آنتوان سوروگین عکاسی که آثارش بدست سیاستمداران نابود شد

تصویر زیر مربوط به یک روسپی در دوران قاجار است که توسط آنتوان سوروگین ثبت شد.
Antoin-Sevruguin-2

آنتوان سوروگین عکاس روسی-گرجی در ایرانِ عصر قاجار بود. او که جزو اولین عکاسان تاریخ ایران بحساب می آید برای کامل کردن مجموعه عکس‌های خود تمامی ایران را زیر پا گذاشت و از سوژه‌های گوناگون تصاویر تاریخی بسیاری تهیه کرد. مردم، مناظر، بناهای تاریخی، آداب و رسوم، مشاغل و حرفه‌ها، اشیاء و سرانجام تمام زوایای زندگی ایرانیان سوژهٔ عکاسی او بودند.

او که در سفارت روسیه در ایران متولد شد بود، چند سال بعد بهمراه مادرش به گرجستان رفت.
در سال ۱۲۴۹ خورشیدی همراه با برادرانش به تبریز بازگشت و در آنجا ساکن شد و به دستگاه ولیعهد مظفرالدین میرزا راه یافت و از او لقب «خانی» نیز گرفت. آنها پس از مدتی به تهران آمدند و در تهران یک استودیو عکاسی دایر کردند.

آنتوان خان در تهران با یک ارمنی به نام لوئیز گورگنیان ازدواج کرد و حاصل این ازدواج هفت فرزند بود؛ که یکی از آنان آندره سوروگین بوده است. آندره سوروگین معروف به درویش خان، نقاش برجستهٔ مینیاتور ایران بود.

آنتوان خان زبان فارسی را مانند زبان مادری صحبت میکرد. عکس‌های وی از دربار سلطنتی، حرمسراها، مساجد و بناهای یادبود دیگر ادیان بسیار شاخص بود و او را متمایز با دیگر عکاسان مشهور اروپایی در ایران می‌کند. ناصر الدین شاه علاقهٔ زیادی به عکس‌های دربار و پرتره آنتوان خان داشت.

او زبان فرانسه را نیز خوب می‌دانست و در سال ۱۲۵۸ خورشیدی رسالهٔ عکاسی، عکاس مشهور فرانسوی لیبر (Liebert) را به فارسی ترجمه کرد و به مظفرالدین میرزا تقدیم داشت.

آنتوان خان توانائی خود را در تصویربرداری از دو حادثهی مهم تاریخی دوران فعالیت هنریش نشان داد:

۱) تصاویر میرزا رضای کرمانی پس از قتل ناصر الدین شاه و همچنین مراسم تشییع جنازهٔ شاه.
۲) به تصویر کشیدن رخدادهای نهضت مشروطیت.

حاصل زندگی هنری او گردآوری هفت هزار نگاتیو شیشه‌ای از کارهایش و شماری از کارهای عکاسان پیش از او بود. شیشه‌ها منظم شده و شماره‌خورده بود.

در سال ۱۲۸۷ خورشیدی پس از وقایع مشروطیت، سوروگین به سبب ارتباطش با مشروطه‌طلبان گرفتار مشکلات بسیاری شد. او ناچار به پناهندگی در سفارت انگلیس شد. در همین زمان محمدعلی شاه قاجار دستور داد بمبی را در خانه کنار عکاسخانهٔ آنتوان خان کار بگذارند.

این دسیسه بزرگترین فاجعه ی تاریخ هنری آنتوان‌خوان بود. یکی از بزرگ‌ترین گنجینه‌های عکاسی دوران قاجار از بین رفت. در این حادثه تنها دو هزار شیشه سالم ماند.

با برافتادن سلسلهء قاجار و تغییر پادشاهی ضربهء دیگری بر آنتوان خان وارد شد. رضا شاه پهلوی به مانند تمامی شاهان جدید در تاریخ ایران به یک‌باره به نفی گذشته پرداخت. این نفی و منسوخ‌سازی دو هزار شیشهء پر ارزش سوروگین را نیز در برگرفت و شیشه‌ها توقیف شد.
این فاجعه دیگر خارج از توان او بود زیرا حاصل ده‌ها سال کوشش خود را بر باد رفته می‌دید.

سرانجام آنتوان در سال ۱۳۱۲ خورشیدی بر اثر عفونت کلیه درگذشت و در گورستان ارامنه تهران به خاک سپرده شد.

