فقط دانشجویان دختر انجام میدادند.
یکی از همان روزهایی بخش زنان، پشت در اتاق عمل بهمراه گروهی دیگر از اینترنهای پسر ایستاده بودیم. در یکی از اتاقها قرار بود خانمی که جنین دو سه ماهه اش داخل رحم سِقط شده بود، کورتاژ شود.
قرار بود وقتی بیمار بیهوش شد، ما وارد اتاق شویم و قبل از انجام عمل کورتاژ، دستگاه تناسلی بیمار را معاینه کنیم. این کار که در آن مدت اینترنی چند بار انجام دادیم، شاید جزو معدود فرصتهایی بود تا فرصت معاینهء واژن یک بیمار را زیر نظر یک استاد بدست آوریم.
فرصتی که به بهای نادیده گرفته شدن حق بیمار برای دانستن، و پایمال کردن اصل کسب اجازه از بیمار برای معاینه یا درمان بود. اصلی که در نظام سلامت، درمان و آموزش ایران نادیده گرفته میشد، و احتمالا همچنان نادیده گرفته میشود.

ایمیلی از دانشگاه مکگیل

ایمیلم را باز کردم و شروع کردم به خواندن ایمیلی که از طرف دانشگاه مک گیل برای کلیه پرسنل و اساتید ارسال شده بود.
با خواندن هر سطر آن، چشمانم از تعجب بازتر میشد و من هرچه بیشتر در قعر این شکاف بزرگ تفاوتها فرو میرفتم. تفاوت میان دو سرزمین، دو فرهنگ، دو نگاه.
تفاوت در رویکردهای مدیریتی و سازمانی، تفاوت در ارزش جان و کرامت انسان.

متن ایمیل دریافتی این بود. کوتاه. بدون هیچ واژه و جمله ای اضافی.

« کارگر در اثر سقوط آسیب دید.
یک برقکار دانشگاه مک گیل که در حال انجام کار بود امروز ساعت ۱:۴۵ بعدازظهر از ساختمان طبقه دوم سقوط کرد.
یک آمبولانس بسرعت در محل حاضر شد و این مرد ۲۷ ساله را بسرعت به بیمارستان، جایی که همسرش به او پیوست منتقل کرد.
مسولین برای بررسی و تحقیق حادثه در محل حاضر شدند.
در این مقطع اطلاعات کمی از چگونگی اتفاق حادثه در دسترس است، اما نمایندگان دانشگاه مک گیل جهت پرس و جوی حال مصدوم با بیمارستان تماس گرفته اند.
برای دریافت اطلاعات بیشتر و یا مشورت میتوانید با بخش خدمات کارکنان از طریق شماره تلفنهای زیر تماس بگیرید….
ما همگی منتظر شنیدن خبرهای خوب پزشکی برای همکارمان هستیم و شما را در جریان خبرهای بعدی قرار خواهیم داد.»