تنها دخترش ماری که در واپسین سال‌های عمر آنتوان خان عکاسخانه را اداره می‌کرد توانست ۶۹۶ قطعه از شیشه‌ها را بابت دوستی‌ای که با محمدرضا شاه پهلوی داشت، از توقیف در آورد.
این شیشه‌ها و شماری از عکس‌های کار سوروگین بعد از مرگ او به کلیسای پروتستان آمریکائی تهران منتقل شد؛ و در سال ۱۹۵۱ در اختیار موسسهٔ اسمیتسونین در شهر واشنگتن قرار گرفت و اکنون در گالری هنر فریر است.

۱۶۸ قطعه از عکسهای او نیز در میان مجموعهٔ عکس‌های یک دیپلمات هلندی به موزهٔ ملی نژادشناسی شهر لیدن هدیه شده که مورد مطالعه و معرفی قرار گرفته‌است. عکس‌های او در نمایشگاهی در شهر بروکسل در سال ۱۸۹۷ و نمایشگاهی در شهر پاریس در سال ۱۹۰۰ موفق به دریافت مدال شد و خود او از دولت ایران دارای نشان مقدس بود.

جهانگردان و پژوهشگران اروپائی که در سدهٔ ۱۹ و آغاز سدهٔ ۲۰ (میلادی) به ایران سفر کرده و خود عکاس نبوده‌اند، عکس‌های مورد نیاز برای چاپ در سفرنامه‌ها و کتاب‌های خود را در ایران تهیه می‌کردند. از همین راه است که شمار زیادی از عکسهای سوروگین به سفرنامه‌ها راه یافته و در همان زمان زندگی شهرت سوروگین را به خارج از ایران کشانده‌است.

خاتمی

نقدهای منصفانه و غیرمنصفانهء زیادی راجع به #خاتمی نوشته شده. مقاله های منطقی و غیرمنطقی زیادی هم در دفاع از خاتمی منتشر شده. 399443_322316554479129_1060450642_n
همین که تا این حد له یا علیه یک فرد واکنش وجود داره خودش نشون میده که چه جایگاه ویژه و حساسی در عرصه سیاست و جامعهء ایران داره.
اما خاتمی، برای من همیشه فراتر از یک شخص سیاسی بوده و هست. خاتمی برای منی که حیات و شخصیت اجتماعی خودم را با ظهور خاتمی در انتخابات ۷۶ آغاز کردم، یکجور هویت بود. یکجور آرمان و امید برای پیشرفت و اصلاح.
گرچه در طول زمان و در طی فعل و انفعالات مختلف سیاسی،‌ هیچکدام از آرمانهای آن دوران تحقق پیدا نکرد اما خاتمی دیگر بخشی از وجود و گذشته و ماهیت من شد. من با خاتمی خودم را و حضور فعال خودم را در جامعه پیدا کردم. من با خاتمی رشد کردم. بزرگ شدم. خوب یا بد، خواه ناخواه، درست یا غلط، چنین حسی در من وجود دارد و تا آخر عمر هم شاید باقی بماند.

فضایی که در دوران #اصلاحات خاتمی بوجود آمد برای من و بسیاری از هم نسلان من هیچگاه تکرار نشد. فضایی پر از تنش و التهاب و آرزو و هیجان و امید. روزهایی که هر روز ظهرش، کف خانه مان با روزنامه های رنگارنگ فرش میشد. روزهایی هرچند کوتاه و گذرا که جامعهء منفعل و حرّاف به جامعه ای فعال و پیگیر تبدیل شده بود.
شاید برای خیلیها که هم نسل من نیستند یا آن روزها را آنگونه که من تجربه کردم حس نکرده اند، این حرفها عجیب و مضحک باشد. شاید در دلشان فحشی بدهند و شاید مسخره هم کنند. درکشان میکنم گرچه آنها هیچگاه قادر به درک حس درونی من و امثال من نیستند.
گرچه آنها مثل ما خاتمی را زندگی نکردند و با شور و حال تکرار نشدنی آن سالها بزرگ نشدند.
آن سالهای بی مثال که #آقای_خاص پس از دو دهه خفقان و سیاهی و جنگ و بحران آمد و بر درخت آرزوهای جامعه ای خسته و سرخورده شکوفه های امید را جوانه زد. آمد و نهال یک آرمانشهر مدنی را در برهوت عرصهء سیاست ایران کاشت و البته افسوس که نه توان محافظت از آن نهال را داشت و نه فرصت و ابزار کافی.
آخرین تصویر خاتمی بعنوان رییس جمهور،‌ دست در دست محمود احمدی نژاد است و نه چندان خوشحال چشم در چشم دوربین، چشم در چشم ما، نگاه میکند. نگاهی خسته و شکست خورده که نوید روزهایی شوم در خود داشت.
چهار سال بعد از آخرین حضور خاتمی بر مسند سیاست، #میرحسین آمد. میرحسینی که با آرمانهای امام خود را به جامعهء جوانی که هیچ شناختی از او نداشت معرفی کرد. میرحسینی که موجی از تردید و امید را باز به جامعه بازگرداند. میرحسینی که تا پیش از تقلب در انتخابات و اتفاقات سیاه پس از آن و شکل گیری جنبش سبز، بسیاری از مردم او را آنچنان که بود و اینچنین که هست نمیشناختند.
خیلی ها، از جمله من،‌ تنها به اعتبار شال سبزی که خاتمی بر شانهء میر انداخت و از ترس تکرار احمدی نژاد به میر رای دادند و بعد از کودتای ۸۸ بود که میرحسین، همانی که خط قرمزش حق مردم بود، را شناختند. همانی که امروز بی رسانه در #حصر است.
‫#‏رسانه_خاتمی_باشیم‬

آیا جنایت کارولینای شمالی در آمریکا یک حرکت تروریستی بود؟

یک آمریکایی سفید پوست که خود را «ضد خدا» می داند و طی ماه های گذشته در صفحه ی فیسبوکش مطالبی در نقد دین بازنشر می کرده و در کاور پروفایلش خود را حامی گروه «خداناباوران برابری طلب» و «شبه نظامیان آتئیست» معرفی کرده است، سه جوان دانشجو و مسلمان آمریکایی را که در همسایگی وی زندگی میکردند بدنبال یک مشاجره و دعوای مکرر بر سر جای پارکینگ بقتل می رساند. روش قتل شبیه اعدام های گروه های تروریستی بوده آنطور که آنها را بر زمین نشانده و با اسلحه‌ی کلت به سرشان شلیک کرده است. او دو هفته پیش عکس اسلحهء خود را در فیسبوکش منتشر کرده بود. همچنین در لیست خریدهای آینده وی در سایت «آمازون» تعدادی سلاح و لوازم جانبی آن وجود داشت. برخی همسایه ها و اهالی محل اعلام کرده اند که قاتل یک فرد همیشه عصبانی بوده که با بسیاری همسایه های دیگر هم سابقهء پرخشاگری و جر و بحث داشته است.

10966973_10155121766010214_1938006203_n

در این جنایت ضیا شادی برکات، دانشجوی بیست و سه ساله دندانپزشکی، و همسرش یُسر محمد ابوصالحه که ۲ ماه پیش با هم ازدواج کرده بودند، بهمراه خواهر زنش رزان محمد ابوصالحه، که هر سه در کارهای خیر از قبیل کمک به بی خانمان ها و سایر اقدامات انسان دوستانه فعال بوده اند به قتل می رسند.

تمام رسانه های غربی این جنایت را پوشش خبری دادند، اما هیچ کدام آنرا ترور و اقدامی تروریستی خطاب نکردند و تنها از قتل و جنایت نام بردند. شاید در ذهن خواننده‌ این سوال ایجاد شود که تعریف ترور چیست و چه موقع می توان اقدام به قتل یک نفر یا یک گروه را ترور و تروریسم قلمداد کرد و آیا اساساً این اقدام یک حرکت تروریستی بود؟

متاسفانه تاکنون هیچ تعریف جامع و کاملی در این خصوص بین مجامع آکادمیک و بین المللی بتوافق نرسیده است و دولت ها و مراجع قضایی تعاریف متفاوتی برای معنای تروریسم بکار برده اند و سیاستمداران و دولت ها نیز تمایلی جدی برای دستیابی به تعریفی واحد نشان نداده اند. یکی از دلایل مهم اینست که خود کلمه‌ی تروریسم دارای بار معنایی سیاسی و احساسی زیادی است که رسیدن به تفاهم بر سر تعریف واحد را دشوار میکند. در یک گزارش منتشر شده به ارتش ايالات متحده در سال ۲۰۰۳حدود ۱۰۹تعريف موجود برای تروریسم ارائه شده است که این خود نشان از تعدد تعابیر و تفاسیر این واژه‌ی نحس در تاریخ معاصر است.

در طی دهه های ۷۰ و ۸۰ میلادی، سازمان ملل طی جلسات متعددی سعی کرد تا به یک تعریف جامع از تروریست دست یابد اما بدلیل تعدد و تکثر نظرات و دیدگاه های گوناگون از سوی کشورهای مختلف، هرگز موفق به چنین امری نشد.

در سال ۱۹۹۴ مجمع عمومی سازمان ملل متحد تروریسم را اینگونه تعریف کرده است: « هر گونه اقدام جنایی سازمان یافته و مخفیانه که قصدش ایجاد ترس، نفرت، رعب و وحشت عمومی علیه یک گروه خاص با هرگونه هدف سیاسی، فلسفی، ایدئولوژیک، نژادی، قومی و مذهبی باشد….»