ماجرای من و بیمار مهاجر و دختر مونارنجی

آلکساندرا دختر مونارنجی و سال آخری ماست. توی تریای کالج که دیدمش صداش زدم و گفتم چند دقیقه وقت داری حرف بزنیم. از دوستش جدا شد و رفتیم یه گوشه ایستادیم. نمیدونم حدس میزد یا نه که میخوام راجع به چه موضوعی صحبت کنم. بعد از دوهفته که اون اتفاق افتاده بود این اولین بار بود که میدیدمش. قبلا سه شنبه ها با ما توی کلینیک بود ولی از بعد از اون روز شیفتش به یک روز دیگه منتقل شده بود. نمیدونم اتفاقی جابجاش کردند یا عمدا. دو هفته بود که دلم میخواست باهاش حرف بزنم که مبادا سوء تفاهمی پیش اومده باشه.politics1
سه شنبهء‌ دوهفته پیش،‌ داشتم مریضی رنگین پوست اهل یکی از کشورهای آمریکای جنوبی را معاینه میکردم. آلکساندرا وارد اتاق شد و روی صندلی کنار من نشست و با بیمار احوال پرسی کرد. من حواسم به مشکلات پای بیمار بود و متوجه نشدم چطور مسیر گفتگو به جایی رسید که دیدم بیمار میگفت: « ما خودمون دیگه توی کانادا کار واسه خودمون نداریم. دیگه بسه اینقدر مهاجر وارد میکنن. اصلا این پناهنده های سوری چکاری بود که دولت کرد؟ اینها بزودی هزار مشکل برامون درست میکنند. مگه نه؟ تازه توقع دارند غذای حلال هم بخورن»
با کنجکاوی و زیر چشمی نگاهشون میکردم و در حالیکه خیلی احساس معذب بودن بهم دست داده بود نمیدونستم چکار کنم. تمرکز خودم را روی کار معاینه و درمان از دست داده بودم. اولین باری بود که با چنین موقعیتی مواجه میشدم. اخمهای خودم رو توی هم کرده بودم و چیزی نمیگفتم.
یادم اومد چند دقیقه قبل صحبتهاشون از جایی شروع شد که آلکساندرا از بیمار پرسید چند ساله تورنتو زندگی میکنه. بیمار گفت ۴۵ سال پیش به کانادا مهاجرت کرده. بعد بحث از شرایط کانادا به سیاست کشیده شده بود.
با تعجب دیدم آلکساندرا که ذاتا دختری خوش برخورد و مهربون است همچنان به گفتگو ادامه میداد و میگفت « بله. به نکتهء مهمی اشاره کردی. سوال قابل درک و مهمیه»
با خودم میگفتم نکنه آلکساندرا هم ته دلش با نظرات بیمار موافقه چون نه تنها هیچ مخالفتی نکرد بلکه خیلی هم با لبخند به طرح این حرفها و سوالها پاسخ داد. همین لحظه بود که بیمار رو کرد به من و گفت آقای علی، شما کانادایی هستی.
گفتم هنوز نه. یک سال دیگه کانادایی هم میشم. پرسیداهل کجا هستم. با تاکید روی کلمهء‌ مهاجر، گفتم مهاجری از ایران هستم. هرچند خیلی دلم میخواست بگم پناهنده ای از سوریه هستم.
تا قبل از پایان کار درمان بیمار بارها من را به اسم مستر علی صدا زد و تشکر میکرد و یک جور انگار قصد دلجویی داشت و میخواست نشان بده که منظورش من نبودم.
به هر حال اون روز خیلی اعصابم خرد شده بود. بیمار که مرخص و شیفت هم که تمام شد، توی کوریدور توی فکر بودم و راه میرفتم که یکی از استادها رو دیدم. ماجرا را براش تعریف کردم و گفتم راستش من نمیدونستم توی اون لحظه باید چکاری میکردم. از یکطرف با وجود اینکه نه سوری هستم، نه پناهنده و نه مسلمانی که غذای حلال بخواهد، تمام حرفهایی که میزد را به خودم گرفتم و طبعا بدلیل ناراحتی نمیتوانستم رابطهء معقول و بی طرفی نسبت به بیمار داشته باشم. از طرف دیگه هم چون بخشی از گفتگو نبودم نمیخواستم مداخله ای کنم.
استاد با ناراحتی اسم دانشجوی سال آخر را از من خواست و گفت اصلا پرسنل درمانی حق ندارند راجع به دو مساله با بیمار حرف بزنند. دین و سیاست. من گفتم اسم دانشجو را نمیگم چون اون تقصیری نداشت و بعید میدونم قصدی داشت. اجازه خواستم خودم با آلکساندرا صحبت کنم. استاد هم گفت نه! لازم نیست خودم را درگیر ماجرا کنم و خودش پیگیری میکند، چون دانشجوی سال آخر باید این موضوع را رعایت میکرد. خواهش کردم که کاری به کار دانشجوی سال آخر نداشته باشند. لبخند زد و گفت من باید در لحظه ای که یک بیمار هرگونه حرفی تبعیض آمیز میزند خواه راجع به مذهب، خواه راجع به ملیت و نژاد و جنسیت و… اتاق را ترک کنم و به سوپروایزر گزارش بدهم و اسم بیمار را در لیست سیاه میگذارند و دیگر پذیرشش نمیکنند.
گوشهء تریای کالج ایستاده بودیم و من تمام ماجرا را آنطور که بود برای آلکساندرا بازگو کردم و گفتم امیدوارم مشکلی برایش پیش نیامده باشه و قصدم اصلا گزارش کردن او نبود و حتی اسمش را هم ندادم.
لبخند زد و گفت نگران نباشم. استاد مربوطه باهاش صحبت کرده و مشکل خاصی پیش نیومده. گفت از اول اشتباه از خودش بود که وارد اون بحث شده و میگفت حتی دقت هم نمیکرده که بیمار دقیقا چی میگه و حواسش بیشتر به نظارت روی کار درمانی بوده و هرچی بیمار میگفته بدون توجه تایید میکرده و چون بیمار از ظاهرش مشخص بود که مهاجر هست آلکساندرا این بحث را مطرح کرده بود و از جوابی که شنیده بود خودش هم تعجب کرده بود و انتظار نداشت خود یک مهاجر نظرش راجع به مهاجرها اینطوری باشه، ولی در کل اصلا به حضور من در اتاق بعنوان یک مهاجر و اثر حرفهای بیمار دقت نکرده بود.
گفت ما روزانه با آدمهای عوضی هم مواجه خواهیم شد و بدون شک این بیمار یک آدم عوضی بود و کم کم یاد میگیریم که حرفهای بیمار را از یک گوش بشنویم و از گوش دیگه خارج کنیم.
بعد هم با لبخند گفت اصلا موافق حرفهای اون بیمار نیست و خودش نه تنها کاملا موافق کمک به پناهنده هاست بلکه بصورت داوطلبانه هم توی خیلی از کارها و برنامه ها برای کمک به پناهنده های تازه وارد شرکت کرده و میکنه.
در آخر هم خیلی تشکر کرد که باهاش راجع به این موضوع حرف زدم.