در نهایت می توان از بین تعاریف رایج برآیند موارد زیر را خلاصه کرد:

۱) اقدام تروریستی حرکتی سازمان يافته است و شامل اقدامی شخصي یا گروهي و از پيش طراحی شده میشود. وجود ديدگاه سياسي و ايدئولوژيكِ محرك گروه تروريستي ضروری است كه آن را از زورگيري، قتل و دزدي به قصد اخذ مال یا خصومت شخصی متمايز مي كند. شاید تاکید رسانه های جمعی غرب راجع به انگیزه‌ی جدال و نزاع بر سر پارکینگ در جنایت اخیر در آمریکا بجهت اشاره کردن بر همین موضوع باشد.

۲) عمل تروريستي منجر به مرگ یا جراحت و صدمات فیزیکی به اشخاص مي شود. البته بسياري از منابع حقوق بين الملل خسارت به اموال را نيز از جمله دیگر شرايط تعریف تروريستي مي دانند.

۳) فرد یا افراد تروریست با هدف و قصد مشخص دست به این عمليات مي زنند و جنگ رواني و ايجاد جو وحشت در ميان مردم، گروههاي خاص، سیاستمداران و يا سازمان هاي خاص، بخش مهمي از اهداف عمليات آنان مي باشد. (قطعنامه ۱۵۶۶سال ۲۰۰۴ شوراي امنيت سازمان ملل). بعبارتی دیگر، هدف اصلی ترور ایجاد رعب و وحشت بین گروهی خاص است. به همین دلیل بسیاری از فعالین مسلمان و نهادهای اسلامگرا در آمریکا طی روزهای گذشته خواهان بررسی انگیزه های این جنایت شده اند. هرچند که در نهایت پلیس انگیزه‌ی این قتل ها را جدال بر سر پارکینگ اعلام کرد!

Assassination

۴) طعمه اهداف تروريستي لزوما يك شخص يا گروه معين نيست بلكه در بسياري از موارد افراد بصورت تصادفي مورد هدف قرار مي گيرند (مانند بمب گذاري هاي مختلف در اماکن عمومی). لازم بذکر است که آنچه در زبان فارسی بعنوان ترور یک فرد سیاسی گفته میشود با معنای ترور در انگلیسی متفاوت است.در زبان انگلیسی کشتن هدفمند و برنامه ریزی شدهء یک فرد خاص را اَسَسینِیشن میگویند و نه ترور. دلیل آنهم عدم وجود قصد ایجاد رعب و وحشت در این اقدام به قتل است ولی در فارسی از همان لغت ترور برای این نوع قتل استفاده میشود.

واقعیت این است که در حال حاضر هیچ کس بجز شخص قاتل انگیزه‌ی حقیقی قتل سه جوان مسلمان آمریکایی را نمی داند. شاید براستی یک خشم و جنون آنی باعث این اقدام وی شده باشد اما بهر حال هرآنچه که محرک اصلی این اقدام خشونت آمیز بوده است، و فارغ از تعدد تعاریف و عدم توافق بین المللی بر سر معنای تروریسم، همچنان سوالات زیادی در خصوص نحوه‌ی پوشش رسانه ای این اتفاق پابرجاست.

سوالاتی از این دست که آیا اگر قاتل مسلمان و مقتولین غیرمسلمان و سفیدپوست بودند، رسانه های غربی همچنان در اطلاق واژه‌ی «ترور» به این اقدام تا این حد احتیاط و پرهیز میکردند؟

آیا براستی اگر قاتل انگیزه‌ی خود را نفرت از مسلمانان اعلام کرده بود، رسانه ها وی را تروریست خطاب می کردند؟

آیا رویکرد دوگانه‌ی رسانه های جمعی خود به عدم اعتماد و همچنین ایجاد تفرقه و نفرت میان جوامع مختلف کمک نمی کند؟

مسلما انتظار این نیست که باید قطعا این جنایت را تروریسم تلقی کرد چرا که از انگیزه های واقعی این قتل هنوز اطلاعی در دسترس نیست اما آنچه بنظر میرسد این است که اغلب رسانه های جمعی دستشان برای اطلاق لفظ تروریسم به جانیان مسلمان بازتر است.

محمود

۱- چند سال پیش رفته بودم بلژیک. توی یک سوپرمارکت مشغول خرید بودم که یک خانم و آقای مسن از کنارم رد شدند. یادم نیست چی شد که سر صحبت باهاشون باز شد و متوجه شدم که هردو مسافر و اهل برزیل هستند. خانمه از این پیرزن گردالو مهربونا بود که آدم دوست داشت لپش رو بگیره. ازم پرسید اهل کجا هستم و وقتی گفتم اهل ایران، یهو ذوق زده شد و پرید بغلم کرد! برای چند ثانیه توی شوک و خجالت داشتم فکر میکردم بالاخره یکی پیدا شد که این سرزمین باستانی رو بشناسه و بنده رو هم به عنوان نماینده غیررسمی تمدن و فرهنگ اون آب و خاک دوست داشته باشه 🙂
تو همین حال و هوا بودم که به انگلیسی دست و پا بسته اش گفت «ما عاشق احمدی نژاد هستیم. عاشق ایران!‌ احمدی نژاد!‌ بله بله»محمود
و من که قبلش نیشم تا بناگوشم باز بود انگار یه سطل عن خالی کردند روم. (عذر میخوام البته ولی واقعا همچین حسی داشتم.)
بعد اون خانم که لپهاش هم قرمز بود نزدیکتر اومد و با صدا و لحن آرومی گفت: «اسراییل رو باید نابود کنه. ما از جودها متنفریم».

من همینجور که هنوز درگیر اون حس زیر سطل رفتن بودم گفتم البته من شخصا با هیچ نژادی از جمله یهودیها مشکلی ندارم.
اون خانم هم انگشت اشاره اش رو برد سمت شقیقه اش و به سبک نصیحتهای مادربزرگانه گفت «جهود بودن نژاد نیست،‌ یه طرز فکره. باید نابود بشه»

بعد هم دست دادیم و خداحافظی کردیم.

۲- سال ۸۸ با جمعی از دانشجویان ایرانی مراسم سالروز ۱۳ آبان را در دانشگاه لینشوپینگ (سوئد) برگزار کردیم. درحالیکه پرچم ایران دستمون گرفته بودیم و تعدادی پوستر و پلاکارد درست کرده بودیم توی محوطه‌ی دانشگاه شروع کردیم به راه رفتن و سرود «یار دبستانی من» رو میخوندیم. من پوستری از احمدی نژاد دستم بود که روش صورتش خط قرمزی کشیده شده بود و بالای سرش به انگلیسی نوشته بود «احمدی نژاد رییس جمهور من نیست».
جلوی کافه تریای دانشگاه چند دانشجوی پاکستانی ایستاده بودند و با تعجب ما را نگاه میکردند. در حالیکه از جلوی اونها رد میشدیم یکیشون با عصبانیت اومد طرف من و بلند بلند میگفت «احمدی نژاد رییس جمهور منه! احمدی نژاد رییس جمهور منه!»
من هم آروم گفتم لطفا بیا و ببرش برای خودت.

۳- توی آزمایشگاهی که کار میکنم یک دختر دانشجوی ونزويلایی هست که خیلی خوش اخلاق و خون گرمه. چند سالی هست که به همراه خانواده ش به کانادا مهاجرت کرده. اهل سیاسته و اخبار سیاسی کشورش رو همیشه دنبال میکنه.
برخلاف ایرانیها که همیشه دوست دارند بدی ها رو پنهان کنن، اولین جمله هاش از کشورش این بود که در حال حاضر خیلی ناامنه و فعلا جای مناسبی برای مسافرت نیست. میگفت چاوز کشورمون را نابود کرد و خیلی دروغ گفت و برخلاف تصور خیلی ها در کشورهای دیگه که حتی چاوز را مقدس و منجی و مسیح زمان میدونن اون یه دروغگوی کثیف و دیکتاتور بود.
میگفت از کشورهای همسایه فقیرها رو می آورد و بهشون پول و مدارک ونزوئلایی میداد که بهش رای بدند. میگفت قبل از انتخابات به مردم کلی وعده وعید میداد و بین مردم پول های ناچیز تقسیم میکرد و به اصطلاح رای مردم رو میخرید و آدمهای فقیر و احمق رو گول میزد که بهش رای بدند.
گفتم چقدر شبیه احمدی نژاده. گفت نمیشناسم. گفتم برادرخونده‌ی چاوزه. اینم هاله داشت! اینم تپه تپه‌ی ایران رو آباد کرد!