دوباره دانشگاه – رشته ای که متاسفانه در ایران نیست

امروز اولین روز دانشگاهم بود. بعد از شش سال که آخرین بار در سوئد سر کلاس درس ارشد ژنتیک ملکولی نشسته بودم، امروز باز به حال و هوای درس و مشق و کلاس و دانشگاه برگشتم.
طی چند ماه گذشته هیجان و اشتیاق زیادی برای برگشتن به محیط دانشگاهی و کلاس درس داشتم، اما هرچه به روزهای شروع کلاس نزدیک تر میشدم، اضطراب و نگرانی ام بیشتر میشد. اضطراب اینکه بعد از ۶ سال دور بودن از محیط کلاس، اینکه با بالارفتن سن، اینکه با دور بودن از کتابها و دروس پزشکی و محیط بیمارستانی و کلینیک، آیا از پس این رشته بر خواهم آمد یا نه؟
از ۶ سال پیش همیشه سعی کرده بودم ذهن و حافظهء خودم را همچنان آماده و پویا نگه دارم. چون احتمالا میدونید که مغز هم مثل ماهیچه ها نیاز به ورزش و تمرین و پرورش داره. ازش استفاده نکنید، مثل عضله تحلیل میره و ضعیف میشه. به همین خاطر انواع و اقسام درسها و واحدهای آنلاین از رشته ها و دانشگاه های مختلف برداشته بودم و خیلی جدی و مصمم ویدئوهای درسها را نگاه میکردم و سعی میکردم مطالب جدید و متنوع یاد بگیرم. اما درسی که از روی تفنن و صرفا از روی علاقه و بدون هیچ فشار و تمرین و تکلیف خونده بشه خیلی با حجم بالای دروس کلاس در مدت زمانی کوتاه و محدود در محیط جدی دانشگاهی فرق میکنه.

به هر حال هفتهء پیش جلسات معارفه در کالج بود و انصافا خوش گذشت کالج میچنر برنامه های مختلفی برای دانشجویان سال اول تدارک دیده بود. از مسابقهء ورزشی در شهر که طی آن باید به همراه هم تیمیهامون عکس از نقاط مختلف شهر که روی نقشه مشخص شده بود میگرفتیم و در اینستاگرام و فیسبوک آپلود میکردیم و نهایتا ۱۴ کیلومتر هم دویدیم و راه رفتیم گرفته، تا رفتن به یکی از آکورایومهای بزرگ جهان در تورنتو (آکورایوم ریپلی) و همچنین رفتن به استادیوم و تماشای بازی کسل کنندهء بیس بال.