ایران، آلمان، اسلام، سیاست و نژاد آریایی

تصویر زیر امضاء شده ی هیتلر و اهدایی به رضا شاه است که در کاخ نیاوران نصب و نگهداری میشد.
در زیر عکس به زبان آلمانی نوشته شده است:
اعلیحضرت رضاه شاه پهلوی، شاهنشاه ایران – با بهترین آرزوها – برلین ۱۲ مارچ ۱۹۳۶ – امضای آدولف هیتلرتصویر امضا شده ی هیتلر برای رضا شاه

دو سال پیش از اهدای این عکس،‌ یعنی در ۲۷ سپتامبر ۱۹۳۴ برای اولین بار مراسمی تحت عنوان «جشن هزاره‌ی فردوسی» و بمناسبت هزارمین سالگرد زادروز فردوسی، زیر نظر وزارت فرهنگ و علوم آلمان در برلین برگزار شد. برخی برگزاری چنین مراسمی را در راستای سیاستهای تبلیغاتی حزب نازی در جلب حمایت کشورهای خاورمیانه، از جمله ایران میدانند.

در این مراسم دکتر فالن معاون وزیر علوم آلمان در ستایش فردوسی و فرهنگ ایران سخنرانی کرد. وی از دوستی آلمان و بخصوص حزب ملی سوسیالیست کارگران آلمان با ایرانیان و فرهنگ غنی این کشور صحبت کرد. وی همچنین گفت که فرهنگ ایرانیان باستان با آلمانی‌های امروز بسیار نزدیک است و هر دو از نژاد هندو-ژرمن (آریایی) هستند. در این سخنرانی دکتر فالن از رضا شاه و اقدامات فرهنگی و مدرنیته کردن ایران وی مثل ساخت دانشگاه و مدارس بسیار تمجید کرد و او را رهبری بزرگی برای ملت ایران و دوست ملت آلمان عنوان کرد. در خاتمه فالن نهایت خوشحالی خود و ملت آلمان را از برگزاری جشن گرامیداشت فردوسی در برلین ابراز کرد و از همه حاضران خواست تا همراه او بر رضاشاه درود بفرستند. در پایان مراسم نماینده دولت شاهنشاهی ایران، ابولقاسم خان نجم طی سخنرانی خود تاکید کرد که نام ایران به معنی سرزمین آریایی‌ها است.

و اما این روابط حسنه بین ایران و آلمان چگونه و از کجا آغاز شد؟ ریشه ی روابط دو کشور ایران و آلمان به چه زمانی بازمیگردد؟

 نخستین انگیزه‌های ایجاد رابطه با آلمان در سال ۱۸۵۰ میلادی و به پیشنهاد امیرکبیر مطرح شد. امیرکبیر در جستجوی یک دولت نیرومند اروپایی بود که بدون توقع استعماری با ایران روابط سیاسی برقرار کند. اما در آن زمان آلمان گرفتار هرج و مرج داخلی بود و حکومت متمرکزی نداشت. در نتیجه تلاش امیرکبیر برای برقراری روابط به شکست انجامید.

نخستین تماس دیپلماتیک ایران و آلمان در سال ۱۸۵۷ رخ داد. در این سال بود که در پاریس پیمان دوستی و بازرگانی توسط فرخ خان امین‌الملک، سفیر ایران در پاریس و کنت کارل فرانس فن‌هاتس به امضا رسید. گام بعدی سفر هیات سیاسی آلمان به ایران بود که در سال ۱۸۶۰ وارد ایران شدند و ۳ ماه مهمان ناصرالدین شاه بودند و از مناطقی از ایران بازدید کردند.
در اولین سفر ناصرالدین شاه به اروپا در سال ۱۸۷۳ او ۹ روز در برلین بود و با تمام اعضای خاندان سلطنتی از جمله ویلهلم امپراتور آلمان و بیسمارک صدر اعظم آن کشور ملاقات کرد. ناصرالدین شاه تلاش کرد بیسمارک را متقاعد کند که سفارت آلمان را در ایران برپا کند ولی بیسمارک که در آن زمان منافعی برای آلمان در ایران متصور نبود، از این کار شانه خالی میکرد. همچنین شاه ایران سعی نمود مستشاران مالی و نظامی آلمانی را به ایران بیاورد ولی بیسمارک مدعی شد که چنین افرادی را در اختیار ندارد. اما سرانجام پس از آنکه ایران در سال ۱۸۸۵ سفارتخانه خود را در برلین دایر کرد، آلمان نیز سفارت خود در تهران را بنا کرد. مظفرالدین‌شاه نیز همان رویه ناصرالدین‌شاه را در پیش گرفت و خواستار حمایت آلمان در مقابل سایر دول اروپایی بود. سفر مظفرالدین‌شاه به برلین در سال ۱۹۰۲ با شکوه و تجملات ویژه‌ای بود، ولی دربار آلمان چندان استقبالی از وی نکردند.

از سال ۱۹۰۶ آلمان تلاش کرد خود را به صورت یک قدرت در ایران مطرح کند. حمایت از ایران در مناقشات مرزی با همسایه های شمالی‌اش، تاسیس بانک در تهران، ایجاد شبکه راه‌آهن که ادامه راه‌آهنی بود که آلمانی‌ها در عراق کشیده بودند و همچنین میانجیگری درگیریهای مرزی ایران و عثمانی و مجبور ساختن ترک‌ها به عقب‌نشینی، از جمله این برنامه‌ها بود.
آلمانی‌ها نیز بر این باور بودند که اجرای یک سیاست فعالانه در خاورمیانه، منافع آنان را بخصوص در بخش اقتصادی تامین می‌کند پس با درخواست ایران همراهی کردند.

دهه ۱۹۱۰ میلادی بود که ایرانیان متوجه شدند بیش از آنکه می‌بایست روی آلمان حساب باز کرده بودند و آلمان بنابر مصالح خودش گاه با دشمنان ایران از جمله روسیه توافقات مهمی انجام می‌دهد. اینکار موجب دلسردی دربار ایران از آلمانی‌ها شد. بدین ترتیب روابط دو کشور از سال ۱۹۱۰ رو به افول گذاشت. پیمان روسیه و آلمان موجب خشم مردم و دربار ایران شد.

اما با آغاز جنگ جهانی اول یک دوره مهم در همکاری ایران و آلمان بر ضد روسیه و انگلیس شروع شد. آلمان سعی داشت از طریق سازماندهی و مدیریت با پول و اسلحه، ملت‌های مسلمان از جمله ترکیه، عراق، ایران و افغانستان را بر ضد انگلستان و شوروی بشوراند تا از تمام تمرکز نیروهای این دو کشور بر مرزهای آلمان بکاهد.

در ابتدای جنگ جهانی ایران طی اعلامیه‌ای بی‌طرفی خود را اعلام کرد ولی آلمان سعی داشت ایران را از بی‌طرفی خارج سازد و به نفع خود وارد جنگ کند. این حربه موفقیت‌آمیز بود و ورود لشگرهای روسی به شمال ایران مانع از آن شد که لشگر روسیه به قفقاز سرازیر شود.

در نوامبر ۱۹۱۵ میلادی قراردادی بین ایران و آلمان به امضا رسید که دو دولت متعهد شدند از یکدیگر در برابر تهدیدات خارجی حمایت کنند و آلمان پذیرفت در صورت حمله انگلیس و روسیه، کمک‌های نظامی به ایران گسیل دارد.
در سال ۱۹۱۸ طی عهدنامه ای که بین شوروی و آلمان بسته شد شوروی مجبور بود تمامیت ارضی ایران را به رسمیت شناخته و نیروهای نظامی خود را که در حال پیشروی به سمت تهران بودند، بازگرداند.

همزمان با روی کار آمدن رضاشاه در ایران، جمهوری وایمار در آلمان که یک حکومت سوسیال دموکرات بود و مسلکی متفاوت با حکومت پهلوی داشت به قدرت رسید. با وجود تفاوت‌های اساسی روش زمامداری بین دو حکومت، آلمان برای تثبیت موقعیت خود در زمینه اقتصادی و سیاسی و فرهنگی به همکاری نزدیک با ایران ادامه داد.
در این دوره آلمان در بخش نظامی و ساخت چند کارخانه اسلحه و مهمات‌سازی نیز به ایران مشارکت‌هایی می‌داد.
با روی کار آمدن حکومت نازی در آلمان، ایران در معرض توجه بیشتر آلمانی‌ها قرار گرفت.

رضاشاه و هیتلر بیش از هر زمان دیگری به هم نزدیک شدند.
با پیشنهاد آلفرد روزنبرگ*، تئوریسین بزرگ حزب ملی سوسیالیست کارگران آلمان و یکی از طراحان اصلی نسل‌کشی‌های دولت آلمان نازی،‌ در ۱۹۳۴، حکومت نازی وارد استراتژی نزدیکی از طریق حس آریایی‌ دوستی ایرانیان و آلمانی‌ها شد. طبق قوانین نورنبرگ ازدواج آلمانیها با ایرانیها که دارای «خون خالص آریایی» بودند آزاد بود. ترفندی که آلمان در این راه اتخاذ کرده بود تبلیغات گسترده فرهنگی از طریق رادیو بخصوص رادیو برلین، و همچنین ارسال مستشاران و مبلغین به کشورهای مسلمان نشین از جمله ایران بود.