امروز اولین جلسهء‌ کلاس درس بود. ۲۸ دانشجوی همکلاسی هستیم و از دانشجوی ۱۹ ساله که تونسته مستقیم از دبیرستان وارد این رشته که معمولا نیاز به داشتن حداقل یک مدرک لیسانس مرتبط داره بشه، تا دانشجوی ۴۵ ساله که خانم دکتری مهربون و ایرانی است و امسال با دخترش با هم دانشجو شدند توی کلاسمون دیده میشه.
محیط کلاس فوق العاده دوستانه و صمیمی است ولی هنوز مطمئن نیستم که این صرفا خصوصیت کلاس و کالج ماست یا یک تفاوتی کلی است با محیطهای دانشگاهی در سوئد.
دوران دانشجویی در سوئد دوستان خارجی زیادی از کلاس و دانشگاه داشتم اما اکثریت آنها دانشجویان غیرسوئدی بودند. دانشجویان سوئدی بیشتر در گروههای خودشون بودند و خیلی در برنامه های خارج از کلاس ما (منظور همون پارتی و خوش گذرونی و علالی تلالی و سفر و این حرفها است) شرکت نمیکردند. اما اینبار بچه های کلاس که قراره سه سال با هم همکلاسی باشیم، خیلی صمیمی و معاشرتی هستند و از همین الان چند تا دوست پیدا کردم. فردا هم قراره بریم اسکواش بازی کنیم. همون بازی ای که با دیوار مسابقه میدی! البته فکر میکنم خودم هم با درست کردن گروه فیسبوکی برای کلاسمون از چند ماه پیش و آپلود کردن چند تا از کتابهای مرجع رشته مون برای همکلاسی ها که خیلی خوشحالشون کرد، به تسریع برقراری ارتباط کمک کردم. هرچند لبخند همیشه ملیح روی صورتم هم مزید بر علت میباشد.

و اما رشتهء‌ پودیاتری (یا با تلفظ خارجی پودایتری) که متاسفانه معادلش در ایران وجود نداره خیلی جذابتر، گسترده تر و باآینده تر از چیزیه که فکر میکردم. به مرور زمان راجع به این رشته و اهمیت آن، احتمالا در صفحه ای مجزا و تخصصی راجع به مشکلات پا خواهم نوشت.
فقط مختصر اینکه یکی از دلایل بالا بودن آمار قطع پای بیماران دیابتی در ایران و همچنین شیوع زیاد انواع دردهای کمر و زانو و پا در ایران عدم وجود چنین رشته ایست. میتونم بگم حتی اکثریت پزشکها در ایران از جمله خودم، اصلا از وجود این رشته اطلاعی ندارند.
و من هرچی بیشتر با کاربردهای این رشته و قابلیتهای پیشگیری و درمانی آن برای بیماران مختلف از جمله ورزشکاران و سالمندان میخونم، از تصمیم خودم برای شروع این رشته خوشحالتر میشم. هرچند فعلا یک روز از ۱۰۹۵ روز دوران دانشجویی ام،‌ که امیدوارم اینبار آخرین بارش باشه گذشته و باید صبر کنم و ببینم در آینده اوضاع چطور پیش میره.

شاید خیلی زود و شاید خیلی خام و خوش بینانه باشه گفتن این حرف ولی یکی از برنامه ها و هدفهام برای بعد از فارغ التحصیل شدن، آوردن این رشته به ایران و احتمالا باز کردن کلینیک مخصوص بیماریهای اندام تحتانی است (منظور پاست نه اون یکی تحتانی،‌ هر چند که اون یکی هم به شدت نیاز به راه اندازی کلینیک تنظیم کالیبر در خیلی از نواحی جغرافیایی ایران داره،‌ حالا من اسم نمیبرم،‌ شما هم نبرید).
برنامهء دومم هم اینه که برم نیوزلند زندگی کنم چون اونجا هم این رشته مورد نیازه و دلیل انتخاب نیوزلند هم اینه که در فیلم ارباب حلقه ها که در نیوزلند فیلمبرداری شده، خیلی مناظر قشنگی داره. خلاصه تا ۵ سال دیگه اگه فیلم بهتری ندیدم میخوام برم نیوزلند.

راهنمای جامع رشته های تحصیلی پزشکی و پیراپزشکی در کانادا

اگر شما یکی از مهاجرین تازه وارد کانادا هستید یا درآیندهء دور و نزدیک برنامهء مهاجرت به کانادا دارید، و رشتهء تحصیلی شما مرتبط با رشته های پزشکی و پیراپزشکی است، راهنمای زیر برای شما بسیار مفید خواهد بود. در این راهنما که به زبان انگلیسی است، لیست کلیهء رشته های مرتبط با سلامت و درمان در کانادا را میتوانید به ترتیب حروف الفبا مشاهده کنید. مهمتر از آن، توضیحات و شرح وظایف مربوط به هر رشته، تحصیلات و مدارک مورد نیاز برای ورود به هر رشته، موقعیت های شغلی، چشم انداز کاری هر رشته در حال حاضر و در پنج سال آینده، میانگین حقوق و درآمد، و همچنین لینک وبسایتهای دانشگاهها و مراکز ارائه دهندهء آن رشته را میتوانید ملاحظه کنید

برای مطالعهء راهنما اینجا کلیک کنید

توضیح ضروری: یکی از سخت ترین کشورها برای ورود به سیستم پزشکی و درمانی کاناداست. بسیاری از فارغ التحصیلان رشته های پزشکی و پیراپزشکی که در کشورهای دیگر فارغ التحصیل شده اند برای وارد شدن به نظام درمانی در کانادا و پذیرفته شدن در رشته هایی مثل پزشکی، داروسازی،‌ دندانپزشکی، فیزیوتراپی و.. معضلات بسیاری پیش رو دارند. یکی از راههایی که کانادا پیش روی مهاجرین میگذارد ورود به رشته های جایگزین و میانبر است. رشته هایی که همچنان مرتبط با رشتهء تحصیلی شما و در حیطهء درمان و سلامت است اما ورود به آنها کمی راحتتر از رشته هایی مثل پزشکی و دندانپزشکی است.

اگر بدنبال توضیحات مربوط به رشته های دیگر و اطلاعات مربوط به آنها هستید میتوانید از لینک زیر استفاده کنید

اطلاعات مربوط به رشته ها مختلف تحصیلی در اونتاریو

تصمیم

در طول ۱۰ روز آینده، باز در یک مقطع حساس از زندگی شخصی باید یکی از کلیدیترین تصمیمات عمرم را بگیرم. از اون دست تصمیمات که سرنوشت و مسیر زندگی آدم را به کلی دگرگون میکنه و تغییر میده. شبیه تصمیم به مهاجرت یا برگشتن، ازدواج یا طلاق، بچه دار شدن یا نشدن و… از اون دست تصمیمها که دلت رو پر از دلهره و اضطراب و تردید میکنه. از اون تصمیمهایی که بین چند گزینه، که هر کدوم مزایا و معایب خودشون را دارن، باید نهایتا یک مسیر را انتخاب کنی.
این چند وقت با دوستای زیادی حرف زدم. یا بعنوان مشورت و همفکری و یا صرفا برای بیرون ریختن و خالی شدن تمام نگرانیهایی که روی هم تلنبار شده بود. هرکس هم براساس تجربه و جهانبینی و نگرش و دانش خودش واکنش متفاوتی داشت، از تمسخر گرفته تا تشویق یا منع.

توی اینجور لحظه های حساس و سردرگم اما برخی حرفها از برخی افراد خیلی به دل میشینه. برخی حرفها آرومت میکنه. بهت کمک میکنه تا بتونی تمرکز کنی و سرگیجه ای که گرفتی زمینت نزنه. بهت دلگرمی میده و یادت میندازه که اگه حتی تصمیم اشتباهی هم گرفتی آسمون به زمین نمیاد و فاجعه ای اتفاق نمی افته. یادت میندازه که زندگی جریان داره و توی این جریان چه چیزی بهتر از اینکه بدونی مسیری که انتخاب کردی به روش و سبک و سیاق خودت بوده نه تحمیل معیارها و ارزشهای کلیشه ای جامعه.
یادت میندازه که داستان زندگی هر کسی مثل اثر انگشتش مختص خودشه. نویسنده و تنها خواننده ی کل داستان هم فقط خودشه. داستانی که قابل الگوبرداری نیست و تکرار ناپذیره.
نگاه هرکس به زندگی حاصل تمام تجربه ها و آموخته های سالهای عمرشه. متفاوت و خاص.
خیلی مواقع اصلا بحث درست و غلط بودن هم مطرح نیست. بحث بر سر نگاه منحصر بفرد هر آدمی به آینده و گذشته است که باعث میشه ملاکها و معیارهای متفاوتی برای سنجیدن درستی و اشتباه تصمیماتش داشته باشه. ملاکهای آدمها الزاما مشابه نیستند. یک نفر بفکر درآمد بالاست یک نفر به بفکر آرامش. یک نفر بفکر ثبات و یک نفر بفکر تغییر.

تا ۱۰ روز آینده درگیر یک انتخاب هستم. درگیر بین استفاده از تجربیات و مدارک تحصیلی گذشته، یا انتخاب یک مسیر تازه و شروعی دوباره.
درگیر تضادهای درونی و بیرونی. درگیر جدال با ترس و تردید. درگیر شیرینی رسیدن به رویا و یا تلخی واقعیتهای موجود. درگیر خطر کردن یا احتیاط. درگیر انتخاب بین عقل و علاقه. درگیر قمار عمرم و اما بقول مولانا:
خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش
بنماند هیچش الا، هوس قمار دیگر