در ایران بر دو محور اسلام و همچنین نژاد آریایی تاکید و تبلیغ بسیار کردند تا از این راه قشرهای مختلف مردم و دولت را به خود نزدیک کنند. تحت تاثیر این تبلیغات بسیاری از مسلمانان از جمله در ایران، به آدولف هیتلربه عنوان ناجی علیه ظلم استعمار انگلیس دل بستند. حتی برخی از روحانیون شیعه تبلیغ می‌کردند که هیتلر پنهانی اسلام آورده و برای «اعتلای کلمۀ حق» با روس و انگلیس مبارزه می‌کند**. حتی پیش از حزب نازی این تبلیغات آغاز شده بود بطوری که برخی از علمای شیعه قیصر آلمان را «ناجی اسلام» خواندند و به او «حاجی ویلهلم محمد» لقب دادند. اما قاعدتاً روشنفکران سکولار بخصوص در ایران و ترکیه نمی‌توانستند با شعار تاکتیکی «جهاد اسلامی» همراهی کنند. در کتاب «آلمانی ها و ایران«‌ نویسنده یادآور می‌شود که نظریه‌پردازان اصلی مانند آلفرد روزنبرگ، معتقد بودند که ایرانیان امروزی با «نژاد آریایی» هیچ ارتباطی ندارند، اما در عین حال بهره‌گیری از عواطف ایرانیان را برای پیشرفت مقاصد خود سودمند می‌دیدند.
وزارت تبلیغات آلمان نازی به رهبری گوبلز می‌کوشید با برنامه‌ای سنجیده، نظریات برتری نژادی و عقاید ضدسامی را در ایران گسترش دهد. فرستنده‌ی فارسی‌زبان «رادیو برلین» تبلیغ می‌کرد که آلمانی‌ها و ایرانیان از یک نژاد هستند و باید در جبهه‌ای متحد علیه استعمار مبارزه کنند. بسیاری از عوام باور داشتند که آلمانی‌ها یا اهالی قوم «ژرمن» در اصل اهل استان کرمان بوده‌اند!
یک سند جالب گزارشی است که، سفیر آلمان در تهران در سال ۱۹۴۱ به مقامات برلین فرستاده است. آقای سفیر می‌نویسد: «سفارت ما از چند ماه پیش از منابع گوناگون مطلع شده است که برخی از ملایان در سراسر کشور بالای منبر از پدیده‌ای تازه سخن می‌گویند، دال بر این که خداوند امام زمان را در هیئت آدولف هیتلر به زمین فرستاده است. در سراسر کشور، و بدون هیچ دخالتی از جانب سفارتخانه‌ی ما، شایع شده است که پیشوای آلمان برای نجات این کشور آمده است… در تهران یک ناشر عکس‌هایی از پیشوا (هیتلر) و امام علی، امام اول شیعیان، را چاپ کرده است. این عکس‌های بزرگ تا چند ماه در طرف راست و چپ ورودی چاپخانه چسبیده بود. این عکس‌ها پیام روشنی داشتند: علی امام اول است و پیشوا امام آخر.».
از طریق رادیو برلین نازی‌ها تبلیغ می‌کردند که ریشه‌ی تمام آفت‌ها استعمار انگلستان است، و هدایت این دستگاه را یهودیان به دست گرفته‌اند. آنها در توجیه سیاست ضدیهودی نازیان به آیات قران متوسل می‌شدند، و عملیات ضدیهودی هیتلر را با غزوات محمد علیه طوایف یهودی مقایسه می‌کردند.

به هر حال با شروع جنگ جهانی دوم، مجلس و مردم ایران از قدرت روزافزون آلمان خشنود بودند. آلمان توانست در سال ۱۹۴۰ رتبه اول را در تجارت خارجی ایران کسب کند. در زمان شروع جنگ جهانی دوم در حدود ۱۲۰۰ آلمانی مشغول کار و تجارت در ایران بودند.

پاورقی:

*آلفرد روزنبرگ:‌ وی معتقد بود تنها راه نجات آلمان در بازگشت این کشور به سنت‌های نژاد آریایی است و کتابی نیز با نام افسانه قرن بیستم در همین مورد نوشته بود که در کنار کتاب نبرد من آدولف هیتلر مهمترین کتاب ایدئولوژیک رایش سوم به شمار می‌رفت. وی در کتابش دین اصلی نژاد آریایی را دین زرتشت معرفی می‌کند و ادیان اسلام و مسیحیت را به عنوان دینهای یهودی نفی می‌کند.

**در کتاب «آلمانی‌ها و ایران» بقلم ماتیاس کونتزل که در برلین چاپ شده است،‌ نویسنده سند می‌آورد که برخی از روحانیون در قم هیتلر را از اخلاف پیامبر اسلام دانستند و دسته ای از علما تا آنجا پیش رفتند که گفتند هیتلر همان «امام زمان» است که برای «احیای دین محمد» ظهور کرده است